Instagram
‏نمایش پست‌ها با برچسب آلوده. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب آلوده. نمایش همه پست‌ها

سه‌شنبه، مهر ۲۱

زیر سیمان ها دفن شده بود




اینبار رادیو را روشن نکردم. با اینکه می دانستم آن پشت چه خبر است. دلم هم آرام نمی گرفت. وسط لسن پلن نوشتن و رایتینگ تصحیح کردن هی سرک می کشیدم توی توییتر و رج به رج حرف هایی که توی آن طویله زده می شد را دنبال می کردم. گاهی بلند بلند می خواندم که ساکن عزیز اتاق هم بشنود. بعد هر دو هیستریک می خندیدیم . آن وسط ها گاهی آه می کشیدم و افسوس، کلمه ی روزم شده بود. آن جایی که قضیه ی سیمان پیش آمد و میل به کُشتن کسی، دلم ریخت. ترسیدم. از آن دل ریختن های این خاک را بگذار و برو. از آن ترسیدن های کجاست یک نقطه ی امن.
بعد برگشتم به رایتینگ شاگردها. قرار بود از صفت عالی استفاده کنند و هرچه دل تنگ شان می خواهد بنویسند. یکی آن وسط نوشته بود بدترین لحظه ی زندگی آن وقتی است که یکی می رود و دیگر بر نمی گردد. دلم لرزید. چند بار جمله اش را خواندم . زیرش خط کشیدم و دو نقطه ستاره زدم کنارش. بعد فکر کردم تمرین این چند سال برای من این بوده که کمتر مطلق ببینم، کمتر مطلق قضاوت کنم و کمتر مطلق باشم. دلم را تسکین دادم که اگر وسط خانه ی ملت قاتلی بی رحم ایستاده است ، کمی آن طرف تر کسی هست که به جای قتل و قدرت طلبی ، به چیزهای کوچک خوب فکر کند. به چیزهای انسانی. به اندوه. به حضور سرخوشی و سرمستی. به خاطره ها. به حرف زدن از حس های توی پستو.
من تصمیم نداشتم بروم. هنوز هم ماندنی ام. آدمی که می خواهد بماند ، باید هر روز امید تزریق کند. نکند ، تمام شده است. یا همه چیز بر باد رفته است یا فرودگاه امام هستی و داری بر باد می روی. به ساکن اتاق بغلی گفتم بیچاره همه ی آدم هایی که دل شان برای این خاک تپیده.

یکشنبه، خرداد ۲۴

هشتاد و چند




درست یادم نمی آید آن سال چه اتفاقی افتاد. یادم است در خیابان راه می رفتم و به صفحه ی هشتاد و اندی رسیده بودم .می خواندم :

" می ریزیم
ریز
ریز
ریز
چون برف
که هرگز هیچ کس ندانست
تکه های خودکشی ِ یک ابر است "

یادم است بلند می خواندم. آدم های زیادی آن روز کتا ب به دست خیابان را می گذشتند. همه می خواندند. همه بلند بلند می خواندند. انگار همه ی شاعرها زنده شده بودند و شعرها به فریاد راه پیدا کرده بود. مایاکوفسکی و گروس و فروغ از انتهای انقلاب شنیده می شدند و بلوار کشاورز را شاملو به دست گرفته بود. آفتاب ، شبیه ِ خرداد بود . سوزان و شبیه نیزه. می رفت تا استخوان ها. درست یادم نمی آید آن سال چه شد. بعدتر خواندم کسی خودش را دار زد ، شاعرها را گرفتند ، شعرها را تکه پاره کردند و دشمن ِ شعرها شد رییس ِ خیابان.  بعدتر خواندم خیابان قرمز است. بعدتر دیدم هربار می روم به تنهایی ِ حمام ، گریه ام. نمی دانستم چه شده . انگار وسط ماجرا باشی و نباشی. یادم نمی آید چه شد. روز عجیبی بود اما. تا آن روز ندانسته بودم شهر اینقدر شاعر دارد . صدای مردم را به آن بلندی و به آن لطافت نشنیده بودم. دلم خوش ِ هامونی بود که بین مان بود. بین صدای من که گروس می خواندم و صدای غریبه ای که کدکنی می خواند. تراپیستم گفت چیزهایی را که زور زورکی فراموش کرده ای پیدا کن. دوباره همه را بالا بیاور. تنها راه همین است. من سکوت کردم. از بالا آوردن نمی ترسیدم. از کشته شدن می ترسیدم. ترس از نابودی تمام ِ جانم را گرفته بود. پشت چراغ قرمزها مجال ِ گریه بود. تاریکی ِ کوچه ها مجال ِ گریه بود. گریه های زیادی با من آمدند. آن سال را فرو کردم آن زیرها. هزار بار خاک ریختم روش. باید دست از سرم بر می داشت آن سال. آن زیرها ،در من ، جنازه ای است که تراپیستم می شناسدش.
 من اما خیلی وقت است هیچ به یادم نمی آید. همه چیز تمام شده است. باید چند ساعتی بخوابم.

شنبه، آبان ۳

از ماست که بر ماست



بیشتر از اینکه از خودمان بترسیم ، به گمانم وقت آن رسیده که از اینترنت بترسیم. چندی پیش قضایای ریحانه را خواندم به قلم آدمی در اینترنت. یک کاربر. بدون تحقیق برای اطلاعاتی بیشتر ، دلم برای ریحانه کباب بود و بخاطر سیستم قضایی که تا به حال نتوانسته ایم بهش اطمینان کنیم و از تصمیمی که می گیرد ، مطمئن باشیم، شک نداشتم ریحانه در دفاع از تجاوز دست به قتل زده است.
این " شک نداشتن " ترسناک ترین جهت ِ این قضیه است. کجا و کی دمخور بودنم با اینترنت باعث شده بود عاشقش شوم؟ عاشقِ چشم بسته ای که هر چه معشوق می گوید باور می کند و انگار رسالتش باشد، شروع به پر و بال دادن به تراژدی کرده در این راه قدمی کج نخواهد گذاشت.
بعدتر بررسی کامل پرونده ریحانه را توسط چندی از وکلا خواندم و روشن شدم که ریحانه قتل عمد انجام داده . گرچه همچنان با اعدام مخالفم و آرزویم این بود که امروز بخوانم خانواده ی سربندی ریحانه را بخشیده اند ، اما با توجه به پرونده، قتل عمد انجام شده ...
امروز ، اگر دچار ترس از جامعه ی مجازی شده ام ، بیشترش را مدیون وایبر هستم. انبوه پیام های اشتباه، اغراق آمیز ، دروغین ، بی سر و ته و بدون مدرک ، را هر روز در وایبر می بینم. گاهی مادرم با ترس پیامی را فوروارد می کند که در آن گفته شده هر عکسی در وایبر خود بفرستید سریعا به فیس بوک و سایت های جهانی (!) فرستاده شده و همه عکس را خواهند دید، از فرستادن عکس های خصوصی فلان.
چه سودی پشت این پیام نهفته ؟ آیا انسانی محافظه کار گوشه ای نشسته و بدون کمترین اطلاعات اینترنتی و کامپیوتری ، نگران حریم خصوصی مردم بوده است ؟
سودی که پشت این پیام های دروغین و بدون مدرک و قضاوت های نادرست نشسته در لذتی است که ما به اشتباه شناخته ایم. از ترساندن یکدیگر دچار شعف می شویم، از نشر شایعات، احساس هیجان کرده و دیگر نیازی به مدرک و سند برای قضاوت و نظر دادن نداریم.
این می شود که امروز ، دیگر به هیچ کدام مان اعتمادی نیست. بیایید یکدیگر را باور نکنیم.

دوشنبه، مرداد ۱۳

امروز که سرمست تو ام ...فردا که فلان ..


رابطه آنقدرها که روی زبان می چرخد و کلمه ی خوش آب و رنگی به نظر می آید ، یک سویه نیست. هزار سوی دارد. وسط یک رابطه بودن ملزم به خوشبخت بودن نیست همانقدر که خارج شدن از یک رابطه ، الزاما منجر به بدبختی نمی شود. این وسط اما چگونگی خارج شدن از یک رابطه مطرح است. این روزها که به تماشای جدایی دوستی نشسته ام ، در ذهنم حیاط پشتی شلوغ و به هم ریخته ای جای دارد، وسط این حیاط سینی زنگ زده ای است دایره شکل. توی این سینی چند کبوتر را ول کرده اند نه به مراوده و معاشقه ، که به شاشیدن.

طلاق همین شکلی است به گمانم.اینجا حداقل. جای دیگر که نبوده ام ، تجربه ام توی این مملکت می گوید طلاق اینجا بازی کثیفی است که خیلی چیزها را رو می کند. خیلی از ما روز اول ازدواج ، خیلی منطقی طور به روزی که ممکن است اتفاق بیفتد و در آن از هم جدا شویم فکر می کنیم، اما هیچ کدام مان تصویری شبیه به واقعیت نداریم. تصویر ما در رئال ترین موقعیتش ، کمی جر و بحث است و جدا شدن در سکوت و بی حرفی. کجا فکر می کنیم آدمی که عاشقش شده ایم ممکن است روبرویمان ایستاده تهدید مان کند اگر فلان بهمان. کجای خیال مان فکر می کنیم این آدم با این گوشه ی لطیف و عاشق کننده اش ، روزی تبدیل به هیولایی می شود که نمی دانیم کدام فرنکشتاین دست به خلقش زده است.

نشسته بودم روی مبل و حس عجیبی بهم دست داده بود. سنگینی دندان های بالایی ام را توی دهانم حس می کردم. انگار کن جسمی اضافی. حس عجیبی بود. چسبیده به بدنم. بعد فکر کردم آدمی که یک طرف رابطه ایستاده و شروع به زخم زدن کرده است ، دندان ما نیست که سنگینی اش را با دل و جان بپذیریم. جایی که تمام شد ، تمام شده .  به خودمان فکر کنیم . مهم تر از این حرف ها هم اینکه این سینی همیشه هست و ما خواه ناخواه واردش می شویم. مثل معروف ِ "شما درخت نیستید، اگر از جایی که زندگی می کنید راضی نیستید تکان بخورید" مصداق بارزی توی این مسئله دارد. شما کبوتر نیستید ، انسانید. به جای شاشیدن به کسی که زمانی دوستش داشته اید ، محل را ترک کرده به درمان زخم هایتان بپردازید.






جمعه، مرداد ۱۱

اتاق


اتاقی که هست و تو از آن ِ خود می کنیش ، چیزِ کمی نیست. آن کس که چهار دیوار از آن خود ندارد ، براستی غمگین است.چهار دیوار سهم تو از دنیایی است که قرار بوده در تفکرت ساخته و پرداخته شود و به جامه ای حقیقی جلوی چشمهات بیاید . و نیامده. و ساخته نشده . و اتاق مرهمی است بر آلودگی که بیرون از آن محوطه بر تو نشسته است.
به خانه که می رسم ، خستگی پرنده است در بدنم. بی تاب و پریشان. تمام روز را در شهر بوده ام. شهری که خیلی شب ها وقتی همه خواب بودند تماشایش کرده ام و کوچکترین شباهتی با شهری که صبح ها در جریان است نداشته است. شهری که فهمیده ام میل به زیبایی دارد . و این هیاهوی پوچی که تک تک مان درش انداخته ایم چنان آلوده اش کرده که به قطعه ای همواره در فراز و فرود تبدیل شده و دارد گوش خودش را کر می کند. یک بار وقتی همه خواب بودید ، به پشت بام زده ام و شنیده ام صدای شهرِ خاموشِ شب را . و فهمیده ام خیلی قبل تر از اینکه من ازش خسته شوم، او از من دل بریده است.
تمام روز که در شهری اینچنین باشی، محل کارت ، آدم هایی که می بینی شان، حرف می زنی ، می شنوی شان ، و چیزی پر نفرت میان خوشبختی شان خوابیده و چیزی هست میان شان زننده.. کلمه ها معنای خود شان را از دست داده اند و نفرت بار ، بی هدف و پریشان خیال، بر سر و کولِ شهر عق زده شده اند. رسیده ام خانه و از پله ها خودم را کشیده ام بالا. رسیده ام به خانه و بعدتر به اتاقی که از آن خود دارم.
قرنطینه ای که از آلودگی ها ایزوله اش کرده ام. پناهنده اش شده ام و دیوارهای پر عکسش را ، بی ریا ، و قفسه کتاب هایش را که کم آورده اند و کتاب هایش را که از نبودِ جا رفته اند تا زیر تخت تا روی میز تا کنار بالشم و تا کاناپه.. و پنجره اش را که رو به هیاهو باز نمی شود ، تمام و کمال برای خودم ساخته ام که تن آلوده بزنم به خاکش و آرام بگیرم و یادم بماند آنچه می خواهم از زندگی شباهتی با هیاهوی خشنِ آن بیرون ندارد... که یادم بماند می توانم خوب بمانم اگر هر شب عزیمتی باشد به این چهار دیوار..اگر هر شب عزیمتی باشد به این چهار دیوار..
 
 

پنجشنبه، اسفند ۱۰

مرگ بر کمال گرایی !

خیلی سخته بشینی کنار کسی که تازه گواهینامه گرفته و بلد شی خفه خون بگیری.. دنده خراب جا بزنه ، ماشین خاموش کنه .. وسط میدون شلوغ بزنه رو ترمز و هی بره که تصادف کنه .. و تو بلد شی خفه خون بگیری. خیلی سخته که بشینی و بذاری آدم هایی که مال تو هستن ، توی دایره ی مهر ِ تو قرار می گیرن ، بچه هات .. دوستات .. عشقت .. اشتباه کنند. بشینی کنارشون و بذاری اشتباه کنند. اینقدر بازی و بد برن تا راه اش و یاد بگیرند.. این دردناکه که ما تو هر چیزی رشد که کردیم ، تمام روزهای پیله رو فراموش می کنیم. . اینکه من یادم رفته یه روزی هم من ماشین خاموش کردم.. یه روزی هم من دنده اشتباه جا زدم.. یه روزی هم من آغوش های اشتباه انتخاب کردم برای آروم شدن.. یه روزی ... این یعنی من نزدیک مرز خطرناک مطلق گرایی ِ آلوده به ایده آلیسم شدم. و این اون خطی است که قراره آگاهانه ازش دوری کنم.. همون روزی که یادگرفتم کنار عزیزترین هام بشینم و بذارم رانندگی کنند، بدون اینکه من هر دقیقه بگم اینور و بپا و اونور و بپا.. همون روز ، یه اشاره ی کوچیکه برای اینکه من آماده ام یک پله برم بالاتر .. هنوز اما نرسیده اون روز.

چهارشنبه، تیر ۷

رئالیست های قابل تحمل

چند وقت است اینجا نیامده ام ؟ چند وقت است عمدن از اینجا دوری کرده ام ؟ چرا مدام حس اعتماد در من خالی  شده؟ چرا این همه ساعت کار کردن مرا از نوشتن و از کلمه های عزیز دور نگاه داشته است ؟چرا دیگر میلی به بازگو کردن آنچه در زندگی روزمره اتفاق می افتد ندارم ؟ چرا تهوع و معده درد در من زیاد شده وقتی می بینم تمام حرفها و عمل های ما شده دنیای مجازی ؟ چرا به جای بوسه های خیابانی ، در وبلاگ هایمان از بوسه  و عشق بازی و هزار و یک کوفت دیگر که در این جهان نفرینی سوم ، ممنوع است  حرف زده ایم ؟ چرا کسی روی پل های هوایی فریاد نزده ؟ چرا فریادهایمان تنها بر دیوار فیس.بوک هایمان نقش بسته؟
این همه سوال در من ، این همه سوال بی جواب. سوال های از پیش نوشته شده بر پیشانی یک ملت . و جوابی که همیشه به سکوت منجر شده.
من این روزها مثل آن روزها خسته ام. این روزها اما دلم می خواهد کار جدیدی بکنم. همانقدر که دلم می خواهد از جانی ها دور باشم ، به همان اندازه دلم می خواهد از آنهایی دور باشم که دنیا را پروانه ای می بینند. دارم دورم را از آدمهایی پر می کنم که به سبک رئال علاقه دارند.

شنبه، اردیبهشت ۲

خانه از پای بست ویران است !

تجربه ام نشان داده که پست های اجتماعی بازخورد بسیار کمتری دارند نسبت به پست های شخصی. دیشب داشتم به این مساله فکر می کردم که چرا در دنیای بلاگرهای ایرانی اینطوری است ؟ یعنی چه چیز ِ زندگی شخصی نویسنده جالب و ارزشمند است که همه بیشتر به دنبال آن هستند. بارها دیده ام وبلاگ هایی که تنها از روابط عاشقانه شان می نویسند کار و بارشان می گیرد و معمولا پر خواننده اند. و صد البته آن هایی که مشکلی  بزرگ دارند و همه پست هایشان ناله و زجر است. آنها حتی بیشتر از دسته ی اول طرفدار جمع می کنند. یادم است بهاره رهنما در نمایش تراس از قول شخصیتش البته( که اسمش یادم نیست) می گفت مردم ، اینجا از بدبختی های یکدیگر کیف می کنند. حالا کاری ندارم که این جمله را نویسنده ی تراس از خودش در نیاورده و سالها بلکه قرن هاست اثبات شده و کاری ندارم که تراس کلن نمایش بیخودی بود ، به نظرم این جمله منشا ماست. تک تک مان از همین جمله شروع شده ایم. از همان روزهای اول مدرسه ، وقتی معنای رقابت را با آلودگی آموخته ایم. بعدتر در نگاه های مادران و پدرانمان. خاله ها و عمه ها وقتی مدام پشت آنی که خوشبخت است بد گفته اند و در آستانه ی فروپاشی زندگی اش ، سخاوتمندانه به یاری اش شتافتند و مدام سر اندوه برایش تکان داده اند و خدایشان را شکر کرده اند که جای آن مفلوک نیستند.
این قضیه مدتی است وبلاگ نویسی را در زندگی من کمرنگ کرده است. راستش از آدم جدید ها می ترسم. یعنی کلن یک فوبیا گرفته ام . تنها به آدم هایی که می شناخته ام  و دوست داشته ام اعتماد می کنم. هر آدم جدیدی که در کامنت دانی پیدایش می شود ، مرا بیشتر به سنگرم هل می دهد. خلاصه اش این که ما ملت مفلوکی هستیم در کل. قصه های عاشقانه را می بینیم و برق چشمهایمان را نشانشان می دهیم . حس می کنیم عاشق ها را بیشتر و راحت تر می شود دوست داشت که البته فرضیه بدی نیست. اما مساله اینست که بعد به شعر فروغ می رسیم و طناب می بافیم. طناب دار همه ی آنهایی را که از ما خوشبخت ترند. مدام در ذهنمان روز جدایی و بدبخت شدنشان را می بینیم و نفس راحت می کشیم  که آمده اند در سنگر ما. نمونه اش وبلاگ هایی اند که از زندگی زناشویی شان می گویند و بعدتر کارشان به خیانت و جدایی می رسد. و ناگهان آمار خواننده هایشان چندین برابر می شود.
زندگی من پر است از این کاش های ابلهانه و کودکانه. که ای کاش ملتی بودیم که از بوسه ها و خوشی ها شاد می شدیم. و با اندوه و غم گریه می کردیم. آیین های مذهبی مان به این شدت آسمان را آلوده نکرده بودند و تفریح مان نشده بود سینه زدن و اشک ریختن برای قصه هایی  غم انگیز که بدون آنها احساس خوشبختی نمی کنیم. ما راه را پیچانده ایم... راه را پیچانده اند برایمان و ما همه از همان جاده رفته ایم.. جاده ای که برایمان انتخاب کرده اند..

جمعه، دی ۲۳

.

صبح ِ جمعه معمولا سپید است و همین طور که می رود به سمت ِ شب ، به خاکستری متمایل می شود. این دلگیر بودن ِ بعدازظهرهای جمعه مثل بختکی است که از خیلی قدیم تر از ما سایه ی شومش را روی این خاک پهن کرده بوده و همچنان به زندگی اش ادامه می دهد. صبح ِ سپید ِ امروز ، بعد از سلام کردن به بابا به ماجرایی جالب تبدیل شد. بابا نشسته بود روی مبل و سرش توی دفتری کهنه بود. من شیرینی های یزدی را گذاشتم روی کابینت و داشتم چای می ریختم برای خودم که بابا گفت : " این دفترچه خاطرات تو بوده و از ته یکی از صندوق های قدیمی پیدایش کرده ام. " خنده ام گرفت . دفتر را گرفتم و دو ساعتی مشغول خواندنش بودم. انگار دفتر یکی دیگر را بخوانی. یکی که هرگز نمی شناسیش و حتی مایل به شناختنش نیستی. باورم نمی شد که آدم می تواند در دوره دبستان و راهنمایی اش در کل آدم دیگری باشد و جوان که شد بشود یک نفر ِ دیگر. تنها چیز مشترکی که از آن روزهای من تا امروز آمده بود میزانِ استرس بود.
توی دفترم نوشته بودم که دیروز را نرفته ام مدرسه چون مریض بودم. فردا و پس فردا هم تعطیل است و من نمی دانم بعد سه روز چطور بروم آنجا. دلهره دارم. با محیط  یکی نمی شدم، هنوز هم خیلی طول می کشد این اتفاق بیافتد. تنها جایی که بیش از حد درش احساس راحتی کرده ام ، محل کار ِ کنونی ام بوده. امروز دفترچه ی خاطراتم را خواندم و از گذر زمان خیلی خوشحال شدم. فکر می کنم من از آن آدمهایی هستم که همیشه به استقبال آینده می رود و میل به بازگشت به گذشته را ندارد. حداقل تا به حال که نداشته است. تنها چیزی که این روزها اذیتم می کند اینست که آن وقتها، خیلی وقتها پیش ، زمانی بود در زندگی من که من از کسی بدم نمی آمد. و امروز هستند آدمهایی که وقتی می بینمشان حس می کنم از این ها بدم می آید. دوست داشتم نفرت جزئی از زندگی ام نمی شد.. شد. و به گمانم کنترلش از دستم خارج شده..جایی بین ِ روزهای سرد..

سه‌شنبه، مهر ۵

.


چند روز پیش باران گرفت. از آن باران های تند و منسجم که ده دقیقه، تمامِ عمرشان است. داشتم آماده می شدم بروم سر کار. دیرم شده بود. پنجره را باز کردم تا بو بکشم. دیدم شین برادرزاده ی هشت ساله ام توی حیاط ایستاده. ساکن ِ ساکن. بی حرکت. موهای بلندش ریخته بود دورش . دستهایش را گرفته بود زیر باران و خیس خیس شده بود. دوربین را برداشتم و ازش فیلم گرفتم. گاهی باورم نمی شود دنیا تا این حد پر تناقض باشد. آنقدر پارادوکس وار که خودش را به دنیای بچه ها هم وارد کند. گاهی باورم نمی شود شین دخترک ِزیبایم، در کنار داستان هایی که می نویسد و نقاشی هایی که می کند برود روی پشت بام که پرنده شکار کند از دریچه ی تیرکمان اش. که با این همه حساس بودنش برای بلند کردن برادر بزرگش از پشت کامپیوتر داد های آنچنانی بزند و وقتی می گیرمش در آغوشم خنده های ملیح اینچنانی بنشیند روی لبهاش. گاهی فکر می کنم شین چند بار تا به حال شاهد دعوای پدر و مادرش بوده ؟ چرا باید در این سن بداند آدم بزرگها فیلم هایی را قایم می کنند گوشه و کنار زندگی شان. فیلم هایی که بد هستند و اگر پیدا شوند دعوا راه می افتد. چرا باید مرگ را تا این اندازه بی پرده فهمیده باشد که پرنده ی مرده برایش اتفاق باشد و نه یک فاجعه.نمی دانم. . دنیا گاهی بیرحمانه واقعی می شود.







چهارشنبه، اردیبهشت ۷

.

آدم ها بیشتر از اینکه به خوب بودن فکر کنند , به خوب بازی کردن فکر کرده اند. به نشان دادن قالبی انتزاعی از

خودشان , قالبی که با آنچه در قلب شان می گذرد در تضاد است. هنوز نمی دانم مردی که بعد از طلاقش چشم دیدن

زن اش را ندارد و این حس را همانطور که هست نشان می دهد , کار بهتری می کند یا آنکه ادای لامپ روشن گنده ای

را در می آورد و با همه ی درد و رنج درونی اش مبارزه ای کاذب کرده و به همه ی دنیا نشان می دهد که ما هنوز

دوستیم.

با اینکه حرمت , هزار بار در چهاردیواری خانه مان شکسته و بالا و پایین همدیگر را از فحش یکی کرده ایم و تا آنجا

که فکر یاری می کند زیر آبِ هم را زده و احساس را له و لورده کرده ایم, باز با هم دوستیم. چون در این عصر به

همزیستی مسالمت آمیز معتقدیم.

و تا اکنونِ من , بارها چنین اتفاق هایی افتاده است. هیچ گاه درگیرطلاق نبودم اما رابطه های زیادی را به هم زده ام یا

ازدست داده ام. و از پسِ آنها , حالا دور و برم پر است از آدمهایی که لبخند و احترام های بازیگرانه تقدیمم می کنند و

در روزهایی که توی مود بدی به سرمی برند پشتم آسمان ریسمانی آلوده می بافند.

وقتی لبخند می زنند و هردو نشان می دهیم آنقدر قوی هستیم و بزرگ شده ایم که بک گراند رابطه ای که تمام شد را با

رابطه های انسانی اجتماعی قاطی نکنیم , خوش خوشانم می شود. همین جاست که احساس لذتی ، هر چند مریض، را

تجربه می کنم. همانی که می دانم از حسی کاذب ایجاد شده اما نمی دانم در چنین عصری کدام یک بهتر است و

کدام یک درست.









سه‌شنبه، شهریور ۲۳

.

پیکان سفید بوی گرمازدگی می داد. بوی قطعه های آهن وقتی در مجاورت خورشید اند. به حرفهایی که میان راننده و

مسافرها رد و بدل می شد گوش نمی داد. گاهی یکی از جمله ها را می شنید و به خیالهای خودش بر می گشت. چشم

دوخته بود به هوا. هوایی که در فاصله دو ماشین ِ کناری، در حرکت بود. راننده به زن چادری که روی صندلی جلو

نشسته بود گفت : " حاج خانوم ، گرفتاری از سر و کول مردم می باره ." لحظه ای برگشته بود و به راننده نگاه کرده

بود. ته ریش داشت و روی یقه ی پیراهن کرم اش لکه ای جا خوش کرده بود. دوباره چشم دوخت به خیابان و حواسش

رفت پی زن همسایه. زن ِ طبقه ی پنجم که هر وقت بی پول می شد سر بچه هایش داد می کشید . فکر کرد راننده جمله

مناسبی در باب بدبختی همگانی ساخته بود. فکر کرد اگر گرفتاری شکل و حجم داشت ، اگر چیزی شبیه یک زنجیر

بود که مردم به خودشان می آویختند چه منظره ای در شهر پیدا می شد. خودش را میان زنجیرهای کوتاه و بلندی که

ازش آویزان بود مجسم کرد. خنده اش گرفت. پول را که به راننده می داد دوباره نگاهش به لکه ی روی یقه افتاد. فکر

کرد گرفتاری می تواند شبیه لکه باشد و دوباره خندید. اینبار با صدای بلند. توی پیاده رویی که در ساعت سه و پانزده

دقیقه ی بعدازظهر غیر از او و گربه ای سیاه رنگ ، عابری نداشت.

فلکه ی جلوی بیمارستان اما شلوغ بود. مردمی که زودتر رسیده بودند چپیده بودند زیر سایه ی درختها. بقیه هر جایی

که به ذهن می رسید نشسته بودند. حس می کرد اطراف هر آدمی که اینجاست هاله ای از اندوه در جریان است.

با خودش گفت محال است یکی از اینها برای به دنیا آمدن بچه ای آمده باشند. سعی کرد دزدکی به صورتها نگاهی

بیاندازد. در چشمها آمادگی ای بود برای گریه. از میان هاله ها گذشت و به پله های ورودی رسید. فکر کرد کاش

حامله بود.

آمده بود برای ریزش موها. منشی گفت باید منتظر بماند. منشی جوان بود و می خندید . پسر کوچکش را هم امروز

با خودش آورده بود. همانجا ایستاد. نزدیک پسر کوچک . از حرفهایی که بین منشی و پرستار یکی از بخش ها رد و بدل

شد فهمید پدر پسرک امروز تا عصر سر کار است. منشی مجبور شده بود پسرش را بیاورد اینجا. پسرک با سوت

کوچکی بازی می کرد. کمی آنطرفتر کسی جیغ کشید. پسرک و چند نفر دیگر به طرف صدا دویدند. دستش را برد توی

کیفش و کتابی که داشت می خواند را در آورد. محال بود توی آن هیاهو و شلوغی بتواند خطی بخواند. خودش این را

می دانست. زل زد به صفحه ی جلوی چشمش. دلش خواست زمان با سرعت حرکت کند. پسرک را مادرش

برگرداند.بهش گفت همین جا بنشین. پسرک پرسید :" خب بگو چرا جیغ کشید ؟ " منشی خندید،گفت :" بخیه هاشو کشیدن

ترسیده غش کرده. بی جنبه ! " پسرک به نقطه ی نامعلومی از سالن زل زد. همان جایی که کسی در آن جیغ کشیده بود.

از خیابان که رد می شد فکر می کرد به دکتر که پا نداشت و به پسرک که این آخری دیگر حوصله اش سر رفته بود و

به سنگفرش های کهنه ی روبروی بیمارستان. تلفن اش داشت زنگ می خورد. توی پیاده رو تند راه می رفت و به کسی

که آنور خط بود می گفت :" کاش می شد از اینجا بریم و همه چی مون و با خودمون ببریم. حتی حافظه مون و ....

آره بیشتر از اون.. حس بویایی مون.. دلم می خواد وقتی به اینجا فکر می کنم گیج شم. ... نه بویی بزنه به ذهنم نه

تصویری نه خاطره ای.. "   .