نمایش پستها با برچسب بسیار سفر باید. نمایش همه پستها
نمایش پستها با برچسب بسیار سفر باید. نمایش همه پستها
جمعه، شهریور ۵
جمعه، فروردین ۶
که سال نو شده بود
همه چیز از ورود
آدم های اشتباهی به زندگی آدمیزاد شروع می شود. از نقطه ی آغاز رابطه ای که نباید
شکل می گرفته. که می دانستی اشتباه است و شکل دادیش. سال پیش من ، سال بر چیدن
رابطه های اشتباه بود. دوری کردن از همه ی کسانی که به نوعی آزارم داده بودند . یک
جا ، وسط زندگی می ایستی ، می بینی چقدر از خود واقعی ات دور شده ای. می گردی
دنبالش و هرچه چشم می گردانی ، نیست. لعنتی آنقدر دور شده است که حالا حالا ها هر
چه بدوی نخواهی رسید. آنجاست که مرور خاطره هات به کمکت می آیند. اگر بافتن قصه
های زندگی به هم را بلد باشی ، شکافتنش را هم بلدی . رج به رج باز می کنی و می رسی به سر نخ. به
نقطه ای که یک جمع اشتباه ، یک جمع که از هیچ سو به تو نمی خورده تو را از مسیری
که قرار بود درش بیفتی دور کرده است. اگر دل کندن بدانی ، می روی. سال پیش از همه
ی سال ها کمتر خواندم و بیشتر حرف زدم. توی جمع های اشتباهی. حرف های مفت. تمام
شد. بزرگ ترین زمزمه ی تحویل سال ام بازگشت به کتاب ها بود و مهاجرت از نقطه های
بی نور.
*
کاش به اینجا هم
بر گردم.
جمعه، مهر ۱۰
از همیشه زن بودن
سنسورهایم حساس شده بودند. به شوخی حرفی زده می شد و من خنده ام نمی
گرفت. از تقابلِ خشمگینانه ی دو جنسیت خسته بودم. بسیار خسته. از من مَردم و
تو زنی. از مردها بنشینند آن طرف گود و زن ها این طرف. از مردها راجع به
تکنولوژی حرف بزنند و زن ها از وقایع ساده ی روزمره. سنسورهایم آنقدر حساس
شده بود که روی چندین رابطه ی قدیمی را این سال ها خط بکشم. طلاقش بدهم
هاها ، مگر زن ها هم فلان ها ها، مرد باش ها ها جوک های بی مزه ای بودند که
قلبم را به درد می آوردند. زنگ خطری توی گوشم که از آن آدم
فرار کن. در خانه ات را به رویش ببند. یک بار به مجتبا گفتم آن هایی که
هنوز نقل مجلس شان شوخی های جنسیتی است و با کوچک شمردن یک جنسیت احساس
بزرگی می کنند ، زخم های عمیقی دارند که فقط یک تراپیستِ درست و حسابی از
پسش بر می آید. گفت آدم اگر عاشق کسی باشد ، نوع رابطه برقرار کردنش فرق می
کند. رابطه بر قرار کردنش را نمی گذارد بر پایه ی بدجنسی. می گذارد بر
پایه ی احترام.
این همه حساس بودن خیلی ها را از من راند و خیلی ها را به دست خودم گذاشت پشت در ، اما راضی و سرخوشم از انتخابم. من آدمِ پریدن با همه نیستم. آدم ِ نشستن پشت میز مربعی ام*. آدم ِ انتخاب کردن ِ آدم های رسیده به مرزی از پختگی. این بچه بازی ها برای من تمام شده است. آدم ها یا هم را دوست دارند یا یکدیگر را برای خالی کردن بخشی از عقده ی حقارت شان انتخاب می کنند. اولی ها جایشان توی خانه ام بود. دومی ها رفتند. نمی گذارم برگردند.
این همه حساس بودن خیلی ها را از من راند و خیلی ها را به دست خودم گذاشت پشت در ، اما راضی و سرخوشم از انتخابم. من آدمِ پریدن با همه نیستم. آدم ِ نشستن پشت میز مربعی ام*. آدم ِ انتخاب کردن ِ آدم های رسیده به مرزی از پختگی. این بچه بازی ها برای من تمام شده است. آدم ها یا هم را دوست دارند یا یکدیگر را برای خالی کردن بخشی از عقده ی حقارت شان انتخاب می کنند. اولی ها جایشان توی خانه ام بود. دومی ها رفتند. نمی گذارم برگردند.
پ.ن : توی تست های روانشناسی آدم هایی که میز مربعی را انتخاب می کنند، توی انتخاب آدم ها برای ایجاد رابطه سختگیر ترند.
دوشنبه، شهریور ۲۵
از روزهای گیج.
حالا که دارم نزدیک می شوم به لحظه های " ما آزموده
ایم در این شهر بخت ِ خویش، بیرون کشید باید از این ورطه رخت ِ خویش"، حال و
روز دگرگونی دارم. رفتن همیشه سخت است. رفتن از هر چیزی. از خانه ی قدیمی که می
رفتیم من هی می رفتم پشت پنجره ی هال و نگاه می کردم به کاجی که با رفتن
مان قطعش می کردند.از رفتن مان خوشحال بودم اما می دانستم چیزهایی را در آن خانه جا
خواهم گذاشت. همیشه هم همین بوده است. هیچ وقت نمی شود کامل رفت. می روی و گوشه
هایی از تو در آن مکان ، در آن صحنه ی اجرا ، می مانند.گیرم که زخم کنند روزهایی از
زندگی ات را ، باید دوست شان داشت. رفتن حکم است. ماندن فاسد می کند.
از همان شبی که توی فرودگاه نشسته بودم و داشتم بر می گشتم
مشهد، صدایی توی گوشم پیچید که یادآور قلبم بود.صدایی که جز در لحظه های استرس
نشنیده بودم. صدای تپش ها رسیده بودند تا گوش ها. داشتم بر می گشتم مشهد اما می
دانستم که دارم برمی گردم جمع کنم و بروم.چند شب بعدش مدام از خواب پریدم . قلبم
تند می زد و دستها می لرزید. به سبک هشتاد و هشت. دست های من یک بار لرزیده بود.
آنهم در آن سال ِ عجیب بود. در هشتاد و هشتِ پر از جنازه. پر از درد. پر از امید.
بعدتر لرزش شان کم شده بود و حالا بازگشته بودند به من.
دیشب خواب دیدم رفته ام بانک ، لابد از بس به پول فکر می
کنم این روزها، کنار در ِ بانک ، پسری ایستاده بود که خیلی شبیه حسین رونقی ملکی بود.می
دانستم او نیست. می دانستم شبیهش است. نتوانستم بروم تو.برگشتم و سرم را گذاشتم
روی اولین درخت و های های گریه سر دادم. بعد از خواب پریدم و ساعت از 4:30 گذشته
بود.کمی توی تخت ماندم و بعد " گفتمان و حقیقت " ِ میشل فوکو را برداشتم
.تنها کتابی که این روزها حوصله ی خواندنش را دارم و خیلی ناخودآگاه وار دارد کمکم
می کند.
بعد نفهمیدم چطور خوابم برده است.صبح که بیدار شدم دیدم
کتاب کنار بالشم افتاده و نور یازده و نیم ظهر ، تا کمرم بالا آمده است.
اینها
را نوشتم که یادم نرود روزهایی بوده توی زندگیم که از کنترلم خارج شده و هرچه کردم
نتوانسته ام افسارش را به دست بگیرم.جمعه، تیر ۲۱
وقتی زنی در دمای -28 درجه گر می گیرد
توی هواپیما ، آب پرتقالم را گرفته بودم توی دستهام و داشتم فکر می کردم که
روی چه حسابی اسم یک شرکت هوایی را گذاشته اند معراج ؟ به بار کلمه ها توجه نکرده
اند یا اصلن از روی قصد خواسته اند طنازی کنند؟ می گذاشتند برزخ یا اون دنیا که
مسافرین با استیصال بیشتری سوار شوند. یک ژلوفن را قورت دادم که این درد لعنتی
شروع به گاز گرفتنم نکند. آن بالا هوا گرم نبود . خلبان گفت هوای بیرون ِ کابین
-28 است . من اما گر گرفته بودم. بخاطر پریود است. یکهو آتشی درونم روشن می شود و
هی زبانه می کشد.گاهی آنقدر ، که فکر می کنم اگر همین الان دهانم را باز کنم اژدها
می شوم و آتش پرت می کنم بیرون.
ازپنجره زل زدم آن طرف.. به هوای بیرون ِ کابین.خودم را تصور کردم که نشسته بر
تکه ابری هستم در دمای -28. احتمالن فیها خالدونم یخ زده و دیگر هیچ آتشی در دل
ندارم. صندلی من 33.H بود و زنی که کنارم نشسته بود صندلی اش 24 بود. او را از
صندلی 24 آورده بودند پیش من. چون مسافر کناری ام مردی بود 37-38 ساله و در اولین
برخوردش با من ، نگرانی عجیبی نشست روی صورتش. بعد سعی کرد اصلن نگاهش با من تلاقی
نکند و خواست که جایش را عوض کنند . حس کردم در این ماه مبارک شان ، آلت ِ گناهم و
خنده ام گرفت.
چند دقیقه ای آن بالا رفته بودم توی خلسه و توی خواب
و بیداری داشتم مجتبا را می دیدم که می خندد. کسی چیزی گفته بود و مجتبا را
خندانده بود. از خنده اش قند در دلم آب می شد. بعد از خلسه آمدم بیرون و متوجه
لبخند ِ پهنی شدم که نشسته روی صورتم. خودم را جمع و جور کردم و دل دادم به تکان
های ممتد هواپیما در هوای طوفانی ِ بیرون ِ کابین.
اشتراک در:
پستها (Atom)


