Instagram
‏نمایش پست‌ها با برچسب کتاب. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب کتاب. نمایش همه پست‌ها

دوشنبه، اردیبهشت ۱۲

.

بارانِ تند و کوتاهِ چند دقیقه پیش, هوای شهر را بهتر کرده است. حالا دیگر از شرجی یک ساعت پیش خبری نیست.

آفتاب هم از صحنه ی آسمان محوشده و این خوب است. هیچ وقت با خورشید رابطه ی خوبی نداشته ام. حتی شبهای سردِ

زمستانی که آستین هایم را پایین کشیده و دستهایم را پی در پی ها کرده ام , هرگز نخواستم فردا آفتابی شود. در کودکی

از پدر شنیدم که معنی اسمم، میلادِ خورشید است. پدرم می گفت تو با آفتاب رابطه ای خاص داری. به گمانم فکرهای

پدرم درست از آب در نیامده است.

دیروز به هنرمندی آمریکایی ایمیل زدم و امروز پاسخش را گرفتم. حس خوبی بهم دست داده است. دیروز داشتم از

اشتیاقِ همسان شدن و آمیختن با نقاشی هایش , دیوانه می شدم. به آقای او گفتم " قول بده که وقتی مُردم جزئی از

نقاشیهای این زن شوم. "

آقای او عهد بست که این اتفاق می افتد. حالا که پاسخ ایمیلم را داده آرامترم. احساس خوبی دارم انگار کسی از دنیایی

بزرگ,، نیم نگاهی به من در جزیره ای کوچک , انداخته.

دراز کشیده ام روی تخت و سرم سنگین است. باید استراحت کنم. کافکا در کرانه را گذاشته ام کنار بالشم. می خوانم و

حرکت مواج و عمیق سرماخوردگی را حس می کنم که از میان تار و پود بدنم می گذرد. هر لحظه به تشنگی ام اضافه

می شود.می دانم باید قدر استراحت اجباری که برایم پیش آمده را بدانم. اگر امروز کتاب را تمام نکنم,،فرصت بزرگی

را از دست داده ام.











یکشنبه، بهمن ۳

-


 1.

اگر ژوان بوکوآ را ماه پیش خریده بودم ، الان لم داده بود روی شکمم و مثل گربه ی خانگی که خودش را برای صاحبش لوس می کند، داشت زیبایی اش را به رخم می کشید.دراز کشیده ام روی تخت و در تنم سربازهایی شبیه خستگی رژه می روند. از وقتی رنگ ژوان را هم در ذهنم ساخته ام ، خریدنش مشکل تر شده. مثل دختر نوجوانی که منتظر شاهزاده ی سوار بر اسب سفیدش می ماند . طبعا در چنین شرایطی اسب سیاه یا رنگ دیگر به دلش نمی نشیند. اگر ژوان بوکوآ اینجا بود لازم نبود در این هوای سرد  تا کمر روی دفترچه ام خم بشوم که چند خطی بنویسم.

2.





"برو ولگردی کن رفیق " ِ مهدی ربی را خواندم. دو داستان اول را که خواندم آنقدر از نوع فضا سازی هایش و فکری که پشت پلات های داستان هایش گذاشته بود خوشم آمد که طاقت نیاوردم و شب از پشت گوشی برای او خواندمشان. کتاب مهدی ربی به نظرم تنها از نظر تکنیکی قوی نیست که جذاب هم هست. آنقدر جذاب هست که " آقای او " ی مرا که اهل کتاب دست گرفتن نیست ، برای خریدنش بکشاند کتابفروشی شهر.








 3.

چند شب پیش با او تعداد غذاهایی را که بلدیم بپزیم شمردیم. شد بیست تا. از این بیست تا سه تایش مال من بود و باقی دستپخت آقای او. خب، معادله ی سختی نبود، قرار شد آقای او آشپزی کند و من قربان صدقه اش بروم. 





چهارشنبه، دی ۲۲

.

مث مستا...مستایی که بی خوابی می زنه به کله شون..عینهو همونا تو همچین شبی باید با چشمای باز و گرد شده زل بزنم

به در و دیوار. بعدازظهر که از سر کار برگشتم نشستم پای تحقیقم.. پنجشنبه باید تحویلش بدم.. هیچ وقت اینطور جدی

اینهمه ساعت پشت سر هم نشده بود بشینم کارام و راست و ریس کنم.. شام هم نخوردم. . چند دقیقه پیش تکونش دادم..

پاشو بچه... پاشو نفس.. از هر ده تا جمله سر یکیش چشماشو باز می کرد .. عینهو خمارا. که جانم عزیزم.. که بمیرم

الهی واست که شام نخوردی.. باز چشماش می رفت رو هم.. چشماش هی می ره رو هم. . شصت بار بیدارش کردم..

عجب شانس تخمی داریم ما.. همین امشب که بی خوابی زده به سرمون آقا گرفته خوابیده..دلم می خواد شال گردن بپیچم

دور گردنم ..لبه هاشو تا بینی ام بکشم بالا.. کلاه بذارم و برم تکیه بدم به دیوارِ پشت بوم. سیگار دود کنم.. آخ که سیگار

تو این هوا چه حالی میده.. می دونم فردا که بلند شه اینارو بخونه دعوام می کنه.. می دونم حالت به هم می خوره از

سیگار.. آخه تو چه جور پسری هستی.. نفسی.. پاشو دیگه.. دست کنم تو موهات.. لپاتو گوله کنم تو دستام.. پاشو ..

جیگرت داره صدات می زنه ها...

مث مستا.. مستایی که خمار ِ خواب میشن افتاده رو تخت.. با هیچ ژانگولری بلند نمی شه.. اگه اینقدر گشاد بازی از

خودم در نمی آواردم.. الان رو پشت بوم بودم.. حالا دور سیگارشم خط می کشیم.. به ما نیومده با دود حال کنیم انگار..

لم می دادم به دیوار شهر خاموش و نگاه می کردم.. آخ که چه فرصتی و دارم از دست میدم.. شهر خاموش ، شهرِ

منه.. شهر مرده .. بدون آدم های شلوغ و پلوغش.. همونیه که دلم لک زده براش.. پسر .. خوشگله.. پاشو بچه.. پاشو تا

صبح حرف بزنیم. . مث شب های اولی که همو شناخته بودیم.. شب ها صبح می شد پشت گوشی هامون.... صدای

پرنده ها اول تو شهر من می اومد.. بعد تو شهر تو...

تحقیقم که تموم شد نشستم به کتاب خوندن.. اومد کنارم نشست.. گفتم گیتار بزن .. یه کم ِ دیگه بخونم.. گیتار زد .. گیتار

زد .. گیتار زد.. هی گفتم یک آهنگ دیگه.. کلاسیک تر .. راک بزن حالا.. آهنگ ِ اَملی پولن و بزن. . همونی که

اینطوری بود .. بـــــــــام با بام بــــام بام با با با با با بـــام بام... دروغ می گفتم.. نمی خواستم یه کم دیگه بخونم...

می خواستم تا تهش برم.. گیتارشو گذاشت کنار.. اومد دستاشو حلقه کرد دورم.. دست کشیدم تو موهاش.. کتاب

خوندم... رو گونه هاش... کتاب خوندم.. رو گوشش... کتاب خوندم... فهمیدم الاناست که دیگه بیهوش شه از خستگی..

کتاب لعنتی گرفته بود منو... هی نازش کردم.. خودم و داشتم گول می زدم.. می دونستم الان خوابش می بره.. آخ که

از اون بالا چراغای شهر چه خوشگله... بار آخره میرم سراغش.. اگه باز هم از خواب نکشید بیرون ، می زنم به

پشت بوم.. دروغه.. دارم زر می زنم.. خودم هم می دونم تخمشو ندارم.. این وقت شب .. الان خوابه.. صبح که بیدار

میشه... صورتمو چسبوندم به پنجره.. دماغم یخ زده.. برف نمی یاد.. مث مستا... مستایی که بی خوابی زده به

سرشون.. 




جمعه، آبان ۲۱

.

دراز کشیدم بودم روی تخت و " مارک و پلو"  می خواندم. خواندنش را آنقدر دوست دارم که می ترسم تند تند پیش

بروم و یکهو ببینم که تمام شده. تا امروز آدم سفر نبوده ام. همیشه از ابتدای هر سفری نا آرامی توی بدنم می جوشیده،

اضطرابی که تا روز برگشت ادامه پیدا می کرده و نمی گذاشته از سفر نهایت لذت را ببرم. دور شدن از خانه همیشه

برای من کابوس است. با اینکه دلم نمی خواهد اینطوری باشد. اما انگار از کنترل من خارج شده و نتیجه ی هربار دور

شدن می شود نا آرامی و میل بازگشت به همان جایی که بوده ای. با این حال همیشه عاشق خواندن سفرنامه ها بوده ام. به

جرات می توانم بگویم آگاهی از فرهنگ های مختلف و تجسم کردن خیابان ها و فروشگاه ها و مردم کشوری دیگر یکی

از لذت بخش ترین لحظه های عمرم را تشکیل می دهد. و حالا شاید تنها نثر شیرین و دلنشین منصور ضابطیان دلیل لذت

بردن من از این کتاب نباشد که بیشتر این شوق، از علاقه ام به سفرنامه خوانی نشأت بگیرد.


دیروز توی آرایشگاه، که یکی از مکان های زجرآور زندگی من است ، قسمت مربوط به فرانسه اش را خواندم و آنقدر

لذت بردم که تمام شب گذشته خودم را سرزنش کردم که چرا کتاب را با خودم به عروسی که دعوت بودم نیاوردم .

محل عروسی دور بود و وقتی رسیدیم آنجا ، تقریبا همه ی مهمان ها آمده بودند. یکی از میزهای انتهایی سالن جای خالی

داشت. همان جا نشستیم . میز ما با سنِ وسط که همه روی آن مشغول رقص بودند فاصله زیادی داشت . یکی از

نکته های مثبتش همین بود . مجبور نبودم به زورِ افراد مختلف، بروم وسط جمعیت و برقصم. همانجا نشستم و به اطراف

و آدمهایی که بیشترشان را نمی شناختم نگاه کردم. پیرهنم کوتاه بود و پاهای لختم یخ زده بود. هوای دیشب مشهد سرد

بود و آنجایی که ما بودیم کمی هم با مشهد فاصله داشت و سردتر هم بود. موقعی که داشتیم می رفتیم می خواستم کتاب

را با خودم ببرم اما تصورم جای دنجی که نصیبمان می شد نبود .


دیروز توی آرایشگاه وقتی غرق پاریس خوانی بودم ، هی بغض می آمد تا پشت گلو و بر می گشت. ور ِ منطقی تر ذهنم

هی می خندید و این بغض های ناخواسته را به باد سخره می گرفت. بارها گفته ام. از روزهای بعد از انتخابات هشتاد و

هشت بود که این حالت در من به وجود آمد. انگار احساساتی تر از قبل شده باشم یا کنترل احساسم از دستهام خارج شده

باشد. آخر کدام آدم عاقلی با خواندن کلمه ی اق او اق (RER ) گریه اش می گیرد.

دیشب هم ترکیبی از همین احساس ها بود. عروس همیشه موجود زیبایی است . برای من. بهش نگاه می کردم و شاد

می شدم. در میز کناری ما اما دختری نشسته بود که عقب مانده بود. بیست و سه چهارسالی داشت. آرایشش کرده بودند.

چاق بود و موهای پشت لبش او را شبیه یک پسر تازه بالغ شده کرده بود. وسط مهمانی بلند شد و رفت که نمی دانم با

عروس عکس بگیرد یا آن وسط توی عکس ها باشد. بعد برگشت و زد زیر گریه. هق هق می زد و من وسط حرفهایی

که بین مادر و خاله اش رد و بدل می شد فهمیدم نتوانسته با عروس عکس بگیرد. بغض باز هجوم آورده بود پشت

حنجره ام. گوشی ام را برداشتم که به آقای او اس ام اس بزنم و برایش ماجرا را تعریف کنم. هی نوشتم و پاک کردم.

دوباره گوشی را برگرداندم روی میز و دلیلی پیدا نکردم که آقای او را که دارد هزار و اندی کیلومتر آنورتر

زندگی اش را می کند ، ناراحت کنم.

امروز قسمت ارمنستان مارک و پلو را خواندم و شاید تا شب سری به آمریکا و کره جنوبی اش بزنم.














یکشنبه، تیر ۲۰

.

دلم هری می ریزد پایین و نفسم برای یک ثانیه می گیرد همین که چراغ را خاموش می کنم. تاریکی به شکلِ

متجاوزانه ای خودش را داخل اتاق جای می دهد و هرچه روزنِ نور بوده در خود می بلعد. این وحشت تازه

متولد شده را می اندازم تقصیر مرشد و مارگریتا . چراغ را دوباره روشن می کنم. ساعت روی موبایل را

می بینم. یک و نیم نیمه شب است. فکر می کنم حالا که تابستان است و هنوز هم آنقدرها گیجی به سرم نزده

نیم ساعت دیگر بیدار می مانم. زیر لب دارم فحش می دهم که این وقت شب چرا خودت را غرق کردی توی آن

کتاب سحرآمیز که حالا در تاریکی هر آنچه هست و تا به حال نمی دیدی را ببینی. با این وجود دست و دلم به کار

دیگری نمی رود. دوباره کتاب را بر می دارم و روی تخت می نشینم و لُختی ِ کتف هایم را می چسبانم به دیوار سرد.

قبل از شروع به آقای او زنگ می زنم و می گویم بنشیند گیتار بزند . با خیال راحت. من فعلا خوابم نمی آید و هروقت

خوابم گرفت خودم بهش زنگ می زنم.

فکر می کنید کم چیزی است که برهنه روی تختتان لم داده باشید و در حال خواندن رمانی سحر انگیز باشید و در حالِ

خواندن ِ قسمتی باشید که مارگریتا همچون شما چیزی بر تن ندارد روی دسته جارو نشسته و  شهر را گز می کند؟



کم نیست. در همین فکر و خیال هاست که پوستم از فضاسازی اینچنین با قدرت مور مور می شود . در حیاط ِ خانه که

پشت پنجره ی من نشسته است سکوت انگار هر لحظه زایش می کند. یاد اپیزودی از یکی از نمایشنامه های ویسنی یک

می افتم. وقتی در قفسی که پرنده ای نامرئی وجود داشت جرقه هایی زده می شد و زایش با سرعتی وحشتناک هر لحظه

تعداد جرقه ها را بیشتر و بیشتر می کرد. با خودم فکر می کنم اینجا ولی در این وقت ِ شب نور کجا بود و پرنده ی

نامرئی ام کجا ؟ انگار سکوت و تاریکی محلولی شده اند و ثانیه به ثانیه در خونم تزریق می شوند. سفر مارگریتا در این

وقت شب که برهنه زیر نور ماه خوابیده ام فراتر از گنجایش من است. تخیل ِ همیشه در پروازم افسار گریخته و مست

خودش را به در و دیوار اتاق می کوبد . بلند می شوم و لباس خواب تنم می کنم. به آقای او زنگ می زنم و می روم

پشت پنجره. سرم را از پنجره بیرون کرده ام و دارم با آقای او حرف می زنم که می بینم پنجره ی ششم ساختمان روبرو

باز می شود. گربه ای سرش را بیرون می کند و اطراف را می پاید. مرا انگار نمی بیند اما. آقای او اینور خط دارد از

ملودی که زده می گوید. سرم را تکان می دهم و چشمم را دوخته به آن پنجره نگاه داشته ام. گربه دوباره سرک می کشد

و بعد زنی برهنه را بر لبه ی پنجره آویزان می کند. دیگر نه صدای آقای او را می شنوم نه هوای اطراف بدنم را حس

می کنم. سرمایی که نمی دانم در چنین شب تابستانی از کجا می تواند آمده باشد از انگشتهای پاها شروع می شوند و با

آهستگی که می تواند آدم را دیوانه کند رگهایم را پوشش می دهد.  زن دیگر روی لبه نیست. پایین را نگاه می کنم. حیاط

آرام است و باد گرمی خودش را بین باغچه و آلاچیق تکان می دهد. زاویه ی سرم را به حالت قبلی برمی گردانم. به

طرف پنجره ی ششم . پنجره بسته است . پرده پشت پنجره هم کشیده است . سعی می کنم دوباره کنترل اعضای بدنم را

به دست بگیرم. انگشتهایم را تکان می دهم و آرام پنجره را می بندم. پرده را می کشم و پشتم را تکیه می دهم به پنجره.

انگار چوب پنبه ای را از دهانم بیرون کشیده باشم دوباره نفس می کشم. هوا به اطراف بدنم باز می گردد. و اتاق برایم

دوباره شکل می گیرد. و صدای آقای او که آنور خط دارد با وحشت مرا صدا می زند...



مرشد و مارگریتا را چهار روز است تمام کرده ام. برای نوشتن پستی درباره اش باید می گذاشتم زمان بگذرد.

گذشت. بخوانید اگر نخوانده اید.

اگر خوانده اید مقدار زیادی حس مشترک بین ماست.



پنجشنبه، تیر ۳

ـــــــــ

" زمستان بود

ما دو تن بودیم

تو رنجور از فقر

ما مانده از گم شدن رویا

زود دانستیم که باید فقط

به هم پناه ببریم ."

کتاب را باز می کنی و باد می وزد. فرقی نمی کند در گرمای التهاب آور ایستگاه اتوبوسی نشسته باشی یا زیر آفتاب

تابستان از این شانه به آن شانه غلت بزنی. کتاب هایش با آن طرح جلد های خلاقانه تو را دعوت می کنند دمی پناه ببری

به مردی که از جنس شاعر امروز است و همین امروزی بودن ِ دردهایش است که دست تو را می گیرد و سخت فشار

می دهد. دستی که در این روزهای گرم و و اندوه زده به دنبالش گشته ای.

احمدرضا احمدی همیشه با هیاهویی کودکانه از اندوه می گوید. در قعر حزن های جهان سومی می نشیند و کلمه ها را

به بازی می گیرد و پشت هر خطی که می نویسد قهقهه می زند. سپید می گوید و رنگ ها می زند. گاهی نمی فهمی این

شاعر است یا آینه که تو را مخاطب خویش ساخته است .

اینبار مجموعه کتاب های بی نام را در نشر نظر چاپ کرده است. کتاب هایی که اسم شاعر را در تیترهای پر شیطنت

جا داده اند . نکته ی قابل توجه تر اما تصویر سازی هایی است که می توان گفت خیلی به ندرت در ایران انجام

می گیرند. آنهم در کاری که قرار است مجوز بگیرد و چاپ شود. هرگز باور نمی کنی چنین تصویرسازی های خلاقانه

و هیجان آوری را پشت ویترین کتابفروشی ها ببینی. در حالیکه با کلمه های پر بصیرت شاعری سپید ترکیب شده اند.

بعضی از تصویرها انگار به تنهایی دارند مکتبی را به نمایش می گذارند. و زن!

آه که زن در این تصاویر با اینهمه بند و محدودیت چاپی چقدر رها و قوی کشیده شده . در مصاحبه ای ، قبل ها ،

احمد رضا احمدی گفته بود که شعر او را زن ها ساخته اند. از مادرش تا... زن اش. در هر صفحه که می خوانی این

حضورِ بی تردید خودش را به رخ تو می کشد. گاهی از ظهور فمنیسم در تصویرهای یاغی و سرکشانه لبخند می نشیند

روی لبها  و گاهی از ظهور عشق در نقاشی هایی انتزاعی اشک جمع می شود توی چشمهات.

مجموعه پنج جلد است . و پیشنهاد من به هر کسی است که ادبیات و هنر را عاشق شده و از تطبیقشان سرخوش

و سرمست می شود.








دوشنبه، خرداد ۳

-

چیزی که در جنایت و مکافات مرا به وحشت می اندازد ، بی پرده بودن و عیانی ِ چهره هاست. ماسکی

بر چهره ای زده نشده و همه یا سعی نمی کنند زشتی درونی خویش را بپوشانند یا در این سعی شکست

می خورند. داستایفسکی طبقه ی متمول و فقیر را نشان می دهد و انگار با پافشاری هر فرد از هر طبقه

را به گرداب آزمایش و نمایش می کشاند. آنگاه دیگر مهم نیست که از اشراف باشد و یا از طبقه ای

فرودست. در آزمایشش می بازد و به آسانی آنچه از درونش را که هر کسی مایل به پنهان کردن است لو

می دهد. چه کاترینا که برای تثبیت شخصیتی بر بادرفته مراسم عزاداری برای شوهرش می گیرد و در

آن از خود بیخود شده افسارگریخته لب می گشاید ، چه لوژین که تمام سعی اش را در کنترل کردن خود

در تمام اوقات انجام می دهد و در همان مراسم دست به بازی بچه گانه ای زده و دستش رو می شود.


نامی که داستایفسکی برای کتاب انتخاب کرده بهترین نامی است که می شد برایش برگزید. از همان ابتدا

که شروع به خواندن کتاب کرده بودم کارخانه ی تصویرسازی ذهنم ، شهری تاریک و پر وحشت را به

تصویر می کشید. شهر داستایفسکی آلوده است و شخصیت ها انگار از لابه لای گرد و غبار وحشت زده

به سمت لحظه های آینده در حرکتند.

بارها به صفحات قبلی بر گشتم و دنبال مصداقی برای این حس گشتم. عجیب است که داستایفسکی این

جادوگر صحنه سازی های مخوف ، آنقدر قدرتمند است که نیازی به توصیف لحظه به لحظه  از شهر ندارد

و اینکار را نمی کند. او شخصیت می پروراند. و آنچنان با هر کدام بازی می کند که گویی توانایی این را

دارد که آنها را به مرز جنون بکشاند و در همان لحظه به حال خودشان رها کند. درک عمیق داستایفسکی

از موضوع وحشت شاید به روزهای زندانی شدنش باز می گردد. به لحظه ای که او و چند تن دیگر را به

پای چوبه ی دار بردند. بی لباس در هوایی وحشتناک سرد و بیست دقیقه آنها را نگاه داشتند و لحظه ی

آخر اطلاع دادند که تزار نیکلای اول آنها را عفو کرده و به محکومیت در زندان سیبری راضی شده

است. شاید اگر داستایفسکی چنین لحظات جنون آوری را تجربه نمی کرد سالها بعد نمی توانست در هر

داستانی که می نویسد چنین قدرتمندانه و عمیق موضوع انسان را به بررسی بنشیند.

هیچ چیز به اندازه ی شخصیت راسکلنیکف برای من جذاب نیست. راسکلنیکف روشنفکر است و تیزهوش .

از پس فکرهای متعدد و تحلیل های پی در پی انسان ها را در ذهنش طبقه بندی می کند. بعدها در

گفتگویی که بین  او و پاروفیری ِ سربازرس انجام می شود از زبان پاروفیری که یکی از مقاله های

راسکلنیکف را به تحلیل نشسته با گوشه ای از این احساس او آشنا می شویم.اینکه انسان ها را به دسته ی

عوام و دسته ای که برتر هستند و می اندیشند تقسیم کرده و به نظرش جنایت در مسیر رسیدن به هدفی که

برای جامعه مفید است حتی اگر جان یکی از عوام را بگیرد توجیه شدنی است.

راسکلنیکف لحظاتی از من و هم نسلهای من است. در لحظه هایی که یاغی می شود و ظلم روحش را بر

می آشوبد و لحظه هایی که فکر جنایت و تند خویی مدام در سرش پرسه می زند ، انگار تحلیلی است

عیان از من ِ نوعی در جامعه ای وحشت زده که به آلودگی عادت کرده است.







جمعه، اردیبهشت ۱۰

پراکنده نویسی های یک چهارشنبه شب !

11:21

از کلاس می زنم بیرون. به او زنگ می زنم. امروز در دانشگاهش اجرا دارد. تمام دیشب را

بیدار بوده. پنج و نیم و صبح خسته و زار زنگ زد بهم. از پشت هزار کیلومتر در آغوش گرفتمش.

پشت تلفن هایمان خوابیدیم. بهش زنگ می زنم. می خندد. می گوید یک ساعت تا اجرا مانده

اما شاید بسیج جلوی کار را بگیرد. دلم برایش می سوزد. می خندد. می خندم و بر می گردم

توی کلاس.


15:35

خوابم می آید. دارم درس می خوانم . ترم پیش آنچه می خواستم نشد. از بس شکسته

بودم. از بس مرگ و شکنجه و درد و زهر مار و ناله و اندوه ریخته بود روم. دیروز مقاله ام را

نوشتم و امروز دارم حسابی درس می خوانم اما چیزهایی این وسط میلم را به سمت

خودشان می کشند. دو صفحه می خوانم و چشمم می افتد به دفتر روی میز. چند صفحه ای

می نویسم و باز درس می خوانم.خیار می خورم و Friends می بینم. دلم هوای نوشته های

سلمان را می کند. این پستش را از دیشب سه بار خوانده ام.

هوایی ام. او هنوز برنگشته. درس می خوانم و یادم می افتد امروز صبح معده درد بود. درس

می خوانم و خوابم می آید. مجال خواب نیست اما. پنج قرار دارم. باید راه بیافتم.


10:53

شش ساعتی گذشته و من هنوز وقت خوابیدن پیدا نکرده ام. از وقتی رسیده ام درگیر درس و

کارهای مربوطه هستم.دلم برای کتابهایم تنگ شده. تبریز مه آلود و جنایت و مکافات و

سرزمین گوجه های سبز و خشم و هیاهو را تمام نکرده ام. از هرکدام دنباله ای رنگی در

ذهنم آویزان است. آشفته و شلوغ شده ام از حجم کتاب های ناتمام. قول داده ام از نمایشگاه

کتاب فقط کتاب های مربوط به زبان فرانسه را بخرم.

زنگ می زنم به او می گویم دست هایم را که یخ کرده اند بگیرد جلوی دهانش و ها کند !

سه شنبه 27 بهمن1388

میان دیروز و امروز ایستاده ام. برای همین نمی دانم از کدام سرش بگویم. دیروز وقتی مادر و

پدر برای عوض کردن آب آکواریوم ، بی تاب و بی حوصله شده بودند و جوری برخورد می کردند

که انگار وسط یک فاجعه ایستاده اند ، تصمیم گرفتم ساده بگیرم. نه تنــها آن چیــزهایی کـه

کوچک هستند بلکه مسائلی را که می تواند آدم را به بی تابی بیندازد.

برای همین امروز که او بخاطر شکایت همسایه اطلاعاتی اش با پلمب ِ محل کارش مواجه

شد ، سعی کردم جوری باشم که انگار هیچ صاحبخانه ی بدی در دنیا نیست و اصلا قرار

نیست ماه ها معطل شود و خیلی زود جایی را پیدا می کند و صاحبخانه ی فعلی اش پول

پیشش را دو دستی می گذارد کف دستش و پشت سرش هم آب می ریزد الی آخر.

دیروز نشستم پشت میز آشپزخانه ی آنها. دو قدم اینور خط (احمد پوری ) می خواندم .

جلویم در فاصله ی کمی از کتاب ، سوئیچ ماشین راگذاشته بودم که اگر گیر داد به صدا دادن ،

با تکان ِ دستی ساکتش کنم. اینطرف تر هم گوشی ام بود. منتظر زنگ او بودم. خانواده اش

داشتند بر می گشتند شهرشان و من دلم می خواست زودتر بروند و او بیاید و یک دل پر

باهاش حرف بزنم. داداشم Desperate Housewives را داد بهم و قرار شد هر وقت پولش را

داشتم بهش بدهم. بعد برایم چای ریخت. از آشپزخانه که رفت بیرون من بودم و کتابم و

سوئیچم و گوشی و چای خوشرنگم. توی نعلبکی هایی که دیگر پیداشان نمی کنی .


امروز با بچه های نقد داستان بیرون بودیم. جای خیلی ها را توی دلم خالی کردم. خیلی خوش

گذشت. یک نفر بیاید و به من بگوید که بیرون رفتن هایم گناه نیستند و لازم نیست برای تنهایی

پدر و مادرم عذاب وجدان بگیرم.



پ.ن : دست رد بر سینه ی دو کامنت زدم که مطمئنم توسط یک نفر آن طرفی نوشته

شده بود. حالی داد به جان ِ شما.

پائولو کوئیلو


دم بعضي وقتها به يك سري كتابها بدجوري ايمان مي آورد. درست مثل اينكه مريدشان شود.

بعضي از آنها بخاطر تكنيك خوبشان در نويسندگي روحت را تسخير مي كنند اما هستند كتاب هايي

كه تو را به مسيري تازه مي كشانند و يا بر انسان نبودنت توجيه اخلاقي مي گذارند.

چند سال پيش كتاب هاي پائولو كوئيلو را كه مي خواندم همينطور مي شدم. كيمياگر و زهير

بيشترين تاثير را داشتند. زماني كه زهير را ميخواندم دختري كله شق و ياغي بودم.

زهير با به تصوير كشيدن "استر" و يك "شوهر روشنفكر نما" (و كمي تا اندازه اي احمق)

بر دلم نشست. با "استر" همذات پنداري مي كردم.شخصيت "استر" با خودخواهي تمام

همسرش را رها مي كند و گم مي شود. او در انتهاي داستان در حاليكه از مرد ديگري باردار

است به قديسي كه مراحل عرفاني را پشت سر گذاشته تشبيه مي شود. نويسنده "استر"

را اسطوره ي خود شناسي قرار مي دهد كه چون پيامبري موجب تجربه هاي عارفانه ي مرد

نيز مي شود.

من در آن سالها با خواندن زهير توجيهاتي دندان شكن در ذهنم تشكيل داده بودم و با كمك

آن توجيهات راحت تر به كارهايم مي پرداختم.( به زباني ديگر: هر غلطي مي خواستم مي كردم)

..

كوئيلو برايم مي شكند.حال برايم شبيه به كشيش هايي است كه بالاي منبر رفته اند و حالا حالا ها

قصد پايين آمدن ندارند.! چند هفته ي پيش يكي از همكلاسي هايم " خاطرات يك مغ" را به من قرض

مي دهد و از من مي خواهد كه حتما مطالعه اش كنم.چند شب اول مثل يك كتاب نفرين شده روي

ميز كارم مي ماند. شب سوم تصميم مي گيرم قضيه ي آلرژي داشتن به نام كوئيلو را كنار بگذارم و با

ديدي باز شروع به خواندن كتابش كنم. دوازده صفحه ي اول را به هر زجري كه هست مي خوانم و بعد

مي بندمش و برش مي گردانم همان جايي كه بود. چيزي كه در همان دوازده صفحه متوجه مي شوم

اينست كه پائولو كوئيلو بعد از "كيميا گر" تكرار و تكرار و تكرار است.

...

پ.ن: از اينكه ديگر كوچكترين شباهتي به استر ندارم دچار شادي عميقي مي شوم و حس

راضي بودن از خويشتن در من اوج مي گيرد.