فحش داده ام به همه ی دلیل هایی که قیچی وار افتاده اند به جان ِ رویاهایم. به دو گربه ی سیاه که نیمه شب هــــوسِ
عشق بازی ، آنهم از نوع پر سر و صدایش ، زده به سرشان. که آمده اند پشت پنجره ی اتاق من و مرا با وحشت از
خواب خوش پرانده اند. به حافظه ام که هرجا دلش می خواهد به کار می افتد و وقتی نخواهد ، جواب نمی دهد. شب ،
را نشسته ام برای چندین دقیقه ی طولانی ، که به یاد بیاورم خواب ِ چه می دیدم که اینطور از پاره شدنش نا خوشم. به
هر چیزی که مایه ی الهام گرفتن ِ حافظه است فکر کرده ام. به او. به چشم هایش. به پاریس. به ونیز. به باران. به خنده.
هی زل زده ام به سر انگشتهام. خواب ِ خوشم تا سر انگشتهام رخنه کرده. دست کشیده ام به سر انگشتها و به سکوت ِ
ممتد ِ شب گوش داده ام.
لم داده ام به درگاهی پنجره. و گربه ی سیاه زل زده به من. حس کرده ام گربه ی سیاه با چشمهای هوس بازانه به تنم
خیره شده. فحش داده ام به ادبیات که اینطور در تار و پود زندگی ام پیچیده. که شخصیت بخشیده به هر آنچه قبل از این
موجودی بوده و بس. گربه ها را فهیم کرده و نشانده میان میله ها . که زل بزنند به زن ِ پشت پنجره. با لباس خواب سیاه
و ران های بیرون افتاده اش.
پنجره را باز کرده ام و به گربه ی وقت نشناس گفته ام " یکی طلبت . "
برگشته ام به تخت و فرو رفته ام تا عمق، در خوابی که صبح به یادم نمانده . فحش داده ام به دانشگاه ِ لعنتی که تمــام
نمی شود. که خواب و استراحت و وقت مفید ِ زندگی ام را داده به فاک. به شش و نیم ِ صبح ام ، با غضب نگاه کرده ام.
سر مردی که جان ِ من است داد کشیده ام که بیدار شود و از کارش عقب نماند. سر مردی که جان ِ من است ، بدخلقی
ریخته ام که نمی دانم کدام گوشه ی شب ِ به هم ریخته ام را جبران کرده باشم. صبوری کرده است. با زنی که خودش
را در ادبیات غرقه می کند ، نیمه شب بلند می شود و دست می کشد به سر ِ انگشتها باید صبوری کرد. تمام.
