Instagram

سه‌شنبه، اردیبهشت ۱۴

.

از خواب که بیدار شدم روی برگه ی زرد رنگ کنار تخت نوشتم : " یک اتفاق خوب گاهی در راه

می ماند، توی تاکسی زرد رنگی که از فرودگاه به حرکت درآمده، پشت چراغ قرمز های شهر ِآشنا.

توی ترافیک ِ گرم و ملال آور ِ نیمروز ی ِ ملک آباد ِ مشهد. " بعد بلند شدم و با چشمهایی پف کرده

رفتم سر یخچال . قندان نقل ها را بر داشتم و چای ریختم و خودم را رساندم پشت کامپیوتر. کمتر از

سه ساعت دیگر مصاحبه دارم و از این موقعیت خوشم می آید. من قالبی عریض تر می خواهم.

اما هنوز طرحی بر دلم ننشسته. اینجا خوشرنگ است اما زیادی تنگ است و حس می کنم زمین کوچکی

است که از هر طرف می روی به دیوار می خوری و مجبوری کلمه هایت را کنار هم جای دهی. الان

می خواهم چای بخورم و شیرینی آلمانی . و برای Presentation  ِ فردا در دانشگاه، آماده شوم.





پ.ن :  قالب را همین الان عوض کردم. خودمانیم ها ! بلاگر امکانات خوفی دارد !!! 






۱۲ نظر:

آرزو گفت...

من هم همین مشکل تنگی جا را دارم! مخصوصا این که من هم که پرچونه!!!! این قالب تنگ نوشته هامو شش برابر هم می کنه!

یازده دقیقه گفت...

پشت چراغ قرمزهایی که همشه روی عدد ثانیه شمار 10 خوابش می برد:))

زکریا گفت...

امیدوارم خوب شه نتیجه مصاحبه ات . خبرم کن رفیق
قالب قشنگه . مبارک باشه

سلمان گفت...

سلام یلدا
قالبت الان خیلی بهتر از اون یکی قبلیه
واسه اینکه منم از کورس رقابت عقب نباشم زدم قالب عوض کردم!

همان همسایه ی مجازی! گفت...

گرچه اگر که بخواهم صادق باشم باید بگویم رنگ قبلی را بیشتر دوست داشتم، اما آن "ادامه ی مطلب" نفرینی که دیگر اینجا نیست ها انگار خورشید توی این دستم است و آن یکی دستم رویش!

پی نوشت: و برای فردایت آرزوهای خوب می کنم؛ هرچند که تو لازمش نداری آنقدرها!

Morteza گفت...

سلام یلدا
من ساعت 10 تا 2 توی دانشگاه بیکارم. 2 تا 6 کلاس دارم. اگه وقت داری برای کمک به وبلاگم خوشحال میشم

ناشناس گفت...

آرزوي روزي را دارم كه اتفاقهاي خوب زندگي ام از من جا نمانند يا شايد جلو نزنند...

رویا گفت...

واووو... نازی برام توضیح داد و درست شد! مرسی از هردوتون! احساس می کنم الان باسوادتر شدم!

دلم چای با نقل می خواهد توی این پوزیشن.. دلم مصاحبه و پرزنتیشن می خواهد.. با یک نفر رودرو اسپیکینگ می خواهم... اصلن دلم دانشگاه.. آه... دانشگاه می خواهد..
من هم از این زمین تنگ باید برم یه روز!

یلدا گفت...

رویا : چه خوب که بالاخره تونستی نظر بذاری.
خوشحالم !

مونیکا گفت...

خونه و فالب نو مبارک.فکر کنم اتاقهای خوب زندگی من کلا نیست و نابود شدن

تروما گفت...

سلام یلدا!
یک چیزی توی بلاگم نوشته ام، یک چیزی شبیه داستان کوتاه. می شود بیایی بخوانی اش و اگر حوصله ات کشید نقدش کنی؟
ممنون پیشاپیش!
راستی! قالب جدید بلاگت با IE Ver8 یک چیز به ریخته و آشقته از آب در می آید! امتحان کن...

آدم ساده گفت...

ای بابا چرا از بلاگفا رفتی؟
درسته داغونه به درد نخوره هیچی هم نداره ولی کلی نوستالژی داشت.
عیب نداره
اینجا هم میخوانمت.ولی نمیدونم کی لینکت رو درست میکنم الان اصلا حوشله اش رو ندارم
خوش باشی