به شاگردها گفته بودم از ده سال ِ پیششان بنویسند و بعد، از ده سال ِ بعدشان. چیزی که بوده اند و چیزی که قرار است به خیال ِ خودشان بشوند. به عنوان ِ نمونه ، روی تخته، بزرگ نوشتم : Yalda !
در ستون ِ ده سال ِ پیش نوشتم :
Religious،
Moody ،
Unambitious ،
Making Lots of Mistakes.
Repeating The Mistakes.
Wanted to Be a Teacher.
Decided not to marry ever !
در ستون ِ ده سال ِ آینده ام نوشتم :
Secular،
Not Sure about God ،
Married,
Don't care about God,
، Ambitious
Almost Happy،
،A Teacher
، Having a Child Probably a Girl
. Left Iran.
Wr....
آخری را آمدم بنویسم و نتوانستم. مثل کسی که یکهو حس کند راز مهم اش را نمی تواند بین ِ آدم های غریبه فاش کند ، دستم ایستاد از نوشتن. " Wr" ماند آنجا . تنها. و چیزی در قلب ِ من شروع کرد به تکان خوردن. برگشتم طرف ِ بچه ها و گفتم : " آخری اش مال ِ خودم است ." و باز چیزی توی دلم تکان خورد. شبیه یک قهوه ی تلخ ، خیلی خیلی تلخ که توی فنجانی به لرزه می افتد. اندوه زده بود به تنم که نکند این دبلیو آر ِ عزیز در زندگی ام اتفاق نیفتد.. بدتر از همه این بود که می دانستم اتفاق افتادنش صد در صد به خودم بستگی دارد... و همین کار را دشوار کرده بود.اگر پای سرنوشت و تقدیر و هزار و یک کوفت و زهرمار دیگر وسط بود خیالم اینقدرها اذیت نمی شد.تا بچه ها به گذشته و آینده شان سفر کنند ، رفتم ایستادم پشت ِ پنجره و زل زدم به ترافیک ِ وحشی آن پایین.گذشته و آینده ام را گذاشته بودم روی تخته و وسط ِ حال ِ استمراری ام ایستاده بودم.حال ِ استمراری مزه ی بغض می داد. مزه ی هق هق های سرشار از خوشی. فحش می دادم توی ذهنم به خودم که همیشه زندگی را میان ِ پارادوکس هایش خواسته ام. هیچ چیز در دنیا سخت تر از داشتن ِ ور ِ ذهنی ِ سرزنش کننده نیست.. و من آن را دارم. درست گوشه ی ذهنم. گوشه ی چپش به گمانم.


