Instagram

چهارشنبه، آبان ۴

.

نشسته ام روی توالت فرنگی. تنم می لرزد. نمی توانم از تصاویری که در ذهنم در حال گذشتن هستند بگویم. نگفتن سخت است. از آن سخت تر ننوشتن است.وقتی می خواهی و بار سنگین رازی که داری حمل می کنی نمی گذارد بنویسی.هوای بیرون پاییزی است و این یعنی هوایی که یلدا دوست دارد. سرم درد می کند.ا
گر بدانی کسی موجب مرگ غیر عمد دو انسان شده و فرار کرده باید چکار کنی. ذهنم پر است از تصاویر وحشی و بی رحم این جهان. ظهر عکس های خبرگزاری ها را می دیدم . از همین چند وقت پیش بود. آنهمه آدم که به تماشای اعدام نشستند. . بعضی با بچه هایشان. . چرا همبن روزها باید گوش باشم برای شنیدنِ همچین چیزی؟ همین روزها که ورق ورق از خشونت ِرشد کرده در این ملت می خوانم و عکس به عکس برای دلِ نازکی که داشته ایم و دیگر نداریم ،  اشک می ریزم. . 
دیشب ماجرا را که شنیده ام . . هنوز در هم هستم. . راحت حرف می زد از تصادفش. . از دو انسانی که بهشان زده و در رفته. . که روز بعد خبر مرگشان را در روزنامه خوانده. . دارم عکس می بینم . . عکس هایش را . . شاد و پر لبخند. . از آن لبخند های ملیح زنانه. . فکر می کنم در وجود هر دلبری قاتلی نشسته است . . و تب تنم را می گیرد..

۷ نظر:

shima گفت...

چه سخت می شویم ما، پوست می اندازیم. دریده می شویم به دندان های روزگار.  

پری سا گفت...

:(((((((((((((
انگار همه چی یه دفه از حرکت می ایستد
یک نفر دکمه ی پاز را فشار داده است

یلدا گفت...

شیما : دقیقا همین است.. پوست انداخته ایم.. فاجعه !

یلدا گفت...

پری سا : بیا به رفتن فکر کنیم...

شریعتی گفت...

سلام ها ...
" باید گوش باشم برای ... "
یکی که بحث می کردیم و من از همین بحث ها فکر می کردم چقدر نزدیک فکر می کنیم و بعد هم فکر می کردم خیلی رفیق است خیلی اما بعد دیدم که اصلا هم نیست ... می گفت من اگر حتی مادرم باشد یا حتی نزدیک تر می روم برای این که عدالت در همه ی دنیا منتشر بشود و طبیعت با من چنین رفتاری خواهد کرد متقابل رفتار ِ من ... همه چیز را می گویم ... اما او دروغ می گفت ... اما او دورغ می گفت حرفهایش دورنی نبود ... فقز حرف هایش بود ... همین
حالا تو چی هستی یلدای عزیزم ؟!!!
...
اما من می دانم مساله مهم تر از مرگ انسان هم هست ... مهم نیست دو نفر را زیر بگیری و فرار هم بکنی ... حتی اگر مقصر باشی !!! مهم این است که تو با هم تصمیمی که می گیری چه اثری در آفرینش می گذاری ...
از خودت در صفحه ی سفید راضی هستی یا نه ؟!
به امید خدا
خوش باشی

شریعتی گفت...

سلام ها ...
" باید گوش باشم برای ... "
یکی که بحث می کردیم و من از همین بحث ها فکر می کردم چقدر نزدیک فکر می کنیم و بعد هم فکر می کردم خیلی رفیق است خیلی اما بعد دیدم که اصلا هم نیست ... می گفت من اگر حتی مادرم باشد یا حتی نزدیک تر می روم برای این که عدالت در همه ی دنیا منتشر بشود و طبیعت با من چنین رفتاری خواهد کرد متقابل رفتار ِ من ... همه چیز را می گویم ... اما او دروغ می گفت ... اما او دورغ می گفت حرفهایش دورنی نبود ... فقز حرف هایش بود ... همین
حالا تو چی هستی یلدای عزیزم ؟!!!
...
اما من می دانم مساله مهم تر از مرگ انسان هم هست ... مهم نیست دو نفر را زیر بگیری و فرار هم بکنی ... حتی اگر مقصر باشی !!! مهم این است که تو با هم تصمیمی که می گیری چه اثری در آفرینش می گذاری ...
از خودت در صفحه ی سفید راضی هستی یا نه ؟!
به امید خدا
خوش باشی

همان همسایه ی مجازی! گفت...

هیچ چیزی دردآورتر از این نیست که خانه ی آدم، غریبه ترین داشتنی آدم بشود و هم خانه ای هایش، نفهمیدنی ترین های بودنی! آنقدری که دیگر حتی خودت هم باور کنی مال تو نیست و نبوده اصلنی هیچ وقت و، اصلنی تو هم نبوده ای آنطورِ یک جورِ دیگر و آدم های آن روزها هم نبوده اند و... دوره ی ترسناکی است "یلدا"ی همسایه؛ هفت سالگی توی این شهر به زیرخاکی دارد می رود کم کمک شکلش...