Instagram

جمعه، دی ۸

میان برف ها

ساعت از ظهر رد شده بود وقتی رسیدم آن بالا. آسانسور خراب است. چند روزی می شود. پله ها را تند رفتم بالا و به در پشت بام که رسیدم قلبم تند می زد. پشت بام سپید بود و سپیدی اش چشمم را می زد. به هر طرف می چرخیدم تصویری شگفت ، خودش را در چشمم جای می داد. . مردم کمی دورتر توی پارک کوچک میان دو تا از کوچه ها ، در حال برف بازی بودند. 
گاهی ماشینی از خیابان می گذشت. آرام و آهسته. انگار هزار سال وقت دارد برای گذشتن از خیابانی که بی حد و اندازه زیبا شده بود. کمی به خیابان خیره شدم و کمی به دیش ها که زیر ِ آواری از برف شده بودند آدم برفی هایی با شاخک های پریشان در هوا.
اینجا توی این عکس ، جایی بود که خیره شدم به پایین و برای اولین بار حس ترس با من همراهی نکرد. هر چه بود حسی ساده بود از تجربه ای از ارتفاع. ارتفاعی که همیشه باعث سرگیجه و هراس شده. اینبار اما در گذر بی امان ِ برف ، شده بود تکه ای از بهشتی که قرار نبود بهش ایمانی داشته باشم. تصویری ثبت شده از آرامش، فرستاده شده برای من که بی شدت بی قرار بودم تمام ِ این روزها. 

جای او خالی بود کنار من . خوشحالی احمقانه توی دلم تکان می خورد. از اینکه اینجا کنار من نیست. که نبودنش باعث شده اینطور حس دلتنگی را زیر پوستم تجربه کنم. که تپش قلبم و بیقراری های این روزهام از نبودنش متولد شده و اینها یعنی وقتی برگشت ، آرامش ِ هزار برابری را در آغوشش تجربه کردن. 

بعدتر برگشتم پایین و چسبیدم به شومینه. دستهام یخ کرده بود و ذهنم روی پشت بام مانده بود. به قصد ِ زندگی ، نه مرگ..



دوشنبه، شهریور ۶

آرتیست ِ تیغ دار !

شاهین نجفی می تواند نماد نسلی شود که مدتهاست بدون الگویی برای پیشرفت راه پیموده. قصد من از این پست ، اصلن و ابدن بزرگ کردن شاهین نجفی و یا اغراق در خصوصیاتی که با خودش و ترانه هایش حمل می کند ، نیست. شاهین برای من قصه ای شبیه مذهب است. ( با پارادوکسی بسیار طنز آلود) مذهب در ذهن من و در تجربه هایی که در برخورد با آن داشته ام ، همیشه حالتی ارتجاعی داشته است. چیزی که تاریخ به خود دیده است ، نشانگر این مساله است که هرجا دیکتاتوری مذهبی سر کار بوده ، معمولن مذهب به کشتن خویش مشغول شده است. و در نقطه ای بسیار مقابل آن ، در حکومتی که مذهب را کنار گذاشته و بدان نپرداخته است ، مذهبیون زیادی رشد کرده اند. شاهین نیز برای من ( که به جرئت ، می توانم بگویم یکی از طرفدارانش هستم ) همین حکم را اجرا کرده است. کارهای اولیه شاهین به دل من نمی نشستند. فرهنگ لغاتی که استفاده می کرد ، برای من نچسب بودند. از زبان لاتی اش در بسیاری از کارهایش خوشم نمی آمد و گاهی به نظرم می آمد بسیار نا آگاهانه و تنها به دلیل شهرت طلبی دست به انتخاب چنین دایره واژگانی زده است. حالا چرا آن را با مذهب در یک کفه قرار دادم ؟ تمام کودکی و نوجوانی من در تاثیر زدگی ِِ مذهب گذشت. آنقدر در مذهبی که توسط مدرسه ، جامعه و حتی کوچه و خیابانی که درش بازی می کردم ، غرق بودم که هر چیز دیگری برای من یک نـــــــــــــــــــه بزرگ بود. در ذهن نوجوان من ، نماز نخواندن و حجاب نداشتن ،به همان اندازه نچسب به نظر می آمدند که خایه و لای پا و خارتو در اولین آهنگ هایی که از شاهین شنیدم.
نظر شخصی من در الگو برداری از ابر قهرمان ها ، اینست که دوره شان تمام شده است . جامعه ای که بیش از حد با تکثر روبروست ، دیگر از لفافه ی مدل برداری از شخصی خاص بیرون آمده و به هیچ وجه نیز در آن لفافه نمی پیچد. چیزی که در شاهین نجفی ، برای من جذابیت دارد ، اطلاعات و دانشی است که پشت کلمه هایش چیده شده اند. برخلاف موج بزرگ بی سوادی که در هنر امروز به وفور دیده می شود ، شاهین نجفی ، با اینکه در حال فعالیت در حوزه موسیقی است ، گذری به ادبیات و فلسفه و مذهب زده است. اینها یعنی او مطالعه می کند. عنصر ِ فراموش شده ِ نسل ما و کاملن به فنا رفته ِ نسل بعد.
بارها به این مساله فکر کردم که چرا استفاده واژگانی در زبان انگلیسی به راحتی انجام می گیرد اما در فارسی مدام با حجب و حیا مواجه می شود. اگر شاهین به جای کلمه منی از Semen استفاده می کرد ، این کلمه اینقدر برجسته توی آهنگش نایستاده بود. او دارد دیوار حیایی را می شکند که فرهنگ-مذهبی با قدمت ، بسیار محکم بنا کرده است.
خصوصیت خاص تر او اینست که قصد ندارد مردمی باشد. در مردمی بودن ، ابتذالی نهفته است که مانع رشد آرتیست می شود. دم دست ترین مثالش موسیقی پاپ یا مردمی است که هر چه با زمان رشد کند و به روز شود ، هرگز از دام سطح رها نشده و توان عمقی شدن را ندارد. همانطور که بالاتر گفتم ، امروز الگوها معنای واقعی خود را از دست داده اند. همانقدر که مُد به سرعت مسیر عوض می کند ، دنیای اشباع شده از قهرمان ها نیز ، راهی جز عوض کردن الگوهایش به صورت مکرر ندارد. با این حال هنوز هستند کسانی که به تاثیر الگو ها معتقدند. اگر بخواهم از دریچه چشم آنها به موضوع نگاه کنم ، شاهین ، نماد کامل تری برای یک پیشرفت انسانی ، نسبت به هم مسیرانش است.
امید که همیشه در آگاهی سیر کند.





جمعه، مرداد ۱۳

اینطرف دیوار..آنطرف دیوار..

" من از ساعت های دقیقی که فلان اتفاق در فلان جای زمین افتاده خوشم می آید..خوشم می آید فعل درستی نیست ،چون تقریبا هیچکس از جنگ و بمباران و مسموم شدن و تجاوز و هزار کوفت و زهرمار دیگر که هر روز در اخبارها می خوانم ، خوشش نمی آید..وسواس ِ من است. اینکه بدانم در چه ساعتی آن جوان ِ سوری گلوله خورده برای من ضروری است..شاید برای اینکه مدام با لحظه ی خودم در آن ساعت انطباقش بدهم..بعد هی فکر می کنم مثلن آن روز که داشتیم توی خیابان ِ تاریک راه می رفتیم و آسمان را نگاه می کردیم .. آن دختربچه های افغانی توی مدرسه شان مسموم شدند..و آن شب که داشتیم عشق بازی می کردیم ..آن زن ِ سوری جیغ کشید که جنازه ی برادرش پشت در خانه اش افتاده بود..و آن بعد از ظهری که نشسته بودیم توی کافه و می خندیدیم، مادری خیره شده بود به غروبی که از پنجره خانه شان وارد شده بود و به بچه اش فکر می کرد که بعد از جشن خاله شادونه دیگر برنگشته بود... می دانید من عادت کرده ام بلند حرف بزنم..برای همین توئیتر جا کم دارد برای من..به همین سادگی است دنیا.. که نطفه ی اندوه در هر دقیقه ی شادی بسته شده است.. پیش تر." زمان ، بخش بزرگی از ذهن مرا به خود اختصاص می دهد. خیلی روزها و شبها به زمانی که ما درش هستیم و به زمانی که احتمال وجودش در دنیایی موازی با ما هست ، فکر می کنم. دنیایی که در خیال من می تواند گاهی صدها سال از ما جلوتر یا عقبتر باشد. که در لحظه ی ما ، وقتی چهارپایه را از زیر پای محکومی به اعدام می کشند ، در لحظه ی دنیای موازی عده ای به تماشای مستندی نشسته اند که در آن آدمها را حلق آویز می کرده اند. بخاطر جرمی که مرتکب می شدند. و نگاه هایشان که با تعجب و افسوس به تلویزیون شان خیره شده و پوزخندی که بر لبشان نقش بسته . از برای حماقتی که ما در آن غوطه ور بوده ایم. آه کپسول زمان ، عجب ورد ِ دوست داشتنی است. امروز هر کدام مان به نوعی ، مشغول جمع آوری یکی از همین کپسول های زمان هستیم.فیس بوک هایمان ، توییتر، ایمیل ها و فلیکرها و اینستاگرام ها و هزار کوفت و زهر مار دیگر همه و همه خبر از وحشت ما آدمها ، از تمام شدن می دهند. توی کمد زیر کتابخانه ام ، صندوقی است که چیزهایی که دوستشان داشته ام و بی اهمیت جلوه می دهند را در آن نگاه داشته ام.چیزهایی که به هیچ دردی نمی خورند و تنها مصرف شان اینست که ممکن است روزی خاطره ای را زنده کنند و دلیلی موجه بر اتفاقی که افتاده است، باشند. بلیط مترو.. بیبی چک .. میوه های بلوط .. و خیلی چیزهای دیگر. آدمی در ترس فراموش شدن ، روز را به شب رسانده است. همیشه. شب گذشته ، وقتی ساعت از پنج صبح گذشته بود و آقای او مرا بیدار کرد تا از موجودی تعریف کند که در اتاق خانه راه می رفته و بعد غیب شده است ، اول ترسی مبهم از وجود عناصر ناشناخته ، به جانم افتاد. بعدتر که سرش را گرفته بودم توی آغوشم و خیره شده بودم به سقف ، فکر کردم به جهان های دیگری که می توانند وجود داشته باشند . کنار گوش مان. موجودات بیگانه ای که در حال گذران چیزی به نام زندگی هستند و هر از گاهی با دنیای ما گره می خورند. به سقف خیره شده بودم و در ذهنم ، دنیا خط هایی بود بیکران .. پیچیده در هم. امروز ، وقتی می خواستم این ها را بنویسم به پاراگرافی برخوردم که مدت ها پیش نوشته بودمش. حس کردم این نوشته دنباله ی همان است. حالا هم که دارم می نویسم ، پشت این در ، چند متر آن طرف تر مردی که می شناسمش و دوستش دارم در حال پیانو زدن است. از پشت همین در می توانم تجسمش کنم. با چشمهای بسته اش و حرکت نا منظم و رهای انگشتهایش. هر دو نشسته ایم . در دو جهان متفاوت.او در جهان نت ها و من در جهان کلمه ها. بدون آنکه برای هم بیگانه باشیم. فکر می کنم به هم تنیدن دنیاهای متفاوت ، یکی از زیباترین حادثه های جهان هستی باشد. 



سه‌شنبه، تیر ۲۷

برزخ ِ زنجبیلی .

گاه ِ صبح که زد توی اتاق ، چشمهام باز شد بر صفحه ی پیشانی اش. لب هایم را چسباندم به صورتش و نیمه خیز شدم طرف گوشی. کوک کرده بودم ساعت را برای 7 صبح. فکر کردم چند دقیقه باید مانده باشد تا هفت و غم گرفت صورتم را. گوشی را نگاه کردم. پنج و نیم بود. خوشبختیِ صبحگاهی برگشت به قلبم.
دیرش شده بود. ایستاده بودم بالای سرش که بجنبد. نشسته بود روی تخت و داشت سعی می کرد آلبوم هیچِ شاهین نجفی را بریزد توی آی پادش. دیشب از شام که برگشتیم ، گفتم نرویم خانه. برویم دور بزنیم توی خیابان های شب و خلوت. رانندگی ِ شاهین نجفی را گذاشتم و صدایش را بردم بالا. دور زدیم و به آلودگی صوتی پیوستیم.
هی گفتم دیر شده بجنب. هی گفت :" باشه " و نجنبید. همیشه همین طوری بوده. هربار استرسی شدم با آرامشی عمدی وارد عمل شده است. گاهی که آرامم کند. گاهی که لجم را در بیاورد. به هم نگاه کرده بودیم و خنده مان گرفته بود. گفت از آن کلوچه های زنجبیلی . گفتم تمام شده. کمپوت آناناس خورد و رفت.
به تخت که برگشتم ، نبودش داشت گریه می شد توی چشمهام. خوردم تمام بغض ها را. چشمهام را بستم و فکر کردم به بوی پیشانی اش. اگر تناسخ درست بود و در زندگی بعدی پاندا می شدم و این بو در خاطرم نمی ماند ، بد می شد. می شدم یک پاندای بی مصرف که بو نمی فهمد. می خواستم پاندا شوم و همه ی دنیا را برای پیدا کردن بوش راه بروم. آرام و سنگین. سیاه و سفید.
خوابم برده بود تا ده و بیست و دو دقیقه. ساعت خودکار بدنم بیدارم کرد. شاگردم توی راه بود و من هنوز لباس خوابم را عوض نکرده بودم. رفتم برای شاگردم دلستر بریزم. در یخچال را که باز کردم ، کلوچه های زنجبیلی از پشت ظرف کاهو ها سرک کشیدند. قلبم تیر کشید. دلستر ریختم و دلم درد داشت. از تند بیدار شدن متنفرم و تند بیدار شده بودم.
حالا ... تا برسد ... برزخ است درون من. .

سه‌شنبه، تیر ۲۰

از پشت پستو ها !

دیشب دیر خوابیده ام . حدود 4 بود فکر می کنم.و حالا که بیدار شده ام آرامم. این کمی عجیب است. اول فکر کردم باید تاثیر خوابهای کمی باشد که دیده ام. هر شب از ازدیاد خواب هایی که می بینم ، خسته و ناتوان بیدار می شوم. بعدتر اما همینطور که چشم دوخته بودم به سقف ، یکی یکی تصاویری که در خواب با من آمده بودند ، به ذهنم برگشتند.آنقدرها هم کم نبودند. شاید این آرامش ، تاثیر گریه ای ( گریه که چه عرض کنم ، هق هق ای ) است که حوالی سه نیمه شب یکهو در من فوران گرفت.
 به صورت خیلی چیپ و سطحی ، ( درست مثل زندگی بیشتر آمریکایی ها ) داشتم "سک.س اند دِ سیتی " می دیدم. من از این سریال لذت می برم.با اینکه در زندگی هر چهار زن ماجرا ، عملن چیز خاصی نیست که مرا جذب کند و ارتباط هایشان از فرهنگ خود آزاری من بسیار دور است. به راحتی دل می دهند و به راحتی دل می رهند. شاید بخاطر نگاه بسیار راحت شان با دنیا و مسائلی مثل س.ک.س است که دوست دارم این سریال را ببینم. من فکر می کنم برای روشنفکر بودن ، باید تمرین کرد . خیلی زیاد. یعنی نمی شود چهارتا کتاب خواند و گاهی نشست نوشت و چهارتا فیلم خوب دید و چهارتا کافه را پاتوق کرد و بعد فکر کرد روشنفکری را چون درجه ای نایل گشته . ( دقیقن نمی دانم چرا به عدد 4 گیر داده ام ، خوب در دهانم می چرخد ).  یکی از جنبه های روشنفکری هم نگاه راحت و آزاد به مساله س.ک.س است. مساله ای هیس هیس وار و در پستو برای ما که در جهان شماره سه به دنیا آمده ایم. همیشه به دنبال کلمه ای که از بچگی تا به حال از من دور نگاه داشته اند ، فکر کرده ام. کلمه ای که به طرز غریبی پشت فرهنگم پنهان شده. پشت بازی های سیاسی که با ما کرده اند ، پشت چارچوب های خانوادگی که زیر سایه همین فرهنگ به وجود آمده اند .
لذت.
 اولین برخورد من با مفهموم س.ک.س ، برخورد با کلمه ی تولید مثل بوده است  و این یعنی افتضاح.
در سالهای نوجوانی فکر کرده ام مردم مجبورند با هم بخوابند تا بچه به دنیا بیاورند و شاد زندگی کنند. یعنی لذت ، که از س.ک.س ، به بچه سمت و سوق پیدا کرده است. یعنی س.ک.س وسیله بوده در ذهن بیمار من. هنوز هم معتقدم در حال درمان هستم. ما تکلیفمان با عشق بازی روشن نیست. آنطرف به صورت اتومات این مفاهیم ساده ، وارد زندگی شان می شود. این طرف ، باید قبول کنی بیماری ، بعد بنشینی فکر کنی فکر کنی فکر کنی ، مفاهیم قبلی را دور بریزی و دل بکَنی ، بعد به خود درمانی بپردازی.
حالا موضوع این نوشته اصلن تبلیغی برای این سریال یا موضوع س.ک.س نیست. دیشب دیالوگی بسیار ساده از سریالی نه آنچنان عمیق ، به من یک *اِپیفنی هدیه داد. ( از همان لحظه های عجیب و غریب  زندگی که یکهو آگاهی می افتد روی سرت). " زندگی کوتاه است. "
همین جمله ناقابل باعث شد فیلم پاز شود ، و من، گریه شود.
کمی قبل ترش در اتاقم را باز کرده بودم و رفته بودم سر یخچال. در راه بازگشت ، نگاهی به مامان انداختم که خوابیده بود روی مبل ِ جلوی تلویزون و در حال تماشای تی وی ، خوابش برده بود. ذهن من تراژیک است . همیشه به شب هایی فکر می کند که این مبل خالی می شود و من ای که نمی تواند در راه بازگشت به اتاقش ، نگاهی به مادرش بیاندازد و آرام بگیرد. حالا بعد آن دیالوگ کلیشه ، آوار بود که می ریخت روی سرم. به همه دوستت دارم هایی فکر می کردم که باید به خیلی ها می گفتم و نگفتم. ابراز احساسات با کلمه ها ، در خانواده های ایرانی ، به طرز عجیبی پیچیده است. و من جزئی از همان پیچیدگی بودم. و بعدتر به بهترین دوست این سالهام فکر کردم . تمام این سالها بهترین بوده و هرگز ندیدمش. همیشه از کیلومترها دور پل زدیم به ارتباطی دوستانه . من اینور ایران و او آنطرفش. از حماقتی که در من بود شرمزده شده بودم. حتی سعی نکرده بودم برنامه هایم را راست و ریس کنم و به ملاقاتش بروم. بعد دیشب ، بهش اس ام اس زدم و هی پرسیدم اگر بمیرم و فلان نشود و بهمان نشود چه ؟
امروز صبح با آرامشی خاص بیدار شدم. انگار هجوم اپیفنی دیشب  ، لازم بوده و امروز من را سبک کرده است.
لازم است بدانید ، خیلی هایتان را دوست داشته ام. مرد و زن. بدون آنکه حتی بخواهید ، در ذهن من ثبت شده اید . به دلیل تمام چارچوب ها و پیچیدگی ها و قانون های نانوشته روابط انسانی ، هیچ وقت نتوانسته ام بهتان بگویم دوستتان دارم.  خیلی هایتان آمده اید ، لحظه ای شگفت انگیز به من داده اید و رفته اید. توی همین فیس بوک حتی. حتی آنهایی که به دلیلی ترک ارتباط باهاشان را انتخاب کرده ام. راستش این که بعد از به هم زدنِ رابطه ای ، به قسمت های خوبی که داشته هم نگاهی بیندازی ، را هم همین آمریکایی ها به من یاد داده اند
.
پ.ن : این پست آش و لاش است .  برعکس خودم که امروز روی فرم قدم می می زنم

چهارشنبه، تیر ۷

رئالیست های قابل تحمل

چند وقت است اینجا نیامده ام ؟ چند وقت است عمدن از اینجا دوری کرده ام ؟ چرا مدام حس اعتماد در من خالی  شده؟ چرا این همه ساعت کار کردن مرا از نوشتن و از کلمه های عزیز دور نگاه داشته است ؟چرا دیگر میلی به بازگو کردن آنچه در زندگی روزمره اتفاق می افتد ندارم ؟ چرا تهوع و معده درد در من زیاد شده وقتی می بینم تمام حرفها و عمل های ما شده دنیای مجازی ؟ چرا به جای بوسه های خیابانی ، در وبلاگ هایمان از بوسه  و عشق بازی و هزار و یک کوفت دیگر که در این جهان نفرینی سوم ، ممنوع است  حرف زده ایم ؟ چرا کسی روی پل های هوایی فریاد نزده ؟ چرا فریادهایمان تنها بر دیوار فیس.بوک هایمان نقش بسته؟
این همه سوال در من ، این همه سوال بی جواب. سوال های از پیش نوشته شده بر پیشانی یک ملت . و جوابی که همیشه به سکوت منجر شده.
من این روزها مثل آن روزها خسته ام. این روزها اما دلم می خواهد کار جدیدی بکنم. همانقدر که دلم می خواهد از جانی ها دور باشم ، به همان اندازه دلم می خواهد از آنهایی دور باشم که دنیا را پروانه ای می بینند. دارم دورم را از آدمهایی پر می کنم که به سبک رئال علاقه دارند.

سه‌شنبه، اردیبهشت ۵

سینمایی که دچارش هستم !

"
" سکوت لُرنا " تکان دهنده است. نه. هیچ اتفاق خاصی درش نمی افتد. چرا می افتد. اتفاق های واقعی و بزرگ زندگی. به پیچیدگی مهاجرت. به بزرگی یک جنین توی رحم . به سختی یک عشق. به سادگی یک قتل. خب اما اینها برای یک تماشاگر می توانند بیخود باشند. اگر آمده باشد جلوه های ویژه ببیند. نه نبینید فیلم را اگر دنبال جلوه های ویژه اید. می خواهید بخندید ؟ خسته اید از اندوه های زندگی؟ نه. فیلم را پیشنهاد نمی کنم. شما را نمی خنداند. به اندازه ی زندگی ِ یک مهاجر واقعی است. زندگی یک مهاجر خنده ندارد. سکوت لُرنا از آن فیلم هایی است که من می روم برای دوباره دیدنش. که دیالوگ های بسیار کم اش را زمزمه می کنم صبح.. شب.. وقتی دارم توی خانه قدم می زنم. . عجیب است برای من که فیلمی بسیار واقعی.. سرشار از اندوه ، چطور آدم را به زمین امیدوار می کند.. با دیالوگ آخر ِ لورنا.. با شب بخیر اش.. آدم حس می کند دنیا با همه ی وحشی گری اش و همه ی آدم های دیوانه ی دیوانه اش جای امنی می شود.. یک روز... که لورنا از نطفه اش نمی گذرد.. که لورنا تا پای جانش می رود و نطفه اش را به بار می نشاند.. نطفه ی آزادی را..نطفه ی کرامت انسانی را.. و نطفه ی روزهای خوب را .. شب بخیر. "
اینها را چند روز پیش در فی.س بوک ام گذاشته بودم. برای اینکه آنهایی که مثل من هستند و علایق مشترک و از این حرفها ، بروند فیلم را ببینند. اهمیت فیلم در خیلی چیزهاست. اول از همه از ویژگیهای سینمای هالیوود جداست. همین برای من یعنی خوب. برای من که تقریبا نشده از فیلمی در سینمای هالیوود لذت ببرم . به جای این ، تا دلتان بخواهد از سینمای اروپا و آسیا لذت برده ام و کیف کرده ام. شخصیت های " سکوت لرنا " حاشیه ای و ضد قهرمان هستند. واقعی مثل خودمان. این هم یکی دیگر از ویژگی های دلنشین اش است. و بعد اینکه این فیلم خیلی خوب دنیای وحشی و متجاوز ِ روبروی یک مهاجر را نشان می دهد. من فکر می کنم مهاجران جزء دسته ای از انسانها هستند که خیلی مورد ظلم واقع شده و هنوز می شوند.برای خود من خیلی مهم تر است که اگر خواستم از گروهی دفاع کنم ، از آنها دفاع کنم تا فمنیستها مثلا.
و بعدترش اینکه فیلم توانسته قدرت پول را در دنیای مدرن نشان دهد. انگار که تمام مدرنیته را جوهری به نام پول تشکیل داده است.  ببینید فیلم را . ببینید .