Instagram
‏نمایش پست‌ها با برچسب بعضی شب ها. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب بعضی شب ها. نمایش همه پست‌ها

شنبه، مرداد ۲۴

ببین ویچ کالرز دلش را لرزانده اند





اگر آدمی هستید که می تواند بنشیند روبروی کسی که ناراحتش کرده است و از ناراحتی اش بگوید ،خیلی پیشرفته اید. اگر می توانید به جای توی پستو کردن فکرها، با کسانی که احساس راحتی بین تان نیست حرف بزنید و از فردای صحبت تان که قرار است با هم روبرو شوید هراس ندارید، به صورت پیشرفته ای ایمن اید.
شده دوستی را دوست داشته باشید و اصلا نخواهید دلش را بشکنید ، اما بودن با او عذاب تان بدهد؟ چیزی در رفتارش. خشمی فروخورده مثلا یا افسردگی دائمی یا هرچیز دیگری در او آزارتان بدهد و این شود که یک روز تصمیم بگیرید دوری کنید. حالا وقت آن است که اینها را بهش بگویید. نمی توانید اما. می گذارید هم او از این دوریِ به نظر بی دلیل ناراحت شود هم خودتان عذاب بکشید که دوست بیچاره تان را عذاب داده اید. چرا ؟ چون شما، من هستید و دتس دِ استوری !

توی کلاس وقتی شاگردها داشتند رایتینگ می نوشتند، دیدم بغضی دارم از جنس ِ توی بغلش پریدن و زار زدن. فکر کردم الان سرکار دارد چه کار می کند. دل خوش کردم به خیالِ صورت ماهش و بغض را قورت دادم و به خودم خاطرنشان کردم لوس نباش. بی شعوری و عدم صمیمیت آدم هایی که بعد از دو سال باید باهات صمیمی باشند آزارت داده؟ هو کرز واقعا؟ تو آدم پریدن با همه نبوده ای و هنوز هم نیستی. شاید وایبی از خودت می دهی بیرون و می گذاری اطرافیانت خودشان نکته را بگیرند و دور شوند.

از سرکار برگشته ام و شیشه ی آب معدنی را گرفته ام توی بغلم و دارم به جوراب های قرمزش نگاه می کنم. از من می شنوید بی برو برگشت روی مردی که آنقدر شعور رنگی دارد و از حرف جماعت هم نمی ترسد که جوراب های قرمز بپوشد ، جور دیگری حساب کنید. #جدی

یکشنبه، مرداد ۴

فراتر از بودن




اینکه آدم زخم بخورد طبیعی است به گمانم. اینکه از زخمی که خورده لذت ببرد و روند محو شدنش را کش بدهد و تا می تواند جلوی فراموش کردنش را بگیرد اما چیز دیگری است. کریستین بوبن در عزاداری عشقی معلق می گوید واقعه ی مرگ تو تمام وجود مرا از هم پاشید. تمام وجود جز قلبم را .برای ملتی که مرگ را با وجود باورهای مذهبی شان هنوز نپذیرفته اند ، پاشیده شدن اولین و مهم ترین پله ی گذر از آن است. اینست که می بینی تو آدم بزرگ دیدنی. از چیزهایی که کوچک شمرده شده اند ذوق زده می شوی و همین است که ورود هر آدمی به زندگی ات ، نقطه ی عطفی می سازد توی حال و هوای آن روزهات. همان نقطه عطفی که با رفتنش یا دل بریدن ازش شروع می کند به زخم زدن.
بهترین درمان ، بازگشت میان بازوان ِ امن ِ کتاب هاست .

پ.ن : برگ های شمعدانی بوی زندگی می دهند و انگار بخواهند چیزی را یادآوری کنند مدام در حال انتشار عطر اند. رفته بودم سراغ کتاب خانه ی توی هال. دیدم یادم آمده است زنده ام. پایین پایم گلدان شمعدانی مان بود.

دوشنبه، شهریور ۲۵

از روزهای گیج.


حالا که دارم نزدیک می شوم به لحظه های " ما آزموده ایم در این شهر بخت ِ خویش، بیرون کشید باید از این ورطه رخت ِ خویش"، حال و روز دگرگونی دارم. رفتن همیشه سخت است. رفتن از هر چیزی. از خانه ی قدیمی که می رفتیم من هی می رفتم پشت پنجره ی هال و نگاه می کردم به کاجی که با رفتن مان قطعش می کردند.از رفتن مان خوشحال بودم اما می دانستم چیزهایی را در آن خانه جا خواهم گذاشت. همیشه هم همین بوده است. هیچ وقت نمی شود کامل رفت. می روی و گوشه هایی از تو در آن مکان ، در آن صحنه ی اجرا ، می مانند.گیرم که زخم کنند روزهایی از زندگی ات را ، باید دوست شان داشت. رفتن حکم است. ماندن فاسد می کند.
از همان شبی که توی فرودگاه نشسته بودم و داشتم بر می گشتم مشهد، صدایی توی گوشم پیچید که یادآور قلبم بود.صدایی که جز در لحظه های استرس نشنیده بودم. صدای تپش ها رسیده بودند تا گوش ها. داشتم بر می گشتم مشهد اما می دانستم که دارم برمی گردم جمع کنم و بروم.چند شب بعدش مدام از خواب پریدم . قلبم تند می زد و دستها می لرزید. به سبک هشتاد و هشت. دست های من یک بار لرزیده بود. آنهم در آن سال ِ عجیب بود. در هشتاد و هشتِ پر از جنازه. پر از درد. پر از امید. بعدتر لرزش شان کم شده بود و حالا بازگشته بودند به من.
دیشب خواب دیدم رفته ام بانک ، لابد از بس به پول فکر می کنم این روزها، کنار در ِ بانک ، پسری ایستاده بود که خیلی شبیه حسین رونقی ملکی بود.می دانستم او نیست. می دانستم شبیهش است. نتوانستم بروم تو.برگشتم و سرم را گذاشتم روی اولین درخت و های های گریه سر دادم. بعد از خواب پریدم و ساعت از 4:30 گذشته بود.کمی توی تخت ماندم و بعد " گفتمان و حقیقت " ِ میشل فوکو را برداشتم .تنها کتابی که این روزها حوصله ی خواندنش را دارم و خیلی ناخودآگاه وار دارد کمکم می کند.
بعد نفهمیدم چطور خوابم برده است.صبح که بیدار شدم دیدم کتاب کنار بالشم افتاده و نور یازده و نیم ظهر ، تا کمرم بالا آمده است.
اینها را نوشتم که یادم نرود روزهایی بوده توی زندگیم که از کنترلم خارج شده و هرچه کردم نتوانسته ام افسارش را به دست بگیرم.



شنبه، فروردین ۲۴

خلسه طور



با هم خوابیدیم. بعدش باران آمد. شهر در سکوت و خلسه ی سه و پنجاه دقیقه ی نیمه شب فرو رفته بود. پیکره ای از پیکری جدا شد و کنار به کنار آرام گرفت. چند دقیقه ی بعد خواب مان برد. لحظه هایی هست قبل از خواب ِ خستگی.. قبل از خواب ِ مستی.. قبل از خواب ِ بعد از سکس.. قبل از خواب ِ نشئگی که می روی وسط ِ همه چیز. نه به زمین چسبیده ای نه رفته ای هوا.چشم هایت بسته اند و هی تصویر ِ اتاقی که درش هستی تکرار می شود ..تصاویر معلق اند و خیلی دلبرانه از جلوی دریچه چشم هات عبور می کنند. تصاویر مبهم .. رنگ هایی آمیخته.. توی همان مرحله بودم. او زودتر از من خوابش برده بود. فکر می کردم چقدر با کلمه ی خواب زندگی کرده ایم.. عشق بازی کردیم گفتیم خوابیده ایم.. رویا دیده ایم گفتیم خوابیده ایم .. بی رویا چشم بستیم و باز کردیم گفتیم خوابیده ایم.. آخرش هم معلوم نمی شود همه ی فیلم زندگی مان را توی خواب دیده ایم یا نه ...خواب ،خورشیدی شده بود توی ذهنم با کلی دنباله... معنی هاش آویزان شده بودند دور تا دورش.. فکر های بی سر و ته... فکر های ِ خلسه ..

بعد خوابم برده بود.با صدای منظم ِ نفس های او که هی می آمــــــــــــــــد و می رفـــــــــــــــــت. شبیه ِ نت های مکرر وسط یک کنسرتو پیانو که تکرار معجزه واری را می گنجانند توی گوش هات. خوابم برده بود و یادم نیست چه شده بود بعدترش. . صبح که بیدار شوم یادم می آید اما که چه خواب دیده ام.. 

صبح که بیدار شوم یادم می آید که خواب دیده ام شهر در سکوت فرو رفته و صدای باران می آید.. بعد کات .. توی ماشینی نشسته ام . پشت راننده. روی صندلی جلو ،بغل دست راننده میم نشسته است. دوستم. متمایل به ما نشسته است.. و شالش هی از روی سرش سُر می خورد..بعد کات.. و تصویر می رود تا مجتبا ، بین قفسه های شکلات.. دنبال قیمت جدید ریتـِر میگردد..بعد کات.و می رود به در گنده ی رستورانی ..  در فاصله ی ده متریِ در نشسته ام و می بینم که شب دارد با غروب نم خورده ی شهر می آمیزد..بعد نور ماشین پلیسی را می بینم که از جلوی در رد می شود.. بعد موسیقی تند می شود.. شال میم می افتد .. مجتبا بین قفسه های شکلات می دود.. آژیر پلیس می آید و می رود.. شال میم روی شانه هاش... ریترهای رنگی توی قفسه ی شکلات ها... نور ِ آژیر ِ پلیس ِ سبز... رد می شود ..رد می شود..آنقدر هی می گذرد که می شود خطی قرمز روی خواب های من.. این وسط ها جایی هم هست که غلتی می زنم و چشم هام چند ثانیه ای باز می شوند..
دارند اذان می گویند. 






 پ.ن : عکس از Christopher Holt