Instagram
‏نمایش پست‌ها با برچسب آقای او، سوتی. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب آقای او، سوتی. نمایش همه پست‌ها

شنبه، مرداد ۹

.

دختره ایستاده جلوی نیمکت ما و بِر و بِر نگاه می کند. گوشم از تماس زیادی با موبایل داغ شده. می روم توی کوکِ

دختره. صدای مامان را از پشت گوشی می شنوم. نمی فهمم چه می گوید. دختر با موهای پف داده نارنجی و چشمهای

کشیده و لبهای باد کرده یک قدم می آید جلوتر. مامان دارد چیزی را پشت تلفن برایم تعریف می کند. یک چشمم به

دختر است و یک چشمم به پیرمرد نیمکت روبرویی که چند جلد کتاب را چیده روی نیمکت و با صدای بلند می گوید :"

خودم نوشتم. برایتان امضا هم می کنم. سفری به اعماق جنگل. خودم نوشتم. فقط هزار تومان." دختر حتی به من نگاه هم

نمی کند. من فکر می کنم باید شبیه شلغمی چیزی باشم که حضورم کنار او برای همچین دختری اینقدر بی معنی است.

دختره از او می پرسد:" می خوام کتاب بخرم. کدوم غرفه باید برم ؟ " این را طوری می گوید انگار که دارد می گوید

چرا لبهات را نمی ذاری روی لبهام ؟ مامان ولکن ِ ماجرا نیست. مانده ام چه کنم. او دارد بهش آدرس غرفه می دهد.

من دارم با خودم می گویم پتیاره توی نمایشگاه کتاب دنبال غرفه ای برای کتاب خریدنی ؟ سردم شده و کف دستهایم

عرق کرده. به هر زحمتی هست گوشی را قطع می کنم. لال شده ام انگار. باید بلند شوم و بزنم زیر گوشش. نه.

اینطوری زیادی قیصری می شود. فیلم فارسی که نیست. حالا گیرم دو کلام هم دلبری کرده. او هم شوت بازی

در آورده و جوابش را داده . باید بر و بر بهش خیره شوم و جوری بهش بگویم سوالت را از من بپرس که فکر کند

شیری پشت پرده ی گوشش غرش کرده است. همین طور بر و بر بهش خیره شده ام. حس می کنم خشم، سرخاب

شده روی گونه هام. باید هم همین طور باشد. چون دختر دستِ دوست از خودش پتیاره تر را میگیرد و می رود.

او فهمیده اوضاع از چه قرار است. مهم نیست. الان برای فهمیدن دیر شده. بهش می گویم فقط چند دقیقه ای با من

حرف نزن. می روم می نشینم آن سر نیمکت و هر چه پلاستیک کتاب است می گذارم وسط مان.او سرش را میگیرد

بین دستهاش. چشمم را با خطی وصل می کنم به نیمکت روبرویی. پیرمرد هنوز دارد داد می زند. فکر می کنم کت و

شلوارش دارد از تنش می ریزد. فکر می کنم شب آخر است. فکر می کنم تا یک ساعت دیگر نشسته ام توی سالنِ

ایرانشهر و دارم تئاتر نگاه می کنم. او تمام تمرکزش را روی من ریخته دارد نازم را می کشد. فکر می کنم کاش با

هواپیما بر می گشتم. به چشمهای او نگاه می کنم و حتی به ذهنم هم نمی رسد که امشب حالش بد می شود و

می خوابانیمش روی صندلی های سالن مترو. یکی روی صورتش آب می ریزد و یکی بادش می زند و آن یکی که

من باشم پر بغض می شوم.   










جمعه، اردیبهشت ۱۰

یکشنبه 29 آذر1388

نفسهام تند . I don't wanna stop را گذاشته ام توی گوشم. می دوم و روبرو را نگاه

می کنم. هی توی ذهنم می گویم I don't wanna stop . که نفسم که گرفته و قلبم که

دارد فشار می آورد به سینه را نادیده بگیرم. بعد می افتم توی گودال. آب و گِل می شوم.

بعد که می ایستم چند تا پسر انگار دست تقدیر گذاشته باشدشان آنجا ، هر و هر می خندند.

زبان درازی بس طویل بهشان می کنم و با خنده دور می شوم. می دوم که میزان ضایع شدنم

را کمتر کنم. ازشان که دور شدم می ایستم . بعد می افتم روی نیمکتی سبز که گوشه های

دسته اش زنگ زده.

می روم پیش داداشم. می شینیم می زنیم. ساز را. او سنتور و من دف. بعد دلم برای استادم

تنگ می شود. بهش اس ام اس می زنم.

.

او می گوید خانه که خریدیم اول از همه یکی از اتاق ها را آکوستیک می کنیم .

بعد تو گیتار بیس می زنی و من گیتار الکتریک . بعد تو دف می زنی و من گیتار الکتریک. بعد

یکی می آید درام می زند و یکی ساز دهنی.

من دلم قنـــــج می رود.



به " میم " می گویم : " بس کن. فرض کنیم رام شد و توانستی کنترلش کنی. ذهنش را که

نمی توانی توی مشتت بگیری. " بعد میم می گوید : " منظورت چیست ؟ "

من هیچی نمی گویم . حوصله ی توضیح دادن ندارم.خودم هم همین مرض را دارم. بارها

قوانینی برای او تراشیده ام که بعدتر وقتی رگ روشنفکری ام قلنبه شده بوده حرص خورده ام

از دست خودم.

خسته ام. از صبح سر کار بودم. بیشتر از اینکه بخواهم اینجا باشم دلم می خواهد روی تختم

دراز کشیده باشم. روی تختم که دراز می کشم فکر می کنم کدام یکی از ماها هست که در

طول زندگی اش فکرهای پنهانی نداشته باشد. فکر می کنم شاید واژه ی خیانت معنای

گسترده تری داشته باشد. من ممکن است به چیزهایی فکر کنم که نتوانم راجع به آنها با

پارتنرم صحبت کنم . این فکرها جزئی از پنهان کاری هایی هستند که در زمره ی خیانت جای

می گیرند ؟ نمی دانم.

تنها چیزی که می دانم اینست که دوشنبه امتحان زبان شناسی دارم و هنوز جزوه اش را تمام

نکرده ام.

سه شنبه 10 آذر1388

این روزها زمان زیادی را با " مژه " می گذرانم. خیلی هم دوستش دارم و از آن نایاب

دخترهایی است که وقتی ازشان دورم دلتنگشان می شوم. ماجرای همیشه کنار هم بودن

من و " مژه " باعث شده همکلاسی ها تیکه بپرانند و شوخی کنند و القابی از آن ِ

هومو سکژوآل ها بهمان ببخشند.

اینها که شوخی است نمی دانم این اتفاقی که دیشب افتاد را چه جوری برای آقای او

توجیه کنم. راستش را بخواهید دیشب نخورده چون مستها کلمه ای بر زبان آوردم که باعث

شده تا همین امروز هی بهش فکر کنم و شرمزده شوم و بخندم.

آقای او دیشب دیر آمد. خانه ی یکی از دوستان تازه کشف شده اش بود . هی بهش زنگ

زدم که بیا دیگر من خوابم می آید. هی از میان صداهای گوش نواز ِ (جرات استفاده ی صفت

دیگری را ندارم ) گیتار الکتریک هاشان گفت که فقط یه کوچولو دیگه بمونم. داریم آهنگ فلان را

تمرین می کنیم و ...

من هم که تازگی ها از دنده ی روشنفکری ام بلند می شوم گفتم بمان عزیزم ! بمان ببینم

بالاخره چند مرده گیتاریست می شوی !

آقای او دیر آمد و وقتی آمد من خیلی خواب آلود بودم. پشت سیمهای تلفن داشت باهام حرف

می زد و من در حالتی دل انگیز از خواب و بیداری به سر می بردم که ناگهان

بهش گفتم:" مژه ی من !"

دیگر کار به ادامه ی جمله نکشید. چند دقیقه ای هردو سکوت کردیم. من داشتم فکر

می کردم چه بگویم که این حرفم را به اضافه ی احساسی که پشت آن کلمه ی اشتباهی

گذاشتم فراموش کند و او احتمالا داشت فکر می کرد که چند وقت دیگر به عروسی لزبین ها

دعوت می شود که عروس یا داماد آن مجلس دوست دختر قبلی اش یا همان اکس گرل

فرندش است.

امروز فکر کردم خدا نکناد روزی را که با او بنوشیم و به درجه ی مرغوبی از مستی برسیم ،

آنگه دیگر نه افسار من در دست خودم هست نه عقل درست حسابی در کله ی "او " .

بعید نیست روزی اسمم را بخاطر همین سوتی ها در صفحه ی حوادث بخوانید.




پ. ن :

ای که سوتی می دهی ، دیگر مده !

دادن سوتی به هر شکلی بده !

(شاعر: ت.خمیار ِ در پیتیون )


پ.ن 2 : اینجا را ببینید. طرز راه رفتن خانم ها و آقایان .خودتان هم می توانید تنظیمش کنید.