Instagram

جمعه، خرداد ۱۳

-


در به در دنبال فیلم بودم.تمام آرشیو ام را زیر و رو کردم که فیلمی که تاثیر گذار بوده و حالی به حالی ام کرده را

دوباره تماشا کنم. نمی دانم چرا دلم به تماشای هیچ کدام نمی رفت. دیشب ِ من در التهاب ِ یک فیلم ِ خوب می سوخت.

می خواستم از نشستن روی صندلی پی سی و کندن ِ مداوم ِ پوست ِ لبم ، به چیزی پناه ببرم سترگ. دلم آنقدر هوای آقای

او را کرده بود که نزدیک بود گریه ام بگیرد. اگر بود این روزهای تاریک ، روشن که نه ، کمی قابل تحمل می شد. 

هی به کتاب ها نگاه انداختم. نه. حوصله ای در خودم نمی دیدم.  موبایل. نه. هیچ کس نمی رسد به ذهنم. آنهایی که به

ذهنم می رسند هم با دوستهای دیگرشان بیرونند. آنقدر تلخ شده ام که نه با کسی بیرون می روم نه بیرون دعوتم

می کنند. 

دلم نگرفته بود دیشب. چیزی مثل خشم و انفجار، رسیده بود تا چشم هام. بهت داشتم. و هی لب می گزیدم. 

چقدر دلم می خواهد یک فیلم ِ جدید ببینم. نه از توده ی انبوه فیلم هایی که بیرون می آیند. یکی از آنهایی که مرا خوشحال

می کند. یک امِلی جدید. یک قسمت جدید از فرندز. Talk to Her ای نو. هنری و جون به سبکی جدید. بیفور سان رایس..

.. آه ، گاهی هیچ چیزی پیدا نمی شود. می خواستم تکه ای از هنر مثل نجات دهنده نه، مثل یک امید ِ بزرگ ، بیاید و

کمکم کند دوباره بایستم. هنوز هم می خواهم. 

حس می کردم برهوت شده اطرافم. امروز هم که از قضای روزگار جمعه است. از همیشه متروک تر. حال و حوصله 

هیچ کاری ندارم. 







۲۰ نظر:

rezgar.sh گفت...

ادم برچسب هاتو می خونه دلش وا میشه!!!
سی دی " سون بهار" رو گم کردم وگرنه برات می فرستادم.

miss-lilliput گفت...

ما که قبلا چند بار به شما پیشنهاد بیرون روی کرده ایم، شما افتخار نمی دهید بانو!
خوب باش...

یلدا گفت...

rezgar.sh : کاش داشتی سی دی اش و .

یلدا گفت...

miss-lilliput: الهی بگردم. راست میگی. تو یه بیرون رفتن درست و حسابی از من طلبکاری.

فرنوش گفت...

عالی ...

یلدا گفت...

فرنوش : مرسی از آمدن هایت.

miss-lilliput گفت...

نه عزیزم طلبکار نیستم. هر موقع خودت دوست داشتی...
;)

خــآتون خـــآموش گفت...

من اینجور مواقع فقط lolita رو میذارم می بینم و از اولش اشک میریزم حسابش از دست رفته که چندبار دیدم این فیلم رو اما حس نزدیکی عجیبی دارم بهش..

یلدا گفت...

خــآتون خـــآموش: جدی ؟ !! باید ببینم ؟ خیلی وقت است توی آرشیو باباست.

tooka گفت...

heset ro baham moshtarei....

شب گلک گفت...

یلدا جان سخت نگیرش بذار زودتر بگذره...فکر می کنم انقدر احساس نزدیکی به این پستت برای همتجربه بودنشه

جک موریسون گفت...

نقطه.

محمود گفت...

من اگه جات بودم رقصنده در تاریکی رو نیگا می کردم . به حس و حالت هم می خورد .اونوقت حسابی بهم می ریختی. شاد باشی

دانای کل گفت...

یک زمانی شایع شده بود که قراره سیزن جدید فرندز بیاد، داستانم اینجوری بود که مونیکا میفته زندون چون یکی از مشتری های رستورانش از عذای مسموم مرده، چندلر افسرده میشه با جنیس و ریچل و منشی اداره اش رابطه برقرار میکنه و هر سه تاشون همزمان حامله میشن، راس میفهمه که گی هستش و فال این لاو جویی میشه ....
من هی صبر کردم سیزن جدید بیاد نیومد که، گفتن خالیبندیه و شایعست، ولی به قول شاعر گفتنی من هنوز چشم بدره

یلدا گفت...

دانای کل : اینی که گفتی کمدی نبود دیگه . تراژدی بود !!!

دانای کل گفت...

کلاً تراژدی زیاد و نان-استاپ خنده داره دیگه، یه سریال تازگیا شروع کردم به دیدن، به اسم ویدز*، اونم همینجوره
*weeds

بهار گفت...

بیا پیشم...
بگو که هنوز به یادم هستی...
که من عاشق دنیای نوشته های تو هستم.
دنیایی که در ان عاشق شدی و دلت تنگ است...دلت خیلی تنگ است...

شریعتی گفت...

سلام
این که این جا پیدایم نمی شود ... این که این جا حرفی نمی زنم ... این که تو گفتی این جا را دیگر نمی خوانی ... این همه اش شده ام فراری ِ این جا ... همه اش شده ام خودم و یک دنیا پر از خماری های پر درد ... به خاطر این نیست که این جا نمی آیم ... هر روز این صفحه را باز می کنم .. همه ی صفحه ها را باز می کنم ... اما ترجیح می دهم حرف های تو حتی مهربانی هایت را بار ها توی خودم بریزم اما ... اما ... خودم را در حاشیه بگذارم ...
حالا دیگر تو مرا از همه بیشتر می شناسی ... از همه ... از هر که ...
و نگرانی ام از این نیست که چرا دلخوری این جا نمی آیم ...
رنجی دارم که هیچی پای ِ درمانی طاقت ِ مرهمش نیست ...
هستم ... باش
...
به امید خدا
خوش باشی

ناشناس گفت...

خانم معلایی:
به طرز بسیار غریبی هم حسی می کنم باهات!
جالب که شخصیت های متفاوت حس شون یکی میشه!
لاو یر پستس....

یلدا گفت...

ناشناس : تنها قشنگی دنیا همین حس های مشترک است ناشناس !