Instagram

یکشنبه، تیر ۲۰

.

دلم هری می ریزد پایین و نفسم برای یک ثانیه می گیرد همین که چراغ را خاموش می کنم. تاریکی به شکلِ

متجاوزانه ای خودش را داخل اتاق جای می دهد و هرچه روزنِ نور بوده در خود می بلعد. این وحشت تازه

متولد شده را می اندازم تقصیر مرشد و مارگریتا . چراغ را دوباره روشن می کنم. ساعت روی موبایل را

می بینم. یک و نیم نیمه شب است. فکر می کنم حالا که تابستان است و هنوز هم آنقدرها گیجی به سرم نزده

نیم ساعت دیگر بیدار می مانم. زیر لب دارم فحش می دهم که این وقت شب چرا خودت را غرق کردی توی آن

کتاب سحرآمیز که حالا در تاریکی هر آنچه هست و تا به حال نمی دیدی را ببینی. با این وجود دست و دلم به کار

دیگری نمی رود. دوباره کتاب را بر می دارم و روی تخت می نشینم و لُختی ِ کتف هایم را می چسبانم به دیوار سرد.

قبل از شروع به آقای او زنگ می زنم و می گویم بنشیند گیتار بزند . با خیال راحت. من فعلا خوابم نمی آید و هروقت

خوابم گرفت خودم بهش زنگ می زنم.

فکر می کنید کم چیزی است که برهنه روی تختتان لم داده باشید و در حال خواندن رمانی سحر انگیز باشید و در حالِ

خواندن ِ قسمتی باشید که مارگریتا همچون شما چیزی بر تن ندارد روی دسته جارو نشسته و  شهر را گز می کند؟



کم نیست. در همین فکر و خیال هاست که پوستم از فضاسازی اینچنین با قدرت مور مور می شود . در حیاط ِ خانه که

پشت پنجره ی من نشسته است سکوت انگار هر لحظه زایش می کند. یاد اپیزودی از یکی از نمایشنامه های ویسنی یک

می افتم. وقتی در قفسی که پرنده ای نامرئی وجود داشت جرقه هایی زده می شد و زایش با سرعتی وحشتناک هر لحظه

تعداد جرقه ها را بیشتر و بیشتر می کرد. با خودم فکر می کنم اینجا ولی در این وقت ِ شب نور کجا بود و پرنده ی

نامرئی ام کجا ؟ انگار سکوت و تاریکی محلولی شده اند و ثانیه به ثانیه در خونم تزریق می شوند. سفر مارگریتا در این

وقت شب که برهنه زیر نور ماه خوابیده ام فراتر از گنجایش من است. تخیل ِ همیشه در پروازم افسار گریخته و مست

خودش را به در و دیوار اتاق می کوبد . بلند می شوم و لباس خواب تنم می کنم. به آقای او زنگ می زنم و می روم

پشت پنجره. سرم را از پنجره بیرون کرده ام و دارم با آقای او حرف می زنم که می بینم پنجره ی ششم ساختمان روبرو

باز می شود. گربه ای سرش را بیرون می کند و اطراف را می پاید. مرا انگار نمی بیند اما. آقای او اینور خط دارد از

ملودی که زده می گوید. سرم را تکان می دهم و چشمم را دوخته به آن پنجره نگاه داشته ام. گربه دوباره سرک می کشد

و بعد زنی برهنه را بر لبه ی پنجره آویزان می کند. دیگر نه صدای آقای او را می شنوم نه هوای اطراف بدنم را حس

می کنم. سرمایی که نمی دانم در چنین شب تابستانی از کجا می تواند آمده باشد از انگشتهای پاها شروع می شوند و با

آهستگی که می تواند آدم را دیوانه کند رگهایم را پوشش می دهد.  زن دیگر روی لبه نیست. پایین را نگاه می کنم. حیاط

آرام است و باد گرمی خودش را بین باغچه و آلاچیق تکان می دهد. زاویه ی سرم را به حالت قبلی برمی گردانم. به

طرف پنجره ی ششم . پنجره بسته است . پرده پشت پنجره هم کشیده است . سعی می کنم دوباره کنترل اعضای بدنم را

به دست بگیرم. انگشتهایم را تکان می دهم و آرام پنجره را می بندم. پرده را می کشم و پشتم را تکیه می دهم به پنجره.

انگار چوب پنبه ای را از دهانم بیرون کشیده باشم دوباره نفس می کشم. هوا به اطراف بدنم باز می گردد. و اتاق برایم

دوباره شکل می گیرد. و صدای آقای او که آنور خط دارد با وحشت مرا صدا می زند...



مرشد و مارگریتا را چهار روز است تمام کرده ام. برای نوشتن پستی درباره اش باید می گذاشتم زمان بگذرد.

گذشت. بخوانید اگر نخوانده اید.

اگر خوانده اید مقدار زیادی حس مشترک بین ماست.



۳۴ نظر:

سانتا گفت...

داستان را که شروع کردی اول یاد ریمسکی بیچاره افتادم و وقتی نفس تازه کردی یاد قوقولی قوقوی صبحی که نجاتش داد... گربه ی داستان میتوانست در انتها با سایه ها یا سروصداهایی در اتاق تو متصور شود که وحشتش تو را مثلن تا صبح زیر پتوی گرم بسوازند!! آقای او هم شاید بارها نگران از اینکه چه شد زنگ بزند و تو توان رو به رو شدن با تلفن را نداشته باشیی تا اینکه صبح شود و برایش تعریف کنی چه گذشت. (البته میدانی که همه اش داستان است)

یلدا گفت...

سانتا : تنها چیزی که نمی دانم همین است سانتای عزیزم. هرگز نتوانسته ام مرزی بین داستان و واقعیت قائل شوم.

محمود گفت...

مرشد و مارگريتا رو حدود پنج شيش سال قبل خوندمش . يادمه خيلي برام تاثير گذار بود . اگه يادم نرفته باشه قصه از توي پارک شروع مي شد . مدتيه که قصد کردم دوباره بخونمش .
من ابلومف رو تازه دوباره خوني کردم اگه نخوندي حتما برو سراغش .
سريالي که حرفش رو زدم الزاما دنباله دار نيست حتي ديدن يکي دو قسمتش برات جذاب خواهد بود . سوت پارک منظورمه .
شاد باشي

ارااکده گفت...

یاد فیلم اتاق شماره 1408 میکائیل هافشتروم افتادم. شاید باور نکنی ولی این فیلم رو بارها و بارها دیدم و هر بار بخاطر مرگ یان کوژاک نقش اصلی مرد فیلم غمگین شدم. این آخری ها که شاتر آیسلند اسکورسیسی رو دیدم بازهم بخاطر صحنه های غم انگیز و در عین حال ترسناک آن غصه خورده ام...
درسته زندگی من غم انگیز نیست و با تمام شادی هایی که دارم میان کابوسهایم تنهایم.

شب گلک گفت...

کاملن فضای داستان رو تداعی می کرد. سحر کتاب حتی بعد از خوندنش هم تموم نمیشه. نفس گیره

یلدا گفت...

محمود : بله . از یک پارک. از گنچاروف چیزی نخوانده ام. اما بارها نامش را شنیده ام. حتما می خوانمش. به شدت به ادبیات روسیه علاقه مندم. مرسی برای معرفی سریال.

یلدا گفت...

اراکده : فیلم را ندیده ام. کاش می گفتی چرا یاد فیلم افتادی.

یلدا گفت...

شب گلک : آره به شدت ادامه پیدا می کنه.

اراکده گفت...

مشکل ما تنهایی است . مشکل مایک هم که به انتخاب خود به اتاق 1408 وارد شد نیز تنهایی بود.
وقتی تنها باشی هر چقدر هم عقل و هوش ات سرجایش باشد بالاخره فرو خواهی افتاد...

یلدا گفت...

اراکده : این را نمی دانم. اما می دانم که تصویر فرو افتادن جامعه ای در ذهنم نقش بست. راستی مرشد و مارگریتا را بخوان.

سانتا گفت...

منظور اینکه اگر انتهای ماجرا را دوست نداشتی به پای این بگذار که داستان است. اما من به یاد مرشد و مارگاریتا که نمیدانم چرا ترسهای ریمسکی بیش از همه ی ترسها یا بهتر بگویم ترسهای همه در ذهنم مانده دوست تر داشتم گربه یقه ی داستان را رها نکند, تلفن قطع شود, صدای زنگ تلفنی که گوشی اش روی زمین افتاده روانی کند آدم را؛ و سایه های حیوانی که نمیدانی چیست, حتی اوهامی از همان زن برهنه در اتاق!
برایم جالب بود که خط اول مرا به یاد همین کتاب انداخت. شاید فضاسازیهای زیادی!

سلمان گفت...

مرشد و مارگاریتا را هم از طرف تو امضا میکنم و میخوانم

منم پیشنهاد میکنم 1408 رو ببینی. آنچنان مربوط نیست اما همچین بی ربط هم نیست. دیدنش ضرر نداره

یلدا گفت...

سلمان : به روی چشم سالی !

ناشناس گفت...

مرشد و مارگریتا را که نخوانده ام اما به گمانم گاهی به آسمان نگاه کن (کمال تبریزی) را گفته بودند با اقتباسی آزاد از این کتاب ساخته شده فیلمی که مرشدش رضا کیانیان بود
راستی از این عکس بالای وبلاگت عجیب خوشم آمده ؛ از نگاهت که تو گویی هزار حرف در خود دارد آدم شک می کند که مبادا اسرار نهانمان را به تمامی می داند! (پوره)

یلدا گفت...

پوره : فیلم را ندیده ام . کتاب را امیدوارم بخوانی. عکس این بالا را خودم هم جور عجیبی دوست دارم.

راديو حرف حسابي گفت...

اين متن اسمي را در ذهن ام به وجود آورد، وحشت در شب تاريك... جديدا عادت كردم هي اسم مي سازم...

نوشته شد!

فرضيه هاي گستاخانه گفت...

اينجا هم همينظور !

تارا گفت...

منم اینو نخوندم..
میذارم تو برنامه ام.
مرسی بابت معرفی..
کتاب رو بیشتر از فیلم دوست دارم و منو خوشحال میکنه وقتی میبینم قراره یه کتاب ِ خوب و جدید بخونم..

انسان گفت...

نخوانده ام،،، می گذارم تو لیست کتاب هایی که باید بخرم...
خواستم بگم می خوانمت فقط کامنت گذاشتنم نمیاد

یلدا گفت...

فرضیه های گستاخانه : می خوانمت. همیشه.

نسيم گفت...

تو چندمين نفري هستي كه اين كتاب را معرفي كردي حتما بايد خواند. فكر كنم بي خيال آنهمه كتاب نخوانده در خانه شوم و قبل از همه بروم سراغش

یلدا گفت...

نسیم : باور کن انتخاب خوبی است. هرچه زودتر بخوانیش بهتر است.

Najoorha گفت...

آه مرشد و مارگاریتا
با اون نقاشی معروف مارک شاگال روی جلدش .
بولگاکف محشره .
ویسنی یک هم با داستان خرسهای پاندا به ... و سه شب با مادوکس و پیکر زن به مثابه ی میدان نبرد و تماشاچی محکوم به اعدام فوق العاده است .
چه خوب که اینها رو خوندی .
با اجازه ت اینهارو پیشنهاد می کنم اگر نخوندی :
سرزمین گوجه های سبز(هرتا مولر)
ظرافت جوجه تیغی (موریل باربری)
در هزار تو (آلن روب گریه)
آنجا که برفها آب نمی شوند (کامران محمدی)
ممنون از تو و یادداشتت برای شاهکار بولگاکوف . خیلی خوب بود و البته آمیخته با لطافت زنانه .

دوستدار و ارادتمند تو : ناجور

---دانای کل---- گفت...

سه چهار سال پیش وقتی کتاب رو خوندم، دچار همین حس مرموز ِمور مور شدم که ازش نوشتی، به یقین می تونم بگم یکی از بهترین ها بود

rezgar.sh گفت...

می دانی که نخوانده ایم!
اما اگر بگویی که صحنه گربه و زن آویزان از طبقه شش مال کتاب است..آن را خواهم پرستید!!!
در ضمن باید اعتراف کنم که خیلی وقت بود اینجوری ننوشته بودی. دوست داشتیم!!!
حوصله نظر تخصصی نه داریم نه بلدیم نظر تخصصی بنویسیم!!!

همان همسایه ی مجازی! گفت...

چه دوست دارم صحنه ی گربه و آویزان شدن زن و، قبل همه ی این ها و بالای همه شان، برگشتن سر و پنچره ی بسته را و ... ترس هم می سازی پس دیگر؛ یا شاید هم روایتش می کنی؛ هوم؟!

احسان گفت...

هی عجب پستی نوشتی... دو سال پیش خوندم‌ش و مدت‌هاست که دل دل می‌کنم تا دوباره بخونم‌اش... و حالا انگیزه‌ی خوبی گرفتم...

rezgar.sh گفت...

چه بر چسب های عجیب و غریبی می زنی!!!
از عجایب روزگار؟ این کجاش از عجایب روزگاره!؟!! عجایب روزگار ندیدی!
just kidding

dream_runner گفت...

برای داشتن حسی مشترک_دست کم با تو_نیاز به یک رمان نیست...اما می خوانمش

یلدا گفت...

همسایه مجازی : اینها را همه ، بولگاکف می سازد. بنده هیچ کاره ام.

یلدا گفت...

رزگار : وقتی بخونیش خیلی حرف ها هست که باید با هم بزنیم.

یلدا گفت...

Dream_Runner: امیدوارم هرچه زودتر بخوانیش.

بابک گفت...

سالها قبل خواندمش و فکر کنم دو سال پیش پستی در باره اش و سریال قوی که خود روس ها ازش ساختن نوشتم
وقت کردید بخوانیدش...
بولگاکف تو همون بخشی که من بیماریهای پوست گذراندم کار می کرد و دانشگاه ما درس خونده بود و قتی عکسش رو دیدم تو اون بخش خشکم زد...

افسانه سیزیف گفت...

چه بامزه یلدا .. اتفاقا من هم این دفعه که رفتم ایران، کتاب "مرشد و مارگاریتا" رو خریدم و الان دارم میخونم ... :)