Instagram

دوشنبه، اردیبهشت ۵

.



دوباره وقفه افتاده. باید جلویش را گرفت. همین امشب باید دمر بیافتم روی تخت و چند ساعتی کتاب بخوانم. حدس

می زنم سالی جلو زده باشد. مداوم می خواند حداقل. زندگی من مثل ذهن سیال آقای اوست . پر از Distractor  .

پشت چراغ قرمزِ شب ِ پنج شنبه بهش گقتم  :" شد پنج تا. توی همین پنج دقیقه از پنج موضوع تقریبا مهم اما بی ربط

حرف زدی. " خندیدیم. زندگی خودم هم شده همین. در سکوت. ذهنم از این شاخه به آن یکی می پرد و همه چیز را 

نیمه کاره می گذارد. مثل اتاق شلوغم که هیچ وقت جمع نمی شود. روزهایی که کنار همیم ، کمتر کتاب می خوانم.

گاهی آن گوشه ها وقتی پیدا می شود ، وقتی مشغول صحبت است با یکی . می شود دست ببری توی کیف و شعری

بیرون بکشی. وقفه می افتد و تنبلی می کنم. نتیجه اش می شود اینکه توی بیست و سه سالگی هر روز کمتر از دیروز

بنویسی و چند ماهی گذشته باشد از آخرین داستان کوتاهت. نتیجه ی اینها می شود عذابی که همیشه بهت آویزان است. 

وقت و بی وقت توی سرت می کوبد و می کشاندت به جنون. 

. باید کارم را کمتر کنم. 

. باید بروم مسافرت. 

. باید یاد بگیرم پول را می شود نگه داشت. 

. باید کتاب بخوانم. فیلم ببینم. تئاتر ببینم. و دوستهام را. 

. حالا که بدون استرس می توانیم با هم باشیم و هم آغوشی هایمان برچسب گناه و محاربه و هزار کوفت و زهر مار

دیگر را ندارد، باید با هم باشیم. در هر فرصتی که پیش می آید.


پ.ن : این پست ، منسجم نیست. نشد که باشد. وسطش مامان آمد توی اتاق و خوابید روی تختم. Tablet را دادم

دستش بازی کند که بنویسم. هزار بار سوال پرسید و هی قوانین بازی که بارها انجام داده تکرار کرد. نشد که

منسجم شود.









۹ نظر:

گیلدا گفت...

قبلا هم محاربه نبود. هیچ وقت محاربه نبود

یلدا گفت...

گیلدا : اینجا هر چیزی می تواند محاربه باشد. راه رفتن حتی.

dreamer گفت...

چقدر خوبه که می نویسی یلدا

تارا گفت...

چقدر دغدغه هاي تورو دوست دارم يلدا..

تارا گفت...

راستي تصويري كه گذاشتي كار كيه؟

یلدا گفت...

تارا : Sue O’Kieffe تارا جانم. نقاش معروفی نیست.

Gilda گفت...

برای آنها که زندگی در کل محاربه ست مگر اینکه در خدمت آنها باشد.

Sali گفت...

سلام
بعید میدونم ازت جلو زده باشم. دفعه قبل تو باز هم جلو تر بودی. این چند وقت زیاد نخوندم. شاید 30 - 40 صفحه :دی

اگه هم روشی برای پول نگه داشتن کشف کردی ما رو بی خبر نذار! :دی

Morteza گفت...

چه حس غریب و دوری! وقتی می بینم ذغدغه هات اینها هستند ...

گاهی وقتها دغدغه های منم اینجوری اند که خیلی وقتها ...

حس خوبیه

غم داره و غرور ... عذاب وجدان درش موج م ی زنه ... از کارهایی که نکردم .... از فرصت هایی که مثب باد میاند و می گدرند اما نمی تونی جلوشونو بگیری ... و در نهایت آه می کشی و ...

دغدغه هات رو دوست دارم