Instagram

سه‌شنبه، دی ۱۲

زیر ِ نورِ زرد



آدم نمی تونه همه ی آدما رو دوست داشته باشه. شعاره اگه می شنوید کسی اینو میگه. همینطور حیوون ها. بالاخره آدم از بعضی حیوونا خوشش میاد و از بعضیا نه. طرفدارای حقوق حیوانات هم بخاطر جبر کاری سعی کردن از همه جور جک و جونور خوششون بیاد. تو کله ی من یکی که نمیره  یکی بتونه همه جور جونور و دوست داشته باشه. حالا اینارو گفتم که بگم دیشب چی شد. اما قبلش باید بگم یکی دو ماه پیش چی شد. چون اول یکی دو ماه پیش ، اتفاق افتاد و بعد بخاطر اون، دیشب پیش اومد.یکی دو ماه پیش طرفای دو نیمه شب بود رسیدیم خونه و اومدیم تو اتاق خواب. من فقط نورِ زرد اتاق و روشن کردم با اینکه ازش متنفر بودم. انگشتهام حال و حوصله ی فشار دادن اون یکی کلید برق و نداشت. خسته بودم شاید خیلی. بعد دیدم یه سوسک قهوه ایِ کمرنگ داره از کنار دیوار میره بالا. من از سوسک بدم میاد اما بخاطر جبرِ کاریم ، گاهی تو کلاسای ساختمونِ قبلی که قدیمی تر بودند ، مجبور شده بودم سوسک بکشم که شاگردها از رو صندلی ها بیان پایین و تمرکزشون برگرده.آدم وقتی تو یه موقعیت مسئولیتی قرار میگیره ، ناخودآگاه قوی تر میشه.اما اونشب من بودم و مجتبا. قرار نبود من مسئول کشتن یه سوسک باشم. مجتبا بود .
 بهش گفتم اینو بکش . یه جورایی سرگیجه گرفته بودم از دیدنش. شاید بخاطر نور زردِ گهی بود که افتاده بود روی پوست قهوه ای ِ کمرنگش و تهوع ِ بیخود و بی دلیلی رو تو من به وجود آورده بود.مجتبا اومد بکشتش. نمی دونم چرا اول با لبه ی مگس کش ، نصفه اش کرد. خودش هم بعدن گفت که نمی دونه چرا اینکار و کرده .
بعد یه تشنج عصبی پیچید توی بدنم. نمی فهمیدم چرا باید اینقدر عصبانی بشم.چشمهام و گرفته بودم و داد می زدم که نکشش. نه نه. چشمام و بسته بودم اما تصویرش اومده بود تا پشت ِ پلک هام. فایده نداشت. با چشم باز و بسته هنوز می تونستم ببینمش. مجتبا تعجب کرده بود. البته وقتی با یه آدمِ خل و چل زندگی کنید ، خیلی وقت ها دچار این تعجب می شید ، یا توی شرایطی قرار می گیرید که نمی دونید باید چه کار کنید. مجبورید همینطوری بایستید و به طرف خیره شید که چشمهاش و گرفته و داد می زنه نکشش. نکشش. بکشش. بذار بمیره..
خلاصه اینکه مجتبا به هر جون کندنی بود اون سوسک نیمه جون و کشت و جنازه اش و از اتاق برد بیرون. بعد من نشستم روی کاناپه ی کنار اتاق و کمی لرزیدم. یه لرزش ِ عمدی که کمک می کرد آروم باشم. بعدتر مجتبا کمکم کرد برم زیر دوش ِ آب وچند دقیقه ای زیر ِ دوش ِ آب ، منو گرفت تو بغلش . وقتی آروم شدم ، نمی دونستم چه جوری باید اون فشار عصبی و توضیح بدم. مجتبا گفت چند روزی اخبار و دنبال نکن .
 حالا می رسیم به دیشب. که ساعت از سه و نیم گذشته بود و من داشتم فرانسه می خوندم. نمی دونستم باید بخوابم یا نه. با خودم گفتم پرده رو می زنم کنار . اگه برف می اومد ، بیدار می مونم. این شد که خوابیدم. برف نمی اومد.
بعد دیدم تو یه سالن بزرگم و روی یکی از صندلی های سالن نشستم و منتظر باقیِ آدمهام. سالن زمینه خاکستری داشت و بخاطر رنگش ، احساس سرما می کردم. یادم نیست چی پوشیده بودم اما می دونم که شونه هام لخت بود. بعد دیدم که یه قهوه ایِ کمرنگ داره از دور میاد. خیلی زود شناختمش. همون سوسک ِ یکی دو ماه ِ پیش بود. صد برابر بزرگتر اما. کت و شلوار پوشیده بود و خیلی با وقار داشت می اومد طرف من. همون جا بود که فهمیدم دارم خواب می بینم. حتی اون لحظه داشتم فکر می کردم ممکنه شانس بهم روی بیاره و کافکا هم پشت سر این سوسک گنده بیاد تو و همین جا یه ورژن ِ مسخ و واسم اجرا کنند. خب اما کافکایی در کار نبود.
خلاصه اینکه سوسک گنده اومد و روی صندلی کنار من نشست. تو لیوان من و خودش ، ویسکی ریخت و چند دقیقه ای در سکوت با هم ویسکی خوردیم. بعد لبخندی بهش زدم و بلند شد و رفت طرف درِ خروجی. بعد دیدم توی تخت نشستم و دارم هویج می خورم که البته این ربطی به اون نداشت و کلن خواب های من خیلی بی سر و ته اند.
من که علم تعبیر خواب ندارم و هرچی می گم بداهه گویی های ذهنِ پیچ در پیچ ِ خودمه. با این حال دوست دارم به صدای ذهنم گوش کنم که میگه این یعنی سوسکه  تو رو بخشیده و مجتبا هم تو رو بخشیده بخاطر رفتارای عجیب و غریبت و اخبار هم رو به خوشی می ره بالاخره یه روزی. نه کسی زیر چرخ های ماشین له میشه و نه کسی و با تیر می زنن و نه کسی اعتصاب غذا می کنه و نه کسی بمب میندازه. یه ماده ی بی حس کننده هم میاد به بازار که میشه باهاش سوسک ها رو کشت اما بدون درد. یه جور خواب ابدی واسه همه ی جک و جونورایی که نمی تونی باهاشون زندگی کنی. به هر حال من از اون آدماییم که نمی تونم همه جونورا رو دوست داشته باشم.






۵ نظر:

ضعیفه ای از اندرونی گفت...

یه بار خواهر زادم 4 سالش که بود تار یه عنکبوت رو توی جنگل خراب کرد. مجبورش کردم از عنکبوت از صمیم قلب عذرخواهی کنه. چه ربطی داشت؟

من یه دوستی دارم که آدم محبوبیه نمیدونم فقط به خاطر حرف زدنش و ظاهر معقولشه یا به خاطر ظاهر معقول و ممه های بزرگش. آخه من معتقدم ممه ی بزرگ به طرف مقابل حس آرامش و امنیت میده. خلاصه اینکه دوس من معتقده که همه دوسش دارن و اونایی که به ظاهر دوسش ندارن بهش حسودی میکنن ولی در نهایت دوست دارن مثه اون باشن! فک نکنم اینم خیلی ربطی داشت به پستت.

فرزانه ایرانی گفت...

چقدر نثرت تغییر کرده !؟ من از همون آقای او بیشتر خوشم میومد تا ... :(

سیاوش گفت...

یلدا عالی بود این خوابت. مردم از خنده . و در ضمن متعجب شدم از این قلم توانا. عالی بود یعنی عالی

یلدا گفت...

سیاوش : خواب هام به پای خواب های تو نمی رسن :))

Bita گفت...

فوق العادهای بشر