Instagram

جمعه، دی ۲۳

.

صبح ِ جمعه معمولا سپید است و همین طور که می رود به سمت ِ شب ، به خاکستری متمایل می شود. این دلگیر بودن ِ بعدازظهرهای جمعه مثل بختکی است که از خیلی قدیم تر از ما سایه ی شومش را روی این خاک پهن کرده بوده و همچنان به زندگی اش ادامه می دهد. صبح ِ سپید ِ امروز ، بعد از سلام کردن به بابا به ماجرایی جالب تبدیل شد. بابا نشسته بود روی مبل و سرش توی دفتری کهنه بود. من شیرینی های یزدی را گذاشتم روی کابینت و داشتم چای می ریختم برای خودم که بابا گفت : " این دفترچه خاطرات تو بوده و از ته یکی از صندوق های قدیمی پیدایش کرده ام. " خنده ام گرفت . دفتر را گرفتم و دو ساعتی مشغول خواندنش بودم. انگار دفتر یکی دیگر را بخوانی. یکی که هرگز نمی شناسیش و حتی مایل به شناختنش نیستی. باورم نمی شد که آدم می تواند در دوره دبستان و راهنمایی اش در کل آدم دیگری باشد و جوان که شد بشود یک نفر ِ دیگر. تنها چیز مشترکی که از آن روزهای من تا امروز آمده بود میزانِ استرس بود.
توی دفترم نوشته بودم که دیروز را نرفته ام مدرسه چون مریض بودم. فردا و پس فردا هم تعطیل است و من نمی دانم بعد سه روز چطور بروم آنجا. دلهره دارم. با محیط  یکی نمی شدم، هنوز هم خیلی طول می کشد این اتفاق بیافتد. تنها جایی که بیش از حد درش احساس راحتی کرده ام ، محل کار ِ کنونی ام بوده. امروز دفترچه ی خاطراتم را خواندم و از گذر زمان خیلی خوشحال شدم. فکر می کنم من از آن آدمهایی هستم که همیشه به استقبال آینده می رود و میل به بازگشت به گذشته را ندارد. حداقل تا به حال که نداشته است. تنها چیزی که این روزها اذیتم می کند اینست که آن وقتها، خیلی وقتها پیش ، زمانی بود در زندگی من که من از کسی بدم نمی آمد. و امروز هستند آدمهایی که وقتی می بینمشان حس می کنم از این ها بدم می آید. دوست داشتم نفرت جزئی از زندگی ام نمی شد.. شد. و به گمانم کنترلش از دستم خارج شده..جایی بین ِ روزهای سرد..

۶ نظر:

وحــــیــــد گفت...

کاش نفرت جزئی از زندگی‌ت/م/مان نمی‌شد، نمی‌بود

یلدا گفت...

وحید : شد و جزئی بزرگ شد..

خانم ف گفت...

فكر كن قرار بوده اسمت آندروماك باشد:دي

یلدا گفت...

خانم ف : آره .. زیاد فکر کردم..

rezgar.sh گفت...

من یک دفتر انشا داشتم که گم شد. کاش یکی برام پیدا می کرد!!!!# بی ربط

eli گفت...

و من همانم که گفتی شبیه irene jacob هستم......:)