Instagram
‏نمایش پست‌ها با برچسب ماجراهای اتاق خواب. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب ماجراهای اتاق خواب. نمایش همه پست‌ها

سه‌شنبه، مرداد ۶

..



زیر آوار دستش مانده بودم. مرداد خوبی بود. هوا اردیبهشتی بود.فکر کرده بودم کاش امتداد یک حادثه دست ما بود. یک همخوابگی را بیست ساعت کش می دادیم و بیست ساعت خلسه ی محض روحی را . .
دستش را گذاشته بود جایی وسط سینه هام. همان جا که تپشی هست. و به خوابی عمیق رفته بود. من هنوز در خلسه ی شبی تابستانی بودم. زیر آوار تنش.


چهارشنبه، تیر ۱۱



ولو شده ام روی  تخت . صداها را گوش می کنم. صدای بر هم خوردن قاشق و لیوان از آشپزخانه می آید. دارد کاسنی درست می کند برای من که بخورم و حساسیتم بهتر شود . دستها را که گنبد کرده ام بالای سرم هر از گاهی می آورم بالا و خیره می شوم به پوستم. دنبال دایره های قرمز می گردم. پنج تا شده. ده دقیقه بعد ده تاست. بدن آدم باهاش حرف می زند. بدنم دارد از من گلایه می کند . روزهای بد عنقی بدنم است.
شربت را می دهد دستم.پایین تخت می نشیند. از انگشت ها تا ران ها می بوسد و می آید بالا. خودش را می اندازد روی تخت. کنار هم خیره می شویم به سقف سفید اتاق خواب. کمی آن طرف تر روی دیوار صد ستاره چسبانده ایم که در حال سوخت
گیری اند. خیره شده ایم به سقف و ستاره های پرنور روی دیوارمان را تصور کرده ایم . در بیست دقیقه ی آینده.




شنبه، فروردین ۲۴

خلسه طور



با هم خوابیدیم. بعدش باران آمد. شهر در سکوت و خلسه ی سه و پنجاه دقیقه ی نیمه شب فرو رفته بود. پیکره ای از پیکری جدا شد و کنار به کنار آرام گرفت. چند دقیقه ی بعد خواب مان برد. لحظه هایی هست قبل از خواب ِ خستگی.. قبل از خواب ِ مستی.. قبل از خواب ِ بعد از سکس.. قبل از خواب ِ نشئگی که می روی وسط ِ همه چیز. نه به زمین چسبیده ای نه رفته ای هوا.چشم هایت بسته اند و هی تصویر ِ اتاقی که درش هستی تکرار می شود ..تصاویر معلق اند و خیلی دلبرانه از جلوی دریچه چشم هات عبور می کنند. تصاویر مبهم .. رنگ هایی آمیخته.. توی همان مرحله بودم. او زودتر از من خوابش برده بود. فکر می کردم چقدر با کلمه ی خواب زندگی کرده ایم.. عشق بازی کردیم گفتیم خوابیده ایم.. رویا دیده ایم گفتیم خوابیده ایم .. بی رویا چشم بستیم و باز کردیم گفتیم خوابیده ایم.. آخرش هم معلوم نمی شود همه ی فیلم زندگی مان را توی خواب دیده ایم یا نه ...خواب ،خورشیدی شده بود توی ذهنم با کلی دنباله... معنی هاش آویزان شده بودند دور تا دورش.. فکر های بی سر و ته... فکر های ِ خلسه ..

بعد خوابم برده بود.با صدای منظم ِ نفس های او که هی می آمــــــــــــــــد و می رفـــــــــــــــــت. شبیه ِ نت های مکرر وسط یک کنسرتو پیانو که تکرار معجزه واری را می گنجانند توی گوش هات. خوابم برده بود و یادم نیست چه شده بود بعدترش. . صبح که بیدار شوم یادم می آید اما که چه خواب دیده ام.. 

صبح که بیدار شوم یادم می آید که خواب دیده ام شهر در سکوت فرو رفته و صدای باران می آید.. بعد کات .. توی ماشینی نشسته ام . پشت راننده. روی صندلی جلو ،بغل دست راننده میم نشسته است. دوستم. متمایل به ما نشسته است.. و شالش هی از روی سرش سُر می خورد..بعد کات.. و تصویر می رود تا مجتبا ، بین قفسه های شکلات.. دنبال قیمت جدید ریتـِر میگردد..بعد کات.و می رود به در گنده ی رستورانی ..  در فاصله ی ده متریِ در نشسته ام و می بینم که شب دارد با غروب نم خورده ی شهر می آمیزد..بعد نور ماشین پلیسی را می بینم که از جلوی در رد می شود.. بعد موسیقی تند می شود.. شال میم می افتد .. مجتبا بین قفسه های شکلات می دود.. آژیر پلیس می آید و می رود.. شال میم روی شانه هاش... ریترهای رنگی توی قفسه ی شکلات ها... نور ِ آژیر ِ پلیس ِ سبز... رد می شود ..رد می شود..آنقدر هی می گذرد که می شود خطی قرمز روی خواب های من.. این وسط ها جایی هم هست که غلتی می زنم و چشم هام چند ثانیه ای باز می شوند..
دارند اذان می گویند. 






 پ.ن : عکس از Christopher Holt

پنجشنبه، فروردین ۲۵

.


چند دقیقه ای از بیدار شدنم  می گذرد. ترجیح داده ام توی تخت بمانم. مانده ام .  و از اینکه با این خواسته ی درونی ،

مخالفت لجوجانه ای نکرده ام ، خوشحالم. با صدای باران بیدار شدم. نمی دانم چه دارد بر سر این شهر ِ خاموش می آید.

هوای طوفانی و باران های نا مهربان ِ این یکی دو هفته معمول به نظر نمی آیند. حداقل تا به حال ، بهار در این شهر،

اینطوری به اردیبهشت پا نگذاشته. این طور پر سر و صدا. 

دیشب با نارضایتی به خواب رفتم. خوابم می آمد و دلم نمی خواست ورطه ی هوشیاری را ترک کنم. عادت ندارم تنها

بخوابم. البته بستگی دارد تنها نبودن برای شما چه معنی داشته باشد. در چارچوب کلی از حضور بیگانه ای در اتاقم، چه

دخترخاله ام باشد چه دوستم یا یکی از اعضای خانواده ، موقع خواب ، احساس ناخوشایندی بهم دست می دهد. انگار

کسی با تیشه به جان ِ دوست داشتنی ترین لحظه های روز ِ من افتاده است. 

اما آقای او چونان آدم ِ خوش اقبالی که موفق به گرفتن ویزا شده باشد ، از این قائله جداست.  گاهی فکر می کنم به 

اندازه ی سگ دو سوسور ( دانشمند و پژوهشگر زبان شناس ) شرطی شده ام. آقای او در پوست ِ شب های من فرو

رفته و تنها لالایی است که مرا به خواب می برد. حتی وقتی دور است می شود  به صدایش آنور خط ها قناعت کرد.

دیشب از خستگی خوابش برده بود. هزار کیلومتر آنطرفتر و من با کمال تعجب دلم نیامد بیدارش کنم. (گفته بودم قرار

است امسال خودخواهی هایم را کم کنم ؟! ) مجبور شدم تنها بخوابم. اول تصمیم گرفتم " کافکا در کرانه " را ادامه دهم.

اما حال و هوای طوفانی پشت پنجره و تصاویر مثله مثله شدن گربه های یکی از بخش های رمان، به من فهماند که 

آمادگی چنین هیجانی را ندارم. کمی Friends دیدم و بعد در حالیکه داشتم به فانتزی هایم فکر می کردم ، خوابم برد. 
 
حالا چند دقیقه ای هست که بیدار شده ام و با اینکه مثانه ام در حال ترکیدن است ، ترجیح داده ام همینجا بمانم و باقیِ

اعضای مقیم ِ خانه را از بیداری ام آگاه نکنم.