Instagram

سه‌شنبه، فروردین ۱

.

به جایی برسی که هفته ی قبل عید بی بو باشد برایت. از جنب و جوش این همه آدم توی خیابان ها شاد نشوی و به خیابان های تاریک شهر شوق نورزی که این روزها بیشتر از قبل بیدارند. به جایی برسی که بگویی خرید عید نمی خواهی. همین لباس هایی که داری خوبند. که زورت بیاید پول بدهی به نو شدن.که هی فکر کنی به زندگی که داری با عشقت می سازی.که فکر کنی به تنهایی و دست های کوچک ِ خانه تان جلوی ترکه ی بزرگ و زبر ِ تورم.
بعد لحظه ی تحویل سال که دلت می لرزد و اشک می آید پشت چشمهات بروی زل بزنی توی آینه و فکر کنی که کی دلت شد گاه ِ این همه اندوه ؟ ! آنهم نه اندوه خودت. همه اش بزرگ و از آن دیگران. از آن ِ خاکی که یک عمر پا به پای تو آمده و تو هر روز بیشتر خشک شدنش را دیده ای..
به جایی برسی که ندانی کجاست. نه مثل چند سال قبل که نمی فهمیدی مدرنیته و سنت کجای زندگی ات را گرفته اند و تو در کدام سویشان ایستاده ای.. نه این یکی مثل یک تناقض گنده باشد. که اندوه در لحظه های بارور ِ شادی ، به تو هجوم بیاورد و باز دلت بخواهد هی زنگ بزنی به دوستهای جان جانی ات. نه که بگویی سال نو مبارک و چنین و چنان. که پشت ِ صدایت بهشان بفهمانی " باشید. "  با همین شدت ِ خودخواهی. باشید برای من. باشید در روزهای من. شانه باشید برای غم و غصه هایم و خنده های واقعی ام را نگاه کنید وقتی کنارتان هستم. غم و غصه هایتان را عق بزنید روی من و خالی شوید و باشید. یک سال دیگر هم باشید...

چهارشنبه، اسفند ۱۷

.

چند شبی می شود که خواب هایم عجیب و غریب شده اند. انگار قوه ی تخیل ام مست کرده باشد یا همچین چیزی. خواب هایی که می بینم پتانسیل این را دارند که هر چیزی را در خودشان بگنجانند. هیچ چیز دیگر غیر منتظره نیست. هیچ چیز باعث نمی شود دهانت باز بماند.انگار شده ام میازاکی و انیمیشن می سازم یا شده ام بولگاکف و رمان می نویسم یا رفته ام در پوست موراکامی و با ذهن خواننده ام بازی می کنم.این برای من ِ این روزها که به شدت کمتر از قبل می نویسم یه پوینت مثبت است.حداقل می دانم هنوز قوه ای به نام تخیل دارم که می توانم گاهی باهاش به دنیایی خود ساخته پرواز کنم. نمی دانم چرا اینجا نوشته هایم را نمی زنم دیگر. نمی دانم چرا میل به خواندن بقیه در من کم شده است. چیزی در این مجازخانه مرا عذاب داده است. هنوز نفهمیده ام چه چیزی. و این فقط به اینترنت بر نمی گردد. چند وقتی است که کتاب جدید موراکامی چاپ شده و البته تا آنجایی که اطلاع دارم هنوز در ایران ترجمه نشده . یکی از دوستهای مترجم ام شروع کرده به ترجمه ی کتاب. یک فصل اش را برایم فرستاده . با وجود عشق و ولعی که به کارهای موراکامی دارم هنوز نتوانسته ام پی دی اف ِ مربوطه را بخوانم. حالم بد می شود هربار بازش می کنم. دلم می خواهد کتاب توی دستهایم باشد. ورقش بزنم و هر از گاهی برگ هایش را بو بکشم.
از دنیای افسار گریخته ی خواب هایم اما راضی ام.

شنبه، بهمن ۲۹

.

پنجره ها را باز کرده ام و هی سرفه می کنم. " میم " می گوید :" ببند خب آن لعنتی را . " گرم است. من می گویم.
حس می کنم چیزی در درونم شروع به آتش گرفتن کرده است. میم می گوید سرم گرم شده است. و می خندد. میم اینطوری است . وقتهایی که مست می کند هی می خندد. خودش هم نمی داند چرا. یکی دو بار یادم است وسط خنده های بی در و پیکرش به گریه افتاده. تاریکی شهر ریخته توی هال. نشسته ام وبلاگ می خوانم. از این یکی به آن یکی. دروغ پشت ِدروغ. خیلی هاشان را می شناسم. از خیلی نزدیک. نمی فهمم کدام یکی است. نمی فهمم طرف اینی است که توی نوشته هایش است یا آنی است که دیده ام و سال ها شناخته ام. طرف گند بالا آورده و دروغ را مثل نقل و نبات می جود ، توی وبلاگش از یار بی وفای دروغ گویش گله می کند.
میم فرو رفته توی مبل قرمز. گوشی اش را چسبانده زیر ِ چانه اش. دارد با دوست پسرش لاس می زند. لابد. ساعت را نگاه می کنم و دلتنگ می شوم. بوی دود ِ ماشین ها تا لبه ی مبل ها آمده.سرم گرم است . دستهام می لرزند. مثل همیشه . مثل روزهای همیشگی بعد از هشتاد و هشت . هشتاد و هشت ِ بزرگ. هشتاد و هشت ِ لعنتی. پ.روکسی فایر ام قطع شده. زنگ زده ام به طرف که تمدید اش کند. باید تا فردا صبر کنم. فکر می کنم این همان اینترنت ملی بود که ازش حرف می زدند. نه جی میل ام باز می شود نه بلاگ اس.پاتم نه می توانم سرم را بکنم توی شبکه های اجتماعی ام. دود ِ شهر ، تاریکی اش و صدای ممتد ِ بوق ها تا پس ِ کله ام بالا آمده. تهوع ، حس ِ اکنون ِ من است. دوست داشتم می شد روی همین لپتاپ بالا آورد و رسید تا آنطرف. می شد روی همه ی آنهایی که فیل.تر می کنند عق زد. چه آنهایی که سایت ها را می بندند و چه آنهایی که خودشان را فیل.تر کرده اند.دروغ پشت ِ دروغ. کلمه ها آلوده شده اند انگار. فکر می کنم کاش فلانی را نمی شناختم. کاش می خواندمش و فکر می کردم دختر از این ماه تر نمی شود. می خواندمش و هی تصویر می ساختم برای خودم. فکر می کنم ساعت چقدر کند می گذرد وقتی مست و پاتیل شده ای. فکر می کنم دنیای بدون پروک.سی فایر ، دنیای ملی ِ من بوی عق می دهد.. دراز می کشم روی زمین .ژوآن بوکوآ ( لپتاپم ) مثل گربه روی شکمم لم داده است. سرما دویده تا زیر ِ پوستم و تاریکی... خانه را گرفته است..

شنبه، بهمن ۱۵

.

سُرور از دوست های قدیمی مادر است. خانه اش ، خانه ی لحظه های خوش است. هربار آقای او اینجاست برنامه ای می ریزیم که سری بهش بزنیم. مثل گشتن در موزه ی خاطره هاست. دور تا دور خانه اش پر است از عکس هایی که آنقدر قدیمی اند و آنقدر گرانبها که برای من و آقای او به طرز ِ شیرینی غریبه اند. روی تک تک وسایلی که از سالهای قدیمی نگه داشته بوی دلتنگی و جذابیت نشسته است. سرور زیباست. در شصت و اندی سالگی اش. دیر ازدواج کرده است و شاد است. مادرم می گوید آن وقت ها که تازه ازدواج کرده بود بهش گفتم :" کاش شما دو نفر زودتر همدیگر را پیدا می کردید. "  مادرم می گوید سرور جواب داده " که برای خوشبختی یک شب هم کافی است. " مادرم زیاد خاطره می گوید. این خاطره اش اما همیشه اشک می آورد توی چشمهام. به همه ی یک شب هایی فکر می کنم که تجربه کرده ام. با ریشه هایم. و به یک دانه شب هایی که آرزویم است. بعدتر که فکر می کنم می بینم بارها فکر کرده ام به خوشبختی های بزرگ. به تکه های بزرگ ِ آرزوهایم. که گاهی بیش از اندازه بزرگند و مرا برای رسیدن، به نا امیدی کشیده اند. به شبی که حس کنم هوای خوشی ایران را گرفته است. از آن هوا هایی که درش می شود نفس کشید و آزاد خندید.چقدر فکر کرده ام که بعدش می شود مرد. تنها همان یک شب یک تکه ی بزرگ است گوشه ی آرزوهای من. به تک دانه شبی که در پاریس بگذرانم. در شهری که همیشه به من نزدیک بوده است. بی آنکه بخواهم. به شب ِ دور هم بودن. بارها حس کرده ام دوری با من پیوند خورده است. پیوندی عمیق. این همه سال توی رابطه ی عاشقانه ام مدام با دوری جنگیده ام و پا به پایم آمده است. و دوستهایم. آنهایی که قلب مرا به راستی ربوده اند همیشه از من دور بوده اند. و من برای دوست داشتن ِ آدمها زیادی احساساتی ام. سهمم شده عکس هایشان را نگاه کردن و وبلاگ هایشان را خواندن و صدایشان را از کیلومترها دورتر شنیدن. هیچ گاه نشده که همه را داشته باشم. بعضی شان را هنوز ندیده ام و اینطور تا انتهای قلبم رسوخ کرده اند. چونان که از قاب عکس های دیجیتال تا خواب هایم راه پیدا کرده اند. و من همیشه خواب هایم را به یاد آورده ام. گاه فکر کرده ام این حافظه ی لعنتی ِ من نمک شده بر زخم هام. تمام ِ کلمه های آدمها. دوستهام. همه ی اتفاق های اندوهناکِ این خاک. تمام ِ شاگردها. تمام ِ پست هایی که در وبلاگ ها خوانده ام و تکانم داده اند... و دردها... و دردها...همه جا خوش کرده اند در حافظه ام.
حالا از خانه ی سرور برگشته ام و دارم به صدای شاملو گوش می کنم. دلم نگرفته است. اما انگار در جست و جوی کلمه ای باشد بی قرار است. فکر می کنم ذهنم مشوش ِ آن یک شب خوشبختی هایی است که خواسته ام. سخت است آدمی را که  با واژه ی امید چپ افتاده است هل بدهی وسط ِ آینده. و من به گمانم هل داده شده ام...به همین سختی..

دوشنبه، بهمن ۳

.

پَرنتینگ تیپس* توی ذهن من بیشتر از آنچه که باید باشد ، هست.یعنی من نه بچه ای دارم نه قرار است حالا حالا ها داشته باشم.اما بخش تحلیلگر ذهنم که بسیار فعال است بخش مخصوصی دارد مال وقتی که قرار است بچه ای وارد زندگی ام شود. بچه ای که مسئولیت رشد و تربیت و کلا زندگی اش به گردن اینجانب است.مطمئنا هر پدر و مادری لحظه هایی داشته اند که در آن اعصاب و روان ِ فرزندشان را نشانه گرفته و بسیار بر آن تازیده اند. و این خب از آن طرف هم نا ممکن نیست و اصول هر رابطه ای خیابان دو طرفه ای است که وسطش کشیده اند و هیچ دو انسانی شبیه هم فکر نمی کنند و شبیه هم با مسائل برخورد نمی کنند و نمی شود در این خیابان گه گاهی تصادف رخ ندهد.توی این بیست سال و اندی از زندگی من این لحظه های شیرین کم نبوده اند. لحظه های شیرینی که در آن یک طرف دعوا قصد می کند با جویدن خرخره طرف مقابل منطق و حقی که طرف اوست را به اثبات برساند.توی همین بیست سال و اندی بارها رفتار پدر و مادر را زیر ذره بین گرفته ام. از روابط زناشویی شان که در خاطره هایشان چون قصه ی پر شور لیلی و مجنون است و حالا به نظر من کلمه ی عاشقانه درش نمی گنجد و ته تهش " مسالمت آمیز ِ حرصی " بهش می چسبد ، بگیر تا نحوه تربیت و رفتاری که جلوی بچه ها داشته اند.
و فقط اینها نیست. چشم من روی زندگی اطرافیانم نیز متمرکز شده. بارها وقتی دیده ام همسر ِ برادرم جلوی بقیه سر بچه اش داد می کشد یا الفاظی را به کار می برد که نباید به کار ببرد در حالیکه قلبم تیر می کشیده با خودم عهد بسته ام که یاد بگیرم در شرایط مختلف خودم را کنترل کنم و تنبیه بدنی ( حتی یک پس گردنی ) را چونان قتل در ذهنم بزرگ کرده ام که هرگز در آینده بهش دست نزنم و قول داده ام تا به این درجه نرسیده ام فکر بچه دار شدن به سرم نزند.صحبت هم کم نداشتیم. بارها نشسته ایم ساعتها حرف زده ایم با آقای او که اگر یکی بچه را دعوا کرد آن یکی با نقش ِ ناجی وارد میدان نشود و جلوی بچه هرگز دعوا نکنیم و وقتی بچه فلان کرد بهمان و فیلان و ...
اما اینها همه حرف است و حقیقت ِ زندگی نشان داده که می تواند بزرگترین نقشه ها را به چشم حرف مفتی بنگرد و آن را به تخ.مش نیز نگیرد. زندگی توی همین بیست سال و اندی نشان داده که قدرت عجیبی بر اعصاب و روان ِ آدم دارد و محیط و هزار کوفت و زهرمار ِ دیگر همه دست اندرکاران ِ این بازی کثیف اند تا تو را تبدیل کنند به آدمی که هرگز فکرش را نمی کردی.
ته ِ همه ی این حرفها اینست که من از آن آدمی که هستم نمی ترسم اما گاهی وقتها پیش می آید که می ترسم از آن آدمی که قرار است بشوم..  
* Parenting Tips

چهارشنبه، دی ۲۸

.



بعضی کلاسها زنده ام می کنند. وقتی اول کلاس می پرسم چه خبر و خبرای روز و تحویلم می دن. می فهمی گلدن گلوب و دیدن و بعضی هاشون ضبطش کردن. وقتی می بینی چشماشون برق می زنه از شادی وقتی از عکس گلشیفته رو جلد ِ فیگارو حرف می زنند. احساس زندگی می کنم و امیدوار می شم به این لجنزار ِ ساکن. بعضی کلاسها بر عکس ِ اینان. دقیقا برعکس. حس می کنی نشستی بین یه مشت جنازه . انگار سالهاست مردند. نه چیزی خوشحالشون می کنه نه چیزی باعث اندوهشون میشه. آدم بدون این دو تا حس چطوری می تونه آدم باشه؟ اوایل فکر می کردم هرچقدر گه باشن من می تونم تغییرشون بدم. می تونم فضای کلاس و جوری بچینم که لبخند زدن یادشون بیاد و لذت بردن از دقایق از خاطرشون بگذره. بعدتر فهمیدم نه. این یه تئوری مطلق نیست. این یک دکترین نیست واسه همه جور آدم ! بعضی هاشون مبارزه می کنند. با خوشی. با لبخند زدن. با یادگیری .
توی این چند سال تدریس زیاد نبودن آدمایی که دچار مرض ِ مردسالاری ان و مایل به نشون دادنش هم هستن. اما بودن. چند تایی از اونها هنوز تو خاطرم هستند. لبخندهای کج و نگاه های تحقیر آمیز . امروز عکس گلشیفته رو نگاه کردم و احساس کردم تمام اون لبخند های کج شکستند و دل خیلی ها آتیش گرفته. احساس ِ امید و افتخار دوباره اومد اینجا. نشست روی صفحه مانیتور. هوا هم سرد و زمستانی است . و اینجا مشهد است ! یک شهر ِ مقدس ِ متروک !






جمعه، دی ۲۳

.

صبح ِ جمعه معمولا سپید است و همین طور که می رود به سمت ِ شب ، به خاکستری متمایل می شود. این دلگیر بودن ِ بعدازظهرهای جمعه مثل بختکی است که از خیلی قدیم تر از ما سایه ی شومش را روی این خاک پهن کرده بوده و همچنان به زندگی اش ادامه می دهد. صبح ِ سپید ِ امروز ، بعد از سلام کردن به بابا به ماجرایی جالب تبدیل شد. بابا نشسته بود روی مبل و سرش توی دفتری کهنه بود. من شیرینی های یزدی را گذاشتم روی کابینت و داشتم چای می ریختم برای خودم که بابا گفت : " این دفترچه خاطرات تو بوده و از ته یکی از صندوق های قدیمی پیدایش کرده ام. " خنده ام گرفت . دفتر را گرفتم و دو ساعتی مشغول خواندنش بودم. انگار دفتر یکی دیگر را بخوانی. یکی که هرگز نمی شناسیش و حتی مایل به شناختنش نیستی. باورم نمی شد که آدم می تواند در دوره دبستان و راهنمایی اش در کل آدم دیگری باشد و جوان که شد بشود یک نفر ِ دیگر. تنها چیز مشترکی که از آن روزهای من تا امروز آمده بود میزانِ استرس بود.
توی دفترم نوشته بودم که دیروز را نرفته ام مدرسه چون مریض بودم. فردا و پس فردا هم تعطیل است و من نمی دانم بعد سه روز چطور بروم آنجا. دلهره دارم. با محیط  یکی نمی شدم، هنوز هم خیلی طول می کشد این اتفاق بیافتد. تنها جایی که بیش از حد درش احساس راحتی کرده ام ، محل کار ِ کنونی ام بوده. امروز دفترچه ی خاطراتم را خواندم و از گذر زمان خیلی خوشحال شدم. فکر می کنم من از آن آدمهایی هستم که همیشه به استقبال آینده می رود و میل به بازگشت به گذشته را ندارد. حداقل تا به حال که نداشته است. تنها چیزی که این روزها اذیتم می کند اینست که آن وقتها، خیلی وقتها پیش ، زمانی بود در زندگی من که من از کسی بدم نمی آمد. و امروز هستند آدمهایی که وقتی می بینمشان حس می کنم از این ها بدم می آید. دوست داشتم نفرت جزئی از زندگی ام نمی شد.. شد. و به گمانم کنترلش از دستم خارج شده..جایی بین ِ روزهای سرد..