Instagram
‏نمایش پست‌ها با برچسب از عجایب روزگار. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب از عجایب روزگار. نمایش همه پست‌ها

سه‌شنبه، تیر ۳۱

بنشین سر جایت و نفسی تازه کن


در عرض این چند ماه، مهمان های خارجی زیادی به خانه مان آمده و رفته اند. از ملیت های مختلف. چینی و آمریکایی و لهستانی و فرانسوی و ترک و ... چیزی که بین همه شان مشترک بوده ، میل ِ شدیدشان به سفر است. همه شان مسافرهای حرفه ای بوده اند. حرفه ای به این منظور که سفر را به عنوان راهی برای گذران ِ زندگی انتخاب کرده اند. من ، خودم آدم ِ سفر نیستم. هر از گاهی هم که دل می دهم و سفری می روم بیشتر بخاطر مجتباست که از سر بازیِ روزگار عاشق زنی شده که خانه را بیشتر از هر جای دیگری دوست دارد. در سفر که هستم دلم پیش خانه است. با تصویر بازگشت ، روزهایم را سپری می کنم. شاید بخاطر همین است که همه ی مهمان های خارجی ام ، مرا ترسانده اند. از دیدن آدمی که همیشه ساکن است لذتی نمی برم اما از تماشای آدم هایی که از سکون به طور محض بیزارند و مدام ِ زندگی شان در حرکت و جا به جایی است ، وحشت کرده ام. هنوز توی دیکشنری من ، یکی از معانی آرامش و خوشحالی ، نشستن در سکوت خانه و غرق شدن توی کتابی است که توی دستت گرفته ای. یکی دیگرش دوست داشتن شهری است که در آن زندگی می کنی.یکی از لذت های دنیا برای من اینست که هر روز چشم به تصویری تکراری باز کنم. به پنجره ی اتاق خواب مان. به صدای نفس های آن کسی که کنارم خوابیده است. اینکه می دانم تخت در کدام نقطه ی اتاق نشسته است ، کجای دیوار ترک دارد و پرده در باد چه شکلی می شود ، به من معنی زندگی می دهند. من در شناختن ، عاشق می شوم . و به جای همه ی اینها در ناشناخته ها ، هراسان و مضطربم.
 نمی دانم این موجودات عجیب و غریب چطور از دیدن این همه موزه و پارک خسته نشده اند.چطور صدها بار از این هواپیما پیاده و به آن یکی سوار شده اند. از کجا و چه چیزی گریخته اند که اینچنین  بی تاب و در به در زندگی را در مساحتی دیگر جستجو می کنند؟ برای من ، سکون ، لازمه ی زندگی است. من آدم لذت بردن از ماندنم. ماندن در رابطه ای که با دست های خودم ساختمش. ماندن در شهری که دوستش دارم و ماندن لا به لای خط هایی از کتابی که در حال خواندنش بوده ام. یک بار شهری را دوست نداشته ، ترکش کرده ام. حالا که این یکی شهر را دوست دارم ، چرا باید دائم ازش گریزان باشم ؟



دوشنبه، تیر ۳

از خواب های بی سر و ته






خواننده ی محترم اگر " شب های روشن " ِ داستایوفسکی را خوانده باشید ، بدون شک با خواندن اولین کلمه یاد آن کتاب می افتید. قصد نگارنده اما ، این نیست که یادی از جناب داستایوفسکی کرده باشد . نگارنده فکر می کند باید خوابی را با شما در میان بگذارد. شب خنکی در آستانه ی تابستان بود و هوا به طرز ِ ساکنی خالی از هیاهو بوده است. نگارنده که زنی است بیست و پنج ساله ، تمام روز را کلاس داشته و احساس خستگی در تنش موج می زند. نگارنده این ترم را سرکار نرفته است و کلاس هایش را در خانه اش برگزار می کند. او از اینکه می تواند با پیراهن و تی شرت و موهای باز و هر جوری که دلش می خواهد معلمِ کلاس هایش باشد ، احساس ِ مفرحی دارد. با این حال دلش برای فضای کلاس ها و صندلی ها و راه رفتن بین بچه ها تنگ شده. نگارنده بعد از خستگی آن شب ، لم می دهد روی تختش و تبلتش را می گذارد روی پاهایش . بعد از چند دست زامبی بازی کردن ، چشم هایش سنگین شده و به خواب عمیقی می رود. خواننده ی محترم ، نگارنده مدت هاست اهمیتی به خواب هایش نمی دهد اما این بار انگار صدایی در خوابش از اوخواسته باشد که چشم هایش را به روی خواب هایش باز کند،دوست دارد خوابش را بنویسد. او خواب می بیند توی کلاس در حال قدم زدن است و کار گروهی شاگردهایش را مانیتور می کند. بعد متوجه می شود که یکی از شاگردها آدم برفی است که با همان شکل و شمایلی که شما از یک آدم برفی انتظار دارید نشسته و تمرینش را با گروهش انجام می دهد. نگارنده ، اول به دریچه ی کولر کلاس نگاهی می اندازد و متوجه خاموش بودنش  می شود. بعد نگران از اینکه شاگردش در حال آب شدن است ، به طرف پنجره ها می رود و آن ها را باز می کند. پشت پنجره اما مردی ایستاده که موهای بوری دارد . او خودش را میلان کوندرا معرفی می کند. نگارنده که قبلتر عکس های میلان کوندرا را دیده متعجب می شود با این حال می پذیرد که ایشان همان کوندرا باشند . کوندرای مو بور کتابی را به دست نگارنده می دهد و هویجی را روی کتاب می گذارد. بعد هم لبخندی تصنعی زده و دور می شود. نگارنده به طرف آدم برفی رفته و هویج را فرو می کند توی صورتش. آدم برفی می خندد اما صورتش خوشحال نیست. . نگارنده فکر می کند چقدر اندوهناک است که آدم در تابستان آدم برفی باشد که می خواهد زبان انگلیسی یاد بگیرد. کتاب را نگارنده می گذارد روی میز کارش و تا پایان خوابش فراموش می کند بازش کند. در این بین اما یکی از شاگردها بلند شده و برای ارائه ی لکچرش می رود روی میز. ( در خواب هیچ اتفاقی عجیب نیست) . شاگرد لکچری راجع به یک فیلسوف می دهد و وقتی عکسش را در می آورد ، نگارنده می بیند که این عکس همانی است که خودش را کوندرا جا زده بود. بعد کسی از آخر کلاس می گوید :" اِ این که بهشتی است . "  و نگارنده بیدار می شود. خواننده ی محترم گاهی نباید رابطه ی بین علت و معلول ها را در خواب ها به هم گره زد و باید گذاشت خوابی بیاید و برود. از آن جایی که نگارنده هیچ گونه شباهتی بین کوندرا و فیلسوفی که در لکچر بود و آقای بهشتی نمی بیند ، خوابش را آنالیز نمی کند و به جای آن به آدم برفی بیچاره فکر می کند. با آن دماغ ِ هویجی اش.






دوشنبه، خرداد ۲۷

چه می خواهیم از این مرد ؟



شاید این برد ، برای خیلی از ما رویایی بود و حالا که به حقیقت پیوسته مدام به شک مان می اندازد که نکند خوابیم مثلا.
گذشته از آن این روزها در باره ی مطالبات مان از رییس جمهور حرف می زنند. این هم خودش برای من یکی قصه ی درازی است. بعد از هشت سال عادت کرده ایم خواسته ای نداشته باشیم و یا اگر داریم هم برای دل خودمان نگهش داریم. خیلی وقت ها شده که وقتی از مطالبات حرف به میان آمده یاد کلمه ی مجرم افتاده ام. نامی که تمام این هشت سال اخیر بر روی خیلی از ماها گذاشته شده بود. و خب ساختار جامعه قصد داشت با تاکید نشان مان دهد که اگر خواسته مان را ابراز کنیم لایق دستگیر شدن و زندان رفتن و الباقی هستیم. 
حالا که دولتی دارد شکل می گیرد که با ماست و از ما بیرون آمده ، باید دیوارهایی که دور دیوار ذهن مان کشیده بودند را بشکنیم و فکر کنیم به خواسته هایمان. و بعد از آن عقب ننشینیم. بیاییم جلوتر و ببینیم برای به حقیقت پیوستن این خواسته ها از خود ِ ما چه بر می آید.
من یکی اولین خواسته ام که خیلی کلی است تلطیف فضای سیاسی ، اجتماعی کشور است. دلم می خواد باز بتوانیم از سیاست بنویسیم، حرف بزنیم و قرار نباشد کسی بعدترش بیاید چوب بکند در ( اهم اهم ، ببخشید سرفه ام گرفت) در وبلاگ هایمان .

امیدوارم تلطیف این فضا باعث آزاد شدن تدریجی ِ زندانیان سیاسی مان شود که عمر با ارزش شان را بخاطر انتقاد از روند دولت در زندان ها سر کردند.

خواسته ی دیگرم که باز بی ربط به تلطیف فضا نیست ، رسیدگی به حقوق پایمال شده ی زنان ایران است. و امیدوارم این رسیدگی از شهرهای کوچک تر آغاز شود . به گمانم زندگی در تهران به زنان یاد داده که تا حدی حق خودشان را بگیرند . تا جایی که پای جان شان وسط نکشیده شده. اما در شهرهای کوچک وضعیت اسف بارتر است. هنوز زنان زیادی هستند که از حق و حقوق خودشان به عنوان یک انسان آگاه نیستند.

چیز دیگری که خیلی دوست دارم اتفاق بیافتد ، داشتن وزیر فرهنگ و ارشادی است که اهل کتاب و سینما باشد و این اهل را درک کند.

امیدوارم نقطه ی گرانبهای 76 هم بازگردد و یادآور روزهایی باشد که در آن حریم های خصوصی به سمت ارج نهاده شدن رفتند.

 

یکشنبه، خرداد ۲۶

یک شب ِ خوب


مشهد برای اولین بار در عمر بیست و پنج ساله ی من همچین جمعیت شادی رو تجربه کرد. راهنمایی و احمدآباد دربست در اختیار آدم های پیاده بود و خیلی خیلی سخت بود که ماشینی از لابه لای جمعیت رد شه. قشنگترین قسمت این شادی این بود که مثل ماشین زمان عمل کرد. رفته بودیم 88 انگار. میرحسین برده بود انگار. بیشتر از تشویق روحانی ، فریاد میرحسین آسمون و پر کرده بود. وقتی جمعیت داد می زد که " برادر شهیدم رای ات و پس گرفتم " بغض خیلی ها خودش و نمایان می کرد. این عکس هم مال امشبه. امشب شب ِ مردم شده بود. شب ِ بازگشت به خیابان ها. شب ِ فریادی شاد و پر اندوه بعد از چهارسال حصر ِ حنجره ها.

شنبه، فروردین ۱۷

کوچه ها قربانی اند.


کوچه ی اِکس بوی فرند ، کوچه ی عجیبی بود . صبح هایش قشنگ بود. ظهرهایش سایه ی جانداری داشت و شب که میشد تو را می ترساند. چند بار آمده بودم بهش بگویم اینها را. نگفته بودم. خانه شان مجردی بود.خودش و پدرش. خانه - آموزشگاه بود .چند تا پله می خورد می رفت پایین. فضاش راحت بود برای ساعت ها نشستن. آنجا راحت بودم غیر از اینکه آشپزخانه پنجره ای داشت چسبیده به سقف که می شد زمین ِ حیاط از آن طرف. پنجره باز بود و گربه ها می آمدند و می رفتند. من هیچ وقت با گربه ها ارتباط برقرار نکردم. ازشان می ترسم. نه از آن نوع ترس هایی که بپری بالای میز و جیغ بزنی. از آن ترس هایی که بریزی توی خودت و کنارشان بایستی و توی دلت غوغا باشد که برو. برو جای دیگر استخوانت را گاز بزن. که برو توی چشمهای آدم زل نزن.
 اکس بوی فرند آدم خوبی بود. آن سال ها . بعدتر دیگر دو شکل مجزا بودیم برای ادامه دادن و او همچین چیزی را حس نکرده بود. من می دانستم نباید بمانم. من اهل سوختن و ساختن نبودم. فهمیده بودم آنجا تمام شدم و باید بکـَـــــ نم بروم. روز آخری که کنده بودم و قرار بود دیگر هیچ چیز نباشد کمد اتاقم را خالی کردم و نامه و کارت و سنگ و هرچه نوشته که مرا می برد به آن دوران ، ریختم بیرون. به اکس بوی فرند گفتم که چیزهایی هست که من نمی خواهم و خودش فهمید چه چیزهایی است. گفت ببرم برایش. وقتی پیچیدم توی کوچه ، حس عجیبی با من بود. درخت های بسیارِ کوچه ، تکان می خوردند . انگار که کوچه میزانسنی شده بود برای دیالوگ های درخت ها با من.
 با خودم گفتم بعدتر گه گاهی بیایم این کوچه را دید بزنم. عجب درخت هایی دارد. وسایل را دادم و برگشتم توی ماشین. ایستاده بود دم در تا بروم. خدا خدا کردم برود تو و در را ببندد تا من و کوچه کمی تنها بمانیم با هم. آدم از راه ِ رابطه ها با چیزهایی عجیب و غریب رابطه دار می شود که فقط خودش می فهمد. آدم کسی را دوست دارد .. با او می رود فلان پارک روی بهمان نیمکت ِ زنگ زده می نشیند و آن روز چیزی می شود ، اتفاقی می افتد و شانه های آدم خالی می شوند یکهو.. از همان روز آدم هربار نیمکت ِ زنگ زده را می بیند دلش باز می شود. هروقت مشکلی دارد بغضی دارد می رود کز می کند گوشه ی نیمکت و دلش بیخودی آرام می گیرد.. از یک جایی به بعد هم آن نیمکت دیگر ربطی به کسی که باهاش رویش نشسته بودی ندارد. بین تو و نیمکت رابطه ای شکل می گیرد.
 چه کسی گفته که تمام شدن رابطه ها باید به تمام شدن ِ خیابان ها و کوچه ها و کافه ها و دیوار ها و نیمکت ها و فلافل فروشی ها ختم شود ؟ کی قرارداد این حکم را توی ناخودآگاه ِ همه ی ما بسته است ؟ چرا نمی شود بعد از تمام شدن رابطه ای برگردی به فلافل فروشی همیشگی و فلافل بخوری بدون اینکه آدم ها فکر کنند دلت تنگ ِ آن آدم است ؟ چرا نمی شود دلتنگ ِ کوچه ها بود .. جدا از خاطره ی آن آدم ؟
نرفته بود تو و من مجبور شده بودم نیم نگاهی از زیر عینک آفتابیم بندازم توی آینه و گاز را بگیرم و بروم بدون اینکه از کوچه خداحافظی درست و حسابی کرده باشم..
حالا این روزها دارم فکر می کنم به مشهد که دارد تمام می شود در زندگی من. . دارم می روم .. می خواهم این بار آدم ها را جدا کنم از خاطره ی شهر و بوی خیابان ها را ببرم تا پشت حافظه ام.. می خواهم روزی باشد که ایستاده ام کنار پنجره ی خانه ی خودم و غروب شده ، فکرم را برده ام ملک آباد و بوی خوب باغ و بوی حزین ِ غروب های مشهد از گوشه ی ذهنم بلند  شده و هوایی ام کرده است.. 

آدمی که چیزی برای هوایی شدن نداشته باشد ، دیگر چیزی برای گفتن ندارد.. لوزر است .. باخته است. 


دوشنبه، اسفند ۱۴

جنگ جهانی ِ همیشه در جریان !

صحنه ای هست در فیلم ِ " زندگی زیباست " ِ بنینی ، که مامور ها پیرمردها را از صف می کشند بیرون و می برند توی گروه جداگانه ای . . بعدتر می گویند پیرمردها و بچه ها لازم نیست کار کنند ... بعدترتر هم می کشندشان.. توی حمام های گاز.. حالا وضع، وضعِ ماست. روبات هایی هستیم که بازی مان می دهند و بازی را بلد می شویم.. بعد دیگر ادامه ی بازی می افتد دست ِ خودمان..لازم نیست کسی با چوب و چماق بالای سرمان ایستاده باشد ، تنها فکر ِ چوب و شمایل ِ چماق کافی است برای ما ، که صف بسازیم بین خودمان و آدم های دورمان ..هی جدا کنیم. هر کسی خدا را قبول دارد برود اینور و هرکسی اتئیست است برود آنور... پاپ دوست ها بروند آن آخر و راک باز ها بیایند اینجا.. فمنیست ها این طرف و بی سوادها آن طرف.. مراقب باشیم تداخلی ایجاد نشود و تا می توانیم نگذاریم بحثی ، حرفی ، تماسی بین قطب ها ایجاد شود... انقلاب می شود درون مان.. بیرون مان... هر کسی برود توی غار خودش و بنشیند بد و بیراه بگوید به بویی که از غار همسایه اش بلند شده.. هر کسی منتظر باشد یک نفر از غار آنوری ها کم شود.. بمیرد.. بسوزد.. نابود شود.. هرکسی بیشتر پرونده ساخت برای گروه دیگر ، بهتر است.. آخرش هم به همان حمام گاز ختم می شود.. ما همه محصول ِ یک بازی هستیم.. همه هم به یک شکل مرده ایم.

سه‌شنبه، دی ۱۲

زیر ِ نورِ زرد



آدم نمی تونه همه ی آدما رو دوست داشته باشه. شعاره اگه می شنوید کسی اینو میگه. همینطور حیوون ها. بالاخره آدم از بعضی حیوونا خوشش میاد و از بعضیا نه. طرفدارای حقوق حیوانات هم بخاطر جبر کاری سعی کردن از همه جور جک و جونور خوششون بیاد. تو کله ی من یکی که نمیره  یکی بتونه همه جور جونور و دوست داشته باشه. حالا اینارو گفتم که بگم دیشب چی شد. اما قبلش باید بگم یکی دو ماه پیش چی شد. چون اول یکی دو ماه پیش ، اتفاق افتاد و بعد بخاطر اون، دیشب پیش اومد.یکی دو ماه پیش طرفای دو نیمه شب بود رسیدیم خونه و اومدیم تو اتاق خواب. من فقط نورِ زرد اتاق و روشن کردم با اینکه ازش متنفر بودم. انگشتهام حال و حوصله ی فشار دادن اون یکی کلید برق و نداشت. خسته بودم شاید خیلی. بعد دیدم یه سوسک قهوه ایِ کمرنگ داره از کنار دیوار میره بالا. من از سوسک بدم میاد اما بخاطر جبرِ کاریم ، گاهی تو کلاسای ساختمونِ قبلی که قدیمی تر بودند ، مجبور شده بودم سوسک بکشم که شاگردها از رو صندلی ها بیان پایین و تمرکزشون برگرده.آدم وقتی تو یه موقعیت مسئولیتی قرار میگیره ، ناخودآگاه قوی تر میشه.اما اونشب من بودم و مجتبا. قرار نبود من مسئول کشتن یه سوسک باشم. مجتبا بود .
 بهش گفتم اینو بکش . یه جورایی سرگیجه گرفته بودم از دیدنش. شاید بخاطر نور زردِ گهی بود که افتاده بود روی پوست قهوه ای ِ کمرنگش و تهوع ِ بیخود و بی دلیلی رو تو من به وجود آورده بود.مجتبا اومد بکشتش. نمی دونم چرا اول با لبه ی مگس کش ، نصفه اش کرد. خودش هم بعدن گفت که نمی دونه چرا اینکار و کرده .
بعد یه تشنج عصبی پیچید توی بدنم. نمی فهمیدم چرا باید اینقدر عصبانی بشم.چشمهام و گرفته بودم و داد می زدم که نکشش. نه نه. چشمام و بسته بودم اما تصویرش اومده بود تا پشت ِ پلک هام. فایده نداشت. با چشم باز و بسته هنوز می تونستم ببینمش. مجتبا تعجب کرده بود. البته وقتی با یه آدمِ خل و چل زندگی کنید ، خیلی وقت ها دچار این تعجب می شید ، یا توی شرایطی قرار می گیرید که نمی دونید باید چه کار کنید. مجبورید همینطوری بایستید و به طرف خیره شید که چشمهاش و گرفته و داد می زنه نکشش. نکشش. بکشش. بذار بمیره..
خلاصه اینکه مجتبا به هر جون کندنی بود اون سوسک نیمه جون و کشت و جنازه اش و از اتاق برد بیرون. بعد من نشستم روی کاناپه ی کنار اتاق و کمی لرزیدم. یه لرزش ِ عمدی که کمک می کرد آروم باشم. بعدتر مجتبا کمکم کرد برم زیر دوش ِ آب وچند دقیقه ای زیر ِ دوش ِ آب ، منو گرفت تو بغلش . وقتی آروم شدم ، نمی دونستم چه جوری باید اون فشار عصبی و توضیح بدم. مجتبا گفت چند روزی اخبار و دنبال نکن .
 حالا می رسیم به دیشب. که ساعت از سه و نیم گذشته بود و من داشتم فرانسه می خوندم. نمی دونستم باید بخوابم یا نه. با خودم گفتم پرده رو می زنم کنار . اگه برف می اومد ، بیدار می مونم. این شد که خوابیدم. برف نمی اومد.
بعد دیدم تو یه سالن بزرگم و روی یکی از صندلی های سالن نشستم و منتظر باقیِ آدمهام. سالن زمینه خاکستری داشت و بخاطر رنگش ، احساس سرما می کردم. یادم نیست چی پوشیده بودم اما می دونم که شونه هام لخت بود. بعد دیدم که یه قهوه ایِ کمرنگ داره از دور میاد. خیلی زود شناختمش. همون سوسک ِ یکی دو ماه ِ پیش بود. صد برابر بزرگتر اما. کت و شلوار پوشیده بود و خیلی با وقار داشت می اومد طرف من. همون جا بود که فهمیدم دارم خواب می بینم. حتی اون لحظه داشتم فکر می کردم ممکنه شانس بهم روی بیاره و کافکا هم پشت سر این سوسک گنده بیاد تو و همین جا یه ورژن ِ مسخ و واسم اجرا کنند. خب اما کافکایی در کار نبود.
خلاصه اینکه سوسک گنده اومد و روی صندلی کنار من نشست. تو لیوان من و خودش ، ویسکی ریخت و چند دقیقه ای در سکوت با هم ویسکی خوردیم. بعد لبخندی بهش زدم و بلند شد و رفت طرف درِ خروجی. بعد دیدم توی تخت نشستم و دارم هویج می خورم که البته این ربطی به اون نداشت و کلن خواب های من خیلی بی سر و ته اند.
من که علم تعبیر خواب ندارم و هرچی می گم بداهه گویی های ذهنِ پیچ در پیچ ِ خودمه. با این حال دوست دارم به صدای ذهنم گوش کنم که میگه این یعنی سوسکه  تو رو بخشیده و مجتبا هم تو رو بخشیده بخاطر رفتارای عجیب و غریبت و اخبار هم رو به خوشی می ره بالاخره یه روزی. نه کسی زیر چرخ های ماشین له میشه و نه کسی و با تیر می زنن و نه کسی اعتصاب غذا می کنه و نه کسی بمب میندازه. یه ماده ی بی حس کننده هم میاد به بازار که میشه باهاش سوسک ها رو کشت اما بدون درد. یه جور خواب ابدی واسه همه ی جک و جونورایی که نمی تونی باهاشون زندگی کنی. به هر حال من از اون آدماییم که نمی تونم همه جونورا رو دوست داشته باشم.






دوشنبه، بهمن ۳

.

پَرنتینگ تیپس* توی ذهن من بیشتر از آنچه که باید باشد ، هست.یعنی من نه بچه ای دارم نه قرار است حالا حالا ها داشته باشم.اما بخش تحلیلگر ذهنم که بسیار فعال است بخش مخصوصی دارد مال وقتی که قرار است بچه ای وارد زندگی ام شود. بچه ای که مسئولیت رشد و تربیت و کلا زندگی اش به گردن اینجانب است.مطمئنا هر پدر و مادری لحظه هایی داشته اند که در آن اعصاب و روان ِ فرزندشان را نشانه گرفته و بسیار بر آن تازیده اند. و این خب از آن طرف هم نا ممکن نیست و اصول هر رابطه ای خیابان دو طرفه ای است که وسطش کشیده اند و هیچ دو انسانی شبیه هم فکر نمی کنند و شبیه هم با مسائل برخورد نمی کنند و نمی شود در این خیابان گه گاهی تصادف رخ ندهد.توی این بیست سال و اندی از زندگی من این لحظه های شیرین کم نبوده اند. لحظه های شیرینی که در آن یک طرف دعوا قصد می کند با جویدن خرخره طرف مقابل منطق و حقی که طرف اوست را به اثبات برساند.توی همین بیست سال و اندی بارها رفتار پدر و مادر را زیر ذره بین گرفته ام. از روابط زناشویی شان که در خاطره هایشان چون قصه ی پر شور لیلی و مجنون است و حالا به نظر من کلمه ی عاشقانه درش نمی گنجد و ته تهش " مسالمت آمیز ِ حرصی " بهش می چسبد ، بگیر تا نحوه تربیت و رفتاری که جلوی بچه ها داشته اند.
و فقط اینها نیست. چشم من روی زندگی اطرافیانم نیز متمرکز شده. بارها وقتی دیده ام همسر ِ برادرم جلوی بقیه سر بچه اش داد می کشد یا الفاظی را به کار می برد که نباید به کار ببرد در حالیکه قلبم تیر می کشیده با خودم عهد بسته ام که یاد بگیرم در شرایط مختلف خودم را کنترل کنم و تنبیه بدنی ( حتی یک پس گردنی ) را چونان قتل در ذهنم بزرگ کرده ام که هرگز در آینده بهش دست نزنم و قول داده ام تا به این درجه نرسیده ام فکر بچه دار شدن به سرم نزند.صحبت هم کم نداشتیم. بارها نشسته ایم ساعتها حرف زده ایم با آقای او که اگر یکی بچه را دعوا کرد آن یکی با نقش ِ ناجی وارد میدان نشود و جلوی بچه هرگز دعوا نکنیم و وقتی بچه فلان کرد بهمان و فیلان و ...
اما اینها همه حرف است و حقیقت ِ زندگی نشان داده که می تواند بزرگترین نقشه ها را به چشم حرف مفتی بنگرد و آن را به تخ.مش نیز نگیرد. زندگی توی همین بیست سال و اندی نشان داده که قدرت عجیبی بر اعصاب و روان ِ آدم دارد و محیط و هزار کوفت و زهرمار ِ دیگر همه دست اندرکاران ِ این بازی کثیف اند تا تو را تبدیل کنند به آدمی که هرگز فکرش را نمی کردی.
ته ِ همه ی این حرفها اینست که من از آن آدمی که هستم نمی ترسم اما گاهی وقتها پیش می آید که می ترسم از آن آدمی که قرار است بشوم..  
* Parenting Tips

جمعه، دی ۹

.

خیلی وقتها پیش می آید در زندگی که من فکر می کنم یک مازوخیست هستم. راستش این فکر دیروز توی کله ام گنده شد. وقتی داشتم رانندگی می کردم. نود در صد اوقات، موقع رانندگی تنها هستم. برای همین عادت کرده ام به سکوت کردن و فکر کردن. و این اصلا خوب نیست. گاهی وقتها ، توی همان ده درصدی که تنها نیستم و کسی کنارم نشسته. دوستم یا آقای او. و من نمی دانم چرا حضور آن شخص را آنقدرها درک نمی کنم. گاهی هی ناخودآگاه سُر می خورم توی سکوت های همیشگی ام. و گفتم که این خوب نیست چون احساسِ تنهایی می دهد. هم به آن شخص ِ بیچاره و هم به من که بعدترش فکر می کنم و می بینم عجب آدم احمقی بوده ام که ترجیح داده ام کنار آن کسی که دوست دارم بنشینم و با او نباشم. داشتم می گفتم دیروز داشتم رانندگی می کردم وDarren Hayes  گوش می کردم. اول یاد سلمان افتادم. اصلا سلمان بود که پای این خواننده را باز کرد توی زندگی ِ من. دلم می خواست بلند بلند با هاش بخوانم. اما اینکار تازگی ها برایم سخت شده. هرکاری که موجب جلب توجه شود برایم دشوار است. و فکر می کنم دلیلش اینست  که ترسم از آدمها رشد کرده و هیچ مایل نیستم غریبه ها سرشان را بکنند توی زندگی ام. برای همین رفتم سراغ ِ فکر کردن. و همینجا بود که آن فکر توی سرم قلمبه شد. اول تصور کردم بدترین تصادفی که می شود الان داشته باشم چه شکلی است و چه می شود و حتی داشتم صدای تصادف را هم توی ذهنم بررسی می کردم ، بعد رفتم سراغ ِ آدمهایی که بعد از مرگ من گریه می کنند و بعد فکر آقای او آمد توی ذهنم. که نابود می شود و از فکر ِ نابودی اش قلبم تیر کشید و ذهنم تلخ شد و دستهام شروع کردند به لرزیدن. همینجا بود که به خودم فحش دادم . درست است که در جامعه ای به شدت بیمار بزرگ شده و هنوز با حماقت ِ تمام در حال زندگی کردن درش هستم اما اینها دلیل نمی شود هر روز مازوخیست تر از دیروز باشم. بعد یاد خودم افتادم وقتهایی که سرکار در کافی برک ام ( Coffee Break )  هستم. آدم در کافی برک اش باید بنشیند چیزی بنوشد و دو کلام با همکارهایش اختلاط کند و تمام. اما من بیشتر اوقات مثل دیوانه ها سرم را می کنم توی صفحه ی حوادث ِ روزنامه ی روی میز و یا یکراست می روم سراغ ِ مرده ها. و بعد تا یک هفته به تجاوز و تکه تکه شدن ها و قتل هایی فکر می کنم که بیخ ِ گوشم اتفاق افتاده اند و عذاب می کشم. بعد ترش هنوز به خانه نرسیده بودم که یادم آمد هربار می روم اپیلاسیون ، از بوی موم ِ داغ شده مست می شوم و کلی خوشم می آید. این یکی دیگر از آن حرفهاست. گرچه بیشتر مردها در این زمینه هیچ گونه تجربه ای ندارند ،حتی آنها هم می توانند با خواندن ِ این جمله حکم ِ تایید بر دیوانگی من بزنند. مثل اینست که یک زندانی به وسیله ی شکنجه اش عشق بورزد. شاید این بهترین مثال است برای موجودی مثل من که از همه چیز در این خاک ناراضی است و هنوز شب ها که دارد از سر کار بر می گردد خانه ، سرش را می گیرد طرف ِ آسمان و هوا را با عشق می بلعد ! راستش گاهی وقت ها از جنونی که می تواند در زندگی نمایان شود ، وحشت می کنم ...

چهارشنبه، اردیبهشت ۷

.

آدم ها بیشتر از اینکه به خوب بودن فکر کنند , به خوب بازی کردن فکر کرده اند. به نشان دادن قالبی انتزاعی از

خودشان , قالبی که با آنچه در قلب شان می گذرد در تضاد است. هنوز نمی دانم مردی که بعد از طلاقش چشم دیدن

زن اش را ندارد و این حس را همانطور که هست نشان می دهد , کار بهتری می کند یا آنکه ادای لامپ روشن گنده ای

را در می آورد و با همه ی درد و رنج درونی اش مبارزه ای کاذب کرده و به همه ی دنیا نشان می دهد که ما هنوز

دوستیم.

با اینکه حرمت , هزار بار در چهاردیواری خانه مان شکسته و بالا و پایین همدیگر را از فحش یکی کرده ایم و تا آنجا

که فکر یاری می کند زیر آبِ هم را زده و احساس را له و لورده کرده ایم, باز با هم دوستیم. چون در این عصر به

همزیستی مسالمت آمیز معتقدیم.

و تا اکنونِ من , بارها چنین اتفاق هایی افتاده است. هیچ گاه درگیرطلاق نبودم اما رابطه های زیادی را به هم زده ام یا

ازدست داده ام. و از پسِ آنها , حالا دور و برم پر است از آدمهایی که لبخند و احترام های بازیگرانه تقدیمم می کنند و

در روزهایی که توی مود بدی به سرمی برند پشتم آسمان ریسمانی آلوده می بافند.

وقتی لبخند می زنند و هردو نشان می دهیم آنقدر قوی هستیم و بزرگ شده ایم که بک گراند رابطه ای که تمام شد را با

رابطه های انسانی اجتماعی قاطی نکنیم , خوش خوشانم می شود. همین جاست که احساس لذتی ، هر چند مریض، را

تجربه می کنم. همانی که می دانم از حسی کاذب ایجاد شده اما نمی دانم در چنین عصری کدام یک بهتر است و

کدام یک درست.









چهارشنبه، دی ۲۲

.

مث مستا...مستایی که بی خوابی می زنه به کله شون..عینهو همونا تو همچین شبی باید با چشمای باز و گرد شده زل بزنم

به در و دیوار. بعدازظهر که از سر کار برگشتم نشستم پای تحقیقم.. پنجشنبه باید تحویلش بدم.. هیچ وقت اینطور جدی

اینهمه ساعت پشت سر هم نشده بود بشینم کارام و راست و ریس کنم.. شام هم نخوردم. . چند دقیقه پیش تکونش دادم..

پاشو بچه... پاشو نفس.. از هر ده تا جمله سر یکیش چشماشو باز می کرد .. عینهو خمارا. که جانم عزیزم.. که بمیرم

الهی واست که شام نخوردی.. باز چشماش می رفت رو هم.. چشماش هی می ره رو هم. . شصت بار بیدارش کردم..

عجب شانس تخمی داریم ما.. همین امشب که بی خوابی زده به سرمون آقا گرفته خوابیده..دلم می خواد شال گردن بپیچم

دور گردنم ..لبه هاشو تا بینی ام بکشم بالا.. کلاه بذارم و برم تکیه بدم به دیوارِ پشت بوم. سیگار دود کنم.. آخ که سیگار

تو این هوا چه حالی میده.. می دونم فردا که بلند شه اینارو بخونه دعوام می کنه.. می دونم حالت به هم می خوره از

سیگار.. آخه تو چه جور پسری هستی.. نفسی.. پاشو دیگه.. دست کنم تو موهات.. لپاتو گوله کنم تو دستام.. پاشو ..

جیگرت داره صدات می زنه ها...

مث مستا.. مستایی که خمار ِ خواب میشن افتاده رو تخت.. با هیچ ژانگولری بلند نمی شه.. اگه اینقدر گشاد بازی از

خودم در نمی آواردم.. الان رو پشت بوم بودم.. حالا دور سیگارشم خط می کشیم.. به ما نیومده با دود حال کنیم انگار..

لم می دادم به دیوار شهر خاموش و نگاه می کردم.. آخ که چه فرصتی و دارم از دست میدم.. شهر خاموش ، شهرِ

منه.. شهر مرده .. بدون آدم های شلوغ و پلوغش.. همونیه که دلم لک زده براش.. پسر .. خوشگله.. پاشو بچه.. پاشو تا

صبح حرف بزنیم. . مث شب های اولی که همو شناخته بودیم.. شب ها صبح می شد پشت گوشی هامون.... صدای

پرنده ها اول تو شهر من می اومد.. بعد تو شهر تو...

تحقیقم که تموم شد نشستم به کتاب خوندن.. اومد کنارم نشست.. گفتم گیتار بزن .. یه کم ِ دیگه بخونم.. گیتار زد .. گیتار

زد .. گیتار زد.. هی گفتم یک آهنگ دیگه.. کلاسیک تر .. راک بزن حالا.. آهنگ ِ اَملی پولن و بزن. . همونی که

اینطوری بود .. بـــــــــام با بام بــــام بام با با با با با بـــام بام... دروغ می گفتم.. نمی خواستم یه کم دیگه بخونم...

می خواستم تا تهش برم.. گیتارشو گذاشت کنار.. اومد دستاشو حلقه کرد دورم.. دست کشیدم تو موهاش.. کتاب

خوندم... رو گونه هاش... کتاب خوندم.. رو گوشش... کتاب خوندم... فهمیدم الاناست که دیگه بیهوش شه از خستگی..

کتاب لعنتی گرفته بود منو... هی نازش کردم.. خودم و داشتم گول می زدم.. می دونستم الان خوابش می بره.. آخ که

از اون بالا چراغای شهر چه خوشگله... بار آخره میرم سراغش.. اگه باز هم از خواب نکشید بیرون ، می زنم به

پشت بوم.. دروغه.. دارم زر می زنم.. خودم هم می دونم تخمشو ندارم.. این وقت شب .. الان خوابه.. صبح که بیدار

میشه... صورتمو چسبوندم به پنجره.. دماغم یخ زده.. برف نمی یاد.. مث مستا... مستایی که بی خوابی زده به

سرشون.. 




چهارشنبه، شهریور ۳۱

.

ساعت جسمی من می گوید این وقت صبح نباید بیدار باشم. اما خب هستم. اتفاقا خوابم هم نمی آید. یکی دو ساعت پیش هم

که توی تخت بودم مثل روزهای دیگر نبود. نه تنها صداهای اطراف را به وضوح می شنیدم و حال و هوای صبح بر تنم

نشسته بود که حتی کمی تا قسمتی هم از آنچه بیرون از اتاق من می گذشت آگاه بودم. یکی از همین آگاهی ها که مرا مثل

فنر از جا پراند ، آمدن " شین " بود. امروز برای او روز اول مدرسه است . صدایش را شنیدم که با برادرم و خانمش

آمده اند که ما شین را ببینیم در لباس مدرسه.

لباس شین بنفش بود و کیف و کفش هایش صورتی. چند روز پیش به من گفته بود که می خواهد کیف چرخ دار داشته

باشد و خب واضح است که کیف چرخدار به دست ، در حالیکه موهای زیبایش را زیر مقنعه ای سفید جا گذاشته بود ،

ایستاده بود جلوی در و لبخند گنگی روی لبهایش بود. از آن لبخندهایی که وقتی می زند که دقیقا نمی داند از وضعیت

پیش آمده خوشحال است یا ناراحت. اما فکر می کنم به راحتی با مدرسه کنار بیاید و دوستش هم داشته باشد. این خاصیت

بچه های امروز است. یادم است لباس من سرمه ای بود و کیف کوچکی داشتم که عکس کلاه قرمزی و پسرخاله داشت.

و یادم است آنقدر منزوی بودم که هر روز مدرسه رفتن من عذاب بود و استرس. چیزهایی که هر روز می ریختم توی

خودم و الان که فکر می کنم می فهمم توی آن دوره جهنم تدریجی را تجربه کرده ام.

چند روزی است زندگی دوباره توی چرخ خوشی افتاده است. اتفاق های خوب ، خیلی از آشفتگی های ذهنی ام را پاک

کرده اند. الان دارم پودینگ شکلاتی می خورم و می توانم بگویم زندگی همچین مزه ای داشته است این چند روز. از آن

مزه هایی که وقتی می آید زیر دندانت چشمهایت را می بندی و یک ممـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم این اندازه ای را

زمزمه می کنی.



توی همین روزهای خوب ، Theme ای برای ویندوز سون ام دانلود کردم که سرخوشی ام را زیادتر کرد. برای من

دسکتاپ مثل آینه ای است که نامادری سفیدبرفی توی آن خودش را دید می زد و از زیبایی اش مست می شد.

شخصیت هایی که توی این Theme هستند کمی شبیه کارهای علیرضا میر اسدالله اند. هربار بهشان نگاه می کنم

خنده ام می گیرد و از فکرِ زندگی کردن در دنیایی که همچین موجوداتی هم درش باشند آرام می شوم.










یکشنبه، شهریور ۲۸

.

توان ِ من در مقابل خواب آلودگی ناچیز است. مثل توانی که در مقابل سرما دارم. همانقدر که توی سرما دنبال سوراخی

می گردم که در آن مخفی شوم ، خواب آلودگی هم مرا ،هرچقدر هم نخواهم، می برد توی تخت. اما دیشب با همه ی

شب ها فرق داشت. کمی حرصم می گیرد که شبی که هیچ دلیل محکمی برای بیدار ماندن نیست و دلایل تخمی و بی

فایده هستند چیزی در من رشد می کند و روی خواب آلودگی را کم می کند. راستش را بخواهید دلم می خواست چنین

نیرویی را شب هایی پیدا می کردم که پیش یارم بودم و یا جایی، مثلا جزایر قناری، با دوستهام نشسته بودیم و

می توانستیم ساعتها در مورد جنایت و مکافات و سینمای اروپا و سینمای هالیوود بحث کنیم.

تمام ِ استفاده ای که از این حالت بردم این بود که نشستم و چند دست با مامان رامی بازی کردم . بعد در اتاقم را بستم و

گذاشتم شب با حس خاموشی  ِ بی نظیر اش راهش را به اتاق باز کند و آرامش ام را دو چندان کند.کمی زبان خواندم .

می دانستم آقای او هزار کیلومتر آنطرفتر دارد قهوه ی تلخ می بیند و لذت می برد. همین آرامش ام را بیشتر می کرد.

همین شد که وقتی ساعت از سه گذشته بود جلوی وب کم در حالی که دستم را زده بودم زیر چانه ام چندین بار خوابم

برد. با وجود اینکه کار دیگری نبود که انجام بدهم حس همیشگی که برایم خیلی آشناست بهم برگشته بود.

اینکه نمی خواستم بخوابم.

 آنروز که آقای او داشت رباتش را برای مسابقات روباتیک آماده می کرد ، با اینکه روباتش را که شبیه سوسک بزرگ

آهنی بود خیلی دوست داشتم ، دلم می خواست به جای آن روبات،سر پروژه ای نشسته بود که در آن قرار بر این بود که

قرصی ساخته شود که با هر بار مصرفش بتوانی ماهها بیدار بمانی و انرژی ات کم نشود.








پنجشنبه، شهریور ۱۸

.

شاید این آخرین باری باشد که ISP مرا به اینترنت وصل کرده است. بنابراین آخرین نوشته برایم ارزش والایی دارد.

بله. اینترنتم بعد از دو پیام مبنی بر اینکه شارژ شما رو به پایان است و یک اس ام اس که امروز صبح مرا بیدار کرد و

خاطر نشان کرد به زودی اینترنت شما تمام می شود ، قطع خواهد شد. این معنیش این نیست که دیگر شارژ نخواهم کرد.

به محض اینکه حس و حالش را بدست بیاورم خودم را به نزدیکترین عابربانک می رسانم و دوباره وصلش می کنم.

( کاری هم نداریم که بعد از ده ثانیه قطع بودن حس و حالش می آید و در هر ساعتی از شبانه روز مرا به عابر بانک

می کشاند) الان خوشم می آید از این حس کذایی ،که مثلا در آن زنی هستم در آستانه ی فصلی سرد بدون دسترسی به

اینترنت ، حداکثر استفاده را بکنم و آنچه لازم می دانم از این روزهای من بدانید را بگویم. همین الان یاد یکی از

همکلاسی هایم افتادم که می گفت حاضر است تمام عمرش را به جای یکی از آن کارگرهای معدنی که در شیلی ریزش

کرده باشد به شرطی یک لپتاپ هم آنجا باشد که بتواند با آن به اینترنت کانکت شود. دیروز ظهر با آقای او و عبـــاس

شریعتی در حال ناهار خوردن بودیم که عباس شریعتی مرا سرزنش کرد و گفت که فکر می کند سن من از شهربازی

رفتن گذشته است. خوب است خاطرنشان کنم که چند دقیقه قبل بهش گفتم قرار است شب تا صبح توی شهربازی باشیم.

بر اساس برنامه ای که ریخته بودیم و شاید تاثیر حرفهای عباس ، دیشب را تا ساعت دو  صبح در شهربازی گذراندیم و

معرفت عجیبی در ما حلول کرد. جدا از دیدن تعداد قابل توجهی بسیجی رقصنده و خز و خیل و سوت زن ، سرعت

بعضی از وسیله ها و خوردن پشمک هنوز هم مرا به هیجان می آورد. این را گفتم که عباس شریعتی بداند شاید در چند

سال آینده باز هم سری به آنجا بزنم.



شنبه، مرداد ۲۳

.


" پاییز هنوز نرسیده."

این را وقتی به پوست دستم نگاه می کنم می گویم. برای من که نمی دانم امروز چه روزی است و یکی از سوال هایی

که هر روز از پدر می پرسم مربوط به تاریخ آن روز می شود ، حساسیت پوستی یادآور خوبی می تواند باشد. با اولین

نسیمی که از جانب پاییز می رسد آلرژی فصلی به پوستم می نشیند. آن وقت هر جایی حسابش را بکنی من را می بینی

که دارم دستهایم را می خارانم.

مادرم می گوید :" جدی میگی ؟ ! خوب شد گفتی ! من فکر می کردم پاییز شده ! " دست می کشد روی گونه ام. و

می گوید : " همین است . پلاک سه. " در را که باز می کنند مامان و من می رویم تو و بعد ِ ما پدر می آید.  قبل اینکه

برسیم به پله ها دست می کنم توی کیفم. دوربینم را می گیرم توی مشتم. برای لحظه ای. و باز می گذارمش همان جایی

که بود. با مامان و بابا آمده ام دیدن دوست های قدیمی شان. برای این آمده ام که مسن اند و من خانه ی آدم های مسن را

دوست دارم و نحوه ی صحبت کردنشان را و نوع تکان خوردن لبها و بازی با دستهایشان هنگام ِ حرف زدن. و برای

اینکه فانتزی من از کودکی،ورود به همه ی خانه های دنیا و عکس گرفتن از آنها بوده است. همیشه توی ماشینِ مامان

دستم را می گذاشتم زیر چانه ام و زل می زدم به پنجره ی خانه ها. هر پنجره مثل یک راز روی دلم سنگینی می کرد.

از چند سال پیش هر جا رفته ام دوربینم را هم برده ام. وقتی حواس آدمها به من نبوده از هر کجای خانه که می شده

عکس گرفته ام و هربار از سنگینی روحم کم شده است.

روی دیواری که کنار صندلی است که من رویش نشسته ام  تَرکی وجود دارد. ترکی که اگر ادامه اش بدهی می رسی

به قاب عکسی که در آن دختری لباس فارغ التحصیلی پوشیده و می خندد. دوست مادر برایمان چای می آورد و به من

که خیره شده ام به مسیر ترک می گوید : " مریم است. توی این عکس بیست و یک ساله بود. ".

دوست مادر پیراهن سبز پوشیده با گلهای ریز بنفش. پیراهن تا زانوهایش می رسد. موهایش را ریخته روی شانه اش و

رنگ موهایش از موهای مامان یک شماره روشن تر است.  بهش می گویم چای نمی خورم و دخترش خیلی خوشگل

است. توی این عکس. شوهرِ دوست مامان دارد برای بابا از حال و روز دخترش در آمریکا می گوید.

شوهرِ دوستِ مامان می گوید وقتی آخرین دخترشان رفته فهمیده اند تنها شده اند. سر تکان می دهم و دلم می لرزد.

مامان می گوید : " من همیشه می گم کسی که دختر نداره انگار اصلا بچه نداره. " دوستها با تکانِ سر حرف مامان را

تایید می کنند. پدر می گوید :" تا وقتی یه دختر تو خونه ات مونده و هنوز نرفته احساس جوونی می کنی. انگار اصلا پیر

نمی شی. "  می خندم و انجیر می خورم.

توی یکی از اتاق ها کتابخانه ی بزرگی است. بیشتر شان فرهنگ نامه و لغت نامه انگلیسی و فارسی. یک طرفِ کتابخانه

اما کتابهای تاریخ چیده شده اند. اگر جای دیگری بود دست می بردم و کتابی بیرون می کشیدم. بازش می کـردم و

صفحه ای از آن را بو می کشیدم. این کتابخانه اما از همان اول دست ِ رد به سینه ات می زند. هر کتاب را در کیسه ی

نایلونی پیچیده اند. همه ایستاده ایم جلوی کتابخانه شان و مامان دارد از فواید فرهنگ دهخدا می گوید. از اتاق می آیم

بیرون و می روم سمت کیفم. دوربین را در می آورم . همه می آیند توی هال. دوربین توی دستم می ماسد. همانجا روی

مبل می نشینم و همینطور که به حرفهای رد و بدل شده بین اینها گوش می کنم با دست راستم خیار می خورم. فکر

می کنم نبض دوربین توی دست چپم می زند. توی مشتم فشارش می دهم. جوری که خیالش را راحت کرده باشم. جوری

که آقای او دست من را فشار می دهد که آرامم کرده باشد. که بگوید همه چیز روبراه است. به دوربین می گویم خیالت

راحت باشد. من با سنگینی از این در بیرون نمی روم.


شب قبل از خواب دوربین را به کامپیوتر وصل می کنم و عکس را به پوشه ی خانه ها منتقل می کنم. اسمش را

می گذارم شماره ی 24. بعد دراز می کشم روی تختم و خیره می شوم به پرده ی آبی اتاق که به طور نامحسوسی از

نسیمِ نیمه شب تکان می خورد. بعد مچاله می شوم توی خودم و خوابم می برد.










یکشنبه، تیر ۲۰

.

دلم هری می ریزد پایین و نفسم برای یک ثانیه می گیرد همین که چراغ را خاموش می کنم. تاریکی به شکلِ

متجاوزانه ای خودش را داخل اتاق جای می دهد و هرچه روزنِ نور بوده در خود می بلعد. این وحشت تازه

متولد شده را می اندازم تقصیر مرشد و مارگریتا . چراغ را دوباره روشن می کنم. ساعت روی موبایل را

می بینم. یک و نیم نیمه شب است. فکر می کنم حالا که تابستان است و هنوز هم آنقدرها گیجی به سرم نزده

نیم ساعت دیگر بیدار می مانم. زیر لب دارم فحش می دهم که این وقت شب چرا خودت را غرق کردی توی آن

کتاب سحرآمیز که حالا در تاریکی هر آنچه هست و تا به حال نمی دیدی را ببینی. با این وجود دست و دلم به کار

دیگری نمی رود. دوباره کتاب را بر می دارم و روی تخت می نشینم و لُختی ِ کتف هایم را می چسبانم به دیوار سرد.

قبل از شروع به آقای او زنگ می زنم و می گویم بنشیند گیتار بزند . با خیال راحت. من فعلا خوابم نمی آید و هروقت

خوابم گرفت خودم بهش زنگ می زنم.

فکر می کنید کم چیزی است که برهنه روی تختتان لم داده باشید و در حال خواندن رمانی سحر انگیز باشید و در حالِ

خواندن ِ قسمتی باشید که مارگریتا همچون شما چیزی بر تن ندارد روی دسته جارو نشسته و  شهر را گز می کند؟



کم نیست. در همین فکر و خیال هاست که پوستم از فضاسازی اینچنین با قدرت مور مور می شود . در حیاط ِ خانه که

پشت پنجره ی من نشسته است سکوت انگار هر لحظه زایش می کند. یاد اپیزودی از یکی از نمایشنامه های ویسنی یک

می افتم. وقتی در قفسی که پرنده ای نامرئی وجود داشت جرقه هایی زده می شد و زایش با سرعتی وحشتناک هر لحظه

تعداد جرقه ها را بیشتر و بیشتر می کرد. با خودم فکر می کنم اینجا ولی در این وقت ِ شب نور کجا بود و پرنده ی

نامرئی ام کجا ؟ انگار سکوت و تاریکی محلولی شده اند و ثانیه به ثانیه در خونم تزریق می شوند. سفر مارگریتا در این

وقت شب که برهنه زیر نور ماه خوابیده ام فراتر از گنجایش من است. تخیل ِ همیشه در پروازم افسار گریخته و مست

خودش را به در و دیوار اتاق می کوبد . بلند می شوم و لباس خواب تنم می کنم. به آقای او زنگ می زنم و می روم

پشت پنجره. سرم را از پنجره بیرون کرده ام و دارم با آقای او حرف می زنم که می بینم پنجره ی ششم ساختمان روبرو

باز می شود. گربه ای سرش را بیرون می کند و اطراف را می پاید. مرا انگار نمی بیند اما. آقای او اینور خط دارد از

ملودی که زده می گوید. سرم را تکان می دهم و چشمم را دوخته به آن پنجره نگاه داشته ام. گربه دوباره سرک می کشد

و بعد زنی برهنه را بر لبه ی پنجره آویزان می کند. دیگر نه صدای آقای او را می شنوم نه هوای اطراف بدنم را حس

می کنم. سرمایی که نمی دانم در چنین شب تابستانی از کجا می تواند آمده باشد از انگشتهای پاها شروع می شوند و با

آهستگی که می تواند آدم را دیوانه کند رگهایم را پوشش می دهد.  زن دیگر روی لبه نیست. پایین را نگاه می کنم. حیاط

آرام است و باد گرمی خودش را بین باغچه و آلاچیق تکان می دهد. زاویه ی سرم را به حالت قبلی برمی گردانم. به

طرف پنجره ی ششم . پنجره بسته است . پرده پشت پنجره هم کشیده است . سعی می کنم دوباره کنترل اعضای بدنم را

به دست بگیرم. انگشتهایم را تکان می دهم و آرام پنجره را می بندم. پرده را می کشم و پشتم را تکیه می دهم به پنجره.

انگار چوب پنبه ای را از دهانم بیرون کشیده باشم دوباره نفس می کشم. هوا به اطراف بدنم باز می گردد. و اتاق برایم

دوباره شکل می گیرد. و صدای آقای او که آنور خط دارد با وحشت مرا صدا می زند...



مرشد و مارگریتا را چهار روز است تمام کرده ام. برای نوشتن پستی درباره اش باید می گذاشتم زمان بگذرد.

گذشت. بخوانید اگر نخوانده اید.

اگر خوانده اید مقدار زیادی حس مشترک بین ماست.



پنجشنبه، اردیبهشت ۲۳

.


بیست دقیقه است که وسط اتاق ایستاده ام. با مگس کشی در دست.  مسخِ حرکات تندِ مگس ِ پیر !

پنجشنبه، اردیبهشت ۱۶

.

این روزها نوشتنم نمی آید. دلایل متعددی می توانند به این نیامدن ربط داشته باشند . یکی شان همین محیط

جدید است. من خیلی دیر به جایی عادت می کنم. روزهای اول معذبم و معمولا حس می کنم تکه ای از

آرامشم گم شده است. نوعی تشویش همراه با میلی قوی به گریز . برای همین آدم ِ سفرهای متعدد نیستم.

همیشه ترجیح می دهم همانجایی که هستم بمانم و خوابیدن زیر سقفی جدید آرام و قرار ِ مرا می گیرد.

بیشتر اوقات در شرایط بیتابی دنبال علت و معلول ها می گردم اما حقیقت اینست که مکان جدید نقطه

شروع نا آرامی های من شده است.
.
حالا که مادر آقای او را می شناسد یک سری چیزها دستخوش ِ تغییر شده است. یک تغییر ناخوشایند

حس من است. وقتی دارم رانندگی می کنم و فکرم به طور همزمان به هزار جا سرک می کشد ، حس

می کنم دچار سبکی ِ بدی شده ام. نه از آن سبکی هایی که آدم را می برد توی آسمان.بلکه از آن سبکی

هایی که آدم را بیهوده و معمولی می کند. وقتی ظهرها وارد خانه می شوم می فهمم این سبکی از این

موضوع ناشی می شود که حالا من دیگر رازی ندارم.  برای من داشتن ِ کلمه هایی که توی پستوی

ذهنم پنهان می کنم ضروری است. بدون آنها زیادی روشن و معمولیم.اما خوشایندش اینست که مادر

خوشحال است و با من هم بسیار مهربانتر از پیش برخورد می کند و اصولا لبخندی مهربانانه هی از

روی لبهایش به طرف من ارسال می شود. امروز داشتم فکر می کردم من الان در ذهن مادرم مثل

مسافری شده ام که توی خیالش به زودی می رود . (به همین خیال باشید. همگی ! ) 

.
بکتاش دیگر نمی نویسد. نمی دانید هربار که یکی از آنهایی که دوستشان دارم قصد رفتن می کنند

مرا چه می شود.آخر مگر غیر از این خانه ی مجازی کجا تا این حد صمیمیت و شناخت فرو ریخته

است ؟ مگر نه اینکه اینجا بعدی از خودمان را نمایش می دهیم که توی برخوردهایمان پنهانش

می کنیم و بهش نمی پردازیم ؟ اما بکتاش است و تصمیمش. دلایلش با آن پست آخر ِ تکاندهنده اش

آنقدر پر معنا بودند که آدم از هر دری هم وارد شود نمی تواند بهش گیر بدهد.




.

پ.ن : این کنار ، آن بالا را گذاشته ام تا عکس هایی که باهاشان ارتباط عجیبی برقرار کرده ام

را بگذارم.




جمعه، اردیبهشت ۱۰

شنبه 14 شهریور1388

ماشینم را گرفته اند. قرار است بیستم کمیسیون تشکیل بدهند و در آن برایم

جرم تراشی کنند .

کاملا سورپرایز شدم. به قصد خریدن کفش بیرون رفتم. ساعت هشت و بیست دقیقه

" مون " و "نون " را برداشتم. هشت و چهل دقیقه جلوی کفش فروشی که پارک کردم ،

پلیس ها و سربازها را دیدم که گروه گروه سر هر کوچه ای ایستاده اند.

از کفش فروشی که آمدم بیرون ساعت هشت و چهل و پنج دقیقه بود ، همینکه سوار ماشین

شدم ، از حرکت ممنوعم کردند. زیر پرونده ای که برایم ساخته اند زده اند:

" تردد مکرر و بیجا ! "

از سه روز پیش تا امروز پایم به خیلی جاها باز شده که تا به حال فکر نمی کردم سعادت

دیدنشان از نزدیک نصیبم شود. در فرماندهی سپاه آدم هایی را دیدم که بارها در خیابان ها

دیده بودمشان. آدم هایی که امکان ندارد حدس بزنی دارند برای یک تیم اطلاعاتی کار

می کنند. آدمهایی که ممکن است آنقدر به نظرت شبیه خودت باشند که ساعتها باهاشان

درد و دل کنی. بسیجی که آن شب کنار ماشین من و بیست و چهار ماشین دیگر که گرفته

بودند ، ایستاده بود خیلی راحت تفسیر و تحلیل می شد. تک تک شان همین طور بودند. از آن

سربازی که تا پارکینگ همراهی ام کرد و فقط لاس زد بگیرید تا آن ماموری که سعی کرد با

لحنی که دارد ترس را در من ایجاد کند.

آسانی ِ شخصیت هاشان ، بعد های جدید را برای من باز کرد.

آن دم که کسی خودش را در دایره ی تعصباتش گرفتار می کند ، هماندم ، از رشد باز

می ایستد. از آن پس پسرفت می کند و یا اگر شانس بیاورد در همان نقطه می زید.

و آنگاه که از رشد باز ماندی ، توان ِ هوشی ات را نیز به تدریج از دست می دهی. برای اینکه

بتوانی خوب بیاندیشی. مفید سازماندهی کنی و گروهک هایی را تحت فرمان بگیری و توسط

آنان بتوانی به هدفی که می خواهی برسی ، باید توان داشته باشی. توان دیدن.

دیدن ِ آن چیزی که کمی دورتر از مسائل پیش پا افتاده ، قرار گرفته است. و تعصب، همان

بندی است که به پایت که پیچیدی ، خودت را اسیر کرده ای. و اسیری ِ خود خواسته همان

سمی است که تدریجی به مرگ محکومت می کند.

امروز وقتی برای کاری که نکرده ام (و اگر کرده بودم هم در زمان عادی جرم محسوب

نمی شود و تنها در زمان ِ حکومت نظامی توجیهی بر آن هست) مجبور شدم به مرکز امنیت

اخلاقی بروم ، انگار به سفری معنوی رفته باشم ، بسیار آموختم.

آنجا به من گفته شد که باید چادر داشته باشم تا اجازه ی ورود بگیرم. به یکی از سربازها

گفتم وقتی قانون می تراشید باید امکاناتش را هم فراهم کنید. سرباز راهنمایی ام کرد. با

انگشت اشاره اش آنطرف خیابان را نشان داد. حسینیه ی خواهران.

داخل حیاط حسینیه شدم. سمت راست دستشویی بود. آرایشم را پاک کردم . بعد در اتاق را

باز کردم و بخاطر درخواست من ، جلسه ی قرآن خوانی شان دقیقه ای در سکوت محو شد.

چادر را که انداختم روی سرم ، فهمیدم نگه داشتنش روی سر کار سختی است. حداقل برای

آنان که در سر کردن چادر باکره اند !

در ِ آهنی بزرگ را باز کردند و من وارد شدم. حیاط پر بود از ماشین های گشت ارشاد.

و ماشین های دیگر که احتمالا مربوط به کارمندان می شد. روی چادرم کارت تردد زدند و من را

به ساختمان آخر حیاط راهنمایی کردند. مرد زیر برگه ام را مهر زد و گفت باید منتظر نتیجه ی

کمیسیون باشم. فکر کردم کمیسیونی که بدون حضور گناهکاران تشکیل شود دیگر چه

کمیسیونی است!! فکر کردم اگر قرار باشد واقعا کمیسیونی در کار باشد آدم ها یی که

نشسته اند دور هم قرار است راجع به چه چیزی صحبت کنند و این خاک به کجا رسیده که در

آن برایت گناه می تراشند و بعد چسبی روی دهانت زده و حتی حق دفاع از خودت را هم بهت

نمی دهند .

بعد فهمیدم اینجا همان جایی است که ماه هاست دارم اشتباهی به آن نگاه می کنم. با

اینکه خیلی چیزها را فهمیده ام باز هم دارم اشتباه پیش می روم.

دیگر از آن روز که به " خدا " اعتراض بردم گذشته است. اعتراض من ، فریاد من به " خدا " هم

نشان دهنده ی اشتباه رفتن من بود. من فکر می کنم نیرویی بزرگ پشت پرده ی جهان وجود

دارد. اما با آن تصویری که ما ازش ساخته ایم و اسمی که بر او نهاده ایم ، بسی متفاوت

است. فهمیده ام که همه چیز در دست خود ماست. و راه حل ما هستیم.

به " او " گفتم : " آن زمان که از ایران خارج شدیم اول بدبختی است. باید ماه ها و سال ها به

خودسازی مشغول شویم. به پاک کردن آنچه ناخواسته در ما تزریق شده است. "

بعد یاد مشاجره هایم با طاها و عباس افتادم. اینجا آسمانی دارد که در آن مخالف ، هوا را

آلوده می کند. این قانون اینجاست . کسی که هوا را آلوده می کند باید کشت. باید از سر راه

برداشت . باید خاموش کرد.

زیر این آسمان نفس کشیدم و شاید آنقدر که باید سعی نکردم آدم خوبی باقی بمانم. در

جواب نقدها و گاه حرف های بی رحمانه و تند طاها بر افروختم و به اندازه ی خودش تند خویی

کردم. هربار ناراحت شدم که چرا با آدمی که برایم قابل احترام است چنین برخورد کرده ام و

راه حل را فقط پشت کردن به هر گونه بحثی یافتم. در آن زمان راه حل دیگری نداشتم. این هوا

از من نیز جنایتکاری ساخته بود که در بعد کوچک تری به کارهایش مشغول است. جنایتکاری

که مخالفش را نمی کشد اما چنان با او صحبت می کند که انگار دارد رویای خفه کردنش را در

سر می پروراند.

امروز از پله های ساختمان مفاسد که پایین می آمدم ، چادری که از آن ِ من نبود در هوا باد

می خورد . سه پله ی آخر را پریدم و امید در من زنده شده بود.

نجشنبه 5 شهریور1388

نشسته ام پشت ميز كامپيوتر " ک " .

همراه نجار آمدم بالا. " ک " سفارش كرده بود وقتي آمدند در نبودش همراهشان بيايم بالا.

اين روزها خيلي به حرف زدن با شما فكر مي كنم اما نمي دانم چرا اول كه وارد خانه شدم به

ذهنم نرسيد مي توانم در اين فرصت بنشينم و هرچه مي خواهم بنويسم در WORDPAD

ذخيره كنم. كامپيوتر خودم را هنوز راه نيانداخته ام. هنوز خط تلفن نداريم. اما به احتمال نود

درصد اينجا فيبر نوري نيست و من مي توانم دوباره مشترك صبا شوم.

روز اول كه آمديم خيلي چيزها را فهميدم. خيلي چيزهايي كه راجع به خودم نمي دانستم و يا

شايد به اين شدت نمي دانستم.

شب اول اصلا خوابم نمي برد. حس مي كردم تمام ِ هستي ام را جاي گذاشته ام خانه ي

قديمي. اين چند روز هم تلويزيون هنوز آماده نبود و خانه در سكوت محو شده بود. هنوز موفق به

پيدا كردن آقاي ماهواره نشده ايم. دو باري كه به اجبار تلويزيون ايران را گرفتيم ، فهميديم

تماشايش مي تواند به قيمت سرطان گرفتن مان تمام شود !

راستش ديروز پدر نشسته بود جلوي تلويزيون و از بيكاري كانال عوض مي كرد.

وقتي ح.جا.ر.يان عزيز را ديديم كه نا توان از گفتن و حركت ، مثل عروسكي بي پناه

چسباندندش به صندلي و كسي ديگر به جاي او كاغذي را قرائت مي كند ، سر هايمان را تكان

داديم. پدر كه تلويزيون را خاموش كرد گفت : " بد به حال و روز ِ كشوري كه مردان خوبش را با

اين بازي ها از صفحه حذف مي كند. "

گرچه دور بودن از اوضاع را درست نمي دانم اما اين چند روز بي خيالي خوبي را سپري كردم.

صد البته اين بي خيالي قرار نيست ادامه پيدا كند. در همين روزها فهميدم اين بي خبري و اين

سرخوش بودن ِ بي دليل و دل بستن به خوش گذراني هاي كوتاه مدت ، از آن ِ من نيست .

كتاب ها را كه در كتابخانه ام مي چيدم ، فكر كردم خيلي وقت است خيال ِ آرام نداشته ام

بنشينم كتاب بخوانم. گرچه اين روزها فقط مجله انگليسي مي خوانم ، دلم براي خواندن

داستان هاي كوتاه و نمايشنامه ها و ترجمه هاي شگفت انگيز تنگ است. تنها كتاب فارسي

كه در اين چند روز خوانده ام ، توپ شبانه ، بود .( جعفر مدرس صادقي) . شب اول كه خوابم

نمي برد افتادم به جان اين كتاب. تم داستان با باقي آثارش متفاوت بود اما نثرش همان بود.

همان نثري كه من را به خلسه مي برد. به ادامه مي خواند . همان نثر ساده و خودماني كه از

بطن مردم ساده بلند شده و تنها جلدي ادبي به خود گرفته است.

راستي يك كافي نت خوب در اين شهر بي سر و سامان سراغ نداريد كه آدم در آن به شدت

راحت باشد و احساس كند پشت ميز خودش نشسته است و در ضمن بتواند فلش اش را هم

هروقت خواست فرو كند توي كامپيوتر و تا هر ساعتي هم كه خواست بنشيند ؟

ديشب " مون " را همراه خودم بردم كلاس. قرار بود " نون " هم ساعتي بعد به ما بپيوندد.

" نون " با خانواده ي دوست پسرش رفته بود بيرون شهر . در راه داشتم فكر مي كردم چه

خوب كه " نون " در اين حد اجتماعي است و چنين كارهايي مي كند و فكر مي كردم چقدر از

بودن در جمعي كه با آن غريبه ام احساس ناراحتي مي كنم و چقدر نفسم مي گيرد اگر

بخواهم بروم باغي و بنشينم بين يك قوم و به دليل تازگي داشتن و دوست دختر بودن ، هي

نگاه هايي كه بر من ميگذرد را تحمل كنم.

فكر مي كنم همين ها را در ماشين به " مون " هم گفتم.

همانجا ياد آرزو افتادم. مي دانستم وقتي از ناراحتي بين جمعي نا آشنا حرف مي زند ، چه

مي گويد. حس اش برايم قابل درك بود. آنقدر ملموس بود كه در دلم گفتم كاش آرزو مجبور

نشود دوباره در چنين جمع هايي باشد.

راستي اگر " پاريس تگزاس " را ديده ايد ، نظرتان را برايم بگوييد. البته ممنون مي شوم اگر

فيلم را تعريف نكنيد و بگذاريد خودم آنرا كشف كنم.

قسم مي خورم از شرمندگي همه تان در بيايم. اين سر نزدن هاي مرا به حساب اينترنت

نداشتنم بگذاريد.

امروز بین کتابها و مجله های پدر ، مجله هایی را پیدا کردم که قبل از انقلاب خریده بود.

شاید هم سالهای اول بعد از انقلاب. مجله ها به طور تخصصی به یک نقاش پرداخته بودند.

امروز مجله ی پیکاسو را مطالعه کردم و چقدر متعجب شدم که تا به حال چنین چیزهایی

را در باره اش نمی دانستم. و چه نقاشی هایی که از او ندیده بودم. اگر به نقاشی

علاقه مندید پیشنهاد می کنم در یاهو اسمش را جستجو کنید و مطمدن باشید خیلی از

آثارش را ندیده اید.


پ.ن : دلم به شدت گرفته است. از تنفس آب و هوای سرشار از ظلم خسته ام.

و حالم از این ماه به هم می خورد. حالم از هرچیزی که به وسیله ی آن مردم را

سرگرم می کنند ، به هم می خورد. کاش می شد گوشه ای از شهر بنشینم

بالا بیاورم.