Instagram

جمعه، اردیبهشت ۱۰

نوع لذت در قرن بیست و یک.





شنیدی ضرب المثلی را که می گوید :

" اگه فلانی بگه ماست سیاهه طرف باور می کنه ؟ "

قضیه خط های تکان دهنده ای است که بین عشق به وجود می آید ، وقتی او
به

راحتی باور می کند من بچه کانگورو خریده ام . و می خواهم دندان طلا بگذارم .

.

اگر در آمیزشی عجیب از مدرنیته و پست مدرن ایستاده ام و شک مثل تومور در

همه جای زندگی ام پخش شده و جدید تر از آنی هستم که بنشینم به واژه ی ایمان

بیاندیشم ، هنوز وقتی به او فکر می کنم یک پایم روی نقطه ای از دو قرن پیش

قرار می گیرد. جایی مثل قرون وسطا . قرنش مهم نیست. مهم جنس یقین است .

آن روزها وقتی هنوز کلیسا سردمدار همه بود ، از زمین خودمان نمی گویم ، حدیث ِ

لخت ، گفتن ندارد، آن روزها در آن کشور های بیگانه ی غربی وقتی کلیساها

سردمدار بودند و مغز مردم را فندق گونه می پنداشتند ، وحشت کوچک شمردنِ

خدای آسمانها ذرات وجودشان را به لرزه می انداخت . این روزها در گذر از

مدرنیته ی دوست داشتنی ، من از کوچک شمردن خدای زمینی ام می ترسم.

یک شب که خواب بودیم و من نیمه شب بیدار شدم و او همچنان خواب بود، خیره

شده به چشمهایش آرزو کردم همیشه برای من خدا بماند. خدایی که خارق العاده

نیست و معجزه ندارد و پیامبری دنباله اش وصل نکرده است. خدایی بماند که از

جنس من و مثل من گناه می کند. نه معصوم است و نه کلمه ی رحیم و بخشنده و

مغفور را به خودش آویزان کرده است.

بعضی شبها قبل از خواب وقتی خدای زمینی ام را بو می کشم و بوی آشنایش

برایم نشان از عشق دارد و نه معصومیت ، حس می کنم دارم به نداهای آسمانی

که نوجوانی ام را به باد تمسخر گرفتند ، دهن کجی می کنم.


پراکنده نویسی های یک چهارشنبه شب !

11:21

از کلاس می زنم بیرون. به او زنگ می زنم. امروز در دانشگاهش اجرا دارد. تمام دیشب را

بیدار بوده. پنج و نیم و صبح خسته و زار زنگ زد بهم. از پشت هزار کیلومتر در آغوش گرفتمش.

پشت تلفن هایمان خوابیدیم. بهش زنگ می زنم. می خندد. می گوید یک ساعت تا اجرا مانده

اما شاید بسیج جلوی کار را بگیرد. دلم برایش می سوزد. می خندد. می خندم و بر می گردم

توی کلاس.


15:35

خوابم می آید. دارم درس می خوانم . ترم پیش آنچه می خواستم نشد. از بس شکسته

بودم. از بس مرگ و شکنجه و درد و زهر مار و ناله و اندوه ریخته بود روم. دیروز مقاله ام را

نوشتم و امروز دارم حسابی درس می خوانم اما چیزهایی این وسط میلم را به سمت

خودشان می کشند. دو صفحه می خوانم و چشمم می افتد به دفتر روی میز. چند صفحه ای

می نویسم و باز درس می خوانم.خیار می خورم و Friends می بینم. دلم هوای نوشته های

سلمان را می کند. این پستش را از دیشب سه بار خوانده ام.

هوایی ام. او هنوز برنگشته. درس می خوانم و یادم می افتد امروز صبح معده درد بود. درس

می خوانم و خوابم می آید. مجال خواب نیست اما. پنج قرار دارم. باید راه بیافتم.


10:53

شش ساعتی گذشته و من هنوز وقت خوابیدن پیدا نکرده ام. از وقتی رسیده ام درگیر درس و

کارهای مربوطه هستم.دلم برای کتابهایم تنگ شده. تبریز مه آلود و جنایت و مکافات و

سرزمین گوجه های سبز و خشم و هیاهو را تمام نکرده ام. از هرکدام دنباله ای رنگی در

ذهنم آویزان است. آشفته و شلوغ شده ام از حجم کتاب های ناتمام. قول داده ام از نمایشگاه

کتاب فقط کتاب های مربوط به زبان فرانسه را بخرم.

زنگ می زنم به او می گویم دست هایم را که یخ کرده اند بگیرد جلوی دهانش و ها کند !

رویای من گاهی از Charles de gaulle آغاز می شود !

Je




هربار خیالم به پاریس می رود ، موهایم کوتاه است. به شانه ام هم نمی رسد. همیشه از

فرودگاه فیلم ذهنی ام را آغاز می کنم. این روزها کار نمی کنم اما یادم می آید آن شبهایی

که یازده می رسیدم خانه و سرم درد می کرد و آلودگی و سنگینی شهر روی بدنم افتاده بود،

خودم را می انداختم روی تخت و چشمهایم را می بستم و دل می سپردم به خیال ِ پاریس.

شهری که همیشه دوستش داشته ام. آنوقت مثل روح می نشستم روی یکی از صندلی

های سالن انتظار Charles de Gaulle و پایین آمدنِ خودم را از پله های هواپیما به انتظار

می نشستم.

بیشتر از همه ی تصاویر ذهنی ام عاشق آن لحظه بودم که زن مو کوتاه را تکیه می دادم به

میله ای در مترو. زن مو کوتاه ِ من هیچ گاه نمی نشست. شاید خیال من بهش آموخته بود که

سفرش خیلی زود پایان می یابد. با اولین گرده ی خوابی که روی چشمهای من بیافتد.

زن مو کوتاه آرام و قرار نداشت. و نگاهش وقتی تکیه داده بود به میله ، حال و هوای نگاه ِ

Irène Jacob را داشت. وقتی در قرمز ، روی بیلبورد در باد می رقصید.

هر بار می ایستم جلوی آینه ، تصویرم را بیشتر از پیش به زن ِ خیالم که می تواند از هر مرزی

بگذرد و به هر کجایی برود نزدیک می بینم. شاید برای اینست که موهای کوتاهم را جور دیگری

دوست دارم.

Je Taime !


پاهایم را تکیه دادم به دیوار و نیمه بالایی تنم را جا دادم در قاب پنجره. باران تند ، هوایی ِ این

شهر شده است. چند روزی می شود. گاه و بیگاه باریدن می گیرد. برگهای سبز چشمهایم را

اغوا کردند. لم دادم به پنجره و دست راستم را گذاشتم زیر چانه ام. یادم آمد شش سالگی از

سرسره پرتاب شده ام. در نه سالگی عاشق عروسک کلاه قرمزی ام شده ام.یادم آمد مردی

را دوست دارم که در نقطه ای دور نشسته و گیتار الکتریک می زند. و دیوارهای آکوستیک

شده اش صدای باران را راه نمی دهند.اگر آنجا باران ببارد. در اکنون.

از من تا سنگفرش حیاط پنج متر نا امیدی است. پنج متر یأس. پنج متر اندوه که در باران نم

خواهد خورد.مرد ساختمان روبرو لم داده به لبه ی پنجره . سیگار دود می کند و به جایی بین

دو درخت نگاه می کند. از مرد ساختمان روبرو تا زمین ده متر اندوه فاصله است. دود سیگارش

مثل پوچی ، موزون می رود. مثل پوچی زیبا می رود. کف دستم را خیس کرده ام و دلم

می خواهد سارا باراس ( Sara Baras ) زیر آلاچیق سبز شود. از زمین. زیر آلاچیق بهم

اسپانیایی رقصیدن یاد بدهد.

لم داده ام به لبه ی پنجره و لبخندی روی صورتم نشسته ، پهناور.

دارم به صبح فکر می کنم که قبل دانشگاه دستهای او قد کشیدند ، تلفنم را شکستند و

پیچیدند دورم. در دانشگاه حسی رخوتناک پیچیده بود. دارم به استاد الف فکر می کنم که

حزن میان چین های پیشانیش شکسته بود.

پسر ساختمان روبرو هنوز سیگار می کشد . هنوز به جایی دور خیره شده. باران اگر ببارد. تا

شب. شاید بروم در تنهاییِ شهرِ ساکن بدوم.

روی تختم دراز کشیدم. Bonjour mon chéri را گوش می کنم. هزار بار. رفتم زیر لحاف و

جمع شدم توی خودم. لبخندم را جا گذاشته ام روی لبه ی پنجره. بهش که معلق مانده بین

پنجره و حیاط فکر می کنم.به لبخندم که هرگز به سنگفرش راهی اش نیست. به لبخندم که

هنوز به پسر ساختمان روبرو خیره شده. به حرکت موزون دود. به نطفه ای که زیر آلاچیق

شکل می گیرد . .. شاید تا چند لحظه دیگر خوابم ببرد.

سه شنبه 24 فروردین1389


از اینکه شبها مثل یک انسان عادی باید بخوابم و خوابم هم می برد حرصم می گیرد. از اینکه

با این همه ادعای خداوندی حتی نمی توانم چشمهایم را باز نگه دارم و جلوی نیرویم را بگیرم

که تحلیل نرود شگفت زده شده ام. از اینکه تنها صدای همدیگر را داریم و برای آن هم باید پول

بریزیم توی جیب مخابرات ، عصبی می شوم. همین الان برگشتم خانه.

رانندگی را وقتی خیابانها خلوت تر است و شهر واردِ نیمه ای از شب شده دوست دارم.

ماشین هایی که می افتند دنبالم و کنارم بوق می زنند دنبال شماره دادن و گرفتن نیستند.

هیچ آدم عاقلی این وقت شب نمی نشیند پشت ماشینش شماره بازی کند.ماشین هایی که

دنبالم می آیند دنبال شریکی هستند که شب را توی خانه ی خالی شده شان توی تخت خواب

شان توی بغل شان وول بخورد. اینها بعد از اینکه چند دقیقه بی محلی ات را دیدند می روند.

آنقدر پیگیری نمی کنند. می ترسند شب به انتها برسد و دست خالی برگردند خانه شان.

اینجور موقع ها احساس قدرت بهم دست می دهد. حس می کنم پلیسی هستم که دارد از

محل کارش بر می گردد. نه از این زن پلیس های ایرانی که توی گونی اند و کارشان فضولی

کردن است. نخیــر. آنکسی که با فانتزی های من آشنا باشد می فهمد چه می گویم. حس

می کنم یکی از پلیس های خارجی ام. که شیک اند و خیلی هم آدم حال می کند بهشان نگاه

کند. قدرت عجیبی هم توی چشمهایشان هست. جدی اند و حواسشان به همه جا هست.

شب ها برای همین خیابان ها را دوست دارم. هرچه تاریک تر و خلوت تر باشد آدم راحت تر

خیال پردازی می کند. آنقدر راحت که گاهی پشت چراغ قرمزی که فقط یک ماشین پشتش

ایستاده می تواند صورت یارش که مثلا کنارش نشسته را ببوسد. نمی دانم چرا هربار اینکار

را کرده ام گریه ام گرفته. شاید دلم به حال خودم و عقل از دست رفته ام سوخته است.

حالا رسیده ام خانه. خواستم از پوسته ی پلیسی ام بیایم بیرون و بروم توی پوسته ی زن ِ

با وفایی که نجابتش را باید ستود.اما نه او اینجاست که پوسته ام را به تماشا بنشیند نه حال و

حوصله ی این نقش ها را دارم. دلم می خواهد خودم را پرت کنم روی تختم و آهنگ گوش کنم

و هربار به این نقطه اش رسید با خواننده اش داد بزنم You're Such a Part Of Me ..

چهارشنبه 18 فروردین1389

قبل از اینکه نوشتن این پست را شروع کنم باید اعتراف کنم. تا باری که از وجدانم صادر شده و

روی شانه هایم سنگینی ایجاد کرده گورش را گم کرده برود پی کارش. در پست قبل همه

برداشت کردند که این پیش غذایی است که برای آنها آورده ام و من از همان دقیقه که هی

یکی یکی گفتند منتظر غذایش هستیم به مرحله ی وجدان درد وارد شدم. آن پیش غذا را

جلوی خودم گذاشته بودم و اصلا غذایی که می خواهم در این پست به خورد خودم بدهم آنقدر

ناچیز است که به زور یک نفر را سیر می کند. نمی دانم دقیقا چرا وجدانم شروع به درد کرد .

از طرفی می دانم وجدان من زیاد به درد کردن می افتد و اصولا هنوز راهکار های جامعه اش را

برای داشتن وجدانی آسوده بلد نشده است. این پست را می خوانید و گرسنه تر از همیشه

از رستوران می روید بیرون. این خلاصه ی حرفهایم بود.

کمد خاطره هایم را دوست دارم. هدیه هایی که آدم ها بهم می دهند را دوست دارم.

آهنگهایی که مرا یاد کسی یا چیزی می اندازند دوست دارم و فکر کردن را. فکر کردن را

بسیار دوست دارم. ذهنم هیچ گاه خالی نمی شود. در اولین ثانیه ی خالی شدن سراغ

موضوعی می رود که باهاش پر شود. گاهی خیابانها الهام بخش فکر های من هستند. فرقی

نمی کند تنها باشم یا کسی کنارم باشد. همیشه در فکر من نمایشی در جریان است. از

گذشته ای که از زیر پوستم رد شده و یا آینده ای که همیشه روشن می بینمش.

بخاطر همین فکر هاست که در برخورد با پدیده ای ، به درستی و با تمام جزئیات به خاطر

می سپارمش. گاهی بسیار سعی می کنم به یاد بیاورم و موفق نمی شوم اما نقطه ای

الهام بخش همان پدیده ی فراموش شده را با جزئیاتش می نشاند جلوی چشمهام. کاری

ندارم که این اتفاق ها به حافظه ی کوتاه مدت مربوط است و یا در سیستم لیمبیک صورت

می گیرد و فلان نام را دارد و بهمان مسیر را دنبال می کند. من دنبال مسیر حسی اش

می گردم. دنبال جواب سوال هایی که گاه به گاه در ذهنم پدیدار می شوند و آنقدرها برایم

اهمیت ندارند که مرا بیچاره ی جوابشان کنند. اینکه چرا تا یک سال پیش خواب های عجیب و

غریب سورئالیستی می دیدم و حالا تعداد آنها کاهش پیدا کرده ؟ چرا شب هایی که کنار او

خوابیده ام خواب نمی بینم ؟ چرا چشمهایم بسته می شوند و بعد باز می شوند. بدون درکی

از لحظه های خواب ؟ چرا خواب های غمگین دیگر به سراغم نمی آیند و بیشتر استرس را

تجربه می کنم.

از این سوال ها رد می شوم. کنار هر کدامشان یک " به درک " گذاشته و به زندگی ام ادامه

می دهم. ماهیت اصلی فکر کردن های من به خاطره هایم و اتفاق هایی که برای من یا

پیرامونم می افتد در میلم به نوشتن معنا می یابد. و آنهم نه تنها نوشته های شخصی ام.

بلکه داستان هایی که می نویسم یا می خواهم بنویسم. دیدم که نظرهای متفاوتی راجع به

خاطره داشتن و فکر کردن به آن هست. همه شان را درک می کنم. فکر می کنم آدم باید

نسبت به مسیری که درش قرار دارد انتخاب کند. فکر کردن یا فراموشی.

اما عقیده دارم برای نویسنده شدن باید گزینه ی اول را در خودت متولد کنی. هر روز. دلیل

راضی نبودن از بعضی داستان هایم را عدم درک خودم می دانم. عدم شناخت کافی که باید

نسبت به شخصیت ام داشته باشم. در نظر نگرفتن بک گراند زندگی اش. برای همین است که

گاهی حس می کنم شخصیت داستانم از خاطره ای آنقدر رنج می کشد که دارد دوان دوان مرا

به انتهای داستان می کشاند. برای تمام شدنش عجله می کند. و اینطور موقع ها یاد

Juliette Binoche می افتم در Blue. (کیشلوفسکی) .

یکی از صحنه های اول. وقتی آنقدر بی توان از هضم فاجعه اش است. وقتی آنهمه قرص را

جوری در دهانش فرو می برد که انگار به پای تمام شدن افتاده. آنجا توان فکر کردن به آنچه پیش

آمده را ندارد و زمان راه حلش می شود. راه حل چه ؟ راه حلی برای ادامه دادن. حتی اگر

زندگی ات سگی باشد . هیچ تضمینی در زمان برای دوست داشتن آینده ات وجود ندارد.

من به خاطره هایم پناه می برم. هنوز. و گاهی گریه می کنم. پشت چراغ قرمز های شهر. که

انگار کار گذاشته شده اند برای متوقف کردن من در خاطره هایم. کاری به درد و رنجی که گاهی

سراغم می آید و یا خوشی که از پس یک خاطره رویم را می پوشاند ندارم. تنها می دانم که

باید فکر کنم. باید نگهشان دارم. باید سراغشان بروم. باید برای شخصیت داستانم کودکی

بیافرینم.

دوشنبه 16 فروردین1389


چند شب پیش در ماشین مادرم ، آهنگهای قدیمی گوگوش پخش می شدند . جرقه ی این

پست و پست بعدی آنجا زده شد. آهنگها فضایی نوستالژیک برایم ایجاد کرده بودند. فضایی

که در پست بعدی بیشتر به توضیح اش می پردازم. این پست را به این عکس اختصار می دهم.

و نکته هایی که به ذهنم رسیده را به پست بعد می سپارم.

در این عکس محتویات یکی از کمد های اتاق من را می بینید. کمدی که همیشه قفل است و

شاید خیلی کم پیش بیاید که به سراغش بروم. اما احساس وجود اشیا داخل آن در ذهنم

بسیار زنده است.

در گوشه ی سمت راست تصویر در پاکتی صورتی رنگ دومین و در واقع تنها نامه حفظ شده ای

است که از پس مکاتبه ام با مصطفی مستور به دستم رسید. بعدها این مکاتبه را ادامه ندادم

و دیگر داستانهایم را برای ایشان نفرستادم. دلیل نفرستادن را نمی دانم اما می دانم او از

اولین آدم هایی بود که در دوره ی جدی ادبیات خواندن کتاب هایش را می خواندم.

دقیقا بالای نامه دو شیشه ی خالی ادکلن است. که متعلق به دومین و سومین باری است

که آقای او را دیدم. تنها عکس چاپی که ازش دارم را به یکی از ادکلن ها تکیه داده ام. پایین

پاکت صورتی رنگ مقوای تکه تکه شده ی زرد رنگی است که رویش نوشته شده : " از نور

کائنات می خواهم تاریکی و نادانی و ترس را از درون من و جهان بزداید. "


روزی که این مقوا را پاره کردم نقطه ی شروع دوره جدیدی از زندگی ام بود. دوره ای که هنوز در

ادامه اش راه می روم.کنار ادکلن ها دو کارت پستال است که یکی از دوست های مجازی از

دور دست ها فرستاده است. دوستِ نقاشی که از Artsig به دنیایم وارد شد. پایین ادکلن ها

عکسی است که بیشتر بخاطر تاریخی که پشتش نوشته شده در کمدم جای دارد. یکی از

عکس های کودکی برادر بزرگم است. جذابیت عکس برای من در دهم ماهِ هشت ِسال چهل و

چهار است.

کنار اعتقاد پاره شده ی زرد رنگ ، ماحصل تخم مرغ شانسی است که در بیست سالگی

خریده و این اسباب بازی را برای جبران تخم مرغ شانسی هایی که در کودکی نخریدم درست

کرده ام. پایین تر سنگ هایی است که او برای من جمع کرده است و در دومین ملاقاتمان در

پاکتی نارنجی رنگ داده است دستم. کارت های کوچک تبریک را دوتا از برادرزاده هایم غین و

میم بهم داده اند که به دلیل علاقه ی کشنده و مفرطی که بهشان دارم نگهشان داشته ام.

و در گوشه ی سمت چپ بسته ی پستی است که اخیرا به کمدم اضافه شده.بسته ی چای

لاته هایی که نیکا برایم فرستاد.

این عکس پیش غذایی است برای حرفهایی که قصد دارم در پست بعد بنویسم.