Instagram

سه‌شنبه، شهریور ۲۳

.

پیکان سفید بوی گرمازدگی می داد. بوی قطعه های آهن وقتی در مجاورت خورشید اند. به حرفهایی که میان راننده و

مسافرها رد و بدل می شد گوش نمی داد. گاهی یکی از جمله ها را می شنید و به خیالهای خودش بر می گشت. چشم

دوخته بود به هوا. هوایی که در فاصله دو ماشین ِ کناری، در حرکت بود. راننده به زن چادری که روی صندلی جلو

نشسته بود گفت : " حاج خانوم ، گرفتاری از سر و کول مردم می باره ." لحظه ای برگشته بود و به راننده نگاه کرده

بود. ته ریش داشت و روی یقه ی پیراهن کرم اش لکه ای جا خوش کرده بود. دوباره چشم دوخت به خیابان و حواسش

رفت پی زن همسایه. زن ِ طبقه ی پنجم که هر وقت بی پول می شد سر بچه هایش داد می کشید . فکر کرد راننده جمله

مناسبی در باب بدبختی همگانی ساخته بود. فکر کرد اگر گرفتاری شکل و حجم داشت ، اگر چیزی شبیه یک زنجیر

بود که مردم به خودشان می آویختند چه منظره ای در شهر پیدا می شد. خودش را میان زنجیرهای کوتاه و بلندی که

ازش آویزان بود مجسم کرد. خنده اش گرفت. پول را که به راننده می داد دوباره نگاهش به لکه ی روی یقه افتاد. فکر

کرد گرفتاری می تواند شبیه لکه باشد و دوباره خندید. اینبار با صدای بلند. توی پیاده رویی که در ساعت سه و پانزده

دقیقه ی بعدازظهر غیر از او و گربه ای سیاه رنگ ، عابری نداشت.

فلکه ی جلوی بیمارستان اما شلوغ بود. مردمی که زودتر رسیده بودند چپیده بودند زیر سایه ی درختها. بقیه هر جایی

که به ذهن می رسید نشسته بودند. حس می کرد اطراف هر آدمی که اینجاست هاله ای از اندوه در جریان است.

با خودش گفت محال است یکی از اینها برای به دنیا آمدن بچه ای آمده باشند. سعی کرد دزدکی به صورتها نگاهی

بیاندازد. در چشمها آمادگی ای بود برای گریه. از میان هاله ها گذشت و به پله های ورودی رسید. فکر کرد کاش

حامله بود.

آمده بود برای ریزش موها. منشی گفت باید منتظر بماند. منشی جوان بود و می خندید . پسر کوچکش را هم امروز

با خودش آورده بود. همانجا ایستاد. نزدیک پسر کوچک . از حرفهایی که بین منشی و پرستار یکی از بخش ها رد و بدل

شد فهمید پدر پسرک امروز تا عصر سر کار است. منشی مجبور شده بود پسرش را بیاورد اینجا. پسرک با سوت

کوچکی بازی می کرد. کمی آنطرفتر کسی جیغ کشید. پسرک و چند نفر دیگر به طرف صدا دویدند. دستش را برد توی

کیفش و کتابی که داشت می خواند را در آورد. محال بود توی آن هیاهو و شلوغی بتواند خطی بخواند. خودش این را

می دانست. زل زد به صفحه ی جلوی چشمش. دلش خواست زمان با سرعت حرکت کند. پسرک را مادرش

برگرداند.بهش گفت همین جا بنشین. پسرک پرسید :" خب بگو چرا جیغ کشید ؟ " منشی خندید،گفت :" بخیه هاشو کشیدن

ترسیده غش کرده. بی جنبه ! " پسرک به نقطه ی نامعلومی از سالن زل زد. همان جایی که کسی در آن جیغ کشیده بود.

از خیابان که رد می شد فکر می کرد به دکتر که پا نداشت و به پسرک که این آخری دیگر حوصله اش سر رفته بود و

به سنگفرش های کهنه ی روبروی بیمارستان. تلفن اش داشت زنگ می خورد. توی پیاده رو تند راه می رفت و به کسی

که آنور خط بود می گفت :" کاش می شد از اینجا بریم و همه چی مون و با خودمون ببریم. حتی حافظه مون و ....

آره بیشتر از اون.. حس بویایی مون.. دلم می خواد وقتی به اینجا فکر می کنم گیج شم. ... نه بویی بزنه به ذهنم نه

تصویری نه خاطره ای.. "   .


۲۱ نظر:

سلمان گفت...

فکر کنم همه مون با تمام وجود دلمون میخواد از اینجا بریم

راستی یلدا، این نقاشیه چیه؟ ماله کیه؟
نکنه ریشه های مو هات رو گذاشتی زیر میکروسکوپ :دی

یلدا گفت...

سلمان : دوست دارم فکر کنی موهامن . آره یه درد مشترک شده.

سلمان گفت...

خب البته شبیه خیلی چیزا میتونه باشه
مثلا میشه 2 تا پارتیشن باشن

لیلا گفت...

یعنی میشه ؟! همه چی رو جا بذاریم و بریم !

Kiarang گفت...

فكر كردن به دكتري كه پا ندارد خيلي خوب است و به اندازه ي چشم هاي آماده ي گريستن، مقدس است و ناب.
درود بر نثر شيوا و نگاه عالي ات.

محمد امین عابدین گفت...

اینجا اصلا چراغی روشن نیست...

rezgar.sh گفت...

اما من مطمئنم که زن همین جا هم می تواند " بهانه های ساده ی خوشبختی " ای داشته باشد .

دانای کل گفت...

:( نمیشه، خنده داری ماجرا اینجاست وقتی میذاری و میری همه حس هات فعالتر میشه، حس بویاییت و حتی حافظت و چاره ای نداری جز اینکه باهاش کنار بیای و زجر بیشتر بکشی.

نسيم گفت...

ماها بدون اون زنجيرها هم قيافه هامون به اندازه كافي رقت انگيز هست حالا فكرشو بكن اگه اونها هم بود چي مي شد. مي بيني هميشه يه موقعيت بدتري هم وجود داره

ایمان عابدین گفت...

سلام
حرف برای گفتن داشت. هر چند نیاز به پرداخت دقیق تری دارد.
از پست 21 شهریور هم لذت بردم. حس خوبی به آدم می داد.

شاد باشی
حق نگه دار

rezgar.sh گفت...

یافتم!!اونها تارهای بویاییند!!!

smart huh?!:D

شب گلک گفت...

مهم اون حافظه ست که ای کاش بردنی بود...تا با فکر کردن به اینجا گیج بشیم که بویی نزنه و خاطره ای زنده نشه...دلم تنگت شده بود دختر

یلدا گفت...

دانای کل : می دونم چی میی. نه. تو بیشتر می دونی من چی میگم. تو تو خود ِ تجربه ای اصلا.

یلدا گفت...

رزگار : چه تشبیه خوبی !

Morteza گفت...

سلام يلدا ... يك حس عجيبي بهم دست داد ... از اون حس هايي كه وقتي سر و كارم با بيمارستان ميفته .. از اينكه بعضي وقتها چقدر زندگي بيخود و زشت ميشه ... از اينكه بعضي وقتها پي ميبري عده اي نگرانت هستند ... خيلي خوب تونستم با نوشته ات ارتباط برقرار كنم ... خلاصه يك جورايي حسي دوباره تازه شد .. راستي چرا در دو تا مطلب قبلي ات نمي شد نظر گذاشت؟؟؟

همان همسایه ی مجازی! گفت...

آه، بله؛ باید برویم؛ بیا برویم خداییش! حالا که این طور است و این شد قرار ما، بیا و کجایش را تو بگو. از این شهر؟ یا از این گربه ی یک وری کز کرده ی تنها؟ از این قاره ی شلوغ پر خبر؟ یا شاید از این سیاره ی عجیب هم حتی؟ بیا برویم یک طرفی آن ور راه شیری و این ها اصلنی. برویم یک جایی که نباشد شکل و رنگ این چیزهایی که ما می شناسیم، دیده ایم، یادمان مانده، یادمان داده اند... برود قیافه اش به خاطره ی هفت سالگی مثلا. فقط، فقط میدانی... آنقدرها دلم قرص نیست محض فراموشی، محض فراموش کردن این جا، این جاها؛ یعنی تو می گویی یادمان می رود؟ می رود این همه تصویر و سیاه می شود، سفید می شود، پاک می شود این کله ی به هم ریخته مان و از نو می نشینیم پای رنگ زدنش واقعنی؟ اگر بگویی می شود، بار من جمع است به مقصد اولین نقطه ای که فتوایش را صادر کنی؛ هر وقت، شب یا روز. و آنقدر خوش حال و طربناک می آیم اصلنی که هم مایه ی کتلت گردنم باشد و هم تور والیبال! یعنی تو می گویی می شود؟...

یلدا گفت...

Morteza : قسمت نظرها رو در دو پست قبل بسته بودم.

یلدا گفت...

همان همسایه ی مجازی!: نه وقتی اینجایی انتخابت کردند تمام شده همه چیز. دیر رفتنی در کار نیست. هرکجا هم که بروی این زخم این همه خاطره ازت کندنی نمی شود.

شریعتی گفت...

سلام
اولا چه عجب ااین کامنتدونی سرکار باز شد ...
دوما هم من که نمی خوام از این جا برم ... نمی خوام چشمام رو روی واقعیت ببندم و مسئولیت روگردنبقیه بندازم ... تا هم این جاش رو هم که کم اوردم از خودم و راهی و فکری که دارم شرمنده ام ...
اما می دونی گاهی ته دلم می گم خره بیا برو ... تا وقتی موقعیت هست ... اما می دونی این خاک برای من خیلی گیرا هست ... از طرفی احساس می کنم اگر برنامه من فقط رفتن باشه دیگه نمی تونم خودم رو انسان بدونم ... نمی دونم درک می کنی این رو یا نه ... همه اون هایی که رفتن اگر بودند الان وضع ما بهتر بود ... یا حداقل خودمون بودیم ... نمی دونم همه این واقعیت هایی که به داستان می کشی هست ... اما اگر وسط همه این ها ما هم نباشیم خیلی بی معرفتیه ...
پستت رو دوست داشتم ...
و در ضمن می کشمت از این بدقولی هات !!!
:دی
به امید خدا
خوش باشی

محمود گفت...

مسئله ای که اشاره کردی مسئله ایه که تو اغلب خوونواده های متوسط مطرحه . این حس فرار از اینجا برا همه مون بصورت حادی مطرح شده . مدتهاست منم دارم با خودم و همسرم سر این بحث می کنم .یه مدت (چار ماهی) رفت کانادا تا ببینه می تونه محیط دیگه ای رو تحمل کنه یا نه ؟ بر گشت مصرتر از قبل . خود منم خسته شدم .نمیدونم حسابی مثه خر تو همین مورد گیر کردم .
تو نوشته ات به چیزای ریز و قشنگی اشاره کردی . مثه لکه پیرهن . هوای بین دو ماشین . مردمی منتظر و اماده گریه و.. قلمت رو دوست دارم شاد باشی

بهار گفت...

چه این تیکه ی اخر رو دوست داشتم که او این همه همراه هستش...حرفت رو فهمید و ادامه داد...اون تیکه ای که گفتی"آره حتی حس بویاییمون"...