Instagram

چهارشنبه، خرداد ۸

در مه !



بیشتر آدمها ، درست چند روز مانده به ازدواج شان ، به دام مجموعه ای از ترس های  کلیشه ای می افتند . که آیا انتخاب درستی کرده اند ؟ که نکند آدم خیلی خیلی بهتری برایشان باشد ؟ که نکند رفتارهای طرف مقابل شان را هنوز به طور کامل نشناخته اند . نکند طرف شان بعد از ازدواج رنگ ببازد ؟ نکند ازدواج دست و پایشان را ببندد ( که بیایید صادق باشیم در ایران 90 درصد ازدواج ها به محدودیت های بی معنی ختم می شوند ) ، نکند آمادگی شروع یک زندگی مشترک را نداشته باشند و  و و ..
راستش اینست که این ترس ها ، که من قرار است از اینجای متن به بعد ، آنها را ، ترس های دامنه ی روابط ، بنامم ، تمامی ندارند. حقیقتش اینست که آدم همیشه نگران رابطه ای است که در مرکزش ایستاده است . درست چند ماه بعد از ازدواج ، حتی وقتی به طور صد در صد مطمئن هستید انتخاب درستی انجام داده اید و آرامش زندگی تان هزار برابر شده است ، دوباره دست به گریبان این ترس ها می شوید. هی به زوج های اطراف تان نگاه می کنید و فکر می کنید نکند آینده ی ما هم به شکل و شمایلِ رابطه ی آنها نزدیک شود ؟
نکند ساعت ها در خانه باشیم و یک کلمه حرف نزنیم . . نکند نسبت به تـــُــن صدای یکدیگر حساس شویم و منتظر باشیم فرصتی پیش بیاید که تنهایی مان را تجربه کنیم ؟ نکند زندگی مان از روال هیجان انگیزش خارج شود و به روال عادی و به شدت خسته کننده ی همه ی آنهایی که دور و برمان هستند تبدیل شود ؟ نکند میانه ی راه ، دور بزنیم و برویم سراغ آدم های دیگر. و برای من این یکی از همه بدتر است . اینکه آدم به چنان بدبختی و حقارت درونی برسد که دست به خیانت بزند . خیانت یعنی شکستن آنچه تا به حال بوده ای. خرد کردن خودت تا ذره ی آخر و تبدیل شدن به آدم جدیدی که قرار است بعد از آن باشی. با حسی نکبت بار از اینکه زندگی طرف ات را به گند کشیده ای . و بدتر از آن اینست که طرف مقابل این خیانت باشی. قربانی اش . بارها از شاگردهام پرسیده ام که اگر کسی که خیلی دوستش دارند ، بهشان خیانت کند ، چه خواهند کرد ؟ ( نه اینکه این سوال آنقدر ها ذهنم را مشغول خودش کرده باشد ، یکی از بهترین سوال هایی است که برای تمرین شرطی نوع دوم می شود پرسید . ) و بارها پیش آمده که آنها برگشته اند و سوال را زده اند توی صورت خودم .. که شما چی ؟ چکار خواهید کرد ؟ و جواب من هربار چیز متفاوتی بوده است .
I would kill him .... I would leave him ... I would kill myself .. I would do the same thing to him ..

اما حقیقت اینست که تنها چیزی که در زندگی ام هیچ جواب قاطعی برایش ندارم ، همینست. بعد از هر جواب همیشه با خودم می گویم نه من اینکار را نخواهم کرد. به نظرمن شرایط قربانی غیر قابل لمس است. شاید برای همین دست از قضاوت کردن ِ یکی از اقوام دور برداشته ام. همیشه با خودم می گفتم چرا از مردی که بخاطر زن دیگری ترکش کرده طلاق نمی گیرد و زندگی دوباره ای را شروع نمی کند ؟ شاید خیلی سخت است که از زیر دست و پای  موقعیتی که با تمام قدرت تو را له کرده است، بیرون بیایی.
امروز بعد از ظهر وقتی وارد قطار شدیم ، تمام مدت به پیرزن و پیرمرد هم کوپه ای مان فکر کردم که چطور گذر سال ها ، آن ها را به سکوتی بدون جنجال خوانده بود . خیره شدن به منظره ی بیرون پنجره ، ساعتها ، و هر از گاهی حرف هایی خیلی کوتاه در باره زمین های کشاورزی و یا آب و هوا ، بیشتر از هرچیز برای من تداعی آدم هایی را می کرد که بدون هیچ ترسی منتظر ِ آخرین نفس های زندگی شان هستند. آرامشی ساکن. چیزی که در این سن مرا می ترساند و احتمال اینکه در سن آنها آرزویم باشد ، خیلی زیاد است .با این حال من فکر می کنم علت اصلی ِ ترس های دامنه روابط برمی گردد به ترسی که آدم ها از شکست خوردن دارند. هرچقدر میزان این ترس بیشتر باشد ، آدم سعی می کند کمتر دست به ریسک چنین شرایطی بزند و به نظر من ، ما ملتی هستیم به شدت نا توان در مقابل ِ شکست هایمان. گاهی اوقات که توانایی این را پیدا می کنم که از بالا به نقطه ای که قبل ها درش ایستاده بودم نگاه کنم با خودم می گویم خب که چی  ؟ کجای این موقعیت اینقدر هراس آور و مشکل بود ؟ فرض کنیم رابطه ای به هم بخورد.. فاز اولش خیلی سخت است . تا ترمیم اولیه.. با این حال همیشه آینده ای وجود دارد و زمانی هست که دردت را تسکین دهد. و همیشه ی همیشه رابطه ای دیگر هست که تو را به سمت خودش بکشاند. 

ساعت از یک نیمه شب گذشته و من در رستوران قطار نشسته ام و فکر می کنم ترس ها ، لزومن منفی نیستند. ترس ها می آیند و باعث تکان خوردن می شوند. باعث تلاشی مفرط برای رابطه ای که در مرکزش ایستاده ای. رابطه ای که دوست نداری به گوشه اش کشانده شوی .. می خواهی مرکزش بمانی ... می خواهی برای نشکستنش تلاش کنی .. با هر چیزی که می شود .. با Seperation ، با جلسه های روان شناسی ، با مشورت این و آن ، با فکر کردن و فکر کردن و فکر کردن ... مهم اینست که تو تصمیم گرفته ای همان جا بیاستی.... در مرکز ِ جهان ِ رابطه ات . 





جمعه، خرداد ۳

آنچه از ما باقی می ماند. هیچ.



قبرستان ها را دوست دارم. بیشتر از موزه ها . بیشتر از گالری های نقاشی. بیشتر از تئاتر شهر ، بیشتر از خانه هنرمندان. بیشتر از خیابان ِ ملک آباد ِ بیست سال ِ پیش. این خیابانی که می گویم از این خیابان الکی هایی نیست که ریخته دور و برمان و از هر جا می پیچیم سر از یکی شان در می آوریم. ملک آباد دروازه ی بهشت بود برای من که پنج – شش ساله بودم. اگر آن زمان می خواستم تصویری از بهشت بسازم ، بی گمان چیزی بیشتر از درخت های بلند و در آسمان به هم رسیده ی ملک آباد که سقفی سبز در خیابان به وجود آورده بود در ذهنم شکل نمی گرفت. با این حال اگر می گفتند بین ملک آباد بیست سال پیش و قبرستان های دنیا یکی را انتخاب کن ، بدون تردید من دست می گذاشتم روی قبرستان ها .
قبرستان ها را بخاطر سکوت شان که پراز کلمه است می پسندم. به دلیل اینکه کسی درش نیاز ندارد نمایی از شادی را در چهره اش نشان دهد و یا لبخند بزند و یا بلند بلند ابراز وجود کند. همه ی آن هایی که بوده اند و حالا به تاریخ ِ فراموش کار پیوسته اند ، در سکوت محض خوابیده اند و در تسلیم ترین حالت دل به فراموشی ابدی داده اند. و همه ی آن هایی که تک تک آمده اند به دیدار سنگ های فراموش شده ، خود ِ خود ِ واقعیت اند . همانند که هستند. بدون خنده های زورکی و تعاملات اجتماعی ِ سیاست زده. اندوه دارند .. نه در قلب شان.. اندوه شان تا پیشانی و چشم هاشان آمده. آدم ها را دوست دارم وقتی اندوه را به سطح پوست شان رسانده اند و دست به پنهان کاری نمی زنند..
قبرستان ها منبع  ِ الهام اند. منبع ِ تصویرند .. منبع ِ قصه اند... اینکه فکر کنی این سنگ نوشته از کدام صورت سخن می گوید و این یکی سنگ نوشته را چند سال است کسی تمیز نکرده است ؟ فکرکنی که این یکی را چقدر زندگی رنج داده مگر که در بیست و اندی سالگی خودکشی کرده است و این یکی را دست ِ چه کسی به مرگ کشانده است ...
برای من ، هر شهر ، با قبرستان هایش هویت می گیرد... با نماد ِ اندوه های همیشگی اش ..قبرستان ها برای من آینه هایی هستند آویزان از دیوار ِ شهری که درش زندگی می کنم .. آینه هایی که نگاه کردن به شان را دوست دارم ... آینه هایی که گم گشته ترین قسمت تاریخ را به روی آدم می آورند.. همان قسمتی که بی رحمانه قرار است من را هم به آغوش بکشد.. و همه ی کلمه هایم را ..


شنبه، اردیبهشت ۲۸

پکیج ِ روابط



اگر مدام ِ روزت در حال زبان خواندن ، تدریس ِ زبان و حرف زدن به آن زبان باشی و شب ها موقع شام دلت بخوهد سریال ببینی ، فکرت هم مدام ِ روز در گیر ِ آن زبان و فرهنگی که پشت ِ آن زبان است خواهد بود . برای همین است که من خیلی وقت ها به این مسائل فکر می کنم. به فرهنگ ِ متفاوتی که در خیلی نقطه ها از فرهنگ خودم دوست تر می دارمش. و خب شرایط باالعکس هم وجود دارد ، نکته هایی هم هست که در فرهنگ خودم دوست تر می دارمشان. چیزها شاید خیلی جزئی و ساده باشند اما در عمق ، دنیای زندگی یک اینور ِ آبی و یک آنور ِ آبی را عوض می کنند. من از اینکه اینجا ارتباط برقرار کردن اینقدر سخت و پیچیده است راضی نیستم. بیشتر دلم آن طرف است که آدم ها راحت به هم لبخند می زنند ، با هم قهوه می خورند ، پشت یک چراغ قرمز یا گیر افتاده زیر سایه بانی پناهگاه ِ باران ، شروع می کنند گپ زدن ، همان شب اول که با هم رفته اند بیرون ، می روند به تخت خواب  و سکس ، آخ از این سکس ، سکس را به چشم سکس می بینند ، نه یک غول بی شاخ و دم که قرار است فتح شود در سالیان دراز. آن هم با ناکامی.
من از اینکه می بینم با این همه نزدیکی مرزها مشخص تر است خوشم می آید ، از اینکه آدم ها توی خیابان به چشم ِ قضاوت به هم زل نمی زنند. از اینکه لباس های یکدیگر را با نشان چشم و ابرو زیر سوال نمی برند ، از اینکه می توانی وقتی از درد پریودت به خودت می پیچی با موهای وز کرده و چشم های بی آرایش و لباس خانه ات بزنی بیرون و بروی تا داروخانه ی سر خیابان و هیچ کس ، حتی یک نفر ، لب به کنایه و نیش باز نکند  خوشم می آید. از اینکه می توانی زن باشی و انتخاب کنی با پسرها بخوابی یا با دخترها ، مرد باشی و با پسر همسایه ات بروی توی تخت و اصلن فردای آن رابطه بروی سراغ دختر همکارت ، و نگران نباشی که قرار است قضاوت شوی و محکوم شوی و طرد شوی ، خوشم می آید.
حتی بیشتر از این ها، از اینکه همجنس بازی و بای سکشوال بودن و طرفدار برهنگی کامل بودن و وید کشیدن و طرفدار بی دی اس ام بودن و هزار  و هزار کوفت و زهر مار دیگر ، آنقدر زیاد هستند که برای همه عادی شده باشند خوشم می آید. از اینکه کسی قرار نیست بیاید و یکی از این لیبل ها را سپر خودش بکند برای پز روشنفکری، واقعن آرام می گیرم.
شاید برای همینست که من ، به شدت راحت ترم که با آدم ها انگلیسی حرف بزنم و تمام نظرهام را به انگلیسی بروز بدهم. فرهنگ چیز عجیبی است . حتمن نباید در محیط یک زبان قرار بگیری تا وارد زندگی ات شود. فرهنگ و زبان با همند. در یک پکیج ِ در بسته قرار گرفته اند که به محض باز شدن بر سر و کول ِ نا خود آگاهت حمله ور می شوند.
چیزی که اینجا هر از گاهی به خاطرم می آید و یا جلوی چشمم قرار می گیرد و بیش از حد آزارم می دهد ، محدودیت های خیلی شخصی است که آدم ها برای هم می بافند و این وسط پدر و مادر ها و رابطه شان با بچه ها از همه بیشتر آزار دهنده است. از اینکه می بینم خانم ِ برادرم ، با اینکه نمی شود اسم سنتی مذهبی را رویش گذاشت ، از هر گونه تماس دختر 19 ساله اش با آدمی از جنس ِ مخالف به شدت هراس دارد و آنقدر زیر گوشش خوانده است که کوچکترین تلاشی در آن دختر 19 ساله برای تغییر نمانده و به بیراهه رفته است ، دلم می گیرد. از اینکه نمی گذاریم آدم ها تجربه کنند ، و دوست داریم آدمی که دوستش داریم ، خیلی سیف و پر امنیت همیشه جلوی چشم مان باشد و اگر تجربه ای هم لازم داشت ، از سرنگ ِ تجربه های خودمان استفاده کند برای تزریق ، قلبم می شکند. از اینکه نمی فهمیم چقدر با گذاشتن این نرده ها ، ساده ترین روابط ِ انسانی را برای بچه مان پیچیده کرده ایم و اگر روزی نمی فهمید چطور با جنس مخالفش حرف بزند ، چطور برود سر قرار و کی و کجا نه بگوید و کی و کجا  دل بدهد ، و تنها باعث کشاندنش به ورطه ی خامی و بی تجربگی و زندگی بیش از حد روتین و خسته کننده می شویم ، ناراحت می شوم. خیلی ناراحت.
حس می کنم در تمام سال هایی که چشم هایم با این محدودیت ها دست و پنجه نرم کرده اند ، بسیار دیده ام و بسیار آموخته ام. و دلم ... این وسط ها خیلی گرفته است ...

پنجشنبه، اردیبهشت ۲۶

این روزها


نه اینکه متاثر از جو سیاسی اجتماعی دور و برم نباشم، نه اینکه از حرف های افتاده بر دهان همه خسته شده باشم و مثلن تصمیم گرفته باشم سکوت کنم ، نه ا اینطورها نیست... من هم مثل خیلی های دیگر که شبیه من هستند ، روز ِ آخر ِ ثبت نام کاندید ها ، قلبم تند می زد. بی دلیل. یعنی اینکه دلیلش برایم گنگ بود. با این حال من هم منتظر بودم و خدا خدا می کردم هاشمی بیاید. نه اینکه یادم رفته باشد هاشمی کیست و چه ها کرده و بیشتر از خیلی های دیگرشان بی محابا بالا کشیده و شاید بیشتر از خیلی ها سوتی داده دست این و آن... من به تغییر های جزئی  در آدم ها معتقدم. یعنی اصلن اصول من اینست که اگر کسی بیاید و بگوید فلانی 180 درجه تغییر کرده ، محال است باور کنم. ته تهش می گویم جوگیری است. نمایش است و یا طرف  ، در مرحله انکار به سر می برد و دارد خودش را گول می زند. اما به جای این همه منفی بافی ، معتقدم تغییر های کوچک در آدم ها اتفاق می افتد. الان هم شرایط فکری من اینست. آن سال ، آن نماز جمعه ، آن حرف ها ، آن سخنرانی ها ، حتی اگر بازی سیاسی باشد ، وجود ِ خارجی داشت. به نظر من ، هاشمی ، امن ترین گزینه ی موجود است. شخصن از فکر اینکه کسی مثل قالیباف بیاید روی کار خیلی بیشتر از آمدن سه باره ی ا.ن . می ترسم.  در تمام این دو هفته که بحث ها خیلی گرم است دور و بر این موضوع ، من سعی کرده ام یک کلمه هم از انتخابات نگویم. شاید چون آمادگی ِ باز کردن زخمی که چند سال است رویش را بسته ام ، ندارم. شاید چون آزار دیده ام و از دوباره و دوباره آزار دیدن می ترسم.  با پارتنر ِ عزیز تر از جانم این روزها خیلی بحث کرده ام. تا چند وقت ِ پیش هر دوی ما مطمئن بودیم که رای نخواهیم داد. بعد تر من نظرم تغییر کرد و او همان جا ماند. البته که این وضع بدی نیست و باعث به وجود آمدن بحث می شود و من شخصن عاشق بحث کردن هستم، آن هم با کسی که می دانم ته ِ بحث قرار نیست تبر به دست بیافتد دنبالت. 
گذشته  از این فکر ها و اخبار چک کردن های دم به دم ، این روزها من ، درس می خوانم .. کلمه ها از من دور شده اند و یا من از آنها دوری کرده ام ، فکر می کنم پریودی اجباری سراغم آمده برای اینکه با کلمه ای نزدیکی نکنم. خرداد زمان ِ امتحان است. و خرداد انتخابات است. و خرداد قرار است خانه مان را تحویل مان بدهند. کلن خرداد همیشه پر حادثه بوده و من هنوز به خرداد ِ پر از حادثه ...

سه‌شنبه، اردیبهشت ۱۰

آزمایش خون در اردیبهشت.


ترس از حاملگی هرچقدر هم دوطرفه باشد ، باز یک ترس ِ زنانه است. حاملگی نخواسته در شرایطی که هیچ امکانی برای
داشتنِ یک بچه نیست ، عذاب وحشتناکی است که به فکر ِ سقط ختم می شود. تا امروز فکر می کردم ، سقط ِ یک جنین کاری است که از من بر نمی آید. نگرانی همین هفت هشت روز عقب ماندن پریود ، به من فهماند ، در چنین شرایطی ، من هم می شوم آدم ِ سقط. او همراه من نگران بود. استرس داشت ، اما این نگرانی برای من رنگ و بوی دیگری داشت. داشتم فکر می کردم به حال و روزی که بعد از سقط پیدا می کنم. ذهن خیال پرداز من ، مازوخیست ِ همیشگی ام ، تا کجاها را که برایم نبافته بود. فشاری که یک سقط می تواند روی یک زن بیاورد ، با من آمده بود تا ماورای ذهنم.

امروز آزمایش دادم . بعد از ظهر او رفت تا جواب را بگیرد. من پشت پنجره ی اتاقم که به اردیبهشتی خنک باز بود ، نشستم و درس خواندم. او زنگ زد و گفت منفی هستیم.بعد دو نفری خندیدیم ، خنده های جا مانده ی این روزها توی گلوهایمان ، ریخت بیرون. بهش گفتم توت فرنگی بخر. و نارگیل. گرانند اما بخر. جشن بگیریم.  بعد گوشی را گذاشتم و دست کشیدم به شکمم. ممنون بودم. نمی فهمیدم از کی. از خدا ؟ از جهان ؟ از کاندوم های خوب مان ؟ فکر کردم چقدر بودن یک نطفه ، وقتی می خواهی اش توی رحمت ، خوب است. که هی بروی جلوی آینه و دست بکشی بهش و باهاش حرف بزنی. براش آواز بخوانی و بهش بگویی به پیانو زدن ِ پدرش گوش کند. و چقدر همان نطفه می تواند بیچاره و نفرینی باشد وقتی ، نمی خواهیش.

زندگی ، بار سبک اش را دوباره به دوش ِ من گذاشته . از امروز. که روزی است در اردیبهشت ِ همیشه زیبا.

سه‌شنبه، فروردین ۲۷

اکشن .. هق هق ..کات.


همان قدر که هر کتاب باید نقطه ی عطفی داشته باشد ، هر آدمی هم برای گریه کردن ، همیشه ی روز ، هروقت دلش خواست اصلن، باید نقطه ی استارتی داشته باشد .  باید وسط یک گرفتاری کوچک که به گریه نمی ارزد ، اگر دلش خواست بزند زیر گریه ، تکیه کند به آن نقطه و استارت را بزند و بعد از هق هقی چند دقیقه ای برگردد سر زندگی اش. این حق هر آدم است. اصلن چرا دایره را اینقدر وسعت دهم ، این حق هر زن است که تکیه کند به چیزی در گذشته اش که همیشه پتانسیلِ به گریه انداختنش را دارد.
این نقطه در گذر زمان خیلی دستکاری می شود. از موضوعی به موضوعی دیگر تغییر می کند. برای من ،تا همین یک سال پیش هشتاد و هشت نقطه ی خیلی عظیمی بود برای گریه سر دادن. بعد کمرنگ تر شد. نه اینکه درد رفته باشد. نه. درد جایی که باید آرام و قرار بگیرد را توی دلم پیدا کرد. نشست سر جایش . بی قراری هاش تمام شدند. شد یک درد ِ کاری. شروع کرد به ریشه دواندن.
این وسط ها خیلی چیزها مثل هشتاد و هشت آمدند و رفتند و البته که مثل هشتاد و هشت نماندند. چیزی اما از خیلی قبل تر آمد و ماندنی شد. نه از آن ماندن های الکی . گوشه ای از من است . آن نقطه ی شروع ، برای گریه های من ، کودکی ام است.
آن هم نه اینکه بنشینم به روزهای خوب کودکی و خاطره های رنگی و مدرسه های خوب و دوست های خوب فکر کنم و گریه ام بگیرد. اصلن من آنطور آدمی نیستم. برای خاطره های خوب گریه ام نمی گیرد. گذشته از آن هم کودکی من خیلی کمتر از روزهای اکنونم ، رنگی و پر خاطره است. مدرسه هم که منبع تنفرم بوده . دوست آنچنان شگفت انگیزی هم نداشتم. شاید این یکی از بزرگترین اعتراف های من باشد. اعتراف من در مقابل کاغذ خط داری که زیر دستم است.
دلم برای کودکی ام می سوزد. فکر می  کنم به کودکی ام ظلم شده است. به من یاد نداده اند زندگی کنم. انگار مرا نشانده اند وسط سالن سینما و فیلمی از خانواده ام را برایم گذاشته اند. و بعد من فهمیده ام که زندگی سخت است. و بیشتر از سختی اش باید آن را سخت تر هم کرد. اصلن هر کسی زندگی را سخت تر کرد برنده ی این هم آغوشی است.
تغییر هولناک است . نباید دست به تغییر زد. همه چیز همان جایی که بوده باشد. کسی حتی گلدانی را جابه جا نکند. باید همیشه هراس داشت. باید مثل مادر بود که مدام ِ استرس است. باید هر ده دقیقه دیر کردن ِ یکی از اعضای خانواده را مرثیه کرد برای تراژدی.
باید از جنجال دوری کرد. هنگام ِ ناراحتی باید هر آدمی بریزد توی خودش و سکوت کند . دعوا یعنی داد های بی خودی و در جر و بحث هیچ کس به آن یکی گوش نخواهد کرد. آدم ها باید سعی کنند حرف هم را نفهمند .
حالا بعد از بیست و پنج سال زندگی کردن ، گاهی که دلم گیر ِ ماجرایی است ، لازم نیست زور بزنم گریه کنم که سنگینی قفسه ی سینه ام محو شود. کافی است تصویر دختربچه ای که می چسبید به مادرش و از هر رابطه اجتماعی با هم سن و سال هاش هراس داشت و برای این گوشه گیری اش مورد تشویق مادرش قرار می گرفت ، را بیاورم پشت ذهنم . دلم برای کودکی ام می سوزد.












پ.ن : چراغ قرمزهای شهر بخاطر گریه سر دادن گاه و بی گاه ِ آدم های شهرزده ، سبز هستند ... قرمز می شوند.. 



شنبه، فروردین ۲۴

خلسه طور



با هم خوابیدیم. بعدش باران آمد. شهر در سکوت و خلسه ی سه و پنجاه دقیقه ی نیمه شب فرو رفته بود. پیکره ای از پیکری جدا شد و کنار به کنار آرام گرفت. چند دقیقه ی بعد خواب مان برد. لحظه هایی هست قبل از خواب ِ خستگی.. قبل از خواب ِ مستی.. قبل از خواب ِ بعد از سکس.. قبل از خواب ِ نشئگی که می روی وسط ِ همه چیز. نه به زمین چسبیده ای نه رفته ای هوا.چشم هایت بسته اند و هی تصویر ِ اتاقی که درش هستی تکرار می شود ..تصاویر معلق اند و خیلی دلبرانه از جلوی دریچه چشم هات عبور می کنند. تصاویر مبهم .. رنگ هایی آمیخته.. توی همان مرحله بودم. او زودتر از من خوابش برده بود. فکر می کردم چقدر با کلمه ی خواب زندگی کرده ایم.. عشق بازی کردیم گفتیم خوابیده ایم.. رویا دیده ایم گفتیم خوابیده ایم .. بی رویا چشم بستیم و باز کردیم گفتیم خوابیده ایم.. آخرش هم معلوم نمی شود همه ی فیلم زندگی مان را توی خواب دیده ایم یا نه ...خواب ،خورشیدی شده بود توی ذهنم با کلی دنباله... معنی هاش آویزان شده بودند دور تا دورش.. فکر های بی سر و ته... فکر های ِ خلسه ..

بعد خوابم برده بود.با صدای منظم ِ نفس های او که هی می آمــــــــــــــــد و می رفـــــــــــــــــت. شبیه ِ نت های مکرر وسط یک کنسرتو پیانو که تکرار معجزه واری را می گنجانند توی گوش هات. خوابم برده بود و یادم نیست چه شده بود بعدترش. . صبح که بیدار شوم یادم می آید اما که چه خواب دیده ام.. 

صبح که بیدار شوم یادم می آید که خواب دیده ام شهر در سکوت فرو رفته و صدای باران می آید.. بعد کات .. توی ماشینی نشسته ام . پشت راننده. روی صندلی جلو ،بغل دست راننده میم نشسته است. دوستم. متمایل به ما نشسته است.. و شالش هی از روی سرش سُر می خورد..بعد کات.. و تصویر می رود تا مجتبا ، بین قفسه های شکلات.. دنبال قیمت جدید ریتـِر میگردد..بعد کات.و می رود به در گنده ی رستورانی ..  در فاصله ی ده متریِ در نشسته ام و می بینم که شب دارد با غروب نم خورده ی شهر می آمیزد..بعد نور ماشین پلیسی را می بینم که از جلوی در رد می شود.. بعد موسیقی تند می شود.. شال میم می افتد .. مجتبا بین قفسه های شکلات می دود.. آژیر پلیس می آید و می رود.. شال میم روی شانه هاش... ریترهای رنگی توی قفسه ی شکلات ها... نور ِ آژیر ِ پلیس ِ سبز... رد می شود ..رد می شود..آنقدر هی می گذرد که می شود خطی قرمز روی خواب های من.. این وسط ها جایی هم هست که غلتی می زنم و چشم هام چند ثانیه ای باز می شوند..
دارند اذان می گویند. 






 پ.ن : عکس از Christopher Holt