Instagram
‏نمایش پست‌ها با برچسب آقای او. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب آقای او. نمایش همه پست‌ها

سه‌شنبه، مرداد ۲۲

شب های غربت زده




 گفتم این بار پیشواز بروم.گفتم دلم را به دریایی بزنم که هنوز نیامده و به آمدنش اطمینان دارم. که بوی موج های اشک آلودش را می شناسم و بوی بعدازظهر دلگیرش را، و می دانم چند پرنده غربتی توی سایه روشنِ ساحلش آمد و رفت داشته اند.همیشه برنامه اینطوری پیش می رود. او چمدانش را می بندد و من بغض هایم را قورت می دهم. بعد او لبخند زنان از این طرف و آن طرف می گوید. از فلان موضوع و بهمان حرف.بعد زنگ می زند ماشین بیاید پی اش. من نمی رسانمش. راه آهن ها ، فرودگاه ها و ترمینال های دنیا ، برای قلب من زیادی بزرگند.عمیق اند .پایم که می رسد به یکی شان، با سر می افتم تویش و چپه می شوم. حالم چپه می شود.حس هام در هم می پیچند و دنباله ای غمگین آویزانِ لباسم می شود. تا روزها.
ماشین می آید و تا در ِخانه و کفش هاش و گذاشتن چمدانش توی آسانسور، سه چهار بوسه و بغل جا خوش کرده اند.هی می رود و بر می گردد و من می چسبم به گردنش.بو می کشم همه ی هستی را، که از بوی تنش گرفته ام. آخرش می رود از پله ها پایین و من می دوم سمت آیفون.خیره می شوم به قامتش که در گرگ و میشِ صبح با کوچه می آمیزد و در کوچه جاری می شود و در ماشینی جای می گیرد و در ماشینی می رود.و بعد می شنوم. صدای دریایی که هر لحظه به قلبم نزدیک تر می شود. سونامی ِ استیصال. سونامی دوری های تلخ. سونامی ِ دوری های اجباری. می زنم به تخت مان. و ردِ پیکره اش را بر ملافه ها تماشا می کنم. آن قسمتی که مال من بوده را تصاحب می کنم و می گذارم رد تنش بر ملافه ها بماند، آرام بگیرد . تا نور صبح آرام بر تخت بخزد و رد ملافه ها را طی کند . بر ساحلی که در گوشم جاری است دراز می کشم و با صدای پرنده های غربتی که غمگین می خوانند ، به خوابی می روم که دیگر کامل نیست. که برای کامل شدن باید منتظر بماند. هزار کیلومتر را. این قصه ی چند ساعت دیگر من است. می گویند باید درد را آرام جوید و آرام بلعید. به پیشوازش رفته ام که آرام تر بیاید. که آرام تر غرقم کند. من هیچ وقت شناگر خوبی نبوده ام.



سه‌شنبه، فروردین ۱۳

شیارهای اندوه و خوشبختی ِ همزمان.


کریستالم را می گیرم توی دستم. ایستاده ام جلوی تخت. روبرویم مجتباست که لم داده توی تخت و انیمه ی ژاپنی می بیند. 
کریستال را می چسبانم به چشمم و مجتبا می شود صد تا. صد دانه بیشتر خوشبخت می شوم. قربان صدقه ی لبخند ِ کجش 
می روم که از خلال لایه های کریستال رسیده به من. توی دلم. 
تکیه می دهم به دیوار و بالاترین، بالا و پایین می کنم. سی ان ان می خوانم و بی بی سی. جهان لاشه است. در فیس بوک کسی 
مسیج می دهد. کریستال را هی می گیرم میان مشت هام و سردی اش آرامشم می دهد.هدفون توی گوشهاش است. اذیتش می کنم. 
ادای حرف زدن در می آورم. می خندد. هدفون را بر می دارد . بهش می گویم :" یه صفحه هست تو فیس بوک خوشت میاد. چیزی مثل ِ نقد قرآن ولی نه به اون افراطی.مضمونش تو همون مایه هاس." چند ثانیه ای ساکت است و بعد می پرسد اسم صفحه چیست. همیشه Delay دارد. همیشه. خیلی وقت ها حرصم داده سر ِ این دیر جواب دادن هاش. جوابش را می دهم . بعد خم می شوم روی صفحه ی لپتاپش ببینم صفحه را پیدا کرد یا نه. فکر می کند آمده ام فضولی. می خندد. من هم می خندم. 
در بازوی دست راستش ، لخته ی خونی نشسته است. از دیروز ، در جهنم ِ فکری ام. دلم می خواهد روزهای بیماری زود تمام شوند. دلم می خواهد بیمارستانی اختراع شود که دردها را ، بیماری ها را ، ترنسفر کند توی تن ِ داوطلب ها. دلم می خواهد والنتیر ِ دردهایش شوم .. لخته ی خونش Send  شود تا من و او ، مثل ِ همیشه ، حتی همین الان ِ بیماری ، بخندد. 

صفحه را می آیم پایین. راهپیمایی دگرباش ها بوده در ترکیه. این پسره را می شناسم. همینی که وسط راهپیمایی است. توی لیست فیس بوکم است. پسر همجنس گرایی که از آنور ِ دنیا ، خیلی الکی و بیخودی کانکت شده به صفحه ی من. آرش ِ چی چی .. نمی دانم. کامبیز.نون نوشته علت شکست یک ازدواج ، نبود ِ عشق نیست نبودِ رفاقت است. لایکش زده ام. بر می گردم سر وقت ِ کریستالم .. و صد مجتبا را چک می کنم. انگار که برجک ِ نگهبانی ام. انگار که احساس امنیت ِ رفته ، کمی ، به جانم بر گردد از تکرار صورتش در شیشه ی تراش خورده ی کریستال.. کاش شنبه بیاید، جواب آزمایشش را گرفته باشم..دارو بخورد.. همه چیز برگردد به حالت ِ نرمال.. شب ها برگردم طرف ِ همیشگی تخت که سرم را گذاشته باشم روی دست راستش و خوابیده باشم.. که دست ِ راستش لخته ی خون نداشته باشد و درد نکند.. 

به گمانم باید بخوابم.  





چهارشنبه، مرداد ۱۹

.


دافنه خود را به شکل درخت غان در آورد . از آن روز این درخت، درخت مورد علاقه آپولون شد. هربار فرهنگ اساطیر را می بندم عبارت به همین سادگی از تونل ذهنی ام می گذرد. دلم می خواهد مامان که با یک درد ساده ی پاشنه، به هم ریخته را تبدیل کنم به گلدان بزرگ قاشقی. بگذارمش کنار اتاق و هی آب بریزم پایش . هروقت جان گرفت بشکنی بزنم و به هیبت مادر گونه اش بازش گردانم. دیروز که او داشت می رفت تهران هم دلم هوای رویاهای اساطیری را کرده بود. دلم می خواست دنیا اینقدر واقعی و خشک نبود و می شد آدم لحظه ای زئوس شود و آقای او را که دارد می رود سفرِ کاری , پاندرئوس بداند. تبدیل به سنگش کند و بگذاردش کنار سنگ چخماق هایی که هفته پیش توسط پاندرئوس , همان آقای او ی سابق , جمع گردیده.
سوال های کارشناسی ارشد را زیر و رو کرده ام. بیشتر سوال ها حول و حوش سینما و تاریخ هنر است. چند دقیقه پیش داشتم مقدمه بر  تئاتر می خواندم. بی آغوش. با حسی سرشار از دلتنگی های گه. آخ که دنیا زیادی واقعی است.



دوشنبه، مرداد ۱۰

.



حوصله مان سر رفته است. دل مان می خواهد جایی باشد برویم بنشینیم تویش تئاتر ببینیم. ظهر در کتاب اورلی هولتن در باب تئاتر می خواندم گروهی در نیویورک تمام نمایش هایشان را در گاراژی متروکه اجرا می کردند. 
می زنیم بیرون.می رویم آبتین. سبد خرید برمی داریم و پُرش می کنیم. نه مثل یک سال پیش. با دقتی بیشتر. قیمت ها را می خوانیم و حساب می کنیم اگر فلان چیز را بخریم چقدر آخر ماه کم می آوریم. نان تست می خریم و کالباس. او می گوید خیارشور توی ساندویچ میکر مزه ی بدی می گیرد. سه تا برمی دارد و می گذارد توی پلاستیک که تا خانه بجوم شان. توی راه فکر می کنم ماه رمضان یک خوبی دارد. برای من. ساعت افطار خیابان ها خالی می شوند. و من خوشم می آید گه گاهی خیابان بدون هیاهو ببینم. دم در خانه به او می گویم :" خیارشور تکه ای کوچک از بهشت است. " می خندیم. بیخودی.
می آییم خانه و به جای تئاتر دیدن، اسنک درست می کنیم.می خوریم و بعد هوس بلال می زند به سرمان.






چهارشنبه، تیر ۱۵

.


جای نشستن نبود انگار. هوا دم کرده بود و صندلی های لهستانی زیر ِ هرم ِ گرما برق می زدند. تا پل هوایی هنوز چند

متری مانده بود. شاید بیست یا سی متر. دست هم را گرفته بودیم و عرق از سر و کولمان می ریخت. می گفت :" هر سال

داغ تر میشه. باد نیست که ، سشوار ِ که می زنه تو صورتت. "  گرما حال و حوصله ام را برده بود. ساکت بودم. 

می دانستم اگر دهان باز کنم غر می زنم. مردم نشسته بودند توی پیاده روها. روی زمین. جا نبود برای رد شدن حتی. زده

بودیم به خیابان . پرسیده بودم :" این همه آدم اینجا چه کار می کنند ؟ " گفته بود :" چه می دانم . حتما دارند چیزی پخش

می کنند جلوتر. " 

بالای پل، زیر سایه ی کاذب فلز های داغ ، لم دادیم به میله ها و حرکت ماشین ها را نگاه کردیم. بهش گفتم که من این

شهر را با همه ی گه بودنش به مشهد ترجیح می دهم. اینجا روح زندگی دارد حداقل. و عجیب است که هربار اینجا هستم

دلم نمی گیرد. و عجیب است که آنجا، توی شهر خودم ، همیشه دلم گرفته است. 

تکیه دادم به بازوهایش و گفتم کی برمی گردیم خانه ؟ به درجه ی ذوب شدن رسیده ام. گفت :" چیزی نمانده پیدایش کنیم.

مگر نمی خواستی ببینیش ؟ شاید شبیه خود فیلم اش باشد. " 

از صبح افتاده بودیم دنبال کتاب فروشی که توی " شب های روشن " بود. وقتی ازش خواستم برایم پیدایش کند

می دانستم تنها کسی است که این خواسته را درک می کند اما فکرش را هم نمی کردم در این حد مصر باشد. بهش

گفتم :" یادت باشد نسخه ی قدیمی آئورا را بخرم. بدون سانسورش را. 

دست های هم را گرفته بودیم وقتی از پل پایین می آمدیم. گرما از لباس های تیره ام عبور کرده بود و رسیده بود تا مغزم.

آبمیوه فروشی های انقلاب صندلی هایشان را آورده بودند بیرون. کتاب فروشی ها ، بسته بودند و پیاده روها جای نشستن

نداشتند. بهش گفتم اگر یک روز ِ عادی آمدیم اینجا، یادت باشد برویم کافی شاپ آنطرف ِ خیابان. همانی که صندلی های

لهستانی داشت. بهم قول داد . پیچیدیم توی کوچه ای که صدای صد آژیر پُرش کرده بود. انگار مردم منتظر زلزله باشند .

انگار باد گرم برای رساندن خبری تکان دهنده آمده باشد. انگار نیرویی ناشناخته آمده باشد و کتاب فروشی ها را بسته باشد

و صندلی های آبمیوه فروشی ها را کشانده باشد بیرون. گرما با فکر های توی سرم می چرخید. ضعف داشتم.

بهش گفتم :" فکر کن  یک روز بیایی بیرون و ببینی  پلیس ها دارند از صندلی ها بازجویی می کنند. پشت به پشت توی

پیاده رو زیر آفتاب ِ داغ. " با تعجب نگاهم کرده بود. خندیده بودیم و هوا ذره ای خنک نشده بود.. 









پنجشنبه، خرداد ۲۶

.

عکس خوابهایم افتاده توی حوض. یکدانه ماهی قرمز ام اینور و آنور می رود.آب می پاشد روی مغزم . حس می کنم چیزی دارد توی کله ام نم می کشد. نشسته ام روی تخت. او کمی آنطرفتر دارد گیتار می زند. پشتش را کرده به من. قول داده تا وقتی نگفته ام نقاشی ام را نبیند. نشسته ام گوشه ی تخت.کاغذ چسبانده ام به دیوار . کنار نقاشی های دیگر. دارم نقاشی می کشم. جعبه ی چهل و هشت تایی پاستل های نو را گذاشته ام بغلِ جعبه ی پاستل های قدیمی. فکر می کنم با قدیمی ها راحت ترم. چشمهایم را می بندم و زل می زنم به حوض کج و کوله ام. عکس خوابهایم افتاده توی حوض. کولر روشن است . بیرون داغ است. او دارد گیتار می زند. فکر می کنم او جانِ من است و فکر می کنم اگر او نبود نمی توانستم پاستل هایم را دوست داشته باشم.





جمعه، خرداد ۱۳

-


در به در دنبال فیلم بودم.تمام آرشیو ام را زیر و رو کردم که فیلمی که تاثیر گذار بوده و حالی به حالی ام کرده را

دوباره تماشا کنم. نمی دانم چرا دلم به تماشای هیچ کدام نمی رفت. دیشب ِ من در التهاب ِ یک فیلم ِ خوب می سوخت.

می خواستم از نشستن روی صندلی پی سی و کندن ِ مداوم ِ پوست ِ لبم ، به چیزی پناه ببرم سترگ. دلم آنقدر هوای آقای

او را کرده بود که نزدیک بود گریه ام بگیرد. اگر بود این روزهای تاریک ، روشن که نه ، کمی قابل تحمل می شد. 

هی به کتاب ها نگاه انداختم. نه. حوصله ای در خودم نمی دیدم.  موبایل. نه. هیچ کس نمی رسد به ذهنم. آنهایی که به

ذهنم می رسند هم با دوستهای دیگرشان بیرونند. آنقدر تلخ شده ام که نه با کسی بیرون می روم نه بیرون دعوتم

می کنند. 

دلم نگرفته بود دیشب. چیزی مثل خشم و انفجار، رسیده بود تا چشم هام. بهت داشتم. و هی لب می گزیدم. 

چقدر دلم می خواهد یک فیلم ِ جدید ببینم. نه از توده ی انبوه فیلم هایی که بیرون می آیند. یکی از آنهایی که مرا خوشحال

می کند. یک امِلی جدید. یک قسمت جدید از فرندز. Talk to Her ای نو. هنری و جون به سبکی جدید. بیفور سان رایس..

.. آه ، گاهی هیچ چیزی پیدا نمی شود. می خواستم تکه ای از هنر مثل نجات دهنده نه، مثل یک امید ِ بزرگ ، بیاید و

کمکم کند دوباره بایستم. هنوز هم می خواهم. 

حس می کردم برهوت شده اطرافم. امروز هم که از قضای روزگار جمعه است. از همیشه متروک تر. حال و حوصله 

هیچ کاری ندارم. 







چهارشنبه، خرداد ۴

.


با هر کسی نمی روم بیرون. این اواخر بدتر هم شده ام. باید احساس نزدیکی و صمیمیتی با طرف مقابلم داشته باشم. 

روزهایی که او هست همه چیز روشن می ماند. حتی تاریکی انگار در هاله ای از نور پیچیده شده. با او که می روم

بیرون، مثل اینست که با نیمه ای از خودم بیرونم. نه آن نیمه ای که تحملش را ندارم. آن نیمه ای که با من سر سازگاری

و خوشی دارد. می توانم هر حسی را توی گوشهایش بگویم و از هر چیز بی ربطی حرف بزنم و موقع رانندگی بلند بلند

بخندم و داد بزنم و یکهو بزنم زیر آواز.

با عباس ، دوست همیشگی ، می روم خرید. هوا دم کرده و مشهد، کنار عباس ، قابل تحمل شده. عباس معتقد است کیفِ

روی دوشم سنگین است و کج راه می روم. من می گویم نمی توانم بدون کیف باشم. عباس از روزهای دانشگاهـش 

می گوید که سنگینی کیف اش باعث کج راه رفتنش می شده و دوستهاش که مسخره اش می کردند. فکر می کنم به

سبیل های دوران دانشگاهش و فکر می کنم عباس هنوز هم شبیه آق بابا است. خنده ام می گیرد. خنده های نیمه. بعد فکر

می کنم من آدم ِ خوش گذرانی نیستم. و مثل سگ که به صاحبش وابسته است به او وابسته ام. روزهایی که نیست محال

است خنده های از ته دل بزنم. 

قرار است کمتر خرج کنم. قرار است فرق چیزهای ضروری و غیر ضروری را بفهمم. کمی خودم را کنترل می کنم.

چند لباس و چند کتاب و قاب و دفترچه هست که می خواهم بخرم و نمی خرم. می ایستم پشت ویترین مغازه ای که

سیسمونی دارد و هرچه به موجودی کوچک مربوط می شود. عباس را می کشانم توی مغازه و حالم یک آن خوب

می شود. به کفشهایی که اندازه ی انگشت کوچکم هستند ، دست می کشم و ذوق ، چون فواره ای هوای دلم را خـوش

می کند. اینی که در عکس می بینید را می خرم و می آییم بیرون. یاد سهیل می افتم. دوست قدیمی. یاد اسب آبی می افتم

که از رویاهایمان کشیده بودیم اش بیرون. اسمش سام بود. شب ها می رفت توی غار تنهایی اش و نگاه کردن به ماه را

دوست می داشت. 

فکر می کنم به غار تنهایی ام و فکر می کنم چه خوب که یکی از وبلاگی ها توی این شهر بی در و پیکر و متروک

هست. یکی که بتوانی باهاش راه بروی ، سکوت کنی ، حرف بزنی و یادت بماند دوست های خوب ، دوست های نزدیک

تر از رگ گردن ، همینجا ، روی زمین ، یافت می شوند. فکر می کنم به آدمهایی که از همین وبلاگ ها آمدند و شدند

شیرین ترین گوشه ی زندگی من.هروقت به این چیزها فکر می کنم به اندازه ی وقتی که عروسک های رنگی ام را نگاه

می کنم  ،  آرام و سرخوشم. 




Mr. Purple Sam










یکشنبه، خرداد ۱

.

فرودگاه ها, راه آهن ها و ترمینال ها, برای من مثل پریود می مانند. چیزی را در من به هم می ریزند. من زنِ زندگیِ

ساکنم. حداقل تا به حال بوده ام. برای من همیشه راهی شدن سخت بوده . احساسی شبیه خونِ پر فشاری که به رگ ها

فشار می آورد , توی تنم جاری شده. هربار راهی سفری هرچند کوتاه شده ام.

دل کندن اما آغاز قصه است. معمولا بعد از اینکه پایم را از هواپیما پایین گذاشته ام, دیگر نمی خواستم برگردم. این

حس را بیشتر از همه در تهران داشته ام. قصه ی اینها هم اما بدون او فرق می کند. وقتی می رسانمش راه آهن, زمان

بوی گندی به خود می گیرد. قلبم نمی زند انگار. مثل اینکه حفاری شده ام و قلب را از جان من کنده و برده اند. تا

تحویل بلیط ها و مهر خوردن بر بلیط اش هی باز می گردد و بوسه می دهد به پیشانی ام و هی در آغوش

می کشاندم.وقتی می رود خالی ام. می روم مغازه ی بزرگ راه آهن. بستنی قیفی می خرم و با بغضی که نباید سر باز

کند ,فرو می دهم اش . آفتابِ هفتِ عصرِ این شهر دوست نداشتنی همچنان می زند توی چشم ها. عینک آفتابی ام را

برمی گردانم به چشم  ها. بستنی می خورم و بغض. بستنی می خورم و هوای گرفته ی شهر دوست نداشتنی ام را.

و آنهمه چمدان که از راه آهن بیرون می آید و به راه آهن می رود .   . و من هنوز زن سکونم انگار که از دیدن این

تصاویر ناآرام می شوم.













دوشنبه، اردیبهشت ۱۹

.


فحش داده ام به همه ی دلیل هایی که قیچی وار افتاده اند به جان ِ رویاهایم. به دو گربه ی سیاه که نیمه شب هــــوسِ

عشق بازی ، آنهم از نوع پر سر و صدایش ، زده به سرشان. که آمده اند پشت پنجره ی اتاق من و مرا با وحشت از

خواب خوش پرانده اند. به حافظه ام که هرجا دلش می خواهد به کار می افتد و وقتی نخواهد ، جواب نمی دهد. شب ،

را نشسته ام برای چندین دقیقه ی طولانی ، که به یاد بیاورم خواب ِ چه می دیدم که اینطور از پاره شدنش نا خوشم. به

هر چیزی که مایه ی الهام گرفتن ِ حافظه است فکر کرده ام. به او. به چشم هایش. به پاریس. به ونیز. به باران. به خنده.

هی زل زده ام به سر انگشتهام. خواب ِ خوشم تا سر انگشتهام رخنه کرده. دست کشیده ام به سر انگشتها و به سکوت ِ

ممتد ِ شب گوش داده ام. 

لم داده ام به درگاهی پنجره. و گربه ی سیاه زل زده به من. حس کرده ام گربه ی سیاه با چشمهای هوس بازانه به تنم 

خیره شده. فحش داده ام به ادبیات  که اینطور در تار و پود زندگی ام پیچیده. که شخصیت بخشیده به هر آنچه قبل از این

موجودی بوده و بس. گربه ها را فهیم کرده و نشانده میان میله ها . که زل بزنند به زن ِ پشت پنجره. با لباس خواب سیاه

و ران های بیرون افتاده اش. 

پنجره را باز کرده ام و به گربه ی وقت نشناس گفته ام  " یکی طلبت . " 

برگشته ام به تخت و فرو رفته ام تا عمق، در خوابی که صبح به یادم نمانده . فحش داده ام به دانشگاه ِ لعنتی که تمــام 

نمی شود. که خواب و استراحت و وقت مفید ِ زندگی ام را داده به فاک. به شش و نیم ِ صبح ام ، با غضب نگاه کرده ام.

سر مردی که جان ِ من است داد کشیده ام که بیدار شود و از کارش عقب نماند. سر مردی که جان ِ من است ، بدخلقی

ریخته ام که نمی دانم کدام گوشه ی شب ِ به هم ریخته ام را جبران کرده باشم. صبوری کرده است. با زنی که خودش

را در ادبیات غرقه می کند ، نیمه شب بلند می شود و دست می کشد به سر ِ انگشتها باید صبوری کرد. تمام. 














دوشنبه، اردیبهشت ۱۲

.

بارانِ تند و کوتاهِ چند دقیقه پیش, هوای شهر را بهتر کرده است. حالا دیگر از شرجی یک ساعت پیش خبری نیست.

آفتاب هم از صحنه ی آسمان محوشده و این خوب است. هیچ وقت با خورشید رابطه ی خوبی نداشته ام. حتی شبهای سردِ

زمستانی که آستین هایم را پایین کشیده و دستهایم را پی در پی ها کرده ام , هرگز نخواستم فردا آفتابی شود. در کودکی

از پدر شنیدم که معنی اسمم، میلادِ خورشید است. پدرم می گفت تو با آفتاب رابطه ای خاص داری. به گمانم فکرهای

پدرم درست از آب در نیامده است.

دیروز به هنرمندی آمریکایی ایمیل زدم و امروز پاسخش را گرفتم. حس خوبی بهم دست داده است. دیروز داشتم از

اشتیاقِ همسان شدن و آمیختن با نقاشی هایش , دیوانه می شدم. به آقای او گفتم " قول بده که وقتی مُردم جزئی از

نقاشیهای این زن شوم. "

آقای او عهد بست که این اتفاق می افتد. حالا که پاسخ ایمیلم را داده آرامترم. احساس خوبی دارم انگار کسی از دنیایی

بزرگ,، نیم نگاهی به من در جزیره ای کوچک , انداخته.

دراز کشیده ام روی تخت و سرم سنگین است. باید استراحت کنم. کافکا در کرانه را گذاشته ام کنار بالشم. می خوانم و

حرکت مواج و عمیق سرماخوردگی را حس می کنم که از میان تار و پود بدنم می گذرد. هر لحظه به تشنگی ام اضافه

می شود.می دانم باید قدر استراحت اجباری که برایم پیش آمده را بدانم. اگر امروز کتاب را تمام نکنم,،فرصت بزرگی

را از دست داده ام.











پنجشنبه، فروردین ۲۵

.


چند دقیقه ای از بیدار شدنم  می گذرد. ترجیح داده ام توی تخت بمانم. مانده ام .  و از اینکه با این خواسته ی درونی ،

مخالفت لجوجانه ای نکرده ام ، خوشحالم. با صدای باران بیدار شدم. نمی دانم چه دارد بر سر این شهر ِ خاموش می آید.

هوای طوفانی و باران های نا مهربان ِ این یکی دو هفته معمول به نظر نمی آیند. حداقل تا به حال ، بهار در این شهر،

اینطوری به اردیبهشت پا نگذاشته. این طور پر سر و صدا. 

دیشب با نارضایتی به خواب رفتم. خوابم می آمد و دلم نمی خواست ورطه ی هوشیاری را ترک کنم. عادت ندارم تنها

بخوابم. البته بستگی دارد تنها نبودن برای شما چه معنی داشته باشد. در چارچوب کلی از حضور بیگانه ای در اتاقم، چه

دخترخاله ام باشد چه دوستم یا یکی از اعضای خانواده ، موقع خواب ، احساس ناخوشایندی بهم دست می دهد. انگار

کسی با تیشه به جان ِ دوست داشتنی ترین لحظه های روز ِ من افتاده است. 

اما آقای او چونان آدم ِ خوش اقبالی که موفق به گرفتن ویزا شده باشد ، از این قائله جداست.  گاهی فکر می کنم به 

اندازه ی سگ دو سوسور ( دانشمند و پژوهشگر زبان شناس ) شرطی شده ام. آقای او در پوست ِ شب های من فرو

رفته و تنها لالایی است که مرا به خواب می برد. حتی وقتی دور است می شود  به صدایش آنور خط ها قناعت کرد.

دیشب از خستگی خوابش برده بود. هزار کیلومتر آنطرفتر و من با کمال تعجب دلم نیامد بیدارش کنم. (گفته بودم قرار

است امسال خودخواهی هایم را کم کنم ؟! ) مجبور شدم تنها بخوابم. اول تصمیم گرفتم " کافکا در کرانه " را ادامه دهم.

اما حال و هوای طوفانی پشت پنجره و تصاویر مثله مثله شدن گربه های یکی از بخش های رمان، به من فهماند که 

آمادگی چنین هیجانی را ندارم. کمی Friends دیدم و بعد در حالیکه داشتم به فانتزی هایم فکر می کردم ، خوابم برد. 
 
حالا چند دقیقه ای هست که بیدار شده ام و با اینکه مثانه ام در حال ترکیدن است ، ترجیح داده ام همینجا بمانم و باقیِ

اعضای مقیم ِ خانه را از بیداری ام آگاه نکنم.