Instagram

چهارشنبه، خرداد ۸

در مه !



بیشتر آدمها ، درست چند روز مانده به ازدواج شان ، به دام مجموعه ای از ترس های  کلیشه ای می افتند . که آیا انتخاب درستی کرده اند ؟ که نکند آدم خیلی خیلی بهتری برایشان باشد ؟ که نکند رفتارهای طرف مقابل شان را هنوز به طور کامل نشناخته اند . نکند طرف شان بعد از ازدواج رنگ ببازد ؟ نکند ازدواج دست و پایشان را ببندد ( که بیایید صادق باشیم در ایران 90 درصد ازدواج ها به محدودیت های بی معنی ختم می شوند ) ، نکند آمادگی شروع یک زندگی مشترک را نداشته باشند و  و و ..
راستش اینست که این ترس ها ، که من قرار است از اینجای متن به بعد ، آنها را ، ترس های دامنه ی روابط ، بنامم ، تمامی ندارند. حقیقتش اینست که آدم همیشه نگران رابطه ای است که در مرکزش ایستاده است . درست چند ماه بعد از ازدواج ، حتی وقتی به طور صد در صد مطمئن هستید انتخاب درستی انجام داده اید و آرامش زندگی تان هزار برابر شده است ، دوباره دست به گریبان این ترس ها می شوید. هی به زوج های اطراف تان نگاه می کنید و فکر می کنید نکند آینده ی ما هم به شکل و شمایلِ رابطه ی آنها نزدیک شود ؟
نکند ساعت ها در خانه باشیم و یک کلمه حرف نزنیم . . نکند نسبت به تـــُــن صدای یکدیگر حساس شویم و منتظر باشیم فرصتی پیش بیاید که تنهایی مان را تجربه کنیم ؟ نکند زندگی مان از روال هیجان انگیزش خارج شود و به روال عادی و به شدت خسته کننده ی همه ی آنهایی که دور و برمان هستند تبدیل شود ؟ نکند میانه ی راه ، دور بزنیم و برویم سراغ آدم های دیگر. و برای من این یکی از همه بدتر است . اینکه آدم به چنان بدبختی و حقارت درونی برسد که دست به خیانت بزند . خیانت یعنی شکستن آنچه تا به حال بوده ای. خرد کردن خودت تا ذره ی آخر و تبدیل شدن به آدم جدیدی که قرار است بعد از آن باشی. با حسی نکبت بار از اینکه زندگی طرف ات را به گند کشیده ای . و بدتر از آن اینست که طرف مقابل این خیانت باشی. قربانی اش . بارها از شاگردهام پرسیده ام که اگر کسی که خیلی دوستش دارند ، بهشان خیانت کند ، چه خواهند کرد ؟ ( نه اینکه این سوال آنقدر ها ذهنم را مشغول خودش کرده باشد ، یکی از بهترین سوال هایی است که برای تمرین شرطی نوع دوم می شود پرسید . ) و بارها پیش آمده که آنها برگشته اند و سوال را زده اند توی صورت خودم .. که شما چی ؟ چکار خواهید کرد ؟ و جواب من هربار چیز متفاوتی بوده است .
I would kill him .... I would leave him ... I would kill myself .. I would do the same thing to him ..

اما حقیقت اینست که تنها چیزی که در زندگی ام هیچ جواب قاطعی برایش ندارم ، همینست. بعد از هر جواب همیشه با خودم می گویم نه من اینکار را نخواهم کرد. به نظرمن شرایط قربانی غیر قابل لمس است. شاید برای همین دست از قضاوت کردن ِ یکی از اقوام دور برداشته ام. همیشه با خودم می گفتم چرا از مردی که بخاطر زن دیگری ترکش کرده طلاق نمی گیرد و زندگی دوباره ای را شروع نمی کند ؟ شاید خیلی سخت است که از زیر دست و پای  موقعیتی که با تمام قدرت تو را له کرده است، بیرون بیایی.
امروز بعد از ظهر وقتی وارد قطار شدیم ، تمام مدت به پیرزن و پیرمرد هم کوپه ای مان فکر کردم که چطور گذر سال ها ، آن ها را به سکوتی بدون جنجال خوانده بود . خیره شدن به منظره ی بیرون پنجره ، ساعتها ، و هر از گاهی حرف هایی خیلی کوتاه در باره زمین های کشاورزی و یا آب و هوا ، بیشتر از هرچیز برای من تداعی آدم هایی را می کرد که بدون هیچ ترسی منتظر ِ آخرین نفس های زندگی شان هستند. آرامشی ساکن. چیزی که در این سن مرا می ترساند و احتمال اینکه در سن آنها آرزویم باشد ، خیلی زیاد است .با این حال من فکر می کنم علت اصلی ِ ترس های دامنه روابط برمی گردد به ترسی که آدم ها از شکست خوردن دارند. هرچقدر میزان این ترس بیشتر باشد ، آدم سعی می کند کمتر دست به ریسک چنین شرایطی بزند و به نظر من ، ما ملتی هستیم به شدت نا توان در مقابل ِ شکست هایمان. گاهی اوقات که توانایی این را پیدا می کنم که از بالا به نقطه ای که قبل ها درش ایستاده بودم نگاه کنم با خودم می گویم خب که چی  ؟ کجای این موقعیت اینقدر هراس آور و مشکل بود ؟ فرض کنیم رابطه ای به هم بخورد.. فاز اولش خیلی سخت است . تا ترمیم اولیه.. با این حال همیشه آینده ای وجود دارد و زمانی هست که دردت را تسکین دهد. و همیشه ی همیشه رابطه ای دیگر هست که تو را به سمت خودش بکشاند. 

ساعت از یک نیمه شب گذشته و من در رستوران قطار نشسته ام و فکر می کنم ترس ها ، لزومن منفی نیستند. ترس ها می آیند و باعث تکان خوردن می شوند. باعث تلاشی مفرط برای رابطه ای که در مرکزش ایستاده ای. رابطه ای که دوست نداری به گوشه اش کشانده شوی .. می خواهی مرکزش بمانی ... می خواهی برای نشکستنش تلاش کنی .. با هر چیزی که می شود .. با Seperation ، با جلسه های روان شناسی ، با مشورت این و آن ، با فکر کردن و فکر کردن و فکر کردن ... مهم اینست که تو تصمیم گرفته ای همان جا بیاستی.... در مرکز ِ جهان ِ رابطه ات . 





۱۱ نظر:

سهیل گفت...

بدترین قسمت خیانت ها و شکست ها و جدایی ها سوال های بی جواب و نفهمیدن جایگاهمون توی زندگیه. خیانت خودش از یه ترس و بلاتکلیفی میاد و حتی جدایی بعدش و گذشت زمان هم نمیتونه جواب سوال هارو بده. نمیدونم منظورمو میتونم برسونم یا نه. اگر رابطه رو یه پل عریض فرض کنیم خیانت ها و جدایی ها مارو از اون پل نمیندازه بیرون، فقط برامون باریکترش میکنه و به جایی میرسیم که کوچکترین حرکت یا از اینور میندازمون و میفتیم تو یه دره خشم و تنفر و کینه یا ازون طرف میفتیم و میریم ته دره بی اعتماد به نفسی و کوبیدن خودمون و تنفر از خودمون. شاید برا همینه که ترجیح میدیم یه ازدواج و فلج پیش بره اما ازش بیرون نریم حتی طلاق هم باعث نمیشه که ازش بیرون بیفتیم، فقط از طرف دور میشیم..

یلدا گفت...

سهیل : منظورت و عالی رسوندی. این تصویر پل عالی بود.. درسته .. یه دره بی برو برگرد..

نازنین گفت...

میدونی؟ عالی بود. من تمام دیشب داشتم بهش فک میکردم. اصن فکر اینکه بعدش ممکنه حالم از تصمیمم بهم بخوره مث یه دیوار نامرئی جلومه که با هربار محکم خوردن بهش باعث میشه بیخیال حتا فک کردن به وارد کردن یه آدم دیگه به زندگیم بشم. فکر اینکه این یک نفر یکی نفریست که باید تا آخر با تو باشه. اصلن لیمیت ها منو مشوش میکنه. هر چیزی که باشه. هرچیزی که منو محدود کنه استرس میده بهم و عصبیم میکنه. میشم مث ببر ماده تو قفس!
چقدر خوب نوشتی در مورد ترس از شکست. منم دیپ این ساید میدونم که همش به خاطر ترسه. ترس از اینکه تنها بمونم. تنها گذاشته بشم. قلبم بشکنه. داغون بشم. نفسم تنگ بشه . و در مورد من ایت ترس انقدر فلج کننده اس که نتونه تکونم بده واسه ادامه واسه ایستادن.

yalda arta گفت...

نازنین : فکر می کنم این مجموعه ترس ها در زن ها بیشتره. شاید چون بعد از اتمام رابطه به مدت طولانی تری با رابطه درگیرند . می فهمم این ترس هایی رو که میگی. اما واقعن راه روبرو شدن باهاشون تو خودته. باید کمی ریسک کنیم.

جک موریسون گفت...

تو رستوران چی خوردی؟غذاش خوب بود؟

نازنین گفت...

آره منم فک میکنم همینجوریه. البته تو دوستای خودم دیدم که خیلیاشون بعد از یه رابطه ای که خیلیم بد تموم شده به سرعت یه رابطه ی دیگه رو شروع کردن و خودشونو در واقع بی تفاوت نشون دادن. اما من نتونستم. شاید چون آخرین باری که این اتفاق برام افتاد خیلی سخت بود. ینی در واقع من بیرون انداخته شدم. بدون هیچ توضیح و هیچ بحث و هیچ دوایی. مث اینکه یه روز صب از خونت بری بیرون و بعد وختی برگردی هرچی کلید بندازی در باز نشه! بعد زنگو بزنی و یکی بگه اینجا از این به بعد خونه ی منه! می فهمی ؟ ینی فک کن یه نصفه زیادی از تو بمونه پشت یه در که دیگه باز نمیشه.و خودت بیرون در .برای من خیلی سخت بود. مث اینکه همه ی وسایلت و لباسات و همه ی همه ی چیزایی که بهشون احتیاج داشتی رو یهو از دست بدی و هربار که به یکیشون احتیاج پیدا کردی مجبور بشی یادت بیاری که ازت گرفته شده! خیلی حس بدیه. و خب من خیلی زیاد تلاش کردم تا بتونم خودمو به تعادل برسونم حالا دیگه میترسم حتا یک قدم از جایی که وایسادم تکون بخورم و باز این تعادل به هم بخوره.

yalda arta گفت...

جک: افتضاح بود .

yalda arta گفت...

نازنین : چه تعبیر خوبی کردی از اونی که جا می مونه توی یه رابطه ی تموم شده. اونقدر خوب با کلمه ها راه میای که کاملن حست و میشه فهمید. کاش وبلاگی داشتی برای خونده شدن .

نازنین گفت...

می دونی یکی از معدود آدمایی هستی که این حسمو شخصن بهش کامنت کردم.چون خیلی وخته که اینجا رو میخونم. خاموش البته. وبلاگ دارم.و میتویسم. ام نه مثل تو انقدر شفاف.انقدر از خوده خودم!

ناتمام گفت...


از یه چیزایی می نویسی که گاهی فقط

خود آدم خبر داره...

نوشته هایی از این دست خیلی کمک خوبی

هستند...

مرتضی گفت...

فک میکنم مشکل فقط ترس از شکست نباشه.
خیلی از ماها دچار یک نوع فداکاری ابلهانه بی دلیل هستیم برای خانواده، دوست یا شریک.اینکه از به گند کشیدن زندگی طرف مقابل که خودش منشا همه دردهامونه عذاب وجدان داشته باشیم برای من موجه نیست. واینکه تنها چیزی که براش جواب قطعی ندارید مثلا مواجه شدن با وضعیت توصیف شده است هم عجیبه. بطور کلی در حوزه روابط شخصی حکم کلی نمیشه داد به نظر من.