Instagram

جمعه، تیر ۱۱

.


من از نگاه کردن به گذشته خوشم می آید. همیشه قبل از اینکه خوابم ببرد خودم را می اندازم درون تونلی هزار تو از

کودکی ام. دنبال سر نخ هایی که مرا به خاطره ها و لحظه های گم شده در ذهنم وصل می کند. یکی از چیزهایی که

همیشه در ذهنم تکرار می شود کارتون هایی است که به تماشایشان می نشستم  و بعدها تحت تاثیرشان خیالبافی

می کردم. در اینکه کلی از بازی های من در تنهایی و با خیالبافی های من که از وقایع اطرافم منشا گرفته بودند صورت

می گرفت شکی ندارم اما هنوز نمی توانم به روشنی تصاویر بازی هایم را در ذهنم بازسازی کنم. می دانم که شخصیت

کارتون ها و کتاب هایی که می خواندم اولین دوستهای من در زمان تنهایی ام می شدند. می دانم که از چوبین و چاق و

لاغر می ترسیدم. آن ندایی که چوبین را صدا می کرد مرا می ترساند و آن دو تا کار آگاه (چاق و لاغر ) با آن ماشین

ژیانشان همیشه مرا پر از استرس می کردند. این استرس موقع تماشای دوقلوهای افسانه ای هم در من شدت می گرفت.

انگار یک قرن طول می کشید تا آن دوتا دستهایشان را به هم برسانند و قال قضیه را بکنند. به جای اینها فوتبالیستها را

بخاطر علاقه ام به فوتبال دوست داشتم و تام و جری را قبل از رفتن به مدرسه نگاه می کردم. و در کنارش صبحانه بهم

می چسبید. چیزی که به وضوح در خاطرم مانده است همراهی پدرم در تماشای کارتون هاست. پدر عاشق کارتون ها

بود. صبح های زود می نشست و تام و جری نگاه می کرد و برنامه ی کارتون ها را بهتر از من می دانست. حالا هم

که سنی ازش گذشته است و استاد بازنشسته ی دانشگاه شده است هنوز می نشیند جلوی تلویزیون و کارتون می بیند.

بخاطر همین ، برای روز پدر برایش کارتون های قدیمی را خریدم. البته با همان دوبله ها و سانسورهای فارسی.

فقط برای حس نوستالژی که دارند و لذتی که با وجود کیفیت پایینشان در آدم به وجود می آورند. یکی از کارتون هایی

که برایش خریدم " زنان کوچک " بود.

کاراکتر های زنان کوچک گاه به گاه در بازی های من زنده می شدند . گاهی مادر خانواده می شدم و با وقار تعریف

شده ای که در او وجود داشت راه می رفتم و حرف می زدم و تصمیم های منطقی می گرفتم. گاهی مگی می شدم.

همان دختری که همیشه موهایش را توی توری می پیچید. و قرار بود خیلی شبیه مادرش باشد. با همان وقار و با

همان شخصیت. دیروز به تماشای قسمتی ازش نشستم و کلی خنده ام گرفت. سانسورها فوق العاده غیر حرفه ای انجام

شدند. خنده ام گرفته بود که آن زمان چقدر خنگ بودم که این سانسور ها را نمی فهمیدم و توجهی بهش نداشتم.  پدر

خانواده در قسمتی از جنگ برگشت. بعد از یکسال. استقبالی که خانواده ازش کردند باعث شد شک کنم که این انیمیشن

یا توسط ایران ساخته شده یا کره شمالی.  خب بعدتر متوجه شدم این نوعی که ایران نشان می داده را ژاپن ساخته بوده.

پدر وقتی می خواهد مادر خانواده را در آغوش بگیرد تصویر کات می خورد به لوستری ساکن که در چند اپیزود قبل

نشان داده شده بود.



شخصیت های رمان Alcott  در دست کارگردان و تصویرپرداز ژاپنی کمی مورد دستکاری قرار گرفته اند. پوشش

آنها به سلیقه ی کارگردان تصویرپردازی شده است. شخصیت جو(کتی) در واقع خود نویسنده است. آلکات هم سالهای

جنگ را تجربه کرده بود و چندین سال پرستار جنگ بود. او گرفتار فقر حاصل از شرایط جنگ شده بود و در جبهه

برای روزنامه ها داستان می نوشت. داستان هایی که فضای جبهه را منعکس می کردند. گرچه او طرفدار تساوی حقوق

زن و مرد بود ، شخصیت های رمانش آنچنان دارای گرایش های فمنیستی نیستند و رفتار هنجار شکنانه ای از آنها سر

نمی زند.  یادم است چند وقت پیش نقد های زیادی درباره ی رمان زنان کوچک خواندم. یادم است که بیشتر نقدها بر پایه

نظریه های فمنیستی نوشته شده بودند. زنان کوچک زن هایی را نشان می دهد که انگار سر از فرهنگ من بیرون

آورده اند نه فرهنگ آمریکا. شاید به همین دلیل است که من در آنها شخصیت اغراق شده ای نمی بینم و آمریکایی ها

می بینند.

همین دیروز که داشتم کارتون را می دیدم هی با خودم می گفتم انگار قصه قصه ی هشت سال دفاع مقدس خودمان است

و این زن ها که در حصار خانه ها محبوس شده اند و احساس فداکاری سر تا پایشان را گرفته زنان معصوم و تنهای

خودمان هستند. حقیقتا دلم می خواهد کارتون را به زبان اصلی پیدا کنم و ورژنی را ببینم که توسط ژاپن ساخته نشده

باشد. بخاطر بار نوستالژیکی که به زندگی ام می بخشد دوستش دارم.









۵۱ نظر:

Najoorha گفت...

آخ
به بد مساله ای اشاره کردی .
می دونستی چوبین مادر داشته و اصلا به ما نشونش ندادن و گفتن بی کس و کاره؟
می دونستی قسمت آخر چوبین تنها با مرگ بورونکا تموم نمی شه؟اون سریال با رسیدن چوبین به مامانش تموم می شه ولی چون مامانش لباس آستین حلقه ای با یقه ی باز تنش بوده کامل برامون حذفش کردن و به ما خوروندن که او بی کس و کاره .

ارادتمند تو : ناجور

یلدا گفت...

Najoorha: آره. عکس مادر چوبین این هفته حسابی دنیای مجازی رو تکون داد.
ما همه ی غذاها را با داروی تحریف خورده ایم.

پیام گفت...

اون کارتونایِ تو صبح به خیر ایران با چایی شیرین، تام و جری و سه کله پوک، هنوزم همیشه یه سه کله پوک همه جا هست گاهی ام چهارتان که می‏شن دالتونا یا دوتا که می‏شن پت‏ومت خلاصه هنوزم هستن...
راستی هر وقت که واسم یه چیزی می نویسی یه سری می چرخونم اینور و اونور که با منی؟ مرسی

چپ دست گفت...

خداییش اگه این نوستالژی های دوران کودکیمون نبود که با یادآوریشون توی ذهنمون احساس خوب بچگی واسه زنده بشه، از روزمرگی های این روزامون هممون چت می زدیم.

rezgar.sh گفت...

همین الان پرسپولیسرو دوباره دیدم...
آنقدر این فیلم قابل لمس بود که چند بار pause کردم و به گدشته بر گشتم. به روزهایی که بچه بودم و از بیرون صدای آژیر می آمد..مثل یک خواب وهم آلود...روزهایی که آرزو داشتم یکی از شخصیت های کارتونی بیرون بیاید و مال من شود . روزهایی که در ذهنم من با کمک شخصیت های کارتونها و تانک اسباب بازیم همه بدی ها را نابود می کردیم...
به قول فرهاد: آسمان روشن و آبی ، کنون تلخ و ملال انگیز...سفید پوشیده بودم با موی سیاه اکنون سیاه جامه ام با موی سفید..می آیم می رم..می اندیشم که شاید خواب دیده ام..می اندیشم که شاید خواب بوده ام..

چقدر پدرت دوست داشتنیست. این را حتی از دیدن عکسش هم میشه فهمید

ناشناس گفت...

حس قشنگیه منم پارسال دنبال بچه های مدرسه الپ بودم که دانلودش کنم ولی گیرش نیاوردم و در عوض لاکی لوک و بابا لنگ دراز رو با صدای اصلی دانلود کردم کلی حال داد
من به سختی اینجا نظر گذاشتم
ادرس وبلاگم اینه:
www.babaktaherraftar.blogfa.com

یلدا گفت...

پیام : آخ پت و مت . برادرم عاشقشون بود و من عصبی می شدم از خنگ بازیاشون.

یلدا گفت...

rezgar.sh : پرسپولیس برای تو ملموستره تا برای من. تو زودتر از من به دنیا اومدی و تو همون چند سال خیلی چیزارو تجربه کردی تا منی که به دنیا اومدم و شنیدم و شنیدم.

ناشناس گفت...

یعنی من عاشق ِ کتاب ِ زنان ِ کوچکم!
فوق الاعاده است این کتاب حتی از دشمن ِ عزیز هم بیشتر دوسش دارم، از سری کتاباییه که به آدم حس زندگی میده!
این هدر از قبلی خوشگلتره!

یلدا گفت...

ناشناس : وقت کنم حتما می خونمش.کاش اسمت و می زدی. حدس می زنم بهار باشی.

dream_runner گفت...

دوست پیری داشتم که به نسل ما می گفت: تخم دروغ و سانسور! بیراه نمی گفت و البته ههنوز مانده است ببینیم این تخم های دروغ و سانسور به کجا می رسند!

دقیقا یلدا منم از دیدن خیلی کارتون ها به شدت عصبی می شدم و می ترسیدم ،برونکا هنوزم تو ذهن من نماد خدا و هروقت کلمه ی خدا می اد بی اراده برونکا می اد جلوی چشمم که مکار الماکرین و باید از خشمش تقوا پیشه کرد و احتمالا باید ماها بشویم همان چوبین که تقیه نمی کرد.

بررسی خیلی خوبی بود گرچه زنان کوچک را انچنان نگاه نمی کردم اما از کودکی گرایش عجیبی به فضای خشن و جادوییه هزار و یک شب داشتم طرفدار پرو پاقرص سنباد بودم گرچه از سندباد هم خیلی استرس می گرفتم.

اراکده گفت...

سلام
من کارتون تام سایر رو دوست داشتم و بد من فیلم- این جون جو- همیشه برایم نقش همان ضد قهرمان دوست داشتنی ترسناک را داشت .
چند وقت پیش ها یه بنده خدایی که خودش را رئیش مرکز دکترین فلان می نامد می گفت :
کارتون نیک و نیکو ، حاج زنبور عسل ، حنا دختری در مزرعه ، خانواده دکتر ارنست ،دختری بنام نل والبته بی خانمان و البته گالیور...
همگی در تبلیغ سرزمین موعود و یهودیت می باشند.
البته تحلیل هایش در عین غلو کمتر غیر واقعی و دروغ بنظر می رسند ولی حد اقل اش این است که هیچ محصول هنری بی هدف تولید نمی شه....

ناشناس گفت...

یه چیزی ور جا انداختم:
عکس هدر وبت محشره دختر...
اراکده

شریعتی گفت...

سلام یلدای عزیز
من هم همه این هایی که گفتی رو به یاد دارم ... یادمه توی این شخصیت ها هم گه گاهی می رفتم ... به خصوص توی شخصیت هایی که خنگ بازی از خودشان در می آوردند ! مثلا دوست داشتم همان پت و مت بشوم و همش گند بزنم به زندگی ! یا چاق و لاغر بشوم ... اما الان !؟!! هیچ به یاد نمی آورم ... نمی دونم چرا ... ؟!! و این واقعا بعضی وقت آن قدر اذیتم می کند که همه بودنم تهدید می شود ... چرا نمای کلی داستان ها و کارتون ها یادم هست اما هیچ کدام از شخصیت ها برایم وضوح ندارند و به یادشان ندارم ؟! خیلی دردناکه ؟! انگار اون ها هم می خوان که فراموش بشم و فراموش کنم !!!
...
حالی می کنم با خودم نه !
به امید خدا
خوش باشی

یلدا گفت...

dream_runner: من نمی دونم چرا بعضی از این کارتونها اینطوری استرس می دادن ! نمی دونم مثلا چاق و لاغر و چطوری ساختن که هنوز که هنوزه وقتی عکس ژیانشونو می بینم استرس در من تولید می شه ! و وای از برونکا نگو !!!

یلدا گفت...

اراکده : مردم از خنده. یاد یکی از برنامه هایی افتادم که چند سال پیش پخش می شد. بستنی ها. دو تا عروسک گنده ی بستنی . یادمه مادربزرگ یکی از دوستهام می گفت این برنامه رو ساختن که ارتباط پسر و دختر و رواج بدن !!!
من مرده ی تفسیر و تحلیل ایرانی ام !

یلدا گفت...

شریعتی : برای من هم پیش اومده. بارها اینطوری شده که بشینم و اونقدر فکر کنم تا یادم بیاد جزئیات فلان برنامه چی بوده. دور شدی از فضای اون سالها . فقط همین.

سانتا گفت...

وای چه ذوقی کردم بابت این نوشته و این ذوق بیشتر برای پدر خودم بود وقتی یادش می افتم که هنوز برای نوه اش دی وی دی های تام و جری میخرد و خودش هم مینشیند و ذوق میکند.
"حالا هم که سنی ازش گذشته است و استاد بازنشسته ی دانشگاه شده است هنوز می نشیند جلوی تلویزیون و کارتون می بیند"
اینجا را عینن یاد پدر افتادم و البته او زبل خان و واتوو واتوو را هم خیلی دوست دارد.
و اما ترسهای من، پینوکیو وقتی فریب میخورد مایه ی عذاب من بود و هاچ زنبور عسل از همان آهنگ اول داستان روی اعصاب بود. چاق و لاغر و چوبین من را هم به شدت نگران میکردند. ولی این زنان کوچک... با خواهرهایم دعوایمان میشد که کدامیک کدام نقش را داریم و همیشه به زرو نقش کتی را تصاحب میکردم.
پاراگراف آخرت را هم که از قضا چندسال قبل روز جهانی کودک با بچه ها راجع به آن بحث میکردیم و حرفی روی آن نیست.

سلمان گفت...

من عاشق کتی بودم. چون تخس و شر بود.

فکر کنم پارسال بود که رفتم و ورژن صدا و سیمایی "جودی ابوت" رو خریدم و با همون حس نوستالژیک قدیم دیدمش.
بعد حالم بد شد. از اینکه چقدر توی این داستان دست برده بودن.
ورژن اصلی رو گیر آوردم (زبان ژاپنی با زیرنویس انگلیسی) و جودی واقعی رو شناختم.
نمیدونی چه حس بدی بهم دست میده وقتی میبینم به یه کارتون ساده هم رحم نمیکنن

یلدا گفت...

سانتا: چقدر جالبه سانتا. منم موقع فریب خوردن پینوکیو دچار استرس می شدم و نگرانی طولانی تا روزها با من بود.

یلدا گفت...

سلمان : وای آفرین به پشتکارت ! یه سال پیش یکی از دوستهام جودی ابوت ژاپنی رو دیده بود و هربار می دیدمش از صحنه هایی که ایران حذف کرده بوده حرف می زد.

محمد گفت...

سلامی به گرمی آش رشته تقدیم به استاد گرامی, خوبی اااااااسسسسسسستاد؟؟؟

فرناز گفت...

اوه خدای من چاق و لاغر، تو کمک کردی تا دوباره این کارتون رو به یاد بیارم و تمام حس نفرت و استرسی که در این کارتون داشتم دوباره زنده بشه. حالم همیشه از ایم برنامه به هم می خورده. و اما دوقلو های افسانه ای! استرس این یکی را خیلی دوست داشتم. هیجان زنده ای داشت برایم.
با اینکه زیاد از کارتون حنا چیزی به خاطر ندارم اما احساس خوبی نسبت به آن دارم.
و آن کارتونی که توش آدم کوچولو هایی بودند که دوستان دختری با موهای طلایی کوتاه بودند، همان که دوست بد جنسی با موهای سیاه خیلی خیلی بلند(تا پایین پایش) داشت. سالهاست که سعی می کنم اما اسم این کارتون به ذهنم نمی آید... :(

Morteza گفت...

خانم چی بود اسمش؟ ملکه ای که هیچوقت چهره اش را در کارتون "جزیره ی ناشناخته" ( کـُنا و سرین دی پی تی ) ندیدیمش؟ همیشه برام سؤال بود که چرا اون خانمی یک جورایی ملکه جزیره ی ناشناخته بود هیچوقت چهره اش را نشان نمی دهند؟ بعد ها پی بردم که سانسورش کرده اند. در مورد چوبین هم باید بگم فقط و فقط یک صحنه ی کوچیک همون آخراش مادر چوبین رو نشون دادند فقط نفهمیدم چرا مادرش انسان بود و اونقدر زیبا اما بچه اش چوبین مثل یک لـُکه خمیر بود؟

یلدا گفت...

محمد : جان ؟ !!! آقای گوجه سبز معرفی می کردید حداقل.

یلدا گفت...

فرناز : اونی که میگی مِمُل نبود ؟ چقدر جالب فرناز که هشتاد درصد آدمایی که میشناسم از چاق و لاغر استرس می گرفتند.

یلدا گفت...

Morteza: باور کن اصلا اسم ملکه ای که در سرندیپیتی بود یادم نیست. اما یادمه صورت مهربون سرندی پیتی رو وست داشتم.

شاه رخ گفت...

مي دونستي دوقلوهاي افسانه اي اصلا دوقلو نبودن
خواهر برادر هم نبودن
بازم صدا وسيما ما رو گول زد

فیفیل گفت...

سلام. آن روزها یکی از شبکه های دایره زنگی آسیا، کارتونش را پخش می کرد. سانسورها زیاد بود به خصوص در مورد جو و لوری و آنتوان! بزرگترین معمای کودکی من، ندیدن چهره خانوم لورا بود در جزیره ناشناخته! بعدها که پری دریائی کوچولوی دیزنی را دیدم، دلیلش را فهمیدم!واقعا زیبائی آن کارتونها فقط و فقط به خاطر دوبله ها یبی نظیرشان بود!

سانتا گفت...

امروز داشتم فکر میکردم چقدر دکتر ارنست و دور دنیا در80 روز برایم جذاب بودند. بچه های کوه آلپ و بچه های مدرسه ی والت (عاشق فرانچی بودم)برای من چقدرایده ال بودند!
/پل کوچولو خنده دار بود.
/باخانمان (پرین)و الیورتوئیست را چرا خانوادگی میدیدیم؟
ساراکورو و نل/ دنیای غم بودند و سانسور

و یکی که یه سری دخترو پسر توی یه جزیره بودند با یه پیرمرد و اسمش فراموشم شده و سالهاست به اسمش فکر میکنم.

یلدا یادم می آید اینها همه را با سانسور میدیدیم و کسی هم به ما چیزی نگفت خنده ام میگیرد.
دلم میخواهد یکروز همگی جمع شویم مسافر کوچولو ببینیم. حتی لولک و بولک که آن دوست دخترشان را هی قایم میکردند

یلدا گفت...

شاه رخ : واقعا ؟ !!! پس چی بودن ؟؟ ای لنت به سانسور . حالا باید برم کلی تحقیق راجع به دوقلوهای افسانه ای.

یلدا گفت...

فیفیل : آره دوبلر های قدیمی خیلی خوب بودند. کارشون تو اون زمان با تکنولوژی کم و محدودشون حرف نداشت.

یلدا گفت...

سانتا: آره ما هم خانوادگی می دیدیم. شاید به دلیل داستان قوی که پشت هر کدومشون بود. خیلی از این کارتونا از روی رمانهای خوب ساخته شده بودند. با اصل و نسب بودند سانتا.

ايوب گفت...

من عاشق جودي آبت بودم
و البته تام و جري
ولي توي همه ي كارتون هاي دوران ما يك غم و اندوهي بودي يكي مامان نداشت دنبال مامانش بود يكي بابا نداشت
بچه هاي دوران جنگ يعني همين

شب گلک گفت...

یادش به خیر! یادش به خیر یلدا! من هم از دوقلوها و چاق و لاغر دلشوره می گرفتم ولی کارتون های دیگه. اون آرم برنامه کودک با ÷رده سرخش. این زنان کوچک که چقدر رمانش برای من دوست داشتنی بود و یادم هست که گاهی حتی مامان هم کارش رو ول می کرد تا نگاه کنه همراه ما. به قول تو شاید همذات پنداریش بیشتر از من آن سالها بود

یلدا گفت...

ایوب : یاد آنشرلی افتادم. اندوه اون کارتون بیشتر از همه بود واسه من.

یلدا گفت...

شب گلک : دقیقا همینه. این کارتونا که از رمانهای خوب ساخته می شدند خیلی تکاندهنده بودند و اون سالها ما بچه بودیم و خیلی از بزرگترها به طرز وحشتناک ملموسی با این داستانا برخورد میکردن.

بهار گفت...

این حرفها حرف من بود و نتیجه گیری نتیجه گیری من!غم زیادی به دلم انداختی با گفتن تقلبی بودن این کارتون یا محرتمانه تز ژاپنی بودم....مطمئنی این کارتون ساخت آمریکا هم هست؟چون من فیلمشس رو دیدم ولی....چیزی از کارتون امریکاییش نشنیدم...من همیشه مگی بودم!ولی مگی که شبیه کتی بود!اما الان دلم می خواد سارایی باشم که شبیه کتیه!میدونی هنوز که میبینم این کارتون را دلم می خواد داستان بگم و بازی کنم و نقش هاای جدید ایجاد کنم میدونی حتی زمان بچگیم وقتی این کارتون رو میدیدم به تعداد خواهر ها یکی اضافه می کردم!!بهار!ترکیبی از مگی و کتی!اگه الان بخوام شخصیت جدیدی باشم سارا و کتی!!

بهار گفت...

تو این عکس دسته جمعی رو دیدی؟تمام شخصیتای کارتونی؟اگه نه بگو برات بفرستم

بهار گفت...

این استرسی که از دیدن چاق و لاغر داشتی برام آشناست به شدت!راستی تو فوتبالیست ها من از اون پسر که ناراحتی قلبی داشت همیشه عاشقانننه طرفداری می کردم!!

بهار گفت...

آره!دوقلوهای افسانه ای هم واقعا دوقلو نبوودند!وئالا این کارتونا ورزن ایرانیه تا زاپنی یا خدای نکرده امریکاییه!
آقا من از این پستت کیفور شدم هی دلم نمیاد حرف نزنم!!!

یلدا گفت...

بهار : wow واسم بفرست عکس و بهار. به ایمیلم.

بهار گفت...

دخترو ایمیلت رو ندارم که واست لینکش رو میفرستم:
http://b2a.ir/Pictures/1/axe_daste_jami_az_shakhsiyathaye_kartoni_1.jpg

افسانه سیزیف گفت...

هم پستت خیلی‌ جالب بود و هم کامنت‌های مردم ... کلا احساس می‌کنم خیلی‌ تو کودکی و بزرگی‌ این صدا و سیما با همهٔ ما بازی کرده و همچنان هم میکنه .

تارا گفت...

الو..الو! یک دو سه..امتحان میشه..!

تارا گفت...

دو روزه میخوام کامنت بذارم نمیشه..ارور میده! :پی

آخ که من عاشق این نوستالژی هام!
حاضرم تمام قسمت های تکراری تام و جری رو چندین و چند بار ببینم!
طرفدار زنان کوچک هم بودم..همیشه با مامان این کارتون رو میدیم! یه شعر هم اون موقع ها ساخته بودن براش..یادم نیست..ولی یه همچین چیزی بود..
"پشت درای بسته مگی تنها نشسته..کتی کتاب میخونه..سارا داره میرقصه.."
بقیه اش یادم نیست! :دیی

یلدا گفت...

بهار: ایمیلو تو کامنتی که واست گذاشتم زده بودم. وای بهار مرسی واسه عکس. چقدر زیباست .

یلدا گفت...

افسانه سیزیف : آره. فرقش اینه که در کودکی این بازی ها رو و دلایلشو نمی فهمیدیم. و حالا که فهمیده ایم چقدر اندوهمان زیاد شده.

یلدا گفت...

تارا : از دست این بلاگر که مدام ارور می دهد با مرورگر های مختلف. فایرفاکس استفاده می کنی یا اینترنت اکسپلورر ؟
شعری که زدی را یادم نمی آید اما خیلی خندیدم باهاش.

شاه رخ گفت...

دلتنگم

بهار گفت...

آره خیلی من که والپیپر کامپیوتر محل کارم گذاشتمش