Instagram
‏نمایش پست‌ها با برچسب آه،اندوه وار. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب آه،اندوه وار. نمایش همه پست‌ها

دوشنبه، آبان ۱۹

ما هنوز در پستو مانده ها


من زن وحشی هستم. وحشی بدین معنی که دچار سنسور های حساس به سکسیسم شده ام. وحشی به این معنی که اگر حس کنم جایی دارد به جنسیتم توهین می شود، جواب می دهم. با این حال همیشه اینطور نبوده است. خیلی نقطه ها در گذشته ام وجود دارد که دیده، رنج کشیده و جوابی نداده ام. وقتی یکی از رییس های قبلی ام ، وارد اتاق اساتید شده ، به باسن من خیره شده و بعد جلوی چشم من در فاصله ای نیم متری چیزی توی گوش همکار ِ مردَم گفته ،پوزخند زده و رفته است ، جلویش نایستادم ، سرش داد نزده ام که نگاهت حرفه ای نیست و محیط کار ، رفتاری حرفه ای را طلب می کند. چرا ؟ مگر آدم به رییسش چیزی می گوید ؟ چیزی که من اینجا به صورت خودآموز ، آموخته ام اینست که آدم به رییسش حرفی نمی زند که باعث دلخوری اش شود.
چند سالیست که تحمل نگاه ها برایم ساده تر شده. نه به این معنی که برخورد نمی کنم ، بلکه به این معنی که توانسته ام هضم کنم فرد مذکور بیمار است و آدم از بیمار عصبانی نمی شود. توی جمع چهارنفره ی دوست های خیلی خیلی صمیمی ام ، اما ، بارها به چیزهای کوچکی گیر داده ام. ساعت ها با دوست هایم که همه روشنفکر هستند بحث کرده ام که فلان جمله ات توهین آمیز است. فلان جمله آنقدرها توهین آمیز نبوده اما حساسیت من به جمع دوستانه ام بیشتر از اجتماعی است که عموم را تشکیل می دهد و من شناخت ارجحی بدان ندارم. جمعی که من برایش ارزش خاصی قائلم ، خیلی مهم تر از بقال سر کوچه است. به همین نسبت وقتی می بینم کارگردانی طنزنویس که ازش توقع می رود روشنفکر باشد ، استتوسی بسیار توهین آمیز می نویسد ، عصبانی می شوم. بدتر از آن ، وقتی می بینم زن های زیادی ، بدون اینکه بدانند چه توهین هایی را به جان خریده اند ، دست به شر کردن استتوس می زنند ، غمگین تر می شوم. نقطه ی اولیه ی این راه ، خود ما زنان هستیم. چرا که این ظلم و جفا به این جنسیت روا شده و اگر ما به این توهین ها عادت کنیم ، جامعه با سرعتی روزافزون به آن ها عادت می کند. نمونه اش غیرت مردانه ای است که هنوز توی این مملکت به عنوان ِ حس عاشقانه ای بیان می شود و از طرف بسیاری از خانم ها ، مورد توجه و قدردانی قرار می گیرد. تا خودت یاد نگیری که به خودت به چشم جنس نگاه نکنی ، نباید انتظار داسته باشی که باقی دنیا این نگاه را ادامه ندهند . ته ِ این استتوس برای آقای ژوله متاسفم که بدون فکر هرچه در ذهن جنس گرایشان گذشته ، را به رشته ی تحریر در آورده اند. از دوستانم هم متشکرم که از حساسیت های من عصبانی نمی شوند و به بحث ادامه می دهند. یک روز شاید جهان ، شبیه جمع ِ چهار نفره ای باشد که ساکنینش میل به بهتر شدن دارند.
مطلب ژوله :
" داور دقت کن (+18) ایشون کلادیو رومانی مدل ایتالیاییه که قراره از فصل بعد رقابتهای سری آی ایتالیا رو قضاوت کنه. اون وقت بعضی دوستان می‌پرسن چرا فوتبال ما پیشرفت نمی‌کنه. واقعا چرا پیشرفت کنه وقتی جذاب‌ترین داورهای ما غلامعلی همیراد و نوذر رود نیل‌اند؟ داور که همچین چیزی باشه، اعتراض به داوری هم کم می‌شه، فوق فوقش بازیکنا قصد فریب داور رو دارن که با یه کارت زرد روبرو می‌شن.بعد این داور نقطه پنالتی رو نشون بده همه تشویق می‌کنن، نقطه کرنر رو نشون بده همه تشویق می‌کنن، کلا هر نقطه‌ای رو نشون بده همه تشویق می‌کنن. اصلا تشویق کردن از ویژگی‌های بارز ایتالیایی‌ها می‌شه. اینجوری دیگه اشتباهات داوری هم جزیی از بازی محسوب می‌شه، داور در تمام صحنه‌ها حضور داره، شیر سماور و اگزوز خاور هم برای شما فحش محسوب می‌شه، برای داور خاطره ست. اون وقت اینجا عادل ده بار می‌بره عقب، می‌اره جلو، باز هم هم در این صحنه چیزی مشخص نیست (نمی‌بره لذت) جا داره که خانوم چرخنده رسیدگی کنن واقعا. "


شنبه، مرداد ۲۵

دریچه های الهام..برای من، سینما.



آدمیزاد زمینی است ، با این حال پیش می آید شرایطی که در آن حس می کنی از زمین و زمان کنده شده ای. پاهایت روی زمین ِ مطمئن نیست و داری توی هوا چرخ می خوری. همه مان این ها را حس کرده ایم. از حس های مشترک است. تعلیق . گم شدن در خلاء بی انتهایی که تهِ ته ِ یأس  است. بعد از مردن بچه ات ، بعد از طلاق ،بعد از شکستن ِ یک رابطه، بعد از گم کردن ، گم شدن.
من از سینمای آمریکا خوشم نمی آید. کم پیش آمده فیلمی را ببینم و تکانم بدهد. با اصرار امیرحسین، به تماشای Gravity نشسته ایم. جایی وسط های فیلم ، می بینم خیلی چیزها از گنجه ی ذهنم بیرون آمده و به خاطرم برگشته اند. از دست دادن ها. روزهای تلخ. روزهای سخت. از چراغ ها ممنونم که خاموش هستند . نمی دانم صورتم چه شکلی است. توی هال روی مبل ها ، این من نیستم. من رفته ام توی فیلم کنار سندرا بولک توی فضا می چرخم . تهوعی که دارد را من هم گرفته ام. تعلیق.
گرویتی درباره ی فضا نیست. بیشتر از هرچیزی درباره ی زمین است. فضا نماد جایی است که متعلق به انسان نیست. فضا ، همان هزارتوی اندوه است که هر از گاهی انسان می افتد داخلش. فضا، از دست دادن آنی است که دوستش داشته ای. فضا، سیاهیِ بی انتهایی است که از پس بریدن از زمین دچارش شده ای. و حالا ، درست وقتی داری می چرخی و هیچ تعادلی وجود ندارد ، وقتی تهوع و سرگیجه چسبیده اند پشت گلویت ، وقتی دست و پا می زنی که بمانی، از دست نروی ، رجعت کنی به همان جایی که بهش تعلق داری ، از زیبایی دردناکش لذت می بری. رنج . یأس  و اندوه . افسردگی. همه و همه به اندازه سیاهی بی نهایت فضا زیبا هستند. زیباتر از آنها اما ، بسیار شعاروار ، دست و پا زدن ، برای رجعت به نقطه ی امن است. وقتی سندرا بولک از فضا به دریا افتاد، وقتی برای بالا آمدن لباس ها را از تن کند ، من دست هایم را روی مبل فشار می دادم. برای برگشت به زمین ، باید سبک شوی. لحظه ای که از پس اندوهی بزرگ بر آمدی، آن لحظه ای که خودت را به ساحل رسانده ای و بخاطر آن همه اتفاق توان ایستادن نداری ، وقتی خاک را چنگ می زنی ، انسان می شوی. زمینی و آماده ی ایستادن. این فیلم برای من قصه ی هیجان انگیز سفری به فضا نبود. حرف های زیادی در گوشم زد .. بیش از اندازه به تماشایش احتیاج داشتم.









سه‌شنبه، مرداد ۱

در کوه تنهایی بلند است






دیشب ماه گنده ای روبروی پنجره ی من نشسته بود. من داشتم فکر می کردم الان توی کوه هم ماهی هست به این گنده ای که خیره شده باشه به آدمی که داره جون می کنه زنده بمونه ؟ فکر نمی کنم. باید مه باشه. همه ی اون چیزی که دنبالش می گردیم لای مه گم شده. زندگی رفته پشت مه و چشمای ما کافی نیست واسه دیدنش. این بار هزارم بود توی زندگی که من خودم وuseless می دیدم. چرا از من کاری بر نمی یاد ؟ چرا تعداد آدمایی که ازشون کاری بر میاد کمه ؟ شب سنگینی بود دیشب. کلی عکس شاد چیدم جلوم که ببین از این خنده ها بزن . نشد. خنده نمی اومد. خنده یه جایی تو تعلیق ِ یه کوه مونده بود. آدم وقتی کاری از دستش بر نمی یاد ، بی قراری و انتخاب می کنه. عاقلا ایمان دارن. می چسبن بهش و آروم می شن.عاقلا می گن به من چه که سه تا بچه رفتن کوه می خواستن نرن. عاقلا می گن کارشون اشتباه بوده چیزی که خطر داره همینه دیگه.عاقلا دارن خبر زایمان کیت میدلتون و می خونن. من نه عقلی داشتم نه ایمانی. نشستم تا ساعت 5:30 و نشون بده. بعد پا شدم و خودم و گذاشتم جای ماه. می بینه هلیکوپترایی که بلند شدن برن دنبالشون و ؟ در ماه باد سردی می وزید. برگشتم به تخت و در جهنم ِ مرداد خزیدم زیر لحاف.




پنجشنبه، خرداد ۳۰

برای شب هایی که اسمی را از آن خود کردند




از صبح خیلی با خودم کلنجار رفتم که یک کلمه هم ننویسم. آن دختر با چشم های خون آلود مدام می آمد توی ذهنم و می رفت. هی رد می شد از جلوی چشمهام. خواستم چیزی ننویسم. نمی دانم گاهی اینطوری است. گاهی نوشتن ، سبکت نمی کند ، درد را ماندگار تر می کند. خانه ی قدیمی که بودیم ، طبقه ی بالا برادر بزرگتر می نشست و آن وقت ها ، انگار که هنوز زبان یکدیگر را پیدا نکرده باشند ، با زنش دعوایش می شد گاه گاهی. زنش داد های عجیبی می کشید و گاهی کنترلش را از دست می داد و کلن دعواهایشان ، از آن نوع دعواهایی بود که شبیه فیلم ها می شد. چهارده یا پانزده ساله بودم به گمانم. صداها که بلند می شد ، قلب من طوری می زد که تازه می فهمیدم کجای بدنم عضوی تپنده وجود دارد. دستهام سرد می شد و استیصال، بیشتر از بدبختی خودش را در من می گستراند. تکیه می دادم به دیوار اتاقم و دفترم را می گرفتم توی دستم. فکر می کردم بنویسی همه چیز خوب می شود. شاید از همان جا بود که نوشتن با من آمد .. تا امروز. یک بار برادر دیگرم آمد توی اتاق و توی همان گیر و دار به من گفت ، الان ننویس یلدا جون. جوری گفت که توضیحی نمی خواست جمله اش. تا تهش را فهمیدم. از آن روز فکر کردم بعضی چیزها که خیلی بی اهمیتند باید به دست فراموشی سپرده شوند. نباید نوشت شان. و بعضی چیزها هم از بس بزرگند و درد شان خانمان بر انداز است باز باید از تبدیل شان به کلمه جلوگیری کرد. جاودانه شدن شان ، یعنی دردی که تا همیشه در گلویت خواهد ماند.
حالا حکایت امروز است. تمام لحظه هایی که آن سال ِ لعنتی بر من گذشت را به یاد دارم. آن شبی که خیابان را قتلگاه کردند و ندا را در آن کشتند ، شب عجیبی بود. از سر کار برگشتم خانه و با عجله رفتم سراغ ِ کامپیوتر که ببینم چه خبر است . امروز چقدر شلوغ بوده . شهر من خاموش بود آن روزها و تنها صدای الله اکبر بود که از پشت بام ها می آمد. دل من آنجا بود. توی گاز اشک آور ها و خون ها. ویدئو را دیدم و قلبم تکه تکه شد. اولین بار بود که صدای تکه تکه شدن عضوی تپنده را می شنیدم . درد کشیدم تمام آن شب. تمام آن شب گریه کردم و در تمام روزهای بعد ، تمام شب ها وقتی از سر کار بر می گشتم ، تمام ِ طول ِ راه گریه بود. چقدر گریه کردم آن روزها و آن شب ها. چقدر زدم به حمام و .... بعدتر ها که شاهین نجفی گوش می دادم هربار گفت " توی حمام گریه با صابون .." من یاد آن شب افتادم .. یاد ندا. دختر زیبایی که در بعدازظهری گرم افتاد کف خیابان و از چشم هاش خون ریخت.
شاید روزی هم باشد تا قبل از مرگم که ببینم نام ندا فقط اینترنت را پر نکرده. که خیابان های شهر صدایش می زنند. . که قاتلش خودش را معرفی کرده و اشک ریخته... که قاتلش دل سنگ نداشته . که قاتلش پشیمان است از خاموش کردن چشم های زیبای دختری که خیابان دوستش می داشت.
تصویر مرگش ده هزاربار در ذهنم پاز شده و پلی شده.. با این حال هرگز نمی توانم دیگر به تماشای ویدئویش بنشینم. شب گرمی است .. و من بغض همیشگی ام را لمس می کنم. شب ِ نداست و من می خواهم چراغ دلم روشن باشد. برای روزهایی که می آیند و کسی در آن ها کشته نمی شود.




جمعه، خرداد ۳

آنچه از ما باقی می ماند. هیچ.



قبرستان ها را دوست دارم. بیشتر از موزه ها . بیشتر از گالری های نقاشی. بیشتر از تئاتر شهر ، بیشتر از خانه هنرمندان. بیشتر از خیابان ِ ملک آباد ِ بیست سال ِ پیش. این خیابانی که می گویم از این خیابان الکی هایی نیست که ریخته دور و برمان و از هر جا می پیچیم سر از یکی شان در می آوریم. ملک آباد دروازه ی بهشت بود برای من که پنج – شش ساله بودم. اگر آن زمان می خواستم تصویری از بهشت بسازم ، بی گمان چیزی بیشتر از درخت های بلند و در آسمان به هم رسیده ی ملک آباد که سقفی سبز در خیابان به وجود آورده بود در ذهنم شکل نمی گرفت. با این حال اگر می گفتند بین ملک آباد بیست سال پیش و قبرستان های دنیا یکی را انتخاب کن ، بدون تردید من دست می گذاشتم روی قبرستان ها .
قبرستان ها را بخاطر سکوت شان که پراز کلمه است می پسندم. به دلیل اینکه کسی درش نیاز ندارد نمایی از شادی را در چهره اش نشان دهد و یا لبخند بزند و یا بلند بلند ابراز وجود کند. همه ی آن هایی که بوده اند و حالا به تاریخ ِ فراموش کار پیوسته اند ، در سکوت محض خوابیده اند و در تسلیم ترین حالت دل به فراموشی ابدی داده اند. و همه ی آن هایی که تک تک آمده اند به دیدار سنگ های فراموش شده ، خود ِ خود ِ واقعیت اند . همانند که هستند. بدون خنده های زورکی و تعاملات اجتماعی ِ سیاست زده. اندوه دارند .. نه در قلب شان.. اندوه شان تا پیشانی و چشم هاشان آمده. آدم ها را دوست دارم وقتی اندوه را به سطح پوست شان رسانده اند و دست به پنهان کاری نمی زنند..
قبرستان ها منبع  ِ الهام اند. منبع ِ تصویرند .. منبع ِ قصه اند... اینکه فکر کنی این سنگ نوشته از کدام صورت سخن می گوید و این یکی سنگ نوشته را چند سال است کسی تمیز نکرده است ؟ فکرکنی که این یکی را چقدر زندگی رنج داده مگر که در بیست و اندی سالگی خودکشی کرده است و این یکی را دست ِ چه کسی به مرگ کشانده است ...
برای من ، هر شهر ، با قبرستان هایش هویت می گیرد... با نماد ِ اندوه های همیشگی اش ..قبرستان ها برای من آینه هایی هستند آویزان از دیوار ِ شهری که درش زندگی می کنم .. آینه هایی که نگاه کردن به شان را دوست دارم ... آینه هایی که گم گشته ترین قسمت تاریخ را به روی آدم می آورند.. همان قسمتی که بی رحمانه قرار است من را هم به آغوش بکشد.. و همه ی کلمه هایم را ..


یکشنبه، دی ۱۸

.

به شاگردها گفته بودم از ده سال ِ پیششان بنویسند و بعد، از ده سال ِ بعدشان. چیزی که بوده اند و چیزی که قرار است به خیال ِ خودشان بشوند. به عنوان ِ نمونه ، روی تخته، بزرگ نوشتم : Yalda !
در ستون ِ ده سال ِ پیش نوشتم :
 Religious،
Moody ،
Unambitious ،
Making Lots of Mistakes.
Repeating The Mistakes.
Wanted to Be a Teacher.
Decided not to marry ever !
در ستون ِ ده سال ِ آینده ام نوشتم :
Secular،
Not Sure about God ،
Married,
Don't care about God,
، Ambitious
 Almost Happy،
،A Teacher
، Having a Child Probably a Girl
. Left Iran.
Wr....
آخری را آمدم بنویسم و نتوانستم. مثل کسی که یکهو حس کند راز مهم اش را نمی تواند بین ِ آدم های غریبه فاش کند ، دستم ایستاد از نوشتن. " Wr" ماند آنجا . تنها. و چیزی در قلب ِ من شروع کرد به تکان خوردن. برگشتم طرف ِ بچه ها و گفتم : " آخری اش مال ِ خودم است ." و باز چیزی توی دلم تکان خورد. شبیه یک قهوه ی تلخ ، خیلی خیلی تلخ که توی فنجانی به لرزه می افتد. اندوه زده بود به تنم که نکند این دبلیو آر ِ عزیز در زندگی ام اتفاق نیفتد.. بدتر از همه این بود که می دانستم اتفاق افتادنش صد در صد به خودم بستگی دارد... و همین کار را دشوار کرده بود.اگر پای سرنوشت و تقدیر و هزار و یک کوفت و زهرمار دیگر وسط بود خیالم اینقدرها اذیت نمی شد.تا بچه ها به گذشته و آینده شان سفر کنند ، رفتم ایستادم پشت ِ پنجره و زل زدم به ترافیک ِ وحشی آن پایین.گذشته و آینده ام را گذاشته بودم روی تخته و وسط ِ حال ِ استمراری ام ایستاده بودم.حال ِ استمراری مزه ی بغض می داد. مزه ی هق هق های سرشار از خوشی. فحش می دادم توی ذهنم به خودم که همیشه زندگی را میان ِ پارادوکس هایش خواسته ام. هیچ چیز در دنیا سخت تر از داشتن ِ ور ِ ذهنی ِ سرزنش کننده نیست.. و من آن را دارم. درست گوشه ی ذهنم. گوشه ی چپش به گمانم.

جمعه، خرداد ۱۳

-


در به در دنبال فیلم بودم.تمام آرشیو ام را زیر و رو کردم که فیلمی که تاثیر گذار بوده و حالی به حالی ام کرده را

دوباره تماشا کنم. نمی دانم چرا دلم به تماشای هیچ کدام نمی رفت. دیشب ِ من در التهاب ِ یک فیلم ِ خوب می سوخت.

می خواستم از نشستن روی صندلی پی سی و کندن ِ مداوم ِ پوست ِ لبم ، به چیزی پناه ببرم سترگ. دلم آنقدر هوای آقای

او را کرده بود که نزدیک بود گریه ام بگیرد. اگر بود این روزهای تاریک ، روشن که نه ، کمی قابل تحمل می شد. 

هی به کتاب ها نگاه انداختم. نه. حوصله ای در خودم نمی دیدم.  موبایل. نه. هیچ کس نمی رسد به ذهنم. آنهایی که به

ذهنم می رسند هم با دوستهای دیگرشان بیرونند. آنقدر تلخ شده ام که نه با کسی بیرون می روم نه بیرون دعوتم

می کنند. 

دلم نگرفته بود دیشب. چیزی مثل خشم و انفجار، رسیده بود تا چشم هام. بهت داشتم. و هی لب می گزیدم. 

چقدر دلم می خواهد یک فیلم ِ جدید ببینم. نه از توده ی انبوه فیلم هایی که بیرون می آیند. یکی از آنهایی که مرا خوشحال

می کند. یک امِلی جدید. یک قسمت جدید از فرندز. Talk to Her ای نو. هنری و جون به سبکی جدید. بیفور سان رایس..

.. آه ، گاهی هیچ چیزی پیدا نمی شود. می خواستم تکه ای از هنر مثل نجات دهنده نه، مثل یک امید ِ بزرگ ، بیاید و

کمکم کند دوباره بایستم. هنوز هم می خواهم. 

حس می کردم برهوت شده اطرافم. امروز هم که از قضای روزگار جمعه است. از همیشه متروک تر. حال و حوصله 

هیچ کاری ندارم.