یکشنبه، تیر ۵
.
جمعه، مرداد ۱۵
.
فامیل برایم محو شده است. تمام خواسته ام از ساعات بی لذتی که می گذشتند این بود که سرعتشان را تندتر کنند تا
مهمان ها بروند و من در اتاق را ببندم و لباسهایم را بکنم. گردنبند حس خفگی بهم می دهد. و این سوتین جدید که باید
ببندیش پشت گردنت.هزار بار در طول بعدازظهر دلم خواسته بود عکس هایت را باز کنم که یکی یکی بهم انرژی
بدهند.
اما حضور آدمها آنقدر برایم غریبه شده که تمام فکرم این بود که آنها قادر به فهمیدن ِ حس ِ تو نیستند. یکی شان راجع به
مدل ریش و سیبیلش نظر خواهد داد و آن یکی پا را از این تکه هم فراتر خواهد گذاشت.
دیشب شکلات را دیدم و پاریس تگزاس را. شکلات را با اینکه از آرمانشهری دست نیافتنی سخن می گفت و پر بود از
پند و اندرز های کلیشه ای ، بخاطر ژولیت بینوش دوست داشتم. و پاریس تگزاس را باید بالاخره می دیدم. دوستش
داشتم اما دیوانه ام نکرد. My Life Without Me را همین الان تمام کردم و قبل از اینکه بخواهم فیلم دیگری ببینم
بلند شدم و برای خودم قهوه ریختم. کمی روی تخت نشستم . یادم آمد امروز توی گودر کسی نوشته بود که رابطهی
عاطفی دو نفر فقط برای آن دو نفر جالب و جذاب است، حال بقیه را به هم میزند معمولا. برای من تا به حال همچین
چیزی نبوده . همیشه دیدن رابطه ی عاطفی دو نفر بهم انرژی و امید داده. بارها فکر کرده ام هرچقدر هم کلیشه ای
باشد ایمان من هنوز اینست که جهان به کمی عشق نیاز دارد.
پراکنده نویسی : وقتی آدمهای غریبه ای اطرافت هستند که تنها لیبل فامیل را با خود می کشانند و وقتی تقریبا هیچ
دلبستگی و نقطه ی تفاهمی بین حس های تو و آنها پیدا نمی شود ، اینکه جشن بگیری و لباس سفید بپوشی و ایضا
برای آن یک شب گونی گونی پول خرج کنی ، کار ضروری و عاقلانه ای است ؟ این آن شبی است که همه فکر
می کنند تا ابد در ذهن می ماند ؟
- من یک سورپرایز ِ تلخم ! غریبه ها می توانند از الان آماده ی قضاوت کردن باشند.
پی نوشت :
وقتی از پنجره ی وب کم می بینمت که پتو را کشیده ای تا روی گردنت و مرد زیبای من شده ای
و خوابیده ای ، تمام بیقراری هام پاک می شوند. برای چند دقیقه ی شیرین.
جمعه، اردیبهشت ۳۱
.
این همه سال نشسته ام کتاب خوانده ام و تمام سعی ام را کرده ام که شاهکاری در عرصه ی ادبیات نمانده
باشد که نخوانده باشمش و کار جدیدی بیرون نیامده باشد که ازش غافل مانده باشم. حالا مدتی است به
اشتباهات این چند سال پی برده ام. به اینکه اگر کمی با نظم تر خوانده بودم افکار اینقدر آشفته در ذهنم
نمی نشست. اگر هر نویسنده را مورد بررسی قرار می دادم چقدر بیشتر اثرش را می شناختم. چند سال
پیش که زن قبلی برادرم " ک " ، تئاتر کار می کرد درگیر خواندن نمایشنامه شدم و از همان روز ها بود
که نمایشنامه شد یکی از ژانرهای مورد علاقه ی من. همان روزها بود که همسر قبلی "ک" یرما را در
همین شهر ِ متروک با همین امکانات کم اجرا کرد. با اینکه نمایشنامه خوانی بود اما تاثیر شگرفی
گذاشت. نام لورکا از آن سال ها بود که به کتابخانه ام وارد شد. یرما را بسیار دوست داشتم و بعدتر
عروسی خون اش لذت عجیبی بهم داد. خانه ی برناردا البا را هم در ذهنم به صورت حک شده دارم .
شاید چون از آن کارهایی بود که اینجا اجرا شد. اما با قبول شدن در چنین رشته ای، به طرف شعرهای
لورکا جذب شدم و ناخوداگاه زنجیر محکمی بین اندیشه ام و احساس ملیح او زده شد. در تمام این سال ها
آثارش را خواندم و از خودش غافل ماندم. چقدر پشیمانم که تا امروز اینچنین نویسنده را نادیده گرفته و تنها
به اثر بسنده کرده ام. معتقدم تا سرگذشت نویسنده را ندانی تا بیوگرافی اش را نخوانی هرگز قادر به درک
شایسته ی اثرش نخواهی بود. Little Ashes را چند روز پیش به تماشا نشستم . تا اواسط فیلم مجذوب
نادانسته های زندگی لورکا شده بودم. از اینکه نمی دانستم لورکای محبوب من عاشق سالوادور دالی بوده ،
از اینکه روح آزادی خواهش را نشناخته بودم حسابی احساس شرم می کردم . اما داستان نکته ی
تراژیک اش را بر من تمام کرد و وقتی سربازهای فاشیست دستشان را بر ماشه هایشان گذاشتند تا صف
چند نفره ای را به کام مرگ بکشانند توان تماشا از من گرفته شد. فیلم را Pause کردم و نمی دانم چند
دقیقه به مونیتور خیره مانده بودم. هرگز باورم نمی شد آنکه این همه سال مثل مردی اسطوره ای پشت
همه ی نمایشنامه ها و شعرهایش ایستاده بود و همیشه موقع خواندنشان در ذهنم تداعی می کرد ، در
جوانی و با چنین تراژدی زمین را ترک می کند.
بعد از فیلم به او زنگ زدم و گریه کردم. برای لورکا و برای فقر آگاهی خودم .
....
پ.ن : آخ آرزو ! برای این فیلم ممنون !
پنجشنبه، اردیبهشت ۱۶
جمعه، اردیبهشت ۱۰
چهارشنبه 19 اسفند1388
می خواهی چیزی نو بخری ، مادامی که می خواهی شادی کنی ، هربار که احساسی از
جنس غرور و پیروزی بهت دست می دهد ، آن حس لعنتی آن حس مبهم همچون مغبچه ای
لجباز خودش را توی قلبت راه می دهد که آن شراب تلخ را بریزد روی قلبت.
خیلی وقت است که پشت چراغ قرمز ها به خنده ی مردم نگاه می کنی و هی ذهنت پر
می شود از عکس آنهایی که کشته شده اند. آنهایی که توی سلولی تنگ و نمور افتاده اند
با حالی که خدا می داند . لازم نیست برای تک تک شان احساس عذاب کنی. لازم نیست
دستت را چنگ کنی بزنی به قلبت. لازم نیست وقتی همه چی آرومه پخش می شود فکر کنی
داری به یکی خیانت می کنی. نمی دانی کدام یکی شان قلبت را بیشتر آتش زده. آنی که با
شلیک جان سپرده یا آنی که با تصویر نزارش توی بیمارستان جلوی دوربین ایستاده. آنی که
خیلی جوان است . یا آنی که پشت دیوارها جیغ می زده. جیغ هایی که همیشه می شنوی.
دست از این حس بردار. مثل سرطان افتاده به جان زندگی ات. نه راهی گذاشته که ادامه
بدهی . با شوق. نه درمانی که کینه های کهنه ات را التیام بخشد.
برگرد به همان دنیایی که توش بودی. بگذار دوباره قطعه ای شعر مستت کند و جلد کتابی تو را
به اوج خواستن برساند. آنجا قوی تر ایستاده بودی. حالا خیلی وقت است کج شده ای. و او
شده پشتی ات. مدام کم می آوری و او جان می دهد که انگیزه ها را به زندگی ات برگرداند.
برگرد به آن نقطه ای که جیغ می زدی و می پریدی هر وقت اس ام اس عاشقانه ات را
می خواندی. به همان خانه ای که هر وقت واردش می شدی تنت انرژی بود و خنده ات خنده
می آورد.
دوشنبه 21 دی1388
آنهایی که همیشه مرا می خوانند و خیلی به من نزدیکند چیزی بگویند.
عده ای دیگر هستند که اصلا نمی فهمند من چه می گویم و انگار با برداشت دیگری
اینجا می آیند . عده ای هم فکر می کنند با کینه توزی هایشان می توانند مرا عصبانی
کنند یا شاید کمی از خودشان را آرام کنند و یا دید بقیه را نسبت به من تغییر دهند .
از آنجاییکه به هیچ کدام از اینها نمی رسند ، دلیلی ندارد بگذارم اینجا را زباله دانی
گندابه های ذهن شان کنند. شاید اگر سه-چهار سال پیش بود واکنش نشان می دادم
و متعجب می شدم. اما باور کنید این رفتار ها آنقدر برایم عادی شده که هیچ تعجبی را
در من بر نمی انگیزد. حکایت بسیاری از رابطه هایم است. این جامعه همانقدر که
نمی تواند طلاق را بپذیرد ، به هم خوردن یک رابطه را نیز تاب نمی آورد. آدم هایی که
رابطه هایشان را به هم می زنند چه دختر باشند چه پسر ، چه رابطه شان معمولی
باشد چه عاشقانه ، معمولا اولین راه عجولانه را انتخاب می کنند.
دشمنی و کینه توزی.
و آدم در دشمنی کردن نمی تواند عادلانه قضاوت کند و نمی تواند خودش را ارتقا
بدهد. این می شود. نداشتن جرئت برای روبرو شدن .
بعد به جای بر طرف کردن مشکلات شخصی شان با آدمی دیگر ،به جای روبرویش
نشستن و حرف زدن و گلایه کردن ، سعی می کنند زیر نقابی پنهان شوند و با آن
به فحاشی و هرزه گویی بپردازند. برای همین است که من رابطه هایی که از اینگونه
آدم های به ظاهر تغییر ناپذیر پر شده را به هم می زنم و این رفتار های جهان سومی
را به فلان جایم هم نمی گیرم.
