یه
سری آدما به جای همه ی ماها رفتن زندان. یه سری هم شکنجه های روحی روانی
جسمی شدن. یه سری به جای خیلی از ماها رفتن خیابونا و تیر خوردن. یه سری به
جای خیلی از ماها صداشون و بلند کردن. یه سری از ماها این وسط خودمون و
کشیدیم کنار و زدیم به در بی خبری.
بودن کسایی که از فتو شاپ بودن صحنه مرگ
ندا حرف زدن ، نه بخاطر اینکه اونوری بودن نه همینوری بودن. هیچ جوری نمی
خواستن درگیر ماجرا شن. حتی درگیر ِ خبرش. با
انکار خیلی چیزا به آرومی و راحتی برگشتن سر زندگیاشون. خیلی از آدما از
زندان ها اومدن بیرون و خیلیا نیومدن. خیلیا کلن دیگه بیرون نمی یان و دیگه
اصلن توی دنیا نیستن.
این وسطا من روابطم و با خیلیا محدود کردم. تا یه
جایی با انکاری ها بحث کردم و سعی کردم بکشونمشون وسط ماجرا. ولی از یه
جایی به بعد دردها بغض شد و حنجره خیلی ها پر موند. با حنجره ی پر بحث کردن
با آدما سخته. روابطم محدود شد. از انکاری ها فاصله گرفتم . خواستم برگردم
به سلامتی که از دستش داده بودم. امروز شاید بهانه ی خوبیه که یاد آدمایی
بیافتیم که به جای ما... همیشه به جای ما...
من که زندان نرفتم ، شکنجه نشدم. ولی می دونم اونایی که رفتن و برگشتن ، دیگه هیچ وقت اون آدم قبلی نیستن. چیزی که ما بهش می گیم درد و اونا خنجرگونه تو تنشون حس کردن. چیزی تو زندگی اونا تغییر کرد . و ما نبودیم کنارشون. من شرمنده ی همه اونام.

