Instagram

دوشنبه، خرداد ۳۱

- -

راه می افتیم . از کوچه های تاریک می گذریم . استرس جزئی همیشگی از ملیت مان شده باشد انگار ، با ما کنار ما

مثل سایه ی شومی حرکت می کند. دستهایمان گره خورده اند در هم. یکی از خانه ها از بقیه روشن تر است. سایه ها

درش در حال رقص و جنب و جوشند. هیاهوی مردم مثل همیشه استرسم را افزایش می دهد. خودم را می چسبانم بهش.

دستش را می اندازد دور گردنم. آهسته تر می رویم. با انگشت اشاره اش آن دور را نشان می دهد. می گوید :

" همان جاست. ببین. چیزی نمانده. "  قرار گذاشته ایم بعد از این دنبال خواب هایمان بگردیم. این یکی مال هفته ی

پیش است. یکی مان ، دقیقا نمی دانیم کدام یکی ، خواب دیده بود بین دو دیوار شکافی است بزرگ. به اندازه ی ورودی

در پارکینگ. به اندازه ی چهار قدم بزرگ من. به اندازه ی دو قدم بزرگ او. از دور که نگاه کنی فکر می کنی باید

لبه ی پرتگاهی باشد. نزدیکتر که می روی اما می بینی حالت تپه مانندی دارد. باید از تپه ها بروی پایین و وارد

چمنزاری شوی که خاکش سرخ است. او می گوید تنه ی  تک درخت خاک سرخ را در خواب گرفته و رفته بالا.

سر شاخه ای نشسته و سوت زده. برای ساعتها. برای قرن ها. گذر زمان را زیر خطوط پیشانی اش حس می کرده.

من خاک تو رفته ی زیر درخت را نشان می دهم و می گویم همانجا . دقیقا در همان نقطه بود که در خوابم نشستم و لم

دادم به تنه ی کهنسال و مست خنکای باد شدم. او دستهایش را حلقه می زند دورم. می گوید :" نمی دانم سوت می زدم

یا صدای سوت را می شنیدم؟". من دستهای جوانم را از میان دستهای او می کشم بیرون و رو به آفتاب می گیرم.

می گویم : " نمی دانم درخت کهنسال را خودم کاشته بودم یا بی دلیل با حس مالکیتی آنچنان رها شده بودم زیر

سایه اش ؟ ".

راه می افتیم. استرس با ما از کوچه های تاریک و خیابان های قحطی زده ی یازده شب تا پیچک خوابیده روی

دیوار خانه مان می آید. استرس را چون کوله پشتی از شانه هایمان در می آوریم .

در خانه ام بوی یاس می آید. یاس را هر شب ِ عاشقی ، او با خودش می آورد و روی میز ، گوشه ی دیوارها،

روی تخت و بین سینه هایم می گذارد. او روی تخت لم می دهد و با مداری که ساخته ور می رود. من دستِ

راستم را می کنم توی جیبِ شلوارکش و خیلی زود خوابم می برد.









۲۱ نظر:

سیگار خاموش گفت...

خیلی زیبا مینویسی
ولی بد نیست بعضی از قسمتها رو کمتر از استعاره استفاده کنی تا من همه ی مطلبت رو درک کنم ، اینطوری مثل فیلمی میشه که وسطش خراب باشه
با اینکه توی درک اینطور مطالب دیگه واسه خودم استاد شدم ، خدا میداند این آدمها چقدر تنها کنار هم نشسته اند

مونیکا گفت...

فکر کنم من خیلی پیر دارم می شم دیگه
گاهی ذهنم تحلیل نمی کنه چی نوشتی

صهبان گفت...

من عاشق این جور رویا نویسی ها هستم. به نظرم اتفاقا نباید پوست کنده باشه. باید پر از شخصی نویسی باشه. باید پر از توهم های رنگی باشه. باید با ذهن آدم بازی کنه. البته این پستت روشنه. میری دنبال رویایی که دیدی و برمی گردی خونه. قشنگتر از همه واسه من اینه که سه تا فضا رو به تصویر کشیدی. فضای بیرونی که خیابونا و کوچه های پر استرس شهره. فضای رویا یعنی پشت همون شکافی که گفتی که خبری از استرس نبود و یه جور سردر گمی و تحلیل شدن توی همدیگه بود. و فضای خونه که به دنیای واقعی نزدیک میشه اما بازم از جنس خودته. اون گل یاسها نشونه ی خوبی ِِ از عشقی که تو خونه ات ریخته. و اینکه استرس و تو خونه راه ندادی. پشت دره. اما هر روز باید بپوشیش انگار. اون درخت هم توی فضای رویا واسه من نماد عشقه. تنها چیزی که تو خاک سرخ زنده مونه گرچه پیر شده. و تو خودت یکی از اونایی هستی که کاشتی اش. واسه همین حس مالکیت داری نسبت بهش.

یلدا گفت...

سیگار خاموش : خوشبختم از آشناییت. حق داری. این پستم یکی از شخصی نویسی هایی بود که قرار نبود بذارم توی بلاگ.
ممکنه برای همین شخصی بودنش تورو گیج کرده باشه. اما به هر حال قصدی پشت این استعاره ها بود.

یلدا گفت...

صهبان : مرسی از تحلیلی که کردی. فکر می کردم باید واسه همه گنگ باشه. تو از دید خوبی به این پست نگاه کردی صهبان. کلمه ی رویا نویسی رو دوست دارم. و مرسی برای روشن کردن سه فضا.

شریعتی گفت...

سلام
یاد خودمان افتادم رفیق ...
اما انگار گذشته است ...
تازگی ها کلا احساسات نداریم ... نمی دانم چم شده ...
حتی درک دیگران در این لحظات به سختی ممکن می آید ...
نثر را دوست داشتم ... این خیلی برایم به چشم آمد ...
به فنا رفته ام نه ؟!
:D
به امید خدا
خوش باشی

یلدا گفت...

شریعتی : عجبا عباس !! تو هم بگویی بی احساس شده ای ؟ !!! نه تورا به جان هر کسی دوست داری تو یکی از شر این ویروس بی احساسی خودت را خلاص کن.

زکریا گفت...

سلااام
آفرین
آفرین
بسیار لذت بردم یلدا جان

مینا تقوی گفت...

عالیه یلدا. دوست دارم این توصیف ها و تشبیه های خارق العاده ات و تو کتابی که به نامت چاپ میشه بخونم. تو داستانایی که یه روز می شینی ویرایش می کنی و ... من عاشق این استعاره هام. این که استرس و تشبیه کردی به کوله پشتی که همیشه بیرون رو دوشمونه.. wow

یلدا گفت...

زکریا ، مینا ، ممنونم.

Morteza گفت...

شهامتی نهفته است در پشت بعضی از نوشته هات که تحسین ات می کنم به خاطر شجاعتت در نوشتن شان

سلمان گفت...

home sweet home

خیلی رمانتیک بود یلدا
آخرش رو دوست داشتم

راستی، نقاشی ماله مودلیانیه؟

یلدا گفت...

Morteza: thanks a million dude !

یلدا گفت...

سلمان : نمی دونم سالی. متاسفانه نتونستم اسم نقاش و پیدا کنم. البته کار اصل نبود و از روی اوریجینال کشیده شده بود.

تارا گفت...

و یک پست اصل ِ یلدا.. :دی
خیلی زیبا بود..

rezgar.sh گفت...

بیشتر از هرچیزی عاشق این نوع نوشتن هستم. نوشتنی که سخت است خواب را از واقعیت تشخیص دادن .. و من دوست دارم با لذت بخوانمش و مثل معمایی ازش سر در آورم. و در این جستجو از زیبایی نثر لذت برم...

می دانی...چند بار تا حالا می خواستم ازت سوال کنم در مورد اون داستانی که برام خواندی...و هی یادم می رفت...به کجا رسید ؟ دستکاریش ردی؟؟ می خواستم بهت پیشنهاد کنم که یکبار همان داستان را اینبار از زبان مرد بنویسی.

شب گلک گفت...

درسته کمی شخصی بود ولی برای من که خیلی آشنا بود و لذت بردم حسابی

یلدا گفت...

rezgar : نه هنوز. ویرایش دوباره و چندباره ی داستان هام همیشه واسم با رنج وحشتناکی همراه بوده. نمی دونم چرا !!! یک نکته اش تنبلیمه شاید. اما اینی که گفتی خیلی خوبه. فکر کنم لازم هم باشه چون شخصیت مرد خیلی کار نشده بود. شاید از راهی که تو گفتی بشه به شخصیتش نزدیکتر شد.

یلدا گفت...

شب گلک : اسم تو رو که می بینم ، هربار ، یاد نثر فوق العاده ات می افتم. خوشحالم که باهاش ارتباط برقرار کردی.

دانای کل گفت...

یاد این تکه از شعر سید علی صالحی افتادم:
قبول نیست ری را
بیا قدمهامان را تا یادگاری درخت شماره کنیم
هر که پیشتر از باران به رویای چشمه رسید
پریچه بی جفت آبها را ببوسد ،
برود تا پشت بال پروانه
هی خواب خدا و سینه ریز و ستاره ببیند
قبول نیست ری را !

پ.ن. خیلی زیبا و قشنگ می نویسی یلدا

یلدا گفت...

دانای کل : مرسی برای گذاشتن یک تکه از صالحی . چقدر این تکه های ابر مانند تو در کامنت هایی که از جایی دور می گذاری به آدم می چسبد.