Instagram
‏نمایش پست‌ها با برچسب تلمیح. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب تلمیح. نمایش همه پست‌ها

دوشنبه، تیر ۳

از خواب های بی سر و ته






خواننده ی محترم اگر " شب های روشن " ِ داستایوفسکی را خوانده باشید ، بدون شک با خواندن اولین کلمه یاد آن کتاب می افتید. قصد نگارنده اما ، این نیست که یادی از جناب داستایوفسکی کرده باشد . نگارنده فکر می کند باید خوابی را با شما در میان بگذارد. شب خنکی در آستانه ی تابستان بود و هوا به طرز ِ ساکنی خالی از هیاهو بوده است. نگارنده که زنی است بیست و پنج ساله ، تمام روز را کلاس داشته و احساس خستگی در تنش موج می زند. نگارنده این ترم را سرکار نرفته است و کلاس هایش را در خانه اش برگزار می کند. او از اینکه می تواند با پیراهن و تی شرت و موهای باز و هر جوری که دلش می خواهد معلمِ کلاس هایش باشد ، احساس ِ مفرحی دارد. با این حال دلش برای فضای کلاس ها و صندلی ها و راه رفتن بین بچه ها تنگ شده. نگارنده بعد از خستگی آن شب ، لم می دهد روی تختش و تبلتش را می گذارد روی پاهایش . بعد از چند دست زامبی بازی کردن ، چشم هایش سنگین شده و به خواب عمیقی می رود. خواننده ی محترم ، نگارنده مدت هاست اهمیتی به خواب هایش نمی دهد اما این بار انگار صدایی در خوابش از اوخواسته باشد که چشم هایش را به روی خواب هایش باز کند،دوست دارد خوابش را بنویسد. او خواب می بیند توی کلاس در حال قدم زدن است و کار گروهی شاگردهایش را مانیتور می کند. بعد متوجه می شود که یکی از شاگردها آدم برفی است که با همان شکل و شمایلی که شما از یک آدم برفی انتظار دارید نشسته و تمرینش را با گروهش انجام می دهد. نگارنده ، اول به دریچه ی کولر کلاس نگاهی می اندازد و متوجه خاموش بودنش  می شود. بعد نگران از اینکه شاگردش در حال آب شدن است ، به طرف پنجره ها می رود و آن ها را باز می کند. پشت پنجره اما مردی ایستاده که موهای بوری دارد . او خودش را میلان کوندرا معرفی می کند. نگارنده که قبلتر عکس های میلان کوندرا را دیده متعجب می شود با این حال می پذیرد که ایشان همان کوندرا باشند . کوندرای مو بور کتابی را به دست نگارنده می دهد و هویجی را روی کتاب می گذارد. بعد هم لبخندی تصنعی زده و دور می شود. نگارنده به طرف آدم برفی رفته و هویج را فرو می کند توی صورتش. آدم برفی می خندد اما صورتش خوشحال نیست. . نگارنده فکر می کند چقدر اندوهناک است که آدم در تابستان آدم برفی باشد که می خواهد زبان انگلیسی یاد بگیرد. کتاب را نگارنده می گذارد روی میز کارش و تا پایان خوابش فراموش می کند بازش کند. در این بین اما یکی از شاگردها بلند شده و برای ارائه ی لکچرش می رود روی میز. ( در خواب هیچ اتفاقی عجیب نیست) . شاگرد لکچری راجع به یک فیلسوف می دهد و وقتی عکسش را در می آورد ، نگارنده می بیند که این عکس همانی است که خودش را کوندرا جا زده بود. بعد کسی از آخر کلاس می گوید :" اِ این که بهشتی است . "  و نگارنده بیدار می شود. خواننده ی محترم گاهی نباید رابطه ی بین علت و معلول ها را در خواب ها به هم گره زد و باید گذاشت خوابی بیاید و برود. از آن جایی که نگارنده هیچ گونه شباهتی بین کوندرا و فیلسوفی که در لکچر بود و آقای بهشتی نمی بیند ، خوابش را آنالیز نمی کند و به جای آن به آدم برفی بیچاره فکر می کند. با آن دماغ ِ هویجی اش.






جمعه، خرداد ۳

آنچه از ما باقی می ماند. هیچ.



قبرستان ها را دوست دارم. بیشتر از موزه ها . بیشتر از گالری های نقاشی. بیشتر از تئاتر شهر ، بیشتر از خانه هنرمندان. بیشتر از خیابان ِ ملک آباد ِ بیست سال ِ پیش. این خیابانی که می گویم از این خیابان الکی هایی نیست که ریخته دور و برمان و از هر جا می پیچیم سر از یکی شان در می آوریم. ملک آباد دروازه ی بهشت بود برای من که پنج – شش ساله بودم. اگر آن زمان می خواستم تصویری از بهشت بسازم ، بی گمان چیزی بیشتر از درخت های بلند و در آسمان به هم رسیده ی ملک آباد که سقفی سبز در خیابان به وجود آورده بود در ذهنم شکل نمی گرفت. با این حال اگر می گفتند بین ملک آباد بیست سال پیش و قبرستان های دنیا یکی را انتخاب کن ، بدون تردید من دست می گذاشتم روی قبرستان ها .
قبرستان ها را بخاطر سکوت شان که پراز کلمه است می پسندم. به دلیل اینکه کسی درش نیاز ندارد نمایی از شادی را در چهره اش نشان دهد و یا لبخند بزند و یا بلند بلند ابراز وجود کند. همه ی آن هایی که بوده اند و حالا به تاریخ ِ فراموش کار پیوسته اند ، در سکوت محض خوابیده اند و در تسلیم ترین حالت دل به فراموشی ابدی داده اند. و همه ی آن هایی که تک تک آمده اند به دیدار سنگ های فراموش شده ، خود ِ خود ِ واقعیت اند . همانند که هستند. بدون خنده های زورکی و تعاملات اجتماعی ِ سیاست زده. اندوه دارند .. نه در قلب شان.. اندوه شان تا پیشانی و چشم هاشان آمده. آدم ها را دوست دارم وقتی اندوه را به سطح پوست شان رسانده اند و دست به پنهان کاری نمی زنند..
قبرستان ها منبع  ِ الهام اند. منبع ِ تصویرند .. منبع ِ قصه اند... اینکه فکر کنی این سنگ نوشته از کدام صورت سخن می گوید و این یکی سنگ نوشته را چند سال است کسی تمیز نکرده است ؟ فکرکنی که این یکی را چقدر زندگی رنج داده مگر که در بیست و اندی سالگی خودکشی کرده است و این یکی را دست ِ چه کسی به مرگ کشانده است ...
برای من ، هر شهر ، با قبرستان هایش هویت می گیرد... با نماد ِ اندوه های همیشگی اش ..قبرستان ها برای من آینه هایی هستند آویزان از دیوار ِ شهری که درش زندگی می کنم .. آینه هایی که نگاه کردن به شان را دوست دارم ... آینه هایی که گم گشته ترین قسمت تاریخ را به روی آدم می آورند.. همان قسمتی که بی رحمانه قرار است من را هم به آغوش بکشد.. و همه ی کلمه هایم را ..


پنجشنبه، اردیبهشت ۲۶

این روزها


نه اینکه متاثر از جو سیاسی اجتماعی دور و برم نباشم، نه اینکه از حرف های افتاده بر دهان همه خسته شده باشم و مثلن تصمیم گرفته باشم سکوت کنم ، نه ا اینطورها نیست... من هم مثل خیلی های دیگر که شبیه من هستند ، روز ِ آخر ِ ثبت نام کاندید ها ، قلبم تند می زد. بی دلیل. یعنی اینکه دلیلش برایم گنگ بود. با این حال من هم منتظر بودم و خدا خدا می کردم هاشمی بیاید. نه اینکه یادم رفته باشد هاشمی کیست و چه ها کرده و بیشتر از خیلی های دیگرشان بی محابا بالا کشیده و شاید بیشتر از خیلی ها سوتی داده دست این و آن... من به تغییر های جزئی  در آدم ها معتقدم. یعنی اصلن اصول من اینست که اگر کسی بیاید و بگوید فلانی 180 درجه تغییر کرده ، محال است باور کنم. ته تهش می گویم جوگیری است. نمایش است و یا طرف  ، در مرحله انکار به سر می برد و دارد خودش را گول می زند. اما به جای این همه منفی بافی ، معتقدم تغییر های کوچک در آدم ها اتفاق می افتد. الان هم شرایط فکری من اینست. آن سال ، آن نماز جمعه ، آن حرف ها ، آن سخنرانی ها ، حتی اگر بازی سیاسی باشد ، وجود ِ خارجی داشت. به نظر من ، هاشمی ، امن ترین گزینه ی موجود است. شخصن از فکر اینکه کسی مثل قالیباف بیاید روی کار خیلی بیشتر از آمدن سه باره ی ا.ن . می ترسم.  در تمام این دو هفته که بحث ها خیلی گرم است دور و بر این موضوع ، من سعی کرده ام یک کلمه هم از انتخابات نگویم. شاید چون آمادگی ِ باز کردن زخمی که چند سال است رویش را بسته ام ، ندارم. شاید چون آزار دیده ام و از دوباره و دوباره آزار دیدن می ترسم.  با پارتنر ِ عزیز تر از جانم این روزها خیلی بحث کرده ام. تا چند وقت ِ پیش هر دوی ما مطمئن بودیم که رای نخواهیم داد. بعد تر من نظرم تغییر کرد و او همان جا ماند. البته که این وضع بدی نیست و باعث به وجود آمدن بحث می شود و من شخصن عاشق بحث کردن هستم، آن هم با کسی که می دانم ته ِ بحث قرار نیست تبر به دست بیافتد دنبالت. 
گذشته  از این فکر ها و اخبار چک کردن های دم به دم ، این روزها من ، درس می خوانم .. کلمه ها از من دور شده اند و یا من از آنها دوری کرده ام ، فکر می کنم پریودی اجباری سراغم آمده برای اینکه با کلمه ای نزدیکی نکنم. خرداد زمان ِ امتحان است. و خرداد انتخابات است. و خرداد قرار است خانه مان را تحویل مان بدهند. کلن خرداد همیشه پر حادثه بوده و من هنوز به خرداد ِ پر از حادثه ...

جمعه، فروردین ۲۳

گوشه ی تیز ِ جهان


فرض کنیم عکسی روی میزت باشد که بچه ای سه چهارساله در آن دارد به سمت دوربین می دود ... ته تهش دلت می لرزد. اگر این بچه از زمین محو شده باشد اما، انتها ندارد. ته ندارد.. می تواند زخم باشد و نمکی که تمامی ندارد می تواند درد را دیکته کند مدام در دلت..

یک اس ام اس بی خودِ " آی لاو یو " می تواند ته ِ یک روز شلوغ به اندازه ی دو ثانیه لبخند بنشاند روی لبت و برود گم شود بین باقی حرفها و کلمه ها. همین اس ام اس ، اگر فرستنده اش از زمین رفته باشد ، می تواند تبدیل شود به سوهان قلبت .. که آرزوی به قوع پیوستن دوباره اش را هر روز توی بغض هات تکرار کند و تمام نشود.. تا همیشه ی ذهنت باشد ، مثل ِ تلخی ِ بادومی که تا همیشه پشت حافظه ات می ماند.

یک دعوای کوچک روزمره ، می تواند درد بی بازگشتی شود اگر طرف دعوات زمین را ترک کند.. تو بمانی و هزار عذاب و شکنجه درونت ، که چرا موقع جر و بحث یادت نبود ممکن است فردا نباشید. یکی تان.

این نوستالژی مرگ آور زمین است.. اینکه می دانی محو می شوی .. اینجا جای ماندنت نیست. . ایستگاه است .. قرار نیست ریشه کنی.. و ریشه می کنی.. و از هر شاخه ات هزار هزار میوه دلتنگی و اندوه آویزان می شود...تلخ تلخ مثل بادوم های پشت ِ حافظه ات .



جمعه، فروردین ۴

.

چند روزی بود که مشغول خواندن " بامداد در آینه " بودم. کتاب، خاطرات نور الدین سالمی بود در مورد شاملو. با اینکه تصویری که از شاملو نشان داده شده بود تصویر یک مرد خودشیفته و مغرور اما در عین حال دوست داشتنی است، داشتم از خواندنش لذت می بردم تا اینکه امروز بعد از نهار ، سرچی در اینترنت زدم و در سایت شاملو نامه ی آیدا را راجع به این کتاب پیدا کردم. آیدا این کتاب را افترا و دروغ خوانده بود و بعد نامه ای از نور الدین سالمی هم بود که گفته بود او به نشر باران در سوئد اجازه ی چاپ این خاطره ها را نداده و آنها سرخود چنین کاری کرده اند. خلاصه اینکه خواندن این نامه ها باعث شد دیگر لذتی از کتاب نبرم. خدا نکند آدم به چیزی شک کند دیگر نمی تواند مدت مدیدی باهاش کنار بیاید. بعد این قضایا کتاب را با خودم به دستشویی بردم. ( این عادت همیشگی من است و به نظرم هیچ جایی آرامش دستشویی را ندارد برای مطالعه ). صفحه ی آخر را فقط باز کردم و لحظه ی مرگ شاملو را خواندم. تصویر آیدا وقتی گل رز از باغچه چیده و روی سینه این مرد گذاشته نمی دانم چرا مرا یاد یکی از کارهای شوپن انداخت. شاید برای اینکه یک بار موقع گوش دادن بهش خوابم برده بود و خواب دیده بودم در سرزمینی پر از رز در حال قدم زدن هستم. از دستشویی که آمدم بیرون یکی از کارهای شوپن را گذاشتم و چمدان کنار اتاق را مرتب کردم. این جزء به ندرت زمان هایی بود که دل من به مرتب کردن جواب بله داده بود. بعد ترش نشستم روی تخت و کتاب " از دو که حرف می زنم از چه حرف می زنم " ِ موراکامی را شروع کردم. در مقدمه کتاب موراکامی گفته بود که در مجله ای مصاحبه ای خوانده با شرکت کننده های ماراتن. در آن مصاحبه ازشان پرسیده بودند مانترایی( ذکر و وردی که زمزمه می شود) اگرهنگام دویدن دارند بگویند. یکی از آنها گفته بود " درد اجباری است ، رنج کشیدن اختیاری است . " حالا این جمله آنقدر در زندگی من پر کاربرد است که بیست دقیقه است کتاب را بسته ام و مدام به همین جمله فکر می کنم.. عشق اینجا کنار من خوابیده است و از شنیدن نفس های منظم اش قلبم آرام است. . شاید برگردم به کتاب..

دوشنبه، اردیبهشت ۱۲

.

بارانِ تند و کوتاهِ چند دقیقه پیش, هوای شهر را بهتر کرده است. حالا دیگر از شرجی یک ساعت پیش خبری نیست.

آفتاب هم از صحنه ی آسمان محوشده و این خوب است. هیچ وقت با خورشید رابطه ی خوبی نداشته ام. حتی شبهای سردِ

زمستانی که آستین هایم را پایین کشیده و دستهایم را پی در پی ها کرده ام , هرگز نخواستم فردا آفتابی شود. در کودکی

از پدر شنیدم که معنی اسمم، میلادِ خورشید است. پدرم می گفت تو با آفتاب رابطه ای خاص داری. به گمانم فکرهای

پدرم درست از آب در نیامده است.

دیروز به هنرمندی آمریکایی ایمیل زدم و امروز پاسخش را گرفتم. حس خوبی بهم دست داده است. دیروز داشتم از

اشتیاقِ همسان شدن و آمیختن با نقاشی هایش , دیوانه می شدم. به آقای او گفتم " قول بده که وقتی مُردم جزئی از

نقاشیهای این زن شوم. "

آقای او عهد بست که این اتفاق می افتد. حالا که پاسخ ایمیلم را داده آرامترم. احساس خوبی دارم انگار کسی از دنیایی

بزرگ,، نیم نگاهی به من در جزیره ای کوچک , انداخته.

دراز کشیده ام روی تخت و سرم سنگین است. باید استراحت کنم. کافکا در کرانه را گذاشته ام کنار بالشم. می خوانم و

حرکت مواج و عمیق سرماخوردگی را حس می کنم که از میان تار و پود بدنم می گذرد. هر لحظه به تشنگی ام اضافه

می شود.می دانم باید قدر استراحت اجباری که برایم پیش آمده را بدانم. اگر امروز کتاب را تمام نکنم,،فرصت بزرگی

را از دست داده ام.











سه‌شنبه، آذر ۳۰

.

کلاس 106 آنقدرها بزرگ نیست اما یک دیوارش مثل آینه است. پنجره هایش بزرگند و خاصیت انعکاس تصویر را

دارند. روز آخر بود. دیروز. بچه ها داشتند فاینال می دادند. نشسته بودم روی میز و هی بهشان نگاه می کردم. از اینکه

اینقدر دلم برایشان تنگ  می شد تعجب کرده بودم. حس عجیبی بهشان داشتم. با اینکه اکثرشان از خودم بزرگتر بودند ،

گاهی توی کلاس از خنده هایشان ، دلم تکان می خورد. مثل مادری که از خنده ی بچه اش جان می گیرد. نشسته بودم

روی میز و به امشب فکر می کردم . انگار هم نام بودن این شب با من ، باعث افتخار می شود. حس نزدیکی ام به شبی

که هم نام من است خیلی زیاد است. . . شاید بخاطر عهدی است که آن روزهایی که از هم جدا شده بودیم با هم بسته

بودیم.

همان روزها او بهم گفت قول بده بعد از این که راهمان جدا شده ، فقط شب های یلدا ساعت دوازده شب چند دقیقه ای به

هم فکر کنیم. قفسه ی سینه ام سوخته بود از این حرفش و قول داده بودم. بعدتر که باز برگشتیم کنار هم ، قرارِ شب یلدا

شد قراری به خاطر همه ی سالهایی که گذرانده ایم و همه ی خاطره هایمان. چه آنهایی که صدای خنده و شور ازش

می آمد و چه آنهایی که قفسه ی سینه را می سوزاند.

صدای متداوم دزدگیر یک ماشین مرا از این خیال ها می کشاند بیرون. یاد آیرن جاکوب می افتم در قرمز. وقتی داشت

با میشل ،عشقش ، پشت تلفن حرف می زد و صدای آژیر ماشینش کوچه ی نمدار و سنگفرش شده ش پشت پنجره اش را

پُر کرده بود. شاید برای همین فکر و خیال های دیشب است که امروز ظهر در آبی اتاقم غرق فیلم قرمز شدم. برای

نمی دانم چندمین بار.

دیشب وقتی نشسته بودم روی میز ، توی کلاس 106 ، بوی سرما را می شنیدم که از لای پنجره ی نیمه باز کلاس

می آمد و توی بینی ام می پیچید. اگر او امشب اینجا بود با هم میرفتیم بیرون و آنقدر پیاده راه می رفتیم تا دستهای همیشه

یخ زده مان گرم شوند و نفس هایمان تند. بعد در راه برگشت می کشاندمش توی مغازه ی روبروی کوچه مان و برایش

چیزی می خریدم که از جنس کاموا باشد.

الان ... همین الان .. دلم می خواهد بروم و لم بدهم روی تختم و شال گردن لیمویی نارنجی که دارم می بافم را بگیرم

توی دستهام. من عاشق اینجور مُسَکن های زندگی ام.. فرقی نمی کند از چه جنسی باشد .. چه خنده ی شاگردها باشد

چه ظرف های کثیفی که به شستن شان می ایستی ... مهم اینست که از جنس قرص های خواب آور نیستند.. در هوشیاری

بهت توان می د هند. .

قانون شکن برایم اس ام اس زده : هشت هزار سال یلدا مبارک .

از فکر اینکه بشود هشت هزار سال زندگی کرد خنده ام می گیرد.











شنبه، آذر ۲۰

اگر مامان نمی رفت دستشویی..

آنروز می خواستیم خرت و پرتهایی بخریم . مادرم گفت برویم جنت. آنجا مرکز اینجور چیزهاست. از وقتی یادم می آید

از جنت بدم می آمده. حقیقتش اینست که نمی دانم چرا و اگر دلیلی را ذکر کنم تنها بر سر حدس و گمان گفتم اش.

خیابان جنت با اینکه پر از پاساژ های بزرگ و کوچک است ، هنوز بافت قدیمی دارد.سنگفرش دارد و از میانش جوی

باریکی رد می شود که آدم را یاد محله هایی که هیچ وقت ندیده و فقط شنیده است ، می اندازد. شاید بخاطر البسه بی

کیفیت اش دوستش ندارم یا شاید... گفتم که. اگر بخواهم دلیلی بیاورم باید دست به دامان حدس و گمان شوم.


روبروی فرهنگسرای بهشت ایستاده بودم. منتظر مادرم که رفته بود توالت عمومی. توی مشهدِ به این بزرگی اگر کسی

بگوید بهترین گالری کجاست همین را اسم می برم. از بس در و پنجره های قدیمی اش را دوست دارم . و از بس دلم

می خواهد از میان گل و گیاه ها و حوض های کوچکش عبور کنم تا برسم در ورودی فرهنگسرا.هفت هشت سال پیش با

پسری که آن موقع دوستم بود و یکی دیگر از دوستهایش آمدم اینجا. شاید بعد از آن دو بار دیگر هم آمده باشم. یادم است

نمایشگاه خطاطی و گرافیک بود. نمی دانم چطور توی ذهنم مانده. شاید بخاطر رنگ و بوی نوستالژیک معماری اش

 باشد که اینطوری تابلوهای آویخته به دیوارهایش را به یاد دارم. آن زمان توی دوران جو گیری بودم. یادم است خانه که

رفتم تصمیم قطعی ام را برای تحصیل در رشته گرافیک گرفته بودم. شاید حال و هوای همین معماری باعث شد به جای

دبیرستان هنرستان را انتخاب کنم. گرچه انتخاب بدی نبود اما اعتراف می کنم که از سر جو گیری گرفته شده بود. آدم

توی پانزده شانزده سالگی اش به اندازه ی پرزیدنت های خاورمیانه جوگیر است و مثل آنها هم تصمیم های لحظه ای

می گیرد. مثل اولین پسری که باهاش می روی بیرون و حس می کنی خیلی بزرگتر شده ای . که البته این جای کار

درست است و هر رابطه ای آدم را بزرگتر می کند. اما این بزرگی برای یک دختر پانزده ساله ، موجب افتادن در

سراشیبی می شود. یادم است پایم را گذاشته بودم روی گاز آن زمان ها و می خواستم تا ته رابطه رفته و هرچه زودتر

خودم را به قسمت بعدی قصه برسانم. بعدها فهمیدم هرچه در رابطه ات بزرگ شدن هست ، در جدا شدن  هزار برابر

بزرگ شدن وجود دارد.مخصوصا وقتی خودت رابطه ای را تمام کرده باشی.

ساعت ده و نیم صبح است و در هوای مشهد سوز ِ سردی جاری است. آستین های قرمزم را کشیده ام روی انگشتهام و

نشسته ام روی نیمکت قرمزی که پشت کرده به فرهنگسرا.  منتظر مادرم هستم که بیاید . سمت راستم فروشگاه بزرگ

حوله سرا است. روبرویم داربست بزرگی است که در آن نمایشگاه " بسیج و خدمت های با شکوهش" برپاست. یکی از

پسرهایی که به احتمال زیاد بسیجی است دم در نمایشگاهشان ایستاده و بِر و بِر به من نگاه می کند. از نگاهش عصبی

نمی شوم و عجیب است. یاد عکسی می افتم که چند ماه پیش در کامپیوترم ذخیره کردم.توی عکس، زنی لم داده بود

روی نیمکت و تلفیق پاهایش با سنگفرش خیابان زیبایی نادری را به وجود آورده بود.نمی دانم چرا یاد آن عکس افتاده ام.

شاید بخاطر نگاه مردِ بسیجی باشد که در پنج متری ام ایستاده. نگاهی که هر دو نفرمان را یاد برهنگی می اندازد. گرچه

برهنگی در دیکشنری ما دو نفر معانی به شدت متفاوتی دارد.  بهش زبان درازی می کنم و چشمم را می دوزم به

حوله سرا. تا چند دقیقه ی دیگر توی حوله سرا خواهم بود و همینطور که بین رگال های حوله های مردانه راه می روم

دلم برای تو خواهد لرزید.





چهارشنبه، شهریور ۳۱

.

ساعت جسمی من می گوید این وقت صبح نباید بیدار باشم. اما خب هستم. اتفاقا خوابم هم نمی آید. یکی دو ساعت پیش هم

که توی تخت بودم مثل روزهای دیگر نبود. نه تنها صداهای اطراف را به وضوح می شنیدم و حال و هوای صبح بر تنم

نشسته بود که حتی کمی تا قسمتی هم از آنچه بیرون از اتاق من می گذشت آگاه بودم. یکی از همین آگاهی ها که مرا مثل

فنر از جا پراند ، آمدن " شین " بود. امروز برای او روز اول مدرسه است . صدایش را شنیدم که با برادرم و خانمش

آمده اند که ما شین را ببینیم در لباس مدرسه.

لباس شین بنفش بود و کیف و کفش هایش صورتی. چند روز پیش به من گفته بود که می خواهد کیف چرخ دار داشته

باشد و خب واضح است که کیف چرخدار به دست ، در حالیکه موهای زیبایش را زیر مقنعه ای سفید جا گذاشته بود ،

ایستاده بود جلوی در و لبخند گنگی روی لبهایش بود. از آن لبخندهایی که وقتی می زند که دقیقا نمی داند از وضعیت

پیش آمده خوشحال است یا ناراحت. اما فکر می کنم به راحتی با مدرسه کنار بیاید و دوستش هم داشته باشد. این خاصیت

بچه های امروز است. یادم است لباس من سرمه ای بود و کیف کوچکی داشتم که عکس کلاه قرمزی و پسرخاله داشت.

و یادم است آنقدر منزوی بودم که هر روز مدرسه رفتن من عذاب بود و استرس. چیزهایی که هر روز می ریختم توی

خودم و الان که فکر می کنم می فهمم توی آن دوره جهنم تدریجی را تجربه کرده ام.

چند روزی است زندگی دوباره توی چرخ خوشی افتاده است. اتفاق های خوب ، خیلی از آشفتگی های ذهنی ام را پاک

کرده اند. الان دارم پودینگ شکلاتی می خورم و می توانم بگویم زندگی همچین مزه ای داشته است این چند روز. از آن

مزه هایی که وقتی می آید زیر دندانت چشمهایت را می بندی و یک ممـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم این اندازه ای را

زمزمه می کنی.



توی همین روزهای خوب ، Theme ای برای ویندوز سون ام دانلود کردم که سرخوشی ام را زیادتر کرد. برای من

دسکتاپ مثل آینه ای است که نامادری سفیدبرفی توی آن خودش را دید می زد و از زیبایی اش مست می شد.

شخصیت هایی که توی این Theme هستند کمی شبیه کارهای علیرضا میر اسدالله اند. هربار بهشان نگاه می کنم

خنده ام می گیرد و از فکرِ زندگی کردن در دنیایی که همچین موجوداتی هم درش باشند آرام می شوم.