Instagram
‏نمایش پست‌ها با برچسب اینجا جهنم است. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب اینجا جهنم است. نمایش همه پست‌ها

دوشنبه، اردیبهشت ۶

تصادفی



از جایی به بعد همه اش فکر و خیال بود. هر روز خبری بود. هر روز چیزی بود که شوکه ات کند. که فکر کنی دیروزی قابل تحمل تر بوده. همان روزهایی که تلویزیون را جمع کردیم حس کردم بار سنگینی از خبرهای تلخ هم از کله ام پاک خواهد شد. نشد اما. آدم پشت کردن به آنچه دور و برم اتفاق می افتاد نبودم. وسواسی عجیب توی کله ام بود که باید بدانی در شهر چه اتفاق هایی افتاده. باید از ریز و درشت مسائل باخبر باشی. بعد کم کم خواندن تیترهای روزانه ی بی بی سی را حذف کردم. اخبار داشت گوشه های تیزی وارد آرامش ایزوله ای که برای خودم و او ساخته بودم می کرد. خواندن اخبار موکول شد به هر سه روز یک بار. 

توییتر را هم هر دو روز یک بار چک کردم. فیس بوک را ول کردم به امان خدا اینقدر که از تحلیل های لمپن هاش خسته بودم. چسبیدم به اینستاگرام که درمان زخم های جهان سومی ام بود. چسبیدم بهش چون می توانستم رنگ ها را ببینم و مست تصاویر شوم و شروع کنم به ثبت لحظه های زندگی خودم. زندگی که بین چهار دیوار ایزوله شده ی فکری ساخته بودیم و باید هر شب دم درش نگهبانی می دادیم که کلیدش دست دیوهای ماجرا نیفتد. 
هر روز اما خبری بود و باید انتخاب می کردم. که کله ام توی برف ها باشد یا به تماشا مشغول شوم. بهش گفتم جهان سوم ادامه ی شوکه کننده ی عذاب آوری است که توی سیاهچاله ای بی در و پیکر افتاده. همه اخبارش را می خوانند و می دانند و هیچ کاری از دست هیچ کس بر نمی آید. 

بعد دیدم اخباری که زنگ خطر " از ماست که بر ماست " را توی گوشم می نواختند بیشتر از بقیه هولناکند. دیدم اینکه نفهمی بچه ی هفده ساله ات خشونت درونی دارد و از بیماری روحی رنج می برد، خیلی دردناکتر از باقی ماجراست. شبیه املی که روی پشت بام می نشست و تعداد زوج هایی که در حال معاشقه بودند را می شمرد ، هر شب می نشستم آنجا و تعداد آدم هایی را می شمردم که بی مسئولیتی تا گردن شان بالا آمده بود. 

از جایی به بعد ، همان جایی که از دل تاریکی می آمدی به دامان نور و کم کم چشم باز می کردی به دنیای اطرافت ، همه اش فکر و خیال بود. چرا اینجا به دنیا آمده بودم ؟

سه‌شنبه، مهر ۲۱

زیر سیمان ها دفن شده بود




اینبار رادیو را روشن نکردم. با اینکه می دانستم آن پشت چه خبر است. دلم هم آرام نمی گرفت. وسط لسن پلن نوشتن و رایتینگ تصحیح کردن هی سرک می کشیدم توی توییتر و رج به رج حرف هایی که توی آن طویله زده می شد را دنبال می کردم. گاهی بلند بلند می خواندم که ساکن عزیز اتاق هم بشنود. بعد هر دو هیستریک می خندیدیم . آن وسط ها گاهی آه می کشیدم و افسوس، کلمه ی روزم شده بود. آن جایی که قضیه ی سیمان پیش آمد و میل به کُشتن کسی، دلم ریخت. ترسیدم. از آن دل ریختن های این خاک را بگذار و برو. از آن ترسیدن های کجاست یک نقطه ی امن.
بعد برگشتم به رایتینگ شاگردها. قرار بود از صفت عالی استفاده کنند و هرچه دل تنگ شان می خواهد بنویسند. یکی آن وسط نوشته بود بدترین لحظه ی زندگی آن وقتی است که یکی می رود و دیگر بر نمی گردد. دلم لرزید. چند بار جمله اش را خواندم . زیرش خط کشیدم و دو نقطه ستاره زدم کنارش. بعد فکر کردم تمرین این چند سال برای من این بوده که کمتر مطلق ببینم، کمتر مطلق قضاوت کنم و کمتر مطلق باشم. دلم را تسکین دادم که اگر وسط خانه ی ملت قاتلی بی رحم ایستاده است ، کمی آن طرف تر کسی هست که به جای قتل و قدرت طلبی ، به چیزهای کوچک خوب فکر کند. به چیزهای انسانی. به اندوه. به حضور سرخوشی و سرمستی. به خاطره ها. به حرف زدن از حس های توی پستو.
من تصمیم نداشتم بروم. هنوز هم ماندنی ام. آدمی که می خواهد بماند ، باید هر روز امید تزریق کند. نکند ، تمام شده است. یا همه چیز بر باد رفته است یا فرودگاه امام هستی و داری بر باد می روی. به ساکن اتاق بغلی گفتم بیچاره همه ی آدم هایی که دل شان برای این خاک تپیده.

جمعه، مهر ۱۰

از همیشه زن بودن



سنسورهایم حساس شده بودند. به شوخی حرفی زده می شد و من خنده ام نمی گرفت. از تقابلِ خشمگینانه ی دو جنسیت خسته بودم. بسیار خسته. از من مَردم و تو زنی. از مردها بنشینند آن طرف گود و زن ها این طرف. از مردها راجع به تکنولوژی حرف بزنند و زن ها از وقایع ساده ی روزمره. سنسورهایم آنقدر حساس شده بود که روی چندین رابطه ی قدیمی را این سال ها خط بکشم. طلاقش بدهم هاها ، مگر زن ها هم فلان ها ها، مرد باش ها ها جوک های بی مزه ای بودند که قلبم را به درد می آوردند. زنگ خطری توی گوشم که از آن آدم فرار کن. در خانه ات را به رویش ببند. یک بار به مجتبا گفتم آن هایی که هنوز نقل مجلس شان شوخی های جنسیتی است و با کوچک شمردن یک جنسیت احساس بزرگی می کنند ، زخم های عمیقی دارند که فقط یک تراپیستِ درست و حسابی از پسش بر می آید. گفت آدم اگر عاشق کسی باشد ، نوع رابطه برقرار کردنش فرق می کند. رابطه بر قرار کردنش را نمی گذارد بر پایه ی بدجنسی. می گذارد بر پایه ی احترام.
این همه حساس بودن خیلی ها را از من راند و خیلی ها را به دست خودم گذاشت پشت در ، اما راضی و سرخوشم از انتخابم. من آدمِ پریدن با همه نیستم. آدم ِ نشستن پشت میز مربعی ام*. آدم ِ انتخاب کردن ِ آدم های رسیده به مرزی از پختگی. این بچه بازی ها برای من تمام شده است. آدم ها یا هم را دوست دارند یا یکدیگر را برای خالی کردن بخشی از عقده ی حقارت شان انتخاب می کنند. اولی ها جایشان توی خانه ام بود. دومی ها رفتند. نمی گذارم برگردند. 


پ.ن : توی تست های روانشناسی آدم هایی که میز مربعی را انتخاب می کنند، توی انتخاب آدم ها برای ایجاد رابطه سختگیر ترند.

دوشنبه، آبان ۵

ماهی و گربه

" هشدار هشدار !!! خطر برملا شدن داستان ِ فیلم " اگر " ماهی و گربه "را هنوز ندیده اید ، از خواندن این پست خودداری کنید .

من منتقد فیلم نیستم. بیشتر اوقات توی زندگی خودم تحلیل های درستی کرده ام. منظورم از تحلیل درست هم یعنی اینکه به جای خوبی رسیده ام. به جواب یا حداقل راهی برای رسیدن به جواب. سینما را دوست دارم و فیلم ها را با چشم جان و دل می بینم.
1. فیلم ماهی و گربه ، نوشته و کارگردانی شده توسط شهرام مکری ، نقطه عطفی است برای من در سینمای ایران. اهمیتش در لایه لایه ی فیلم نهفته.به نظرم هیچ فیلمی تا به حال نتوانسته با این ظرافت، به اتفاقات سیاسی ایران بپردازد. اگر فیلم را دیده اید ، امیدوارم دوباره به تماشایش بروید، چرا که دوباره دیدنش مسیر روشن تری از پیام نویسنده را به شما ارائه خواهد داد. اگر ندیده اید ، هم که خب چرا دارید این پست را می خوانید.نخوانید.داستان لو می رود.

2. شهرام مکری ، به شعور بیننده توهین نمی کند ، تمام آنچه می خواهد بگوید و روایتش از تاریخ این کشور را ، در نمادهایی می گذارد که ممکن است خیلی سخت به ذهن خیلی از بیننده های فیلم برسد. با این حال خطر کرده ، فیلمی عرضه می کند که به نظر من گنجینه ای است در سینمای ایران.بس که حرف نهفته و درد دل مشترک دارد.

3. دو آشپز رستوران از همان ابتدای فیلم ، با رفتاری عاری از شرم و بدون رعایت مرزهای انسانی بدون هیچ ترسی در زندگی اشخاص سرک می کشند.چونان که وظیفه ایشان است. ( سرک کشیدن شان در کیف آدم ها و نحوه ی سوال کردن شان از جوان اول فیلم که بیشتر شبیه به بازجویی است ) .مکری از همان ابتدا این حس را به من نوعی القا می کند که این دو آشپز ، بیشتر از اینکه آشپز باشند، ماموران اطلاعاتی اند. در تمام فیلم این دو کیسه هایی از گوشت را با خود این طرف و آن طرف می برند که بوی بسیار بدش ممکن است هر لحظه جلب توجه کند. با این حال انگار قصد و منظور همان جلب توجه باشد آن کیسه ها را با خود حمل کرده جلوی چشم دیگران قرار می دهند.کیسه ها نماد ایجاد وحشت ، از طریق اعتراف سرکشانه به جنایت است. بعدتر آشپز و یا قصاب سوم به فیلم می پیوندد.شخصیت حمید(قصاب) شبیه فرمانده ای است که با دروغ و دغل ، سربازهای خودش را به کار گرفته ، به آنها از قدرت های کذایی اش گفته است.ارتباطش با عالم غیب و قدرت بی نظیر جسمانی اش. ( خودتان می توانید حدس بزنید حمید، نماد کدام قشر جامعه ی ماست. )

4. دانشجویان دور هم در کمپی جمع شده و منتظر شب هستند تا بادبادک های فانوس دار را به هوا بفرستند. فضای کمپ، برخلاف آنچه همیشه ما از کلمه انتظار داریم ، سرد و بی روح ، پرتنش و پر از احساس ترس و بی امنی است. دانشجوها پراکنده اند و انگار چیزی مانع نزدیک شدن شان به هم شده باشد ، آنها را در فاصله هایی معین در تصویر جای داده. آنها گاهی آنقدر از هم دورند که به زحمت صدای هم را می شنوند. در چهره شان ، انتظار وقوع فاجعه را می بینید تا انتظار برای شبی زیبا و پر فانوس. یکی از دانشجوها قبل از آمدن ، توسط پدرش به حرف گرفته می شود. پدرش سعی دارد او را از رفتن منع کند. مگر چه خطری در بادبادک هوا کردن است ؟ دانشجوها هر کدام به دنبال نقطه ی نور می گردند. یکی از آنها نقطه ی نوری را در دوردست نشان داده و می گوید که می خواهد به آن برسد.گرچه خطرناک است و می داند که شاید برگشتی در کار نباشد.

5. فرایند سکانس پلان ِ فیلم ، نه تنها شگفت آور است ، بلکه نمایانگر تکراری است که بر سر تاریخ این کشور آمده. جمعیتی که هربار قصد کرده اند به سمت نور حرکت کنند ، با سرکوب روبرو شده و خاموش شده اند. داستان سطح ِ فیلم به ما می گوید که آشپزها از گوشت انسان غذا پخته به خورد مردم داده اند. و حال و هوای فیلم همه ی بیننده ها را آماده ی دیدن قتل ها می کند. اما قتل ها روبروی چشم ما اتفاق نمی افتد. با اینکه از اتفاق افتادنش مطمئن هستیم ، آنها را ندیده ایم . با این حال به کیسه های گوشت خیره شده سعی کرده ایم سوال اضافی نپرسیم.

6. تنها شخص بیرونی که انگار نظارتی بر اتفاقات دارد فردی است به نام مهندس، که نگهبان پیر جایی یکی از آشپزها را تهدید می کند که به او زنگ زده و می گوید که بخاطر ندانم کاری آشپزها آب دریاچه بالا آمده و خطر سیل هست. بعدتر یکی از آشپزها جلوی چشم یکی از دانشجوها ، سیم تلفن را قطع کرده و به طور واضح اشاره می کند که رابطه ی آن محدوده با دنیای خارج قطع شده است. (راه ها برای پیام رسانی به دنیا و خبر دادن از جنایات قطع شده ، فضا بسته تر می شود)

7. فیلم با نوشته ای شروع می شود که بسیار زیرکانه ، به بیننده اجازه نمی دهد تا آخرش را بخواند.نوشته سریعا غرق خون شده از صحنه محو می شود. چیزی که بیننده رسیده بخواند اینست که "سال 1377 رستوران بین راهی در شمال ایران به علت تخلفات بهداشتی بسته شد. اتفاقی که در آن دوران به دلیل تکران شدنش خبری آشنا برای مردم بود . چندی بعد سه آشپز آن رستوران به علت آنچه که پخت گوشت غیر احشام نامیده شد به زندان رفتند . اخبار مربوط به این اتفاق چندروزی تیتر حوادث مطبوعات بود و شایعاتی درباره پخت گوشت انسان مجلات زرد را پر کرده بود . .." چیزی که بیننده نمی رسد بخواند اینست که " بعدتر ، این جنایت مثل باقی جنایات هولناکی که در آن سالها اتفاق افتاد ، به فراموشی سپرده شد. "

8. هرچه از این فیلم بگویم کم است. از دیدنش چند روزی گذشته و شبی نیست که راجع به یکی از صحنه های فیلم با همراهانی که با من فیلم را دیده اند ، صحبت نکنیم. از دختر مو آبی بگیر تا دو قلو های یک دست و روانشناس و جمشید و .... . بسیار خوشحالم که چنین فیلمی ساخته شده و من در طول زندگی ام به تماشایش نشسته ام.



چهارشنبه، دی ۲۵

در ستایش ِ ناتوانی




یکی از جنبه های دهشتناک این جهان ، شنیدن ِ خبر ِ مرگ ِ دیکتاتورهاست. جهانی که راهی برای سر به راه شدن دیکتاتور قصه ندارد، از افسانه خالی شده و واقعیتش تلخ و گزنده است. نه معجزه ای برای چنین شخصیت هایی رخ می دهد نه چیزی در دنیا موجب الهام گرفتن شان می شود. تنها راهی که برای محو شدن یک دیکتاتور آرزو می کنیم مرگ ِ اوست و این گوشه ی وحشتناکی است که این چند روز بعد از مرگ ِ آریل شارون به آن فکر کرده ام.
یکی دو سال ِ پیش جایی خوانده بودم که یکی از نقطه های طلایی و هوشمندانه ی شارون در زندگی اش این بوده که از محکومین اعدام گردان نظامی تشکیل می دهد و توسط آنها به روستاهای زیادی حمله می کند و صدها فلسطینی را می کشد. همان بار که اینها را خواندم تنم سرد شد. ایده بسیار هوشمندانه است. هوشمندی خالصی که خمیرمایه ی شیطانی دارد. دادن بهای زندگی به کسانی که می دانند قرار است بمیرند به شرط اینکه به کشتن دست بزنند. پستی ِ پشت چنین ایده ای ، همان مفهومی است که قرن هاست جنگ نامیده شده.
حالا آریل شارون مرده است و من غمگین شدم. من از مردن دیکتاتورها غمگین می شوم. مردن ِ دیکتاتورها ، آینه ی ضعف انسان هایی است که جنگ نمی خواهند. آینه ی ناتوانی جمعیتی مدافع صلح که نمی توانند موجب تغییر دیکتاتورها ، و یا تنبیه شان شوند. یک دیکتاتور می میرد . به مرگ طبیعی . و این قصه غمناک است.
روزی که خبر را می خوانم یاد کتاب " در ستایش مرگ " ِ ساراماگو می افتم. جمعیتی که بی صبرانه در انتظار رسیدن مرگی هستند که بی دلیل متوقف شده است. پوست های چروکیده ی سالمندان و بیماری های کشدار  بدون اینکه دست مرگ پایانی به قضایا بدهد. به گمانم جهان در ستایش ِ مرگ ِ دیکتاتورها می نشیند. فیزیک پاک شده است و آثار باقی مانده است. این طرف ِ غمناک ِ مساله است.



جمعه، تیر ۲۸

کنج های چسبیده به من



با خودت می گویی چشمها را ببند و بزن به بیراهه ی خیال. آرام و قراری که تا دو ساعت پیش توی اتاقت داشته ای ، را نداری. به خودم باشد از خانه تکان نمی خورم. صد برابر خانگی تر از پدرم. بخاطر مادر آمدم. دور وبرش که پر است بهانه گیری نمی کند و دلیل نمی آورد برای دست به کمر زدن و راه رفتن توی خانه. انگار که هفت ماهه حامله است و افسردگی هم نفسش را بریده. هیچ کدام نیست. نه افسرده است نه باردار. خودش هم نمی فهمد چش می شود. من هم.
آمده ای که درگیری و نگرانی تابت را نبرد. اینجا هم خزیده ای توی خودت اما. رفته ای دنج ترین پریز برق را گیر آورده ای و لپتاپت را کرده ای دیوار  محافظت. نشسته ای به نوشتن و سرت را از لپتاپ کرده ای توی کتاب و از کتاب به لپتاپ هی ایل کشی کرده ای.
خاله هم عین مادر. دم به دم دلش از زمین و زمان پر می شود و آسمان را تنگ می کند به اهالی دور و برش. امروز با ما آمده . دراز کشیده روی مبل و دستش را گذاشته روی سرش. همیشه سردرد است. همیشه جوری حرف می زند که انگار کسی ناراحتش کرده. توی ماشین بر می گردم بهش بگویم از بس نفرت توی خودت جمع کردی . برای سال ها. رسیده ای اینجا. نمی گویم. توی ماشین بابا کاستی را می گذارد که مال خیلی سال ها پیش است. هنوز به دنیا نیامده ام. مادر  توی کاست می خواند و همین خاله ام که آن زمان نوجوانی اش را می گذرانده ، آواز می خواند و همین خاله بیرون از کاست ، کنار من روی صندلی ماشین نشسته و می گوید کاش زمان بر می کشت همان روزها. توی دلم می گویم خوشحالی مال زمان نیست. مال خود آدم است. اگر نمی توانی دلیلی برای شادی ات پیدا کنی فرقی ندارد چند سال قبل برگردی عقب یا جلو . همینی هستی که بودی. ور منطقی ذهنم گیر می دهد بهم که چرا گیر داده ام به هرچه خاله می گوید. که چرا خودم را نگذاشته ام جای آن هایی که می نالند. خودم را نگذاشته ام جای کسی. این فضای دلگیر ِ آدم های ِ این شهر ِ تاریک ، آزارم داده است. این اواخر بدتر هم شده. انگار فیلتر هوا داشته ام و حالا دیگر ندارم. آلودگی از من می گذرد. به راحتی. عبور آلودگی را از دریچه های بدنم حس می کنم و از این حس خوشم نمی آید.
نوار رسیده به جایی که مادربزرگ شعر می خواند و می خندد. از مادربزرگ کم در ذهن دارم. حافظه ی تصویری ام آنقدر جان نگرفته بوده که مادربزرگ می میرد. از گوشه ی چشم خاله را می بینم که با دستمال گوشه ی چشمش را پاک می کند. چند سال بعد من همینجا نشسته ام ؟ توی ماشینی که صدای مادرم را می شنوم و اشک می ریزد به چشمهام ؟ قصه ی آدم همیشگی است. باید بلند شوم بروم سمت اتاق. سمت ِ خودم و شادی که هنوز در من زنده مانده است. بی دلیل




پنجشنبه، خرداد ۳۰

برای شب هایی که اسمی را از آن خود کردند




از صبح خیلی با خودم کلنجار رفتم که یک کلمه هم ننویسم. آن دختر با چشم های خون آلود مدام می آمد توی ذهنم و می رفت. هی رد می شد از جلوی چشمهام. خواستم چیزی ننویسم. نمی دانم گاهی اینطوری است. گاهی نوشتن ، سبکت نمی کند ، درد را ماندگار تر می کند. خانه ی قدیمی که بودیم ، طبقه ی بالا برادر بزرگتر می نشست و آن وقت ها ، انگار که هنوز زبان یکدیگر را پیدا نکرده باشند ، با زنش دعوایش می شد گاه گاهی. زنش داد های عجیبی می کشید و گاهی کنترلش را از دست می داد و کلن دعواهایشان ، از آن نوع دعواهایی بود که شبیه فیلم ها می شد. چهارده یا پانزده ساله بودم به گمانم. صداها که بلند می شد ، قلب من طوری می زد که تازه می فهمیدم کجای بدنم عضوی تپنده وجود دارد. دستهام سرد می شد و استیصال، بیشتر از بدبختی خودش را در من می گستراند. تکیه می دادم به دیوار اتاقم و دفترم را می گرفتم توی دستم. فکر می کردم بنویسی همه چیز خوب می شود. شاید از همان جا بود که نوشتن با من آمد .. تا امروز. یک بار برادر دیگرم آمد توی اتاق و توی همان گیر و دار به من گفت ، الان ننویس یلدا جون. جوری گفت که توضیحی نمی خواست جمله اش. تا تهش را فهمیدم. از آن روز فکر کردم بعضی چیزها که خیلی بی اهمیتند باید به دست فراموشی سپرده شوند. نباید نوشت شان. و بعضی چیزها هم از بس بزرگند و درد شان خانمان بر انداز است باز باید از تبدیل شان به کلمه جلوگیری کرد. جاودانه شدن شان ، یعنی دردی که تا همیشه در گلویت خواهد ماند.
حالا حکایت امروز است. تمام لحظه هایی که آن سال ِ لعنتی بر من گذشت را به یاد دارم. آن شبی که خیابان را قتلگاه کردند و ندا را در آن کشتند ، شب عجیبی بود. از سر کار برگشتم خانه و با عجله رفتم سراغ ِ کامپیوتر که ببینم چه خبر است . امروز چقدر شلوغ بوده . شهر من خاموش بود آن روزها و تنها صدای الله اکبر بود که از پشت بام ها می آمد. دل من آنجا بود. توی گاز اشک آور ها و خون ها. ویدئو را دیدم و قلبم تکه تکه شد. اولین بار بود که صدای تکه تکه شدن عضوی تپنده را می شنیدم . درد کشیدم تمام آن شب. تمام آن شب گریه کردم و در تمام روزهای بعد ، تمام شب ها وقتی از سر کار بر می گشتم ، تمام ِ طول ِ راه گریه بود. چقدر گریه کردم آن روزها و آن شب ها. چقدر زدم به حمام و .... بعدتر ها که شاهین نجفی گوش می دادم هربار گفت " توی حمام گریه با صابون .." من یاد آن شب افتادم .. یاد ندا. دختر زیبایی که در بعدازظهری گرم افتاد کف خیابان و از چشم هاش خون ریخت.
شاید روزی هم باشد تا قبل از مرگم که ببینم نام ندا فقط اینترنت را پر نکرده. که خیابان های شهر صدایش می زنند. . که قاتلش خودش را معرفی کرده و اشک ریخته... که قاتلش دل سنگ نداشته . که قاتلش پشیمان است از خاموش کردن چشم های زیبای دختری که خیابان دوستش می داشت.
تصویر مرگش ده هزاربار در ذهنم پاز شده و پلی شده.. با این حال هرگز نمی توانم دیگر به تماشای ویدئویش بنشینم. شب گرمی است .. و من بغض همیشگی ام را لمس می کنم. شب ِ نداست و من می خواهم چراغ دلم روشن باشد. برای روزهایی که می آیند و کسی در آن ها کشته نمی شود.