Instagram

پنجشنبه، اردیبهشت ۱۶

.

این روزها نوشتنم نمی آید. دلایل متعددی می توانند به این نیامدن ربط داشته باشند . یکی شان همین محیط

جدید است. من خیلی دیر به جایی عادت می کنم. روزهای اول معذبم و معمولا حس می کنم تکه ای از

آرامشم گم شده است. نوعی تشویش همراه با میلی قوی به گریز . برای همین آدم ِ سفرهای متعدد نیستم.

همیشه ترجیح می دهم همانجایی که هستم بمانم و خوابیدن زیر سقفی جدید آرام و قرار ِ مرا می گیرد.

بیشتر اوقات در شرایط بیتابی دنبال علت و معلول ها می گردم اما حقیقت اینست که مکان جدید نقطه

شروع نا آرامی های من شده است.
.
حالا که مادر آقای او را می شناسد یک سری چیزها دستخوش ِ تغییر شده است. یک تغییر ناخوشایند

حس من است. وقتی دارم رانندگی می کنم و فکرم به طور همزمان به هزار جا سرک می کشد ، حس

می کنم دچار سبکی ِ بدی شده ام. نه از آن سبکی هایی که آدم را می برد توی آسمان.بلکه از آن سبکی

هایی که آدم را بیهوده و معمولی می کند. وقتی ظهرها وارد خانه می شوم می فهمم این سبکی از این

موضوع ناشی می شود که حالا من دیگر رازی ندارم.  برای من داشتن ِ کلمه هایی که توی پستوی

ذهنم پنهان می کنم ضروری است. بدون آنها زیادی روشن و معمولیم.اما خوشایندش اینست که مادر

خوشحال است و با من هم بسیار مهربانتر از پیش برخورد می کند و اصولا لبخندی مهربانانه هی از

روی لبهایش به طرف من ارسال می شود. امروز داشتم فکر می کردم من الان در ذهن مادرم مثل

مسافری شده ام که توی خیالش به زودی می رود . (به همین خیال باشید. همگی ! ) 

.
بکتاش دیگر نمی نویسد. نمی دانید هربار که یکی از آنهایی که دوستشان دارم قصد رفتن می کنند

مرا چه می شود.آخر مگر غیر از این خانه ی مجازی کجا تا این حد صمیمیت و شناخت فرو ریخته

است ؟ مگر نه اینکه اینجا بعدی از خودمان را نمایش می دهیم که توی برخوردهایمان پنهانش

می کنیم و بهش نمی پردازیم ؟ اما بکتاش است و تصمیمش. دلایلش با آن پست آخر ِ تکاندهنده اش

آنقدر پر معنا بودند که آدم از هر دری هم وارد شود نمی تواند بهش گیر بدهد.




.

پ.ن : این کنار ، آن بالا را گذاشته ام تا عکس هایی که باهاشان ارتباط عجیبی برقرار کرده ام

را بگذارم.




۱۹ نظر:

تارا گفت...

wow!
دکوراسیون اینجا تغییر کرده..
مبارک باشه..قشنگه..(من قالب قبلی رو هم خیلی دوست داشتم..)

فائقه گفت...

سلام عزیزم
مبارک باشه خانه ی جدید.
من هم دقیقاً مثل خودت حس بیگانگی با جاهای غریبه را دارم. شاید باور نکنی اما به محضی که پا از خانه بیرون می گذارم احساس گریه دارم از ناامنی! مسافرت که دیگر نگو! لحظه شماری می کنم که زودتر تمام شود و برگردم به خانه ی گرم و نرمم!!!

ارمین گفت...

راز در یک رابطه مثل یک چسب فوق العاده قوی میمونه.
((مگر نه اینکه اینجا بعدی از خودمان را نمایش می دهیم که توی برخوردهایمان پنهانش

می کنیم و بهش نمی پردازیم ؟))

دقیقا!

آرزو گفت...

اول این که برایم بسی جالب بود که خانواده آقای او را نمی شناختند!

دوم این که الان از این که موفق به کامنت گذاری شده ام دارم در پوستم نمی گنجم!

سوم این که خیلی وقته قید راز داشتن را در زندگیم زدم. عاشق بشم، متنفر بشم، خوشحال باشم یا هر چیز دیگری به همه میگم! تازگی ها دارم به این فکر می افتم شاید این راز نداشتن همه چیزو برام بی مفهوم کرده... نمی دونم

چهارم این که دارم دقیقه ها رو می شمرم تا یکشنبه!!

سلمان گفت...

راز ِ کشف نشده...
قبول دارم که وقتی اطرافیان کشفش کنن دیگه مثه سابق مزه نمیده
باید یه راه حلی براش پیدا کنی

با آلبوم عکس هم خیلی موافقم. کار جالبیه

rzgar گفت...

مادرت حق دارد كه لبخند نثارت كند! آخر مي داني بعضي از ترديدها در مورد لز بودنت و ترشيدگي ات بر طرف شده است!

پست آخر بكتاش را خيلي دوست داشتم... گاهي وقتها پشيمان مي شوم كه چرا بيشتر وبلاگ نمي خوانم...
اون عكس گوشه وبلاگت ايده جالبي است..

یلدا گفت...

فائقه : حال تو بسیار درک شدنی است ! واقعا که من جای تو بودم دوام نمی آوردم و یا خیلی غرغرو می شدم !

یلدا گفت...

آرزو : من هم دارم دقیقه ها را می شمارم.


رزگار : امیدوارم قضیه اینترنت آمدنت جدی تر شود و بیشتر وبلاگ بخوانی. من هم معتقدم اینجا چیزهایی است که هیچ جای دیگر پیدا نمی شود. و ممنون از تفسیر لبخند مادرم ! هه هه !

نسيم گفت...

خونه جديد مبارك

Morteza گفت...

سلام یلدا.
با IE نمی توانستم در وبلاگت پیام بگذارم. درست حدس می زدم. مشکل از مرورگر بود. مرورگر Mozilla Firefox نسخه ی فارسی را نصب کردم، مشکل حل شد.

Morteza گفت...

احساست از نامأنوسی به جای تازه را کاملاً می فهمم. اما نگران نباش کم کم عادت می کنی! من هم همین طوریم. دل کندن از جایی که پیشتر در آنجا بودم با همه ی کاستی هایش؛ کار سختی است.
از رفتن بکتاش (که نمی شناسمش) هم متأسفم. نگاهی اجمالی به وبلاگش تحسینم را برانگیخت. حیف می شود اگر برود.
در مورد لبخند مادر هم نمی دانم چرا یکهو دلم برای مادران سوخت ...

زکریا گفت...

سلااااام
امیدوارم زود دست به قلمت برگرده
من به این وضعیت میگم "پریود روحی "
خوب میشی کم کم رفیق

یلدا گفت...

مرتضی : آره مشکل از مرورگره. تو اینترنت اکسپلورر قسمت نظرات با مشکل روبروست. چه خوب که فایرفاکس داشتی. البته فکر کنم با هر نسخه ای از فایرفاکس بخونه. خیلی از دوستهام این روزا بهم گفتن که نمی تونند نظر بذارند (با IE) و من نمی دونم باید چکار کنم !!

یلدا گفت...

نسیم : مرسی عزیزم !

زکریا : چه واژه ی خوبی !

ناشناس گفت...

چرا نمیشه اینجا کپی پیست کرد؟ کلی حرف نوشتم آف لاین که نمیتونم اینجا ثبتش کنم!
خلاصه خونه جدید مبارک یلدا جان.

یلدا گفت...

آرش عزیز درد من شده این کامنتدونی.
فکر کنم اگر با فایرفاکس صفحه را باز کنی همه چیز درست شود.

ناشناس گفت...

نمی دونم اما من اون فضای قبلی رو بیشتر دوست داشتم .در مورد مطلبت هم گاهی ادم ترجیح می ذه دلمشغولی هاش تنها برا خودش باقی بمون .شاد باشی

هانتا گفت...

صميميتي كه گاهي توي دنياي مجازي هست رو هيچ وقت توي دنياي واقعي نديدم - هر چند نميشه گفت اون واقعيه و اين نيست - به همين خاطره كه مي فهمم رفتن يه نفر از اين دنياي مجازي چقدر سخته
سلام
صب بخير

یازده دقیقه گفت...

یلدا قضیه ی راز و اینها را درک می کنم.حس خلی خوبیست داشتن یک راز. و حس بدی دارد برملا شدنش...