چهارشنبه، آبان ۴
.
نشسته ام روی توالت فرنگی. تنم می لرزد. نمی توانم از تصاویری که در ذهنم در حال گذشتن هستند بگویم. نگفتن سخت است. از آن سخت تر ننوشتن است.وقتی می خواهی و بار سنگین رازی که داری حمل می کنی نمی گذارد بنویسی.هوای بیرون پاییزی است و این یعنی هوایی که یلدا دوست دارد. سرم درد می کند.ا
گر بدانی کسی موجب مرگ غیر عمد دو انسان شده و فرار کرده باید چکار کنی. ذهنم پر است از تصاویر وحشی و بی رحم این جهان. ظهر عکس های خبرگزاری ها را می دیدم . از همین چند وقت پیش بود. آنهمه آدم که به تماشای اعدام نشستند. . بعضی با بچه هایشان. . چرا همبن روزها باید گوش باشم برای شنیدنِ همچین چیزی؟ همین روزها که ورق ورق از خشونت ِرشد کرده در این ملت می خوانم و عکس به عکس برای دلِ نازکی که داشته ایم و دیگر نداریم ، اشک می ریزم. .
دیشب ماجرا را که شنیده ام . . هنوز در هم هستم. . راحت حرف می زد از تصادفش. . از دو انسانی که بهشان زده و در رفته. . که روز بعد خبر مرگشان را در روزنامه خوانده. . دارم عکس می بینم . . عکس هایش را . . شاد و پر لبخند. . از آن لبخند های ملیح زنانه. . فکر می کنم در وجود هر دلبری قاتلی نشسته است . . و تب تنم را می گیرد..
شنبه، مهر ۲۳
.
خاک بر سرت.. چرا اینقدر کم می نویسی ؟ چرا قاطی ِ لایه های مزخرف زندگی شدی ؟ اینجا قرار بود خانه ی پیشرفت ِ تو باشد توی نوشتن. نه اینکه پستویی باشد برای انباشتن ِ گاه به گاه کلمه های ِ زیادی . این همه کلمه باید در تو بمیرند ؟ ... تو مال ِ خیلی چیزهایی که وقتت را باهاشان می گذرانی نیستی. . مال ِ نوشتنی. مال ِ کتاب خواندنی... برای دیدن ِ فیلم ها ساخته شده ای و برای تماشای رقص... قرار بود اینها زندگی ات را بپوشانند... یکهو دیدی شده ای تیچر زبان. که البته دوستش داری که پولش را نیاز داری و پولش خوب است... که تدریس تو را خوشحال می کند... اما قرار نبود وقتت را اینطوری بگیرد... قرار بود شب ها که از سر کار برمی گردی بنشینی به کتاب خواندن... قرار بود هر روز ساعت درس خواندنت برای ارشد زیاد تر شود نه کمتر... قرار بود کتاب هفتصد صفحه ای تاریخ هنر را ببلعی... چرا هنوز توی کتاب خلاقیت نمایشی و تاریخچه تئاتر مانده ای ؟ .. چرا هی در جا زدنهایت را می بینی و جم نمی خوری ؟ .. خاک بر سرت... قرار ِ ما این نبود...
شنبه، مهر ۹
ای نامه که می روی به سویش !
آن وقت ها که سرطان فیلترینگ در این حد وخیم نشده بود , هنوز بودند تک و توک وبلاگ هایی که بدون وی پی ان می شد بخوانی شان. ان وقت ها دختری بود به نام غزل که در فارنهایت 1979 اش از خودش و زندگی اش می نوشت. از پدر گاه مست اش و از چیزهایی که در ذهنش می گذشت. غزل بدون اینکه بداند و بدون اینکه بخواهد تاثیر شگرفی بر دوره ای از زندگی ام گذاشت. اعتماد به نفس فوق العاده اش و قدرتی که در برابر مشکلات نشان می داد آدم را به تحسین وا می داشت. با خودت می گفتی این دختر به معنای واقعی یک شیرزن است. مهم تر از همه ی اینها اما راستگویی بود که توی کلمه هاش می دیدی. آن دوره , دوره ی شروع بیماری های رفتاری بود. دروغ گفتن از همان روزها بود که بازار گرمی پیدا کرده بود.سخت ایستادن های غزل , شب گریه هایش و نالیدن ها و گلایه هایش به شدت خودش بودند. انگار بیشترین سعی را کرده بود تا از خودسانسوری بپرهیزد. حالا بعد از بسته شدن وبلاگش اینجانب در به در به دنبال خانه ی جدیدش در این دنیای مجازی می گردم. این پست را به امید شِیر شدن نوشتم. باشد که اینترنت , وبلاگ ها و گودرِ نازنین مرا به سر منزل مقصود برسانند.
سهشنبه، مهر ۵
.
چند روز پیش باران گرفت. از آن باران های تند و منسجم که ده دقیقه، تمامِ عمرشان است. داشتم آماده می شدم بروم سر کار. دیرم شده بود. پنجره را باز کردم تا بو بکشم. دیدم شین برادرزاده ی هشت ساله ام توی حیاط ایستاده. ساکن ِ ساکن. بی حرکت. موهای بلندش ریخته بود دورش . دستهایش را گرفته بود زیر باران و خیس خیس شده بود. دوربین را برداشتم و ازش فیلم گرفتم. گاهی باورم نمی شود دنیا تا این حد پر تناقض باشد. آنقدر پارادوکس وار که خودش را به دنیای بچه ها هم وارد کند. گاهی باورم نمی شود شین دخترک ِزیبایم، در کنار داستان هایی که می نویسد و نقاشی هایی که می کند برود روی پشت بام که پرنده شکار کند از دریچه ی تیرکمان اش. که با این همه حساس بودنش برای بلند کردن برادر بزرگش از پشت کامپیوتر داد های آنچنانی بزند و وقتی می گیرمش در آغوشم خنده های ملیح اینچنانی بنشیند روی لبهاش. گاهی فکر می کنم شین چند بار تا به حال شاهد دعوای پدر و مادرش بوده ؟ چرا باید در این سن بداند آدم بزرگها فیلم هایی را قایم می کنند گوشه و کنار زندگی شان. فیلم هایی که بد هستند و اگر پیدا شوند دعوا راه می افتد. چرا باید مرگ را تا این اندازه بی پرده فهمیده باشد که پرنده ی مرده برایش اتفاق باشد و نه یک فاجعه.نمی دانم. . دنیا گاهی بیرحمانه واقعی می شود.
شنبه، شهریور ۲۶
.
بعد از هفت روز، خزیدن ِ دوباره زیر لحاف ِ تخت ِ اتاق ِ خودم ، حس سنگینی بود. آرامشی سنگین. چهل دقیقه ی پیش وقتی هواپیما رسیده بود آن بالا بالاها ، دل دل کرده بودم که قرصم را بخورم یا نه. خورده بودم و حالا که رسیده بودم خانه، کرختی ِ قرص از انگشتهای پا تا ابروهایم رسیده بود. خوابم می آمد و تخت پر از دلتنگی اما به طرز عجیبی دلچسب شده بود. خزیدم زیر لحاف و رویاهای هزار تکه ام پشت ِ چشمهایم را پوشاندند. فِرست کلَس بودن ویژگی خاصی نداشت. پذیرایی بهتر بود اما نمی ارزید به حس چندش آور ِ متمایز بودن و برتری.
آقای اوی من راست می گفت. باید یکبار دلت را به دریا بزنی و زیر پایت را نگاه کنی. زمین زیر پای آدم پازلی می شود هزار تکه. رنگ به رنگ. به حالت تهوع و سرگیجه اش می ارزد. چشمهای من سنگین اند. به اندازه ی کتابی که توی دستم مانده است. پسری که چاق بود و چشمهای بزرگ داشت.در فرودگاه. و عقب مانده بود. و نبود. بود و نبود. برای سالم بودن زیادی ابنرمال شده بود و برای عقب مانده بودن زیادی معصوم بود.. دنبال ریل ِ چمدان ها. عینکم را زده بودم که ببینم ساک ِ قرمزم کی می افتد روی ریل. پشت ِ شیشه ها مشتی مردم بودند. آقای او جایی بود دور. پشت ِ شیشه ها مشتی مردم بودند. عینکم را برداشته بودم. چشمها زمین را نشانه گرفته بودند. سبک اما. نه به سنگینی ِ الان. توی تخت. زیر ِ لحافِ خودم.
آن روز آمده بود دنبالم. سر ِ کار. سورپرایزم کرده بود. برای اولین بار. توی این پنج سال و اندی. هیچ وقت نتوانستیم سورپرایز کنیم. همیشه لو دادیم. خندیده بودم و حس امنیت تا پشت ِ گلویم بالا آمده بود. تا همینجایی که الان بغض آمده. هوای اتاق خنک است. هوای آنجا شمال بود. هوای من توی هواست. آن بالاها. روی زمینی که پازلی هزار تکه است. دور. هزار کیلومتر دورتر از لحافی که زیرش خزیده ام.
شنبه، شهریور ۱۹
.
دو سه پست قبل را که داشتم می نوشتم، هم اینجا بودم. در شرجیِ شمال . لم داده روبروی کولر. این معنی خوبی نمی دهد. این یعنی نوشتن به اندازه ی قبل برایم جدی نیست. این یعنی درگیر خطِ پر تکرارِ زندگی شده ام. این حس و حالها چند شب ِپیش هم به سراغم امدند. وقتی توی رستوران فهمیدم میم دوست چندین و چند ساله ام خیال ِ فرانسه رفتن اش را قطعی کرده و تا سال دیگر با بوی فرند اش از اینجا می رود. آنوقت هم هزار و یک خیال به سرم هجوم آوردند. وقتی آقای او یِ من داشت راجع به سفرشان می پرسید من یک نگاهم به میم بود. صورت همیشه شیرینش. یک نگاهم به بوی فرند اش . خنده هایی که این سالها برایمان به وجود آورده بود. یک سر ِ فکرم اما توی کمد ِ رویاهایم را می گشت. کی رویای رفتن و زندگی کردن ام شده بود ماندن و عادت کردن ؟
آن شب یک حس دو گانه توی تنم وول می خورد. آنقدر برای میم و بوی فرند اش خوشحال بودم که حس می کردم مادری هستم که آزاد شدن فرزندش از اوین را می بیند. و آنقدر غم ریخته بود توی دلم که تصویر نبودنهایشان از یکسال دیگر مرا ترسانده بود.
آن شب یک حس دو گانه توی تنم وول می خورد. آنقدر برای میم و بوی فرند اش خوشحال بودم که حس می کردم مادری هستم که آزاد شدن فرزندش از اوین را می بیند. و آنقدر غم ریخته بود توی دلم که تصویر نبودنهایشان از یکسال دیگر مرا ترسانده بود.
من از خاطره شدن می ترسم. آنروز های شلوغ از روزهای آینده ترس داشتم. آینده ای که قرار است به سال هشتاد و هشت به چشم یک خاطره نگاه کند. به اسم های تکان دهنده و پر اندوه . به صفحه های بی رحم ِ تاریخ. و حالا خودم داشتم میم را و خاطره شدنش را توی سرم می پیچاندم.
حالا توی شرجی شمال ، لم داده ام جلوی کولر و دلم از خودم که اینطوری آرزوهایم را می گذارم زیر ِ ما تحتم گرفته است.
حالا توی شرجی شمال ، لم داده ام جلوی کولر و دلم از خودم که اینطوری آرزوهایم را می گذارم زیر ِ ما تحتم گرفته است.
اشتراک در:
پستها (Atom)



