Instagram
‏نمایش پست‌ها با برچسب یک اتفاق خوب. دو تایی.. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب یک اتفاق خوب. دو تایی.. نمایش همه پست‌ها

چهارشنبه، تیر ۱۷

لیترالی تعطیل !




دیشب دیر می خوابیم چون امروز تعطیل است و تعطیلی همیشه نوید ِ خوابیدن های طولانی صبح است. نور که اما می زند توی اتاق خواب ، بر اساس عادت ِ هرروز که انگار باید بروی سر کار از این پهلو به آن پهلو می شویم و با میل به بیداری مبارزه می کنیم. جایی آن وسط ها یادم است از پشت می چسبم به تنش و بهش می گویم درهای خوابت را باز کن من هم بیایم و یادم است دارم خواب می بینم توی باغی هستم و دارم با لنا و استف ( زوج همجنسگرای سریال فاسترز) و گوگوش و ظریف راه می روم. گوگوش را نمی دانم آن وسط چه کار می کند اما با آن سه تای دیگر می توانم ده ساعت حرف بزنم. نمی زنم اما. بی قرارم و برای آرام شدن توی خواب به پهلوی راست می چرخم و بوی تنش را دنبال می کنم. بعد می بینم ته باغ در بزرگی است. لابد به خواب های او . 

ساعت ده و نیم با هم بیدار می شویم. شبیه روبات ها بلند می شویم می نشینیم توی تخت و از این هم زمانی خنده مان می گیرد. بعدتر وب گردی . می گردم ببینم توی این شهر ضربت خورده کجا را نبسته اند که آدم بتواند برود روحش را تازه کند. همه جا بسته است. بهش می گویم امام علی مگر عاشق سینما بوده که به احترامش سینما را بسته اند؟ هنوز صبحانه نخورده ایم و نزدیک ظهر است. هر دو مقیم تخت هستیم. او دارد بروکن بلز دانلود می کند و من نشسته ام به نوشتن و خواندن.
حقیقت اینست که رابطه با آدم اشتباهی، بیشتر از آنچه که فکرش را بکنی روی آدم تاثیر می گذارد. چند ماهی است دوست اشتباهی را بیرون انداخته ایم و این دایره انگار دیگر به کسی اعتماد نمی کند. انگار بعد از هر اعتماد ِ بی در و پیکری، یک دوره ی طولانی پارانویا و میل به دور شدن از آدم ها نشسته باشد ، توی آن دوره به سر می برم. اینجا صحبت از یک دوست است ، مانده ام آدم ها چطور طلاق می گیرند و بعد باز بلند می شوند راه می روند ، عاشق می شوند ، رازهایشان را می ریزند بیرون و کسی را راه می دهند به خانه شان . چقدر آدم مگر قدرت دارد همه چیز را از نو بسازد. 

کجای این شهر ِ دوست داشتنی ، تعطیل نیست ؟ به بن بست های اینطوری که می خوریم باید بساط جوجه را مهیا کنیم و موزیک و ماندن . ماندن در تنها چهار دیواری که هنوز صد در صد اعتمادم به تار و پودش آویز است. با تنها کسی که بوی تنش، برای زنده ماندنم ، کافی است. 

* تهران ، باز شو دوباره لطفا ! 




پنجشنبه، مرداد ۱۷

در ستایش تخت.های.جهان



از جایی به بعد ، در رابطه ای که تخت وارد شده و پیچیدن تن ها به هم و سیگارِ بعد از هم آغوشی و ماندن زیر یک سقف توی یک تخت ، شب ها وارد غاری جدید شده و صبح ها به معنایی جدید تبدیل شده اند. یک دگردیسی ِ کاملن احساسی. شب را در سیاهی اش پناه بردن به گردن کسی ، آرامشی است که حتی اگر از ادامه اش مطمئن نباشی ، باز به بودنش می ارزد. و صبح ها را بیدار شدن زیر سنگینی بازویی افتاده بر پهلویت و نفسی که پشت گردنت را گرم کرده.. صبح ها با تمام هیاهوی بالفطره شان می توانند به آرامشی بی بدیل تغییر شکل بدهند. بشوند دقیقه 3 قطعه Nocturne No.1 Op.9 شوپن. بشوند وزیدن اولین نسیم خنک تابستانی بعد از روزهای جهنم مرداد. 

و نور . از نور هرچه گفته باشیم کم گفته ایم. هیچ چیزی در دنیا بیشتر از نور، عشق بازی را گوناگون تر بلد نبوده و به نمایش نگذاشته است. باریکه ی نور، روی وسایل وقتی چشمهات باز شده اند به صبحی دیگر در زمین. و رگه های بازیگوش نور که تا دست و پاها آمده اند ...

 تخت معبد من است .بارها بهش پناه برده ام. دعوا که کرده ایم زده ایم به تخت و آغوش و.. عشق هزار باره بر ملافه های تخت نشسته است. تخت تنها مرحله نیست در رابطه . شروع زمینی شدن است. و ملافه ها خاک پذیرنده اند. . 




یکشنبه، بهمن ۲۴

.

توی همین روزهای شلوغ، فکر و ذکرم خیلی چیزها بود. چیزهایی که هیچ ربطی به دلمشغولی آن روزها نداشتند.

روزی که باید چندین ساعت متوالی را در آرایشگاه می گذراندم ، کتاب دو قدم اینور خطِ احمد پوری را با خودم بردم .

عجیب بود که باز ادبیات در برهه ای نه چندان مربوط به هنر نقش ناجی را به خود گرفت و آرامش عجیبی بهم داد.

مهم تر از آن آرامش حالتی بود که درش قرار می گرفتم. هربار با ادبیات وقت می گذرانم حالم خوب است. از خودم

بدم نمی آید .

روزهای شلوغ ام تمام شدند. زوج شده ایم حالا.  شب هامان حالا دو نفری است. حالا بیشتر از قبل، پیش هم هستیم. باز

بهترین قسمت اش لحظه هایی است که او می نشیند روی تخت و من لم می دهم توی صندلی جلوی کامپیوتر و برایش

کتاب می خوانم. لحظه هایی که با هم به تماشای سینما می نشینیم و لحظه هایی که به هر نوعی هنر را به زندگی وحشی و

خشکی زده گره می زنیم.



شنبه، آبان ۸

.

وقتی راز داری ، زمان کند می گذرد. لحظه هایی که درشان هستی و کسی ازشان خبر ندارد با دقت عجیبی رد

می شوند. جوری که بعدها تک تک دقیقه هایش به یادت می مانند. این روزها که راز بزرگ ام ، تو ، دیگر راز

نیست و اتفاقی خوب و آشکار است ، حس می کنم افتادیم روی دور تند . همه چیز با سرعت پیش می رود.. توی

این چهار سال و اندی ، هر بار پیش هم بودیم به کشف نشستیم. هربار بیشتر فهمیدم که رابطه یعنی زندگی. یعنی تا

با طرفت غذا نخوری تا باهاش نخوابی تا باهاش ندوی و تا باهاش قدم نزنی انگار که رابطه ای نداشته ای. انگار که

اول ِ نادانی ایستاده ای.

باید آنقدر کنارش راه بروی تا بتوانی قدم هایت را با قدم هاش یکی کنی. شاید دارم سخت می گیرم. شاید دارم ادای

پسرهایی را در می آورم که ترس از Commitment دارند. هرچه هست ترس اش ترسی است شیرین. مثل ایستادن

پشت دری که می دانی پشتش جاده ای پر اتفاق گذاشته اند. حالا به این همه تغییر فکر می کنم و چای لاته می خورم.

دستم را می کشم روی کاپی که نیکا فرستاده و حس می کنم از انگشتم تا ایفل نقاشی شده ی کاپ شاید چیزی به اندازه ی

یک اتفاق مانده باشد.. چه می دانی؟ .. همه چیز کنار تو امکان ِ به بار نشستن دارد. وقتی بعد از خواندن هر نوشته ام ،

بعد از دانستن هر رویایی که توی سرم وول می خورد چشمهایت را پُر یقین می کنی و می دوزی شان به من، می لرزم

از زندگی که تو اینقدر کوچک و ساده می بینیش و من اینطور سخت باهاش راه می روم.