Instagram

سه‌شنبه، مهر ۱۳

.

زندگی همیشه آنطور که می خواهی پیش نمی رود و حقیقتا آدم نمی تواند تمام ِ اتفاقهایی که دلش می خواهد را به ورطه

حقیقت بکشاند ، اما آدم خوب است یک در میان به یکی دو تا از آرزوهای کوچک و ناچیزش برسد حداقل. یعنی اینکه

چندین سال پیاپی بگذرد و ببینی توی شغلت داری در جا می زنی و توی خانواده ات هیچ تغییری رخ نداده و خانه ات

همانی است که سی سال پیش بود و ماشینت را از وقتی گواهینامه گرفته ای عوض نکرده ای، حالتی مثل مرگ بهت

هجوم می آورد. من که چشمهایم نیمه باز هستند و گهگاهی به مردم خیره می شوند ، کمی تا قسمتی اطمینان دارم که این

وضع خیلی از آدمهای هموطن من است. بیراه هم نمی گویم. آن وقت ها که از آموزشگاهی که درش کار می کردم

خوشم نمی آمد و هزار و یک دلیل داشتم برای ترک کردنش ، چند بار رفتم که با پدر راجع به استعفا دادن صحبت کنم

که مثلا سنتی عمل کرده باشم و با بزرگتری به مشورت نشسته باشم .هربار اما پدر با جمله هایی مثل "اینجا همینه دیگه"

و چیزهایی که بوی عادت کردن به یکسانی زندگی در ایران را می داد ازم پذیرایی کرد. از آنجا استعفا دادم و بعدتر

فهمیدم کار خیلی خوبی هم کرده ام. موقعیت های شغلی باز هم پیش آمدند و الان فکر می کنم توی یکی از بهترین هاش

در حال حرکتم ، اما وقتی به آینده نگاه می کنم بیشتر شبیه رویا هایی می ماند که احتمال ِ به وقوع نپیوستن اش بسیار

بالاست. شاید اگر درس خواندن برای ارشد را زودتر شروع کنم انرژی زندگی ام بیشتر شود. اما فکر نمی کنم از این

وضعیت ِ خیال پروری خارج شوم. حالا هم اگر دست از این ناله ها بردارم و به همین درس های دانشگاه بچسبم شاید

درصد خیلی از موفقیت های احتمالی را بکشانم بالا. ذهنم مدتهاست چند قطبی شده. ایضا رویاهایم نیز در چندین شهر

 بزرگ دنیا زندگی می کنند. دیگر وضعیتم در رویاهایم هم با خودم روشن نیست. گاهی خیالم به پاریس می رود و

گاهی خودم را مشغول کار کردن در بی بی سی می بینم. گاهی توی ونیز قدم می زنم و گاهی توی کافه ای شلوغ در

لندن می نشینم و قهوه می خورم . بیشتر وقتها اما بعد از این سفرهای خیالی ترسی توی وجودم می دود. ترسی شبیه

وحشت ِ جنینی که می داند به دنیا نمی آید. شبیه مردی که تشنه است و می داند کمی که جلوتر برود دیگر از تصویر

سراب هم که مایه ی دلخوشی اش شده ، خبری نخواهد بود.

اگر مجبور شوم تمام ِ زندگی ام را توی همین کشور و همین شهر بگذرانم چه؟ اگر یک آدمک ِ معمولی شوم که

بچه هایش را صبح زود بیدار می کند و می فرستد مدرسه و بعد تا آمدنشان جدول حل می کند و عادت خیال پردازی هم

از سرش افتاده چه ؟ اگر روزی چشمهایم را باز کنم و به جای چشمهای او به دیوار روبرو خیره شوم و بدون بوسه های

عاشقانه، صبح را بخاطر جبر ِ زندگی شروع کنم چه ؟ اگر چند سال ِ بعد هنوز توی همین ماشین نشسته باشم و همان

خیابان های هر روز گز شده را برانم چه ؟

فکر کنم بهتر است بروم کمی Friends تماشا کنم.







۲۷ نظر:

تارا گفت...

ميدوني مشكل چيه يلدا؟
اينكه داريم تو جامعه اي زندگي ميكنيم كه روز به روزش بد تر از ديروزشه!
اينه كه باعث ميشه "روزمرگي" مثل خوره، من ِ نوعي رو بخوره و تمام كنه..
كه باعث ميشه حتي انگيزه اي براي روياپردازي هم نداشته باشم..
فاجعه ست..

... گفت...

یلدا جان پس من که رویای تغییر دادن دنیا رو دارم چی باید بگم ؟ البته من هرگز توی رویاهام در حال استراحت یا تفریح نیستم . نمیدونم چرا ولی همیشه خودم رو در حال کار می بینم .
امیدوارم اون قدری قوی باشی که محیطت رو بسازی و محیطت آینده ات رو تعیین نکنه .

یازده دقیقه گفت...

یه جایی تو آرشیو ام عین همین پاراگراف آخری رو دارم. منتشرش کردم.. مطمئنم... ببین چقدر همه مون شبیه همیم.... دغدغه های مشترک...

دگم گفت...

فوق العاده بود یلدا!

شب گلک گفت...

از ساعت نه و نیم دارم سعی می کنم کامنت بذارم نمی شد. بی خیالش هم نشدم بس که این پستت دغدغه های منم هست. ترس من هم هست. به قول مهر عزیزم می بینی که چه شبیه همیم. همین که آدم هایی هستیم با این دغدغه های مشترک و همدیگه رو داریم تا به یادمون بیاره رویاهامون رو به نظرم عالیه. نه یلدا! ما باید برسیم به چیزهایی که می خوایم. فکر می کنم اصلن برای همین به دنیا اومدیم. نمی بازیم . مطمئن باش رفیق

سانتا گفت...

بالاخره کمی فرصت کردم به بهترین دوستهای این دنیایی ام سری بزنم و بدتر اینکه علت این فاصله های ناگهانی مان همانهایی است که نوشته ای یلدا...
بین چند انتخاب مانده ام که همه اش ریشه در استیصالی دارد که میگویند جبر زمانه (مکانه!) است.
و تو، تویی که دلمشغولیهایت را، و جسم و جان مشغولیهایت را قبل از آنکه بگویم "میفهمم" چشیده ام، این نق و نقدها را با ولع میخوانیم و فاجعه دقیقن از همیجا پای خود را محکم میکند!

یلدا گفت...

خب گفتم که بیراه نمی گویم.. چقدر شبیه همیم توی دغدغه هایمان..

انوشه گفت...

لا به لای این دغدغه های آشنا،یک دغدغه ی دیگر هم هست که گاهی ذهن من رو قلقلک می ده،اینکه بعدهادر کافه ای در لندن یا در پاریس یا هر گوشه ی دیگه ی دنیا که به خیال یک زندگی موفق تر رفته بودی،بنشینی با خودت دو دو تا چارتا کنی و ببینی فقط گرفتار یک تب شده بودی،تب رفتن از این مملکت ،که اگر نمی رفتی شاید زودتر به خواسته هایت رسیده بودی.که اونجا علاوه بر یک آدمک معمولی یک آدمک تنها هم شده ای.
این جوری می شه که حتی به رویاهای خودت هم نمی تونی تکیه کنی.

یلدا گفت...

انوشه: این چیزی که شما گفتی وجود دارد چرت و پرت نیست و برای خیلی ها ممکن است پیش بیاید. اما باید ببینی خواسته های طرف چیست. خواسته های من ماهیتی دارند که نمی توانند اینجا به نقطه ای برسند. بنابراین اگر قصدم رسیدن به خواسته هایم باشد باید دل به ترک خاکم هم بدهم.

خــــآتون خــــآموش گفت...

این روزها و البته بهتر بگویم شبها همه دغدغه ذهنی من تغییر شغل است و البته در شهری کوچک و بدون امکانات داشتن خواشته های زیاد و ایده آلهای بسیار عین شکنجه تدریجی ست ...در ایران فقط مجبوری فلان کار را بکنی یعنی به جبر باید انتخاب کنی یا این یا ان و گزینه سومی وجود ندارد ...این درد اور است مخصوصا وقتی سنت کمی بالا رفته باشد و هی آینده برایت بی معنی تر و کم رنگ تر شود...لاجرم می بینی که تن میدهی به همان زندگی معمولی و نخ نما شده ..

بهارنارنج گفت...

یلدای عزیز . دوست قدیمی سلام .ادمی که Friends می بیند که فکرهای غم انگیزناک نمی کند .به این فکر نکن که زندگی چقدر باب میلت پیش می رود یا نه .سریالت را ببین و قاه قاه بخند .چون در هر صورت در غالب مواقع مطابق میلت پیش نمی رود .
الاندارم از نت برات پیغام می ذارم .از اینترنت خانگی عملا پیغام گذاشتن برای تو ممکن نیست .دور شدی ولی دوستت که دارم ...

یلدا گفت...

خاتون : از همین می ترسم !

یلدا گفت...

بهار نارنج : همین چند روز پیش توی ویبلاگ قدیمی ات می چرخیدم. صفحه هایی که ذخیره کرده بودم.. می بینی ؟ دل به دل همیشه راه دارد..

Mehdi گفت...

بعضی وقتایه چیزای کوچیک و ساده که از خودمون دریغ می‌کنیم می‌تونه چه حس خوبی واسمون بیاره، روزمرگی ولی بددردیه!

همان همسایه ی مجازی! گفت...

بله، عادت ترسناک است؛ زیاده ترسناک است. اصلنی به گمانم به جا و غذا و این ها دسته بندی هم نشود ایرادی نیست؛ عادت توی نگاه است یک جورهایی، نیست؟ می شود همه ی عمر توی یک اتاق و با یک نفر و حتی فقط یک شکل غذا سر کرد، اگر نگاهت برود آن طرفی؛ و خب، این زیادی ایده آل است و من خودم می دانم که چرند است یک جورهایی چیزی که می گویم؛ اما باز می گویم می شود! عادت مثل برف و سرماست، آرام آرام خواب می کند آدم را و آدم نمی فهمد دارد خواب می رود، دارد یخ می زند، دارد می میرد کم کمک ... قبلش باید نگاه آدم یک کشیده ی محکم بخواباند توی گوشش، به وقتش، به موقع!

کافه آنتیک گفت...

این اواخر احیانا به همین شادگی رو ندیدی....؟!

dream_runner گفت...

یلدا اواسط تابستان بود که یک شب دوستی که مدت ها بود رفته بود مالزی زنگ زد,حالش یکم متغیر بود،رفته بود اخرین پست های وبلاگ قدیمی ام را خوانده بود و از استیصالم به درد امده بود .

گفت زنگ زدم بگویم بدترین چیزی که اتمسفر ان کشور به خونت تزریق می کند مرگ رویاهاست.انگار که هر قدم ساده ای که اینجا برمی داری در انجا هزاران سال به طول می اتجامد؛فردایش عازم کانادا بود ...العان رفته و خبرنگار اختصاصی فرمانداری کبک شده.

گفت نترس و حرکت کن

تو هم نترس و حرکت کن
در ضمن این بهترین پست این چند مدت اخیرت هست
راستی چرا برای مثال سراب نوشتی"مرد"مثلا یه زن نمی تونست تو اون مثال باشه ؟یا اصلا چرا مسلک و شغل را به جنسیت استیلا ندادی؟بیابانگرد؟یا جوکی؟

ایوب阿尤布 گفت...

فارغ از نثر زیبایی که داری و بسیار دلنشینه
این دق دقه تکراربی شدن و تکرار را همزمان توی وبلاگ چندتای دیگه از بجه های وبلاگ نویس هم دیدم از جمله خودم
و این نشون می ده که اپیدمیه و زجر آور
خدا باعث و بانیش را برداره و شر کونوله ها را کم کنه

یلدا گفت...

Mehdi : بله.. می دانم.

یلدا گفت...

کافه آنتیک : نه. هن.ز این فیلم را ندیده ام.

یلدا گفت...

dream_runner : می دانی ؟ این حرفها تنها امید من توی این زندگی هستند. حالا چه از دهن تو بیرون بیایند و چه از دهن دوست تو. می دانم چه می گوید دوستت. دلم همین را می خواهد. دلم یقین می خواهد که بتواند به حرکت بیافتد.

یلدا گفت...

ایوب : دیگه از این حرفها گذشته ایوب جان ! اینجا را طوفانی لازم است. معجزه ای. چیزی.

دوستی جدید گفت...

باز کردن چشمها ودیدن دیوار روبه رویم کار هر روزه من شده است... چقدر حرفهایت برایم قابل لمس است..خوشحالم از یافتنت..

یلدا گفت...

دوستی جدید : خوش آمدی.

آرام گفت...

من فكر مي كنم هرجايي كه دل آدم خوش باشه اون جا واسه زندگي كردن ونفس كشيدن خوبه.حتي شايد تو رويا.مگه رويا چقدر بده؟!.چرا خيليا فكر مي كنند رويا آدم رو منفعل مي كنه؟!.در صورتي كه شايد سكوي پرتابي باشه به حقيقتي كه دوست داريم....
موفقيت به مكان وزمان زندگي وميزان كم وزيادي خيلي چيزها نيست.موفقيت يعني من از زندگيم رضايت داشته باشم
من از وضعيتم رضايت داشته باشم.من از همه چيزم رضايت داشته باشم....
اما اين روزها موفقيت يه رنگ ديگه پيدا كرده واسه درصد بالايي از ماها..
شايد من اشتباه فكر مي كنم

Morteza گفت...

وقتي سريالي را نه از تلويزيون كه به اختيار خودم (يعني از روي كامپيوتر يا روي سي دي) نگاه مي كنم احساسي شبيه به احساسي كه بيان كردي به من دست مي دهد ...
درجا زدن خفه ام مي كند براي همين گاه و بي گاه بدون اينكه به كسي بگويك به سفر مي روم!

بلانش گفت...

دلم نوشته هایت را می خواست..آمدم ببینم چیزی هست یا نه...