Instagram

چهارشنبه، شهریور ۳۱

.

ساعت جسمی من می گوید این وقت صبح نباید بیدار باشم. اما خب هستم. اتفاقا خوابم هم نمی آید. یکی دو ساعت پیش هم

که توی تخت بودم مثل روزهای دیگر نبود. نه تنها صداهای اطراف را به وضوح می شنیدم و حال و هوای صبح بر تنم

نشسته بود که حتی کمی تا قسمتی هم از آنچه بیرون از اتاق من می گذشت آگاه بودم. یکی از همین آگاهی ها که مرا مثل

فنر از جا پراند ، آمدن " شین " بود. امروز برای او روز اول مدرسه است . صدایش را شنیدم که با برادرم و خانمش

آمده اند که ما شین را ببینیم در لباس مدرسه.

لباس شین بنفش بود و کیف و کفش هایش صورتی. چند روز پیش به من گفته بود که می خواهد کیف چرخ دار داشته

باشد و خب واضح است که کیف چرخدار به دست ، در حالیکه موهای زیبایش را زیر مقنعه ای سفید جا گذاشته بود ،

ایستاده بود جلوی در و لبخند گنگی روی لبهایش بود. از آن لبخندهایی که وقتی می زند که دقیقا نمی داند از وضعیت

پیش آمده خوشحال است یا ناراحت. اما فکر می کنم به راحتی با مدرسه کنار بیاید و دوستش هم داشته باشد. این خاصیت

بچه های امروز است. یادم است لباس من سرمه ای بود و کیف کوچکی داشتم که عکس کلاه قرمزی و پسرخاله داشت.

و یادم است آنقدر منزوی بودم که هر روز مدرسه رفتن من عذاب بود و استرس. چیزهایی که هر روز می ریختم توی

خودم و الان که فکر می کنم می فهمم توی آن دوره جهنم تدریجی را تجربه کرده ام.

چند روزی است زندگی دوباره توی چرخ خوشی افتاده است. اتفاق های خوب ، خیلی از آشفتگی های ذهنی ام را پاک

کرده اند. الان دارم پودینگ شکلاتی می خورم و می توانم بگویم زندگی همچین مزه ای داشته است این چند روز. از آن

مزه هایی که وقتی می آید زیر دندانت چشمهایت را می بندی و یک ممـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم این اندازه ای را

زمزمه می کنی.



توی همین روزهای خوب ، Theme ای برای ویندوز سون ام دانلود کردم که سرخوشی ام را زیادتر کرد. برای من

دسکتاپ مثل آینه ای است که نامادری سفیدبرفی توی آن خودش را دید می زد و از زیبایی اش مست می شد.

شخصیت هایی که توی این Theme هستند کمی شبیه کارهای علیرضا میر اسدالله اند. هربار بهشان نگاه می کنم

خنده ام می گیرد و از فکرِ زندگی کردن در دنیایی که همچین موجوداتی هم درش باشند آرام می شوم.










۲۳ نظر:

نسيم گفت...

روزگار پودينگيت مستدام

... گفت...

http://fxreflects.blogspot.com/2010/01/christian-boltanski-personnes-at-grand.html
اگه وقت کردی ببین.هنرمندی خلاق به نام (کریستین بولتانسکی).ساعت 30/17
تکرار برنامه ی تماشا از بی بی سی هم گزارش جالبی از نمایشگاهش داره.
سلام!

rezgar.sh گفت...

بچه های امروزی؟؟ :ِدی از کی تا حالا مامان بزرگ شدی نمی دونسنیم!؟!
به خوبی می تونم هم شین رو تجسم کنم هم تو رو با اون کیف کلاه قرمزی دارت!! و نوستالژیم گل کنه
!

خـــآتون خــــآموش گفت...

تو تنها کسی هستی که این روز نزدیک به مهر را کمی شیرین کرد ..

یلدا گفت...

rezgar.sh : از وقتی تو شروع کردی به نصیحت کردن های پدرانه ات. دو نقطه دی !
می دونم می تونی تصور کنی. باید یه عکس از اون دوران واست بفرستم.

یلدا گفت...

... : ممنون.

ناجورها گفت...

مدرسه ای که ما اون زمان ها می رفتیم چیزی شبیه کانون اصلاح و تربیت در اشل کوچکتر بود .
من روانی بار اومدم . لعنتی ها .


ارادتمند تو : ناجور

ايوب گفت...

اميدوارم خوشيت پايدار باشه
و شاد اين استرس رفتن به مدرسه فكر مي كنم براي بچه هاي نسل ما تجربه همگير است

دانای کل گفت...

هی فکر کردم هی یادم نیامد روز اول مدرسه، چه بد!چرا؟ نمی دونم

من فضول نیستم (یعنی هستم ولی این ادامه حرفم در راستای فضولی ام نیست)ولی خوب چی کنم جایی از کسی دیگر سوالی پرسیده بودی و نتوانستم مقاومت کنم و جوابت راندهم. یک سایتی هست بنام IMDB که همه چیز را شخم میزند.
فصل 6 how i met... از بیست سپتامبر شروع شده
http://www.imdb.com/title/tt0460649/episodes

نيكا گفت...

خوشحالم اين چند روز برات خوب بوده :دي...

dream_runner گفت...

خب این یک جورایی بدجوری به ادم می چسبد،دوستی این طور از زندگی لذت ببرد.


اره ،دوران مدرسه ماها به طرز وقیحانه ای "زیادی چندش اور"بود طوری که گاهی فکر می کنم با چند تغییر کوچک در ان گل به در های زندان مانند _ماهایی که انطور نرم اعطاف پذیر بودیم چه دوران خوشی را می توانستیم سپری کنیم.

اما امیدوارم دیگر این نسل دست کم به این تغییرات کم بسنده نکند و سعی کند بیشتر پیش برود .

می دانی که زندگی همینطوری است؛مزخرف و غافلگیرانه ؛و مضحکانه شبیه به انواع مبتذل ترین گونه های داستانی !و تنها توقعی که می توان ازان داشت ....اندکی ....فقط اندکی طنز ابکی و معجزه های ماده است.

پرچم بالاست.

Kiarang گفت...

چه زندگي زيبايي.
اينكه جزييات را مي بيني عين خوشبختي است.

یلدا گفت...

ناجورها: هنوز هم هست. اما انگار بچه ها واکسینه شدند.

یلدا گفت...

دانای کل : مرسی. این که کنجکاوی نبود ! این صرفا یه کمک بود. کنجکاوی می خوای به کارای من نگاه کن که میام می گردم پیدات کنم عکس های محل زندگیت و ببینم. دو نقطه و ایضا دی.

یلدا گفت...

dream_runner : هه هه ! جمله ی آخرت خیلی به دل من چسبید.

یازده دقیقه گفت...

یاسی ما هم امسال رفت مدرسه. روپوش و شلوار و کیف و کفش و جوراب و دفتراشو لیوان آبخوریش همه ی همه ش صورتی بود. یاد خودم افتادم. مال همش تقریبن سورمه ای بود!!!

شب گلک گفت...

کامنت من کو؟ ای بابا این جا دومین جاییه که می بینم کامنتم ثبت نشده. اشکال از فرستنده است به گیرنده ت دست نزن :))
کلی برات راجع به زندگی با طعم ÷ودینگ نوشته بودم :)
هیچ معلک نیست این هم پست شه. امتحان می کنیم :)

یلدا گفت...

شب گلک: ای وای کجاست کامنتت؟ الان کلی دارم غصه می خورم.

محمود گفت...

برات خوشحالم . کاش برا همه این حس خوب وجود داشته باشه . حسی مثه مزه شکلات . یاد فیلم شکلات افتادم . شاد باشی

ناشناس گفت...

آدرس وبلاگ مرا فرانسوی ببوس کوشی ؟؟؟؟؟؟

همان همسایه ی مجازی! گفت...

بگذار دهنم را باز نکنم و جایش بروم غرق شوم توی بنفش و صورتی، که همیشه غرقش شده ام؛ که بشود بتوانم این بار بروم یک گوشه ی آرامتر یک ممممممممممممممِ کشدار بگویم فقط؛ از تکه های رنگی که به تن "شین" است. و یقین کنم که این بچه ها، کسانی مثل "شین" همه چیز را عوض می کنند و آموزش را به همه یاد می دهند و دیگر خاطره ی عذاب مرور نمی کنند و برق و پولک و رنگ جایش می نشیند توی حواسشان، همیشه ...

بهار گفت...

نمیدانی که چ خوشحالی کثافت واری!!! به من هجوم آورد وقتی که فهمیدم بچکگی و مدرسه ی تو هم جهنمی بوده!من هم منزوی در همان لباس سرمه ای با تنها دلخوشیم که کیف دوقلوهای افسانه ای بود به مدرسه می رفتم و یک گوشه می نشستم ان قدر که سکوت در همم می شکست...

شاه رخ گفت...

ياداوري روزاي مدرسه حالمو به هم مي زنه