Instagram

شنبه، بهمن ۱۵

.

سُرور از دوست های قدیمی مادر است. خانه اش ، خانه ی لحظه های خوش است. هربار آقای او اینجاست برنامه ای می ریزیم که سری بهش بزنیم. مثل گشتن در موزه ی خاطره هاست. دور تا دور خانه اش پر است از عکس هایی که آنقدر قدیمی اند و آنقدر گرانبها که برای من و آقای او به طرز ِ شیرینی غریبه اند. روی تک تک وسایلی که از سالهای قدیمی نگه داشته بوی دلتنگی و جذابیت نشسته است. سرور زیباست. در شصت و اندی سالگی اش. دیر ازدواج کرده است و شاد است. مادرم می گوید آن وقت ها که تازه ازدواج کرده بود بهش گفتم :" کاش شما دو نفر زودتر همدیگر را پیدا می کردید. "  مادرم می گوید سرور جواب داده " که برای خوشبختی یک شب هم کافی است. " مادرم زیاد خاطره می گوید. این خاطره اش اما همیشه اشک می آورد توی چشمهام. به همه ی یک شب هایی فکر می کنم که تجربه کرده ام. با ریشه هایم. و به یک دانه شب هایی که آرزویم است. بعدتر که فکر می کنم می بینم بارها فکر کرده ام به خوشبختی های بزرگ. به تکه های بزرگ ِ آرزوهایم. که گاهی بیش از اندازه بزرگند و مرا برای رسیدن، به نا امیدی کشیده اند. به شبی که حس کنم هوای خوشی ایران را گرفته است. از آن هوا هایی که درش می شود نفس کشید و آزاد خندید.چقدر فکر کرده ام که بعدش می شود مرد. تنها همان یک شب یک تکه ی بزرگ است گوشه ی آرزوهای من. به تک دانه شبی که در پاریس بگذرانم. در شهری که همیشه به من نزدیک بوده است. بی آنکه بخواهم. به شب ِ دور هم بودن. بارها حس کرده ام دوری با من پیوند خورده است. پیوندی عمیق. این همه سال توی رابطه ی عاشقانه ام مدام با دوری جنگیده ام و پا به پایم آمده است. و دوستهایم. آنهایی که قلب مرا به راستی ربوده اند همیشه از من دور بوده اند. و من برای دوست داشتن ِ آدمها زیادی احساساتی ام. سهمم شده عکس هایشان را نگاه کردن و وبلاگ هایشان را خواندن و صدایشان را از کیلومترها دورتر شنیدن. هیچ گاه نشده که همه را داشته باشم. بعضی شان را هنوز ندیده ام و اینطور تا انتهای قلبم رسوخ کرده اند. چونان که از قاب عکس های دیجیتال تا خواب هایم راه پیدا کرده اند. و من همیشه خواب هایم را به یاد آورده ام. گاه فکر کرده ام این حافظه ی لعنتی ِ من نمک شده بر زخم هام. تمام ِ کلمه های آدمها. دوستهام. همه ی اتفاق های اندوهناکِ این خاک. تمام ِ شاگردها. تمام ِ پست هایی که در وبلاگ ها خوانده ام و تکانم داده اند... و دردها... و دردها...همه جا خوش کرده اند در حافظه ام.
حالا از خانه ی سرور برگشته ام و دارم به صدای شاملو گوش می کنم. دلم نگرفته است. اما انگار در جست و جوی کلمه ای باشد بی قرار است. فکر می کنم ذهنم مشوش ِ آن یک شب خوشبختی هایی است که خواسته ام. سخت است آدمی را که  با واژه ی امید چپ افتاده است هل بدهی وسط ِ آینده. و من به گمانم هل داده شده ام...به همین سختی..

۵ نظر:

Sali Kasaei گفت...

چند خطی نوشتم اما انگار که گوگل خوشش نیومد و خوردشون! :دی
یادم نیست دقیقا چی نوشتم اما میخواستم بگم که تو و او جفتتون با من هستید، همیشه. با اینکه تا حالا ندیدمتون اما محال ممکنه که در طول هفته چیزی نبینم و نشنوم و بعدش یاد شماها نیوفتم
اعتراف میکنم که آرزومه مثه شما ۲ تا باشم :* :*

تازگی ها موتور نوشتنت دوباره روشن شده. بنویس که اینجوری کمتر دلتنگت میشیم

نسيم گفت...

سهمم شده عکس هایشان را نگاه کردن و وبلاگ هایشان را خواندن و صدایشان را از کیلومترها دورتر شنیدن
اين دقيقا منم در اين روزها با اين تفاوت كه من فقط عكسهايشان را دارم و وبلاگهايشان و صدايشان نيست

خانم ف گفت...

من برای دوست داشتن ِ آدمها زیادی احساساتی ام

اين خوبه//.

یلدا گفت...

Sali Kasaei : می دونم چی میگی.. این حضور عجیب و غریب و می شناسم. نمی دونم چرا ماها فاصله ها رو اینقدر زیاد می دونیم. چرا دیدارهامون شکل نمی گیره به اون راحتی که باید شکل بگیره.. نمی دونم چرا اینطور گرفتار زندگی نوع ِ این خاک شدیم..

یلدا گفت...

نسيم: چه بد نسیم... صدایشان مرهم است.. جادو است..