Instagram

جمعه، تیر ۲۱

وقتی زنی در دمای -28 درجه گر می گیرد



توی هواپیما ، آب پرتقالم را گرفته بودم توی دستهام و داشتم فکر می کردم که روی چه حسابی اسم یک شرکت هوایی را گذاشته اند معراج ؟ به بار کلمه ها توجه نکرده اند یا اصلن از روی قصد خواسته اند طنازی کنند؟ می گذاشتند برزخ یا اون دنیا که مسافرین با استیصال بیشتری سوار شوند. یک ژلوفن را قورت دادم که این درد لعنتی شروع به گاز گرفتنم نکند. آن بالا هوا گرم نبود . خلبان گفت هوای بیرون ِ کابین -28 است . من اما گر گرفته بودم. بخاطر پریود است. یکهو آتشی درونم روشن می شود و هی زبانه می کشد.گاهی آنقدر ، که فکر می کنم اگر همین الان دهانم را باز کنم اژدها می شوم و آتش پرت می کنم بیرون.
ازپنجره زل زدم آن طرف.. به هوای بیرون ِ کابین.خودم را تصور کردم که نشسته بر تکه ابری هستم در دمای -28. احتمالن فیها خالدونم یخ زده و دیگر هیچ آتشی در دل ندارم. صندلی من 33.H بود و زنی که کنارم نشسته بود صندلی اش 24 بود. او را از صندلی 24 آورده بودند پیش من. چون مسافر کناری ام مردی بود 37-38 ساله و در اولین برخوردش با من ، نگرانی عجیبی نشست روی صورتش. بعد سعی کرد اصلن نگاهش با من تلاقی نکند و خواست که جایش را عوض کنند . حس کردم در این ماه مبارک شان ، آلت ِ گناهم و خنده ام گرفت.
چند دقیقه ای آن بالا رفته بودم توی خلسه و توی خواب و بیداری داشتم مجتبا را می دیدم که می خندد. کسی چیزی گفته بود و مجتبا را خندانده بود. از خنده اش قند در دلم آب می شد. بعد از خلسه آمدم بیرون و متوجه لبخند ِ پهنی شدم که نشسته روی صورتم. خودم را جمع و جور کردم و دل دادم به تکان های ممتد هواپیما در هوای طوفانی ِ بیرون ِ کابین.

سه‌شنبه، تیر ۱۸

تا همه ی عمر با منست این درد ..



یه سری آدما به جای همه ی ماها رفتن زندان. یه سری هم شکنجه های روحی روانی جسمی شدن. یه سری به جای خیلی از ماها رفتن خیابونا و تیر خوردن. یه سری به جای خیلی از ماها صداشون و بلند کردن. یه سری از ماها این وسط خودمون و کشیدیم کنار و زدیم به در بی خبری. 

بودن کسایی که از فتو شاپ بودن صحنه مرگ ندا حرف زدن ، نه بخاطر اینکه اونوری بودن نه همینوری بودن. هیچ جوری نمی خواستن درگیر ماجرا شن. حتی درگیر ِ خبرش. با انکار خیلی چیزا به آرومی و راحتی برگشتن سر زندگیاشون. خیلی از آدما از زندان ها اومدن بیرون و خیلیا نیومدن. خیلیا کلن دیگه بیرون نمی یان و دیگه اصلن توی دنیا نیستن. 

این وسطا من روابطم و با خیلیا محدود کردم. تا یه جایی با انکاری ها بحث کردم و سعی کردم بکشونمشون وسط ماجرا. ولی از یه جایی به بعد دردها بغض شد و حنجره خیلی ها پر موند. با حنجره ی پر بحث کردن با آدما سخته. روابطم محدود شد. از انکاری ها فاصله گرفتم . خواستم برگردم به سلامتی که از دستش داده بودم. امروز شاید بهانه ی خوبیه که یاد آدمایی بیافتیم که به جای ما... همیشه به جای ما... 

من که زندان نرفتم ، شکنجه نشدم. ولی می دونم اونایی که رفتن و برگشتن ، دیگه هیچ وقت اون آدم قبلی نیستن. چیزی که ما بهش می گیم درد و اونا خنجرگونه تو تنشون حس کردن. چیزی تو زندگی اونا تغییر کرد . و ما نبودیم کنارشون. من شرمنده ی همه اونام.


چهارشنبه، تیر ۱۲

موجیم و آسودگی ما ؟


اگر برای هیجان زده شدن آدم ها در شرایط مختلف رتبه ای را در نظر بگیرید، و بگوییم 10 یعنی خیلی هیجان زده و 1 یعنی ای

 بد نیست، من به خودم شماره ی 10 را می دهم. نه تنها من، بلکه بیشتر آدم هایی که مرا خوب می شناسند ، همین را می گویند.

 من برای اتفاق ها ذوق می کنم و هیجانم بی سر و صدا نیست. شاید اگر یک گروه از احساسات باشد که من بلدم خوب بیرون

 بریزم شان همین هیجانات باشد. چرا این را گفتم ؟ چون بارها فکر کردم این خاصیت ، خیلی وقت ها ، وقتی در شهری متروک

 زندگی می کنی یا دور و برت را آدم هایی گرفته اند که بیش از حد درگیر روزمرگی شده اند ، آنقدرها هم خوب نیست و هی

 افسرده ات می کند. 


دیروز کسی در فیس بوک نوشته بود که قلب ایران در بیمارستان قلب تهران می تپد و خیلی قبل تر از اینکه مردم از گوشه و کنار

 بیایند و تاکید کنند که قلب شان برای آن میر نمی تپد و توصیه کنند که بت سازی نشود و فلان و بهمان ، من داشتم فکر می کردم

 که هر چقدر هیجان زده شدن برای یک مرد سیاست و یا اندوهگین شدن بخاطرش غلو شده و بی منطق باشد ، باز ، من این دست

آدم ها را ترجیح می دهم به آنان که پیرو منطقی همیشگی ، جلوی تمام اتفاق ها نقش ماست چکیده را بازی می کنند. من دوست

 دارم ببینم روزی را که قلب مان واقعن می تپد. و نه فقط برای آن بیچاره ای که بخاطر چیزی که از او دزدیده اند در حصر است

 ، بلکه دوست دارم روزی باشد که ببینم خیلی هامان ، قلب مان برای زندانی های سیاسی مان می تپد. که بهشان فکر می کنیم. که

 اسم هاشان را می دانیم. که قلب مان برای سرزمین مان ، جدا از خودمان ، به کار افتاده . به نظر من راه بسیار دراز است تا آن

 روز اما همین هایی که امروز هیجان زدگی را به نمایش می گذارند ، سردمدار ِاین جنبش اند. همین ها.

دوشنبه، تیر ۳

از خواب های بی سر و ته






خواننده ی محترم اگر " شب های روشن " ِ داستایوفسکی را خوانده باشید ، بدون شک با خواندن اولین کلمه یاد آن کتاب می افتید. قصد نگارنده اما ، این نیست که یادی از جناب داستایوفسکی کرده باشد . نگارنده فکر می کند باید خوابی را با شما در میان بگذارد. شب خنکی در آستانه ی تابستان بود و هوا به طرز ِ ساکنی خالی از هیاهو بوده است. نگارنده که زنی است بیست و پنج ساله ، تمام روز را کلاس داشته و احساس خستگی در تنش موج می زند. نگارنده این ترم را سرکار نرفته است و کلاس هایش را در خانه اش برگزار می کند. او از اینکه می تواند با پیراهن و تی شرت و موهای باز و هر جوری که دلش می خواهد معلمِ کلاس هایش باشد ، احساس ِ مفرحی دارد. با این حال دلش برای فضای کلاس ها و صندلی ها و راه رفتن بین بچه ها تنگ شده. نگارنده بعد از خستگی آن شب ، لم می دهد روی تختش و تبلتش را می گذارد روی پاهایش . بعد از چند دست زامبی بازی کردن ، چشم هایش سنگین شده و به خواب عمیقی می رود. خواننده ی محترم ، نگارنده مدت هاست اهمیتی به خواب هایش نمی دهد اما این بار انگار صدایی در خوابش از اوخواسته باشد که چشم هایش را به روی خواب هایش باز کند،دوست دارد خوابش را بنویسد. او خواب می بیند توی کلاس در حال قدم زدن است و کار گروهی شاگردهایش را مانیتور می کند. بعد متوجه می شود که یکی از شاگردها آدم برفی است که با همان شکل و شمایلی که شما از یک آدم برفی انتظار دارید نشسته و تمرینش را با گروهش انجام می دهد. نگارنده ، اول به دریچه ی کولر کلاس نگاهی می اندازد و متوجه خاموش بودنش  می شود. بعد نگران از اینکه شاگردش در حال آب شدن است ، به طرف پنجره ها می رود و آن ها را باز می کند. پشت پنجره اما مردی ایستاده که موهای بوری دارد . او خودش را میلان کوندرا معرفی می کند. نگارنده که قبلتر عکس های میلان کوندرا را دیده متعجب می شود با این حال می پذیرد که ایشان همان کوندرا باشند . کوندرای مو بور کتابی را به دست نگارنده می دهد و هویجی را روی کتاب می گذارد. بعد هم لبخندی تصنعی زده و دور می شود. نگارنده به طرف آدم برفی رفته و هویج را فرو می کند توی صورتش. آدم برفی می خندد اما صورتش خوشحال نیست. . نگارنده فکر می کند چقدر اندوهناک است که آدم در تابستان آدم برفی باشد که می خواهد زبان انگلیسی یاد بگیرد. کتاب را نگارنده می گذارد روی میز کارش و تا پایان خوابش فراموش می کند بازش کند. در این بین اما یکی از شاگردها بلند شده و برای ارائه ی لکچرش می رود روی میز. ( در خواب هیچ اتفاقی عجیب نیست) . شاگرد لکچری راجع به یک فیلسوف می دهد و وقتی عکسش را در می آورد ، نگارنده می بیند که این عکس همانی است که خودش را کوندرا جا زده بود. بعد کسی از آخر کلاس می گوید :" اِ این که بهشتی است . "  و نگارنده بیدار می شود. خواننده ی محترم گاهی نباید رابطه ی بین علت و معلول ها را در خواب ها به هم گره زد و باید گذاشت خوابی بیاید و برود. از آن جایی که نگارنده هیچ گونه شباهتی بین کوندرا و فیلسوفی که در لکچر بود و آقای بهشتی نمی بیند ، خوابش را آنالیز نمی کند و به جای آن به آدم برفی بیچاره فکر می کند. با آن دماغ ِ هویجی اش.