من این روزها رو دوست ندارم. چون نه تنها مذهبی نیستم بلکه از مذهب بدم هم میاد. چند روز پیش داشتم این پست
سلمان و می خوندم. حس و حالش و می فهمیدم . خواستم براش بنویسم ... خیلی چیزا خواستم براش بنویسم. چیزایی که
خودش می دونه. چیزایی که تقریبا همه ی آدمهایی که اهل مذهب نیستند و اینجا زندگی می کنند ، می دونند. خیلی وقتها
خواستم بعضی نوشته هام و بذارم اینجا که نقدِ دین هستند. اما نذاشتم. هنوزم نمی خوام اینکارو بکنم. فکر می کنم نقدِ
مذهب نتیجه ی مثبتی به بار نمی آره. فکر می کنم نقدِ چیزی که زیادی گنده شده باعث تراوش فکرای منفی هم میشه.
اما خیلی دلم خواست اون لحظه به سلمان بگم حست و می فهمم. خیلی دلم آروم شد که تو این گوشه ی دنیا که واسه من
سوراخ تاریکی است ، بین این همه آدم که شیشه های ماشیناشون پر از فریادِ خون و مرگه ، بین این همه آدم که هنوز
به انتقامجویی و کشتن مخالف فکر می کنند ، هنوز آدمهایی هستند که مثل من فکر می کنند ، مثل من دلشون از این
روزا پر میشه و مثل من به روزای آگاهی فکر می کنند. بعد از انتخابات ، خیلی روی خودم کار کردم. قرار شد تا
می تونم به آدمهایی با عقیده های متفاوت احترام بذارم. گرچه این کار در کشوری که برای عقیده ی تو هیچ احترامی
وجود نداره به نظر ناممکن میاد. یعنی ناممکن نیست فقط دیگه احترام نیست. باید از خود گذشتگی می کردم. و سعی
کردم. .. سعی کردم.. وقتی می دیدم بعضی از شاگردهام سیاه پوشیدن و ریش گذاشتن واسه این روزا.. نذاشتم حسِ
خفگی و تاسف تو دلم پیدا شه.. نذاشتم .. خیلی ساده بود. ساده تر از اون چیزی که فکرشو می کردم. بهشون ، به
عقیده شون احترام گذاشتم و تلاش کردم فراموش کنم احترامی برای من وجود نداره. من از خودم گذشتم. و فکر
می کنم راهش همین بود. من نمی دونم چی میشه و چقدر طول میکشه.. گرچه از به وقوع پیوستن اتفاقش مطمئنم..
نمی دونم چقدر پروسه اش طول خواهد کشید .. فقط می دونم یه روزی اینجا جایی برای هردونفرمون خواهد بود.. هم
تو که توی خیمه ها چایی پخش می کنی و شبات و با نوحه می خوابی و هم من که تو ماشینم Hellen Reddy گوش
می کنم و فکرم پُر از عشق بازی دیشب ام شده.
سلمان و می خوندم. حس و حالش و می فهمیدم . خواستم براش بنویسم ... خیلی چیزا خواستم براش بنویسم. چیزایی که
خودش می دونه. چیزایی که تقریبا همه ی آدمهایی که اهل مذهب نیستند و اینجا زندگی می کنند ، می دونند. خیلی وقتها
خواستم بعضی نوشته هام و بذارم اینجا که نقدِ دین هستند. اما نذاشتم. هنوزم نمی خوام اینکارو بکنم. فکر می کنم نقدِ
مذهب نتیجه ی مثبتی به بار نمی آره. فکر می کنم نقدِ چیزی که زیادی گنده شده باعث تراوش فکرای منفی هم میشه.
اما خیلی دلم خواست اون لحظه به سلمان بگم حست و می فهمم. خیلی دلم آروم شد که تو این گوشه ی دنیا که واسه من
سوراخ تاریکی است ، بین این همه آدم که شیشه های ماشیناشون پر از فریادِ خون و مرگه ، بین این همه آدم که هنوز
به انتقامجویی و کشتن مخالف فکر می کنند ، هنوز آدمهایی هستند که مثل من فکر می کنند ، مثل من دلشون از این
روزا پر میشه و مثل من به روزای آگاهی فکر می کنند. بعد از انتخابات ، خیلی روی خودم کار کردم. قرار شد تا
می تونم به آدمهایی با عقیده های متفاوت احترام بذارم. گرچه این کار در کشوری که برای عقیده ی تو هیچ احترامی
وجود نداره به نظر ناممکن میاد. یعنی ناممکن نیست فقط دیگه احترام نیست. باید از خود گذشتگی می کردم. و سعی
کردم. .. سعی کردم.. وقتی می دیدم بعضی از شاگردهام سیاه پوشیدن و ریش گذاشتن واسه این روزا.. نذاشتم حسِ
خفگی و تاسف تو دلم پیدا شه.. نذاشتم .. خیلی ساده بود. ساده تر از اون چیزی که فکرشو می کردم. بهشون ، به
عقیده شون احترام گذاشتم و تلاش کردم فراموش کنم احترامی برای من وجود نداره. من از خودم گذشتم. و فکر
می کنم راهش همین بود. من نمی دونم چی میشه و چقدر طول میکشه.. گرچه از به وقوع پیوستن اتفاقش مطمئنم..
نمی دونم چقدر پروسه اش طول خواهد کشید .. فقط می دونم یه روزی اینجا جایی برای هردونفرمون خواهد بود.. هم
تو که توی خیمه ها چایی پخش می کنی و شبات و با نوحه می خوابی و هم من که تو ماشینم Hellen Reddy گوش
می کنم و فکرم پُر از عشق بازی دیشب ام شده.
