Instagram

دوشنبه، تیر ۱۴

.

شهر بدون گالری های هنر و تئاتر های متنوع و کتابفروشی های بزرگ به من نمی چسبد. هیچ وقت دلم نمی خواهد

درگیر تعریف کلمه ها شوم اما می دانم که شهری که از این ویژگی ها خالیست برای من تعریف ثابتی دارد. مرده.

مدتهاست خودم را در اتاقم زندانی کرده ام. فقط کتاب می خوانم و به دنیایی که از چنگال من دور مانده  دست

می اندازم. به اینترنت. به تنها فرصت من برای دیدن گوشه ای از آنچه به نام هنر در دنیا اتفاق می افتد. هر روز.

.

حول و حوش انتخابات آمریکا بود. اخبار را با دقت دنبال می کردم. The New Yorker یکی از مجله هایی که

معمولا تیترهایش را دنبال می کنم آنروز طرحی گرافیکی از باراک اوباما زده بود. یادم است اول جذب نوع

طراحی اش شدم و بعد مشغول خواندن تیتر هایش. طرح را Maira Kalman کشیده بود. دفترچه ی روی میزم را

باز کردم و اسمش را گوشه ی یکی از برگه ها نوشتم. آشنایی من با این تصویرگر سال ها بعد از شهرتش آغاز شد .

خب این یکی از مصیبت های معمولی است. دنیای مجازی را ساعتها زیر و رو می کنی و باز چیزهایی که بسیار مشتاق

دیدنشان هستی از چشمت پنهان می ماند.

درست است که خیلی از آمریکایی ها مایرا را به خاطر طرح های بی نظیرش روی دیوار آسانسور فروشگاه ها

می شناسند و خواننده های همیشگی The New Yorker اسمش را به عنوان یکی از تصویرگران مجله ها دنبال

می کنند ، اما مایرا بخش عمده ی کارش را به کتاب های کودکان اختصاص داده است. مایرا شصت و یک ساله است و

بیشتر از صد کتاب برای کودکان نوشته و تصویر پردازی کرده است. بارها نمایشگاه گذاشته و کارهایش بارها موردِ

تحسین قرار گرفته اند.



چیزی که از او در ذهن من همیشه ماندگار است ، سبک کارهایش است. استفاده از رنگ های زنده و بشاش در زمینه

طرح هایش و جا دادن متن در طرح با فونتی که مختص خودش است از ویژگی هایی است که منحصر به کتاب های

اوست.چند سال پیش او کتاب گرامری ( The Elements of Style ) را تصویرپردازی کرد. به جرات می توان

گفت شاداب ترین کتاب گرامری است که تا به حال چاپ شده است.








مایرا از کودکی نقاشی و تصویرگری را شروع کرده است و غیر از چند سالی که در دبیرستانِ هنر گذرانده هیچ گاه

زیر نظر استادی نبوده است. شاید یکی از دلایل اینکه کارهایش به شدت ساده و بکر هستند همین باشد. آخرین اثرش

کتابی است به نام " The Principles of Uncertainty " یا اصول تردید ،  که او را بیشتر از پیش محبوب جامعه

هنری آمریکا کرده است.

راوی در این کتاب بین طرح های شگفت انگیز سالی از زندگی اش را شرح می دهد. مثل اینست که بنشینی و دفترِ

خاطرات هنرمندی را ورق بزنی و سرخوش ِ رنگ ها شوی و لذتی بی حد ببری.







مایرا عاشق پیاده روی های مکرر است. دوست دارد ساعتها همراه سگش قدم بزند و جهان پیش رویش را در چشمها

ضبط کند. تصویری که از خودش کشیده است مرا به این باور می رساند که نقاشی های مایرا گرچه خیلی ساده اند ،

بسیار به حقیقت نزدیکند.



انگار مایرا جهان را به همین سادگی می بیند و الحق که آنچه از آن بازتاب می دهد تصویری واقع گرایانه است که با

رنگ های وجودی مایرا رنگ آمیزی شده است. در همین لحظه که دارم اینها را می نویسم نمایشگاهی از کارهای

جدیدش در سانفرانسیسکو بر پاست.

حالا که نمی توانم آنجا باشم حداقل سعی می کنم امشب خوابش را ببینم.  


 پ.ن : سایت شخصی ِ   Maira Kalman





۴۷ نظر:

فرضيه هاي گستاخانه گفت...

من هميشه دوست داشتم تصويرگر بشم، اما نمي دونم چرا نشدم؟ شايد چون دوست داشتم نويسنده بشم بيشتر...

نوشته شد!

ناشناس گفت...

حتما این دوتا اسم سرچ کن،فکر می کنم خوشت بیاد.
yagi tomoko

toko ohmori

یلدا گفت...

فرضیه های گستاخانه : باهات همدردم !

سانتا گفت...

یاد فیروزه گل محمدی افتادم. فیروزه نشانه های شرقی را به شدت تاکید میکند و نسبتن ساده و دوست داشتنی است. چندتا از اتوبانهای تهران هم نقاشی دیواری های اوست. مایرا به شدت آمریکایی و به همان نسبت ساده تر کار میکند.
و جمله ی اولت با اضافه کردن کافی شاپ های درست حسابی بیشتر به من میچسبد. اینجا هروقت که گالری ها چیزی که مرا ارضا کند نمایش ندهند و تئاترهای ثمینی و امثالهم در کار نباشد, قهوه خوردن با آنهایی که یک پا گالری هنرند برایم لذت بخش ترین کار است

یلدا گفت...

سانتا : آثارش را ندیده ام سانتا. سایت ندارد ؟ و در مورد کافی شاپ .در مورد من و اینجا هنوز چنین میلی ایجاد نشده. شاید فضای کافی شاپ ها هستند که اذیتم می کنند و یا شای تا به حال نتوانسته ام آن جمعی که واقعا دوست دارم باهاشان بنشینم و گپ بزنم را دور هم جمع کنم.

صهبان گفت...

مرسی. میشه گفت از وقتی اومدی بلاگ اسپات حسابی وبلاگ و با برنامه پیش می بری. از این پست ها خوشم میاد. اطلاعاتم و زیاد می کنه. رفتم توی سایتش و فهمیدم نقاشیاش روی دیوارای بارنی فروشگاه بارنیس که خیلی در آمریکا معروفه هست. دیشب خوابشو دیدی ؟

یلدا گفت...

صهبان : آره درسته. نه. خوابشو ندیدم.
امیدمو از دست ندادم. نمایشگاهش هنوز برپاست. ممکنه یکی از همین شب ها تو خواب برم اونجا.

میتینگ گفت...

راستش نیامدم که حتما این ها را بخوانم. دیدم برای پدارم نوشته بودی یکی که سیب زمینی پخش کرد و رئیس جمهور شد. بلند قهقهه زدم. آمدم ببینم چه می نویسی. راستش جالب است اما این جور سبک ها را بچگی هایم خیلی دوست داشتم.

یلدا گفت...

میتینگ : خوش آمدی.

محمد امین عابدین گفت...

سلام و احترام
معتقدم یک نوشته(اثر هنری) باید تلنگر به مخاطبش بزند اگر در این کار موفق شد کار خودش را کرده است و نویسنده به آرامش خواهد رسید و امیدوارم این موهبت برای مخاطب هم حاصل شود.

یلدا گفت...

تست

همان همسایه ی مجازی! گفت...

محض همین چیزهایی که تو از یک شهر "زنده" می گویی است که این تهران زهرماری را تاب می آورم من! هرچند، که درِ تئاترهایش تخته می شوند کم کمک و، سینماهایش "جفنگ" نشانمان می دهند که بخندیم مثلنی الکی خوش و، کتاب فروشی هایش مگس می پرانند اگر "افست" نفروشند و زیرمیزی رد نکنند!
محض همین هایی که از یک شهر زنده می گویی است که "پاریس" را قبله ی ابدی می بینم و "شیراز" برایم چیزی آن سوی بهشت است؛ که "حافظ" را نمی شود هیچ وقت تخته کرد یا سوت و کورش کرد یا رنگش زد. خودش است همیشه و همیشه.
محض همین هاست که "مرده" زیاد می بیند آدم توی نقشه ها!

پی نوشت: چشم های این "مایرا" عجیب می خندد! از آن خنده هایی که خودت هم می خندی کنارش و نمی دانی به چه می خندد اصلنی و یکهو می آیی به خودت و می پرسی از خودت که: "نکند زیپم باز مانده؛ یا، یا روی پیشانیم چیزی نوشته باشد!".

یلدا گفت...

محمد امین عابدین : موافقم با نظریه ی شما.

یلدا گفت...

همسایه مجازی : راستش بیشتر از خودش غرق کارهایش شدم. راست می گویی چه خنده ای دارد.

ایمان عابدین گفت...

سلام
ممنون از اینکه داستان را با دقت خواندی و خوشحالم که داستان برایت قابل خواندن و قابل توجه بود.
برخی نوشته هایت را خواندم. بیشتر هم خواهم خواند.

شاد باشی
حق نگه دار

شاه رخ گفت...

من كه اين بابا - يا مامان - رو نمي شناسم - الان ديگه البته مي شناسم ولي فقط بگم كه ويران شود اين شهر كه ميخانه ندارد
سلام

قهوه و سیگار گفت...

مرسی.نیویورکر همیشه طرح های جذابی داره به نظرم,یادم نزدیک انتخابات بود که یه طرح زده بود از کاخ سفید که ماه توی حوض جلوی عمارت افتاده بود روی آب(البته یه عکس بود) و به نظرم عکس واقعا فوقالعاده ای بود از نظر همخوانی.
متشکر بابات معرفی ماریاکالمن.

احسان گفت...

خیلی دقیق و حرفه‌ای گزارش کرده بودی... یاد بهنام ناطقی و گزارش‌های سینمایی‌اش از شباهنگ افتادم... تبریک می‌گم...

یلدا گفت...

قهوه و سیگار : آره طرح جلد و یادمه.خیلی خوب بود.

یلدا گفت...

احسان : ممنونم بخاطر تعریفی که کردی.

احسان گفت...

مگه تو کجا هستی؟ ایران نیستی؟...

سانتا گفت...

چرا نداشته باشد
http://www.fgolmohammadi.com
ببین تابلوی بافندگان زندگی اش را... یا من و جیر جیرک را ... نخل دانایی ...
من دوست دارم کارهایش را.
کافی شاپ مجازیمان قهوه کم داردها

یلدا گفت...

احسان : تهران نیستم.

Najoorha گفت...

سلام به یلدای عزیز
این جمله ی مهرجویی در رمانش یادت میاد؟
زندگی همین است، همین جنبش و حرکت و حرکات موزون بدن است با روح، با موسیقی با فریاد ...
وقت کردی کارای این نقاش رو هم ببین :
Leonid Afremov

ارادتمند و دوستدار تو : ناجور

یلدا گفت...

سانتا : وای سانتا !!! نمی دانی چقدر مدیونت شدم با این لینک ! چقدر فوق العاده است آثار این زن. عاشق زن های تصویرسازی هاش شدم.

یلدا گفت...

Najoorha : بله. حقیقت همینه. امید من اینه که خاکم از موسیقی و فریاد پرتر و پرتر و پُرتر شه. روز به روز.

از تبار کولیان گفت...

شیخ بی چراغ در جایی دیگر و از نو آغاز شد...

شریعتی گفت...

سلام یلدای عزیز
این دقتت را خیلی دوست داشتم ... متعهدم می کند ...
بله درست می گویی یک " ، " کمگذاشته بودم ... الان درست هم ...
اما این که گیج مش ده آره احتمالا وقتی دستم برای خودش می رود جمله ها طولانی می شوند و اغلب ساختار جمله به هم می ریزد ... خودم هم بعد از چند وقت که بر می گردم گیج می شوم ... اما انگار بدم نمی آد نه ؟!!!!
...
ممنون عزیز

به امید خدا
خوش باشی

Iman گفت...

خانم
من می خواستم با شما دوست بشم
یعنی چون شما از این دسته آدم ها هستین که الکی هنری نیستن!
و از کارشون لذت می برن
دوست داشتم

افسانه سیزیف گفت...

و چه قدر از این پست چیز یاد گرفتم ....

یلدا گفت...

Iman : ممنونم از تعریفت.

یلدا گفت...

افسانه سیزیف : خوشحالم کردی با این حرف.

"Illizar" گفت...

برام خیلی جالب بود. مرسی یلدا جان

یلدا گفت...

"Illizar" : خواهش می کنم.

محمود گفت...

می رم حتما پیداش می کنم . از کاراش خوشم اومد . راستی نمی دونم تا حالا ازت پرسیدم سریال south park
رو دیدی . اگه ندیدی احتمالا خیلی سرگرمت می کنه . تا حالا چهارده سیزنش اومده . هر سیزن هم چارده پونزده قسمته . بهت پیشنهاد می کنم حتما ببینی . شاد باشی

ناشناس گفت...

سلام جالب بود متاسفانه با ایشون اشنایی ندارم
باید از خانومم بپرسم حتما می شناسدش
ممنون از معرفی تون
و باز طبق معمول با سختی اینجا نظر می ذارم سیستم وبلاگتون خیلی اذیت می کنه
بابک
www.babaktaherraftar.blogfa.com

Najoorha گفت...

سلام
جدای از لئونید آفرمو که پیشنهاد دادم کارهاشون رو ببینید ازت می خوام پی اینها هم بری . البته اگر نرفتی :
موریس اشر
سبک فتو رئالیسم

دوستدار و ارادتمند تو : ناجور

یلدا گفت...

محمود: ندیدم سریال و. فکر نمی کنم این تابستون وقت دیدنش و پیدا کنم. سریال دیدن خیلی خطرناکه. معتاد میشی بهش وحشتناک و میبینی همه ی وقتت به فنا رفت.

میم گفت...

به امید خواب های خوش!!
....
و ممنون از اطلاعاتت....
و ...
اون پست جهان سومی ها رو بالاخره بعد از قرن ها آپ کردم... پست خیلی خیلی طولانی یه... هرچند که تمام تلاشم رو کردم که کوتاه باشه!!

یلدا گفت...

بابک : متاسفانه نمی تونم کاری برای سیستم نظر دهی بکنم. یعنی هرچه بلد بودم انجام داده ام. با بعضی مرورگرها بلاگر مشکل دارد. ممنون که با این وجود سر می زنید و نظر می گذارید.

یلدا گفت...

Najoorha: سبک ِ photorealism و دوست دارم. یعنی بیشتر از اینکه دوست داشته باشم برام جالبه.

یلدا گفت...

میم : خواندمت میم. و کلی نوستالژی در خونم ترشح شد.

پدرام گفت...

یلدا...بدون کتاب هرگز...هرگز!

یلدا گفت...

پدرام : بله پدرام. باهات همسو هستم.

dream_runner گفت...

می دانی هرچه قدر جای مانورت برای ذهنی کردن یک تصویر کمتر باشد،"ریز خلاقیت" خودش را بیشتر نمایان می کند ...به خاطر همین است که کارهای اابسترک در اوج خلاقیت و نواوری از سوراال ها و نیمه رئال ها و حتی گاهی پوستر های تبلیغاتی کمتر مورد توجه قرار می گیرند.

---دانای کل---- گفت...

خوب پست بکنار، کامنتهای بلگ هم جذابند، واقعادوست میدارم اینجا رو
حیف که گاها در بعضی از پست ها،اطلاعات مکفی برای نظر دادن ندارم.

یلدا گفت...

دانای کل : در جالب بودن کامنت ها باهات موافقم.