دلم هری می ریزد پایین و نفسم برای یک ثانیه می گیرد همین که چراغ را خاموش می کنم. تاریکی به شکلِ
متجاوزانه ای خودش را داخل اتاق جای می دهد و هرچه روزنِ نور بوده در خود می بلعد. این وحشت تازه
متولد شده را می اندازم تقصیر مرشد و مارگریتا . چراغ را دوباره روشن می کنم. ساعت روی موبایل را
می بینم. یک و نیم نیمه شب است. فکر می کنم حالا که تابستان است و هنوز هم آنقدرها گیجی به سرم نزده
نیم ساعت دیگر بیدار می مانم. زیر لب دارم فحش می دهم که این وقت شب چرا خودت را غرق کردی توی آن
کتاب سحرآمیز که حالا در تاریکی هر آنچه هست و تا به حال نمی دیدی را ببینی. با این وجود دست و دلم به کار
دیگری نمی رود. دوباره کتاب را بر می دارم و روی تخت می نشینم و لُختی ِ کتف هایم را می چسبانم به دیوار سرد.
قبل از شروع به آقای او زنگ می زنم و می گویم بنشیند گیتار بزند . با خیال راحت. من فعلا خوابم نمی آید و هروقت
خوابم گرفت خودم بهش زنگ می زنم.
فکر می کنید کم چیزی است که برهنه روی تختتان لم داده باشید و در حال خواندن رمانی سحر انگیز باشید و در حالِ
خواندن ِ قسمتی باشید که مارگریتا همچون شما چیزی بر تن ندارد روی دسته جارو نشسته و شهر را گز می کند؟
کم نیست. در همین فکر و خیال هاست که پوستم از فضاسازی اینچنین با قدرت مور مور می شود . در حیاط ِ خانه که
پشت پنجره ی من نشسته است سکوت انگار هر لحظه زایش می کند. یاد اپیزودی از یکی از نمایشنامه های ویسنی یک
می افتم. وقتی در قفسی که پرنده ای نامرئی وجود داشت جرقه هایی زده می شد و زایش با سرعتی وحشتناک هر لحظه
تعداد جرقه ها را بیشتر و بیشتر می کرد. با خودم فکر می کنم اینجا ولی در این وقت ِ شب نور کجا بود و پرنده ی
نامرئی ام کجا ؟ انگار سکوت و تاریکی محلولی شده اند و ثانیه به ثانیه در خونم تزریق می شوند. سفر مارگریتا در این
وقت شب که برهنه زیر نور ماه خوابیده ام فراتر از گنجایش من است. تخیل ِ همیشه در پروازم افسار گریخته و مست
خودش را به در و دیوار اتاق می کوبد . بلند می شوم و لباس خواب تنم می کنم. به آقای او زنگ می زنم و می روم
پشت پنجره. سرم را از پنجره بیرون کرده ام و دارم با آقای او حرف می زنم که می بینم پنجره ی ششم ساختمان روبرو
باز می شود. گربه ای سرش را بیرون می کند و اطراف را می پاید. مرا انگار نمی بیند اما. آقای او اینور خط دارد از
ملودی که زده می گوید. سرم را تکان می دهم و چشمم را دوخته به آن پنجره نگاه داشته ام. گربه دوباره سرک می کشد
و بعد زنی برهنه را بر لبه ی پنجره آویزان می کند. دیگر نه صدای آقای او را می شنوم نه هوای اطراف بدنم را حس
می کنم. سرمایی که نمی دانم در چنین شب تابستانی از کجا می تواند آمده باشد از انگشتهای پاها شروع می شوند و با
آهستگی که می تواند آدم را دیوانه کند رگهایم را پوشش می دهد. زن دیگر روی لبه نیست. پایین را نگاه می کنم. حیاط
آرام است و باد گرمی خودش را بین باغچه و آلاچیق تکان می دهد. زاویه ی سرم را به حالت قبلی برمی گردانم. به
طرف پنجره ی ششم . پنجره بسته است . پرده پشت پنجره هم کشیده است . سعی می کنم دوباره کنترل اعضای بدنم را
به دست بگیرم. انگشتهایم را تکان می دهم و آرام پنجره را می بندم. پرده را می کشم و پشتم را تکیه می دهم به پنجره.
انگار چوب پنبه ای را از دهانم بیرون کشیده باشم دوباره نفس می کشم. هوا به اطراف بدنم باز می گردد. و اتاق برایم
دوباره شکل می گیرد. و صدای آقای او که آنور خط دارد با وحشت مرا صدا می زند...
مرشد و مارگریتا را چهار روز است تمام کرده ام. برای نوشتن پستی درباره اش باید می گذاشتم زمان بگذرد.
گذشت. بخوانید اگر نخوانده اید.
اگر خوانده اید مقدار زیادی حس مشترک بین ماست.