Instagram

دوشنبه، اردیبهشت ۱۹

.


فحش داده ام به همه ی دلیل هایی که قیچی وار افتاده اند به جان ِ رویاهایم. به دو گربه ی سیاه که نیمه شب هــــوسِ

عشق بازی ، آنهم از نوع پر سر و صدایش ، زده به سرشان. که آمده اند پشت پنجره ی اتاق من و مرا با وحشت از

خواب خوش پرانده اند. به حافظه ام که هرجا دلش می خواهد به کار می افتد و وقتی نخواهد ، جواب نمی دهد. شب ،

را نشسته ام برای چندین دقیقه ی طولانی ، که به یاد بیاورم خواب ِ چه می دیدم که اینطور از پاره شدنش نا خوشم. به

هر چیزی که مایه ی الهام گرفتن ِ حافظه است فکر کرده ام. به او. به چشم هایش. به پاریس. به ونیز. به باران. به خنده.

هی زل زده ام به سر انگشتهام. خواب ِ خوشم تا سر انگشتهام رخنه کرده. دست کشیده ام به سر انگشتها و به سکوت ِ

ممتد ِ شب گوش داده ام. 

لم داده ام به درگاهی پنجره. و گربه ی سیاه زل زده به من. حس کرده ام گربه ی سیاه با چشمهای هوس بازانه به تنم 

خیره شده. فحش داده ام به ادبیات  که اینطور در تار و پود زندگی ام پیچیده. که شخصیت بخشیده به هر آنچه قبل از این

موجودی بوده و بس. گربه ها را فهیم کرده و نشانده میان میله ها . که زل بزنند به زن ِ پشت پنجره. با لباس خواب سیاه

و ران های بیرون افتاده اش. 

پنجره را باز کرده ام و به گربه ی وقت نشناس گفته ام  " یکی طلبت . " 

برگشته ام به تخت و فرو رفته ام تا عمق، در خوابی که صبح به یادم نمانده . فحش داده ام به دانشگاه ِ لعنتی که تمــام 

نمی شود. که خواب و استراحت و وقت مفید ِ زندگی ام را داده به فاک. به شش و نیم ِ صبح ام ، با غضب نگاه کرده ام.

سر مردی که جان ِ من است داد کشیده ام که بیدار شود و از کارش عقب نماند. سر مردی که جان ِ من است ، بدخلقی

ریخته ام که نمی دانم کدام گوشه ی شب ِ به هم ریخته ام را جبران کرده باشم. صبوری کرده است. با زنی که خودش

را در ادبیات غرقه می کند ، نیمه شب بلند می شود و دست می کشد به سر ِ انگشتها باید صبوری کرد. تمام. 














۱۳ نظر:

شاید قانون شکن گفت...

عالی
عالی
عااااااااااالی

سانتا گفت...

یعنی سر مردی که جان من است ها یلدا جان...

سوسن گفت...

ادبیات که خوب است! همین که خشمت را آوار کردی سر کلمات.

جک موریسون گفت...

مطمئنی باید صبوری کرد؟

dreamer گفت...

مردی که جان ِ من است...
عالی

یلدا گفت...

قانون شکن: مرسی. کاش تهران بودی این روزا.

یلدا گفت...

سانتا: چقدر دلتنگ کلمه های تو بودم ..

یلدا گفت...

سوسن: بدون ادبیات ، زندگی مرده ای بیش نیست برای من ! خوش آمدی راستی.

یلدا گفت...

جک: این را از اویی که جان ِ من است بپرس.

جک موریسون گفت...

مطمئنی ؟مطمئنی باید صبوری کرد؟

rezgar.sh گفت...

شااید اگر ادبیات در خونت رخنه نکرده بود الان این آدمی نبودی که انسانیت از سر و رویش می بارد! البته هیچکس به اندازه من از دست کتاب های نخوانده و نخوانده اش زجر نمی کشد!!!
راستی زیاد دلت رو خوش نکن.. اون گربه ای که بهت زل زده بوده فک کنم " هوموسکشوال" بوده!

همان همسایه ی مجازی! گفت...

...

پی نوشت: این پست ها، این زندگی ها، این شاهکارهای تو یک طرف؛ این هایی که می آیم که دیوانه شان شوم همه ی وقت ها و، انصاف است اگر بگویم بیشتر وقت هایش می شوم... همه شان یک طرف، این "رزگار" یک طرف دیگر! توضیح لازم ندارد این دل خوشی عجیب من پای هر باره دیدن اسمش و آن عینک تیره ی مانده روی صورت چسبیده به سرِ کجش(!)پشت این پنجره ای که باز می شود و خب، دوستش داریم، دوست داشتنی است حرف هایش؛ و همین بس است برای خوشی، نیست؟!

آدالیش گفت...

الان دارم از کامنت رزگار تا حد زیادی غلت میزنم از خنده توی صندلیم!!

دلم واستون یه ذره بود/است!