Instagram

شنبه، آذر ۲۰

اگر مامان نمی رفت دستشویی..

آنروز می خواستیم خرت و پرتهایی بخریم . مادرم گفت برویم جنت. آنجا مرکز اینجور چیزهاست. از وقتی یادم می آید

از جنت بدم می آمده. حقیقتش اینست که نمی دانم چرا و اگر دلیلی را ذکر کنم تنها بر سر حدس و گمان گفتم اش.

خیابان جنت با اینکه پر از پاساژ های بزرگ و کوچک است ، هنوز بافت قدیمی دارد.سنگفرش دارد و از میانش جوی

باریکی رد می شود که آدم را یاد محله هایی که هیچ وقت ندیده و فقط شنیده است ، می اندازد. شاید بخاطر البسه بی

کیفیت اش دوستش ندارم یا شاید... گفتم که. اگر بخواهم دلیلی بیاورم باید دست به دامان حدس و گمان شوم.


روبروی فرهنگسرای بهشت ایستاده بودم. منتظر مادرم که رفته بود توالت عمومی. توی مشهدِ به این بزرگی اگر کسی

بگوید بهترین گالری کجاست همین را اسم می برم. از بس در و پنجره های قدیمی اش را دوست دارم . و از بس دلم

می خواهد از میان گل و گیاه ها و حوض های کوچکش عبور کنم تا برسم در ورودی فرهنگسرا.هفت هشت سال پیش با

پسری که آن موقع دوستم بود و یکی دیگر از دوستهایش آمدم اینجا. شاید بعد از آن دو بار دیگر هم آمده باشم. یادم است

نمایشگاه خطاطی و گرافیک بود. نمی دانم چطور توی ذهنم مانده. شاید بخاطر رنگ و بوی نوستالژیک معماری اش

 باشد که اینطوری تابلوهای آویخته به دیوارهایش را به یاد دارم. آن زمان توی دوران جو گیری بودم. یادم است خانه که

رفتم تصمیم قطعی ام را برای تحصیل در رشته گرافیک گرفته بودم. شاید حال و هوای همین معماری باعث شد به جای

دبیرستان هنرستان را انتخاب کنم. گرچه انتخاب بدی نبود اما اعتراف می کنم که از سر جو گیری گرفته شده بود. آدم

توی پانزده شانزده سالگی اش به اندازه ی پرزیدنت های خاورمیانه جوگیر است و مثل آنها هم تصمیم های لحظه ای

می گیرد. مثل اولین پسری که باهاش می روی بیرون و حس می کنی خیلی بزرگتر شده ای . که البته این جای کار

درست است و هر رابطه ای آدم را بزرگتر می کند. اما این بزرگی برای یک دختر پانزده ساله ، موجب افتادن در

سراشیبی می شود. یادم است پایم را گذاشته بودم روی گاز آن زمان ها و می خواستم تا ته رابطه رفته و هرچه زودتر

خودم را به قسمت بعدی قصه برسانم. بعدها فهمیدم هرچه در رابطه ات بزرگ شدن هست ، در جدا شدن  هزار برابر

بزرگ شدن وجود دارد.مخصوصا وقتی خودت رابطه ای را تمام کرده باشی.

ساعت ده و نیم صبح است و در هوای مشهد سوز ِ سردی جاری است. آستین های قرمزم را کشیده ام روی انگشتهام و

نشسته ام روی نیمکت قرمزی که پشت کرده به فرهنگسرا.  منتظر مادرم هستم که بیاید . سمت راستم فروشگاه بزرگ

حوله سرا است. روبرویم داربست بزرگی است که در آن نمایشگاه " بسیج و خدمت های با شکوهش" برپاست. یکی از

پسرهایی که به احتمال زیاد بسیجی است دم در نمایشگاهشان ایستاده و بِر و بِر به من نگاه می کند. از نگاهش عصبی

نمی شوم و عجیب است. یاد عکسی می افتم که چند ماه پیش در کامپیوترم ذخیره کردم.توی عکس، زنی لم داده بود

روی نیمکت و تلفیق پاهایش با سنگفرش خیابان زیبایی نادری را به وجود آورده بود.نمی دانم چرا یاد آن عکس افتاده ام.

شاید بخاطر نگاه مردِ بسیجی باشد که در پنج متری ام ایستاده. نگاهی که هر دو نفرمان را یاد برهنگی می اندازد. گرچه

برهنگی در دیکشنری ما دو نفر معانی به شدت متفاوتی دارد.  بهش زبان درازی می کنم و چشمم را می دوزم به

حوله سرا. تا چند دقیقه ی دیگر توی حوله سرا خواهم بود و همینطور که بین رگال های حوله های مردانه راه می روم

دلم برای تو خواهد لرزید.





۳۳ نظر:

ناشناس گفت...

یلدا جان اون عکس رو از کجا گرفتی؟ آدرس سایتش رو یادته؟

یلدا گفت...

نه متاسفانه. یادم نیست.

ماریا گفت...

دلم خواست یک بار برم فرهنگسرای بهشت ...
توی این مشهد بعد 5 سال هنوز هیچ جا رو بلد نیستم ...

گورخر گفت...

1_انقدر دقیق تصویر سازی کردی که قبل این که رو اسم جنت تامل کنم ، از تصویر سازی ت فهمیدم که جنته...
2_عجب جرئتی که به بسیجیه بون درازی کردی ، توقع داشتم بیاد بزندت...
3_یه حرف بی ربط ، فکر کنم اون حوله فروشیه ، اوضاع و احوالات همه رو این طور می کنه

یلدا گفت...

ماریا: چرا ؟ مشهد که آسونه برای بلد شدن خیابونا ! کم میری بیرون حتما.

یلدا گفت...

گورخر: مرسی. اسم اون فروشگاه " حوله سرا " است.

جک گفت...

اگه ادم زیادی رشد نکنه و سرزندگی و شادیشو نگه داره که عالیه بعد از این رابطه ها!
اون عکس احتمالا از اسکندل گای به دست امده!شک نکن

و کلا توصیفت عالی بود

می دانی عکس مرا یاد چه انداخت؟یاد اینکه شاید الان عزازیل با ان فراک و استخوان مرغ در جیب فراکش بیاید بنشیند انجا در مورد گم شد سر برلیوز برای خانم صحبت کند!

یلدا گفت...

جک : wow

منو بردی به مرشد و مارگریتا !!!

miss-lilliput گفت...

یه بخش از حرفهات خیلیییییی برام ملموس بودن. فکر کنم بتونی حدس بزنی کجاش؟

یلدا گفت...

miss-lilliput : فکر می کنم می دونم کجاشو گفتی. آره می دونم.

سلمان گفت...

1- خیلی دلم میخواست منم همون جایی زندگی میکردم که تو بودی، تا خودم میرفتم و این چیزها و مکان هایی رو که توصیف میکنی رو ببینم و درک کنم

2- پرزیدنت های خاورمیانه ((=

3- آرزوی منم گرافیک بود، و هنوز هم هست.
سال های 70 و 5 -4 جو هنرستان ها با الان خیلی فرق میکرد. واسه همین خانواده اجازه ندادن برم هنرستان.

4- دختر توی عکس چقدر شبیه "بریتنی موفی" میمونه

یلدا گفت...

سلمان : چــــه جالب !!! گرافیک دوست داشتی. ! !
راست میگی. خیلی شبیهه. !!

rezgar.sh گفت...

بیشتر از همه این قسمت که گفتی "نگاهی که هردومان را یاد برهنگی انداخت" درگیرم کرد.چه توصیف جالبی.

دیادیا بوریا گفت...

سلام
نمی دونم برای بار چندم اینجا رو می خونم و هنوز نتونستم براتون نظر بذارم به شدت با سیستم وبلاگتون مشکل دارم
توصیفاتون خیلی عالی بود و یه حسرت فقط برام گذاشت که چرا هیچوقت نتونستم خودم اون رابطه لعنتی رو تموم کنم و بزرگ شدن رو بیشتر حس کنم

شریعتی گفت...

سلام
خوب ساعت 4 صبح ما را کشیدی این جا که چه ؟! اصلا آمده ام این جا که چی ؟!
ابن جنت را منم بدم می آید ... جالب است سوریه که رفته بودم پاساژی بود یا بازاری بود در قسمت مسیحی نشین دقیقا به همین شکل جنت ... البته آن جا کجا و این جا کجا ... من که دائم توی همین بازار بودم و کلی هم دوست جون برای خودمان یافته بودیم ... بگذریم ... دقیقا تنها حسی که باعث می شود من از این جنت بدم بیاید همین جنس های همیشه بنجلش هست ... همیشه ها ... هرچه می خری آشغال است ...
...
می دونی که قراره من بعضی ها را بکشم ...
اما رابطه ... می دانم همه رابطه در آدم تغییر ایجاد می کند ... مثل من که این روز ها با کسی آشنا شده ام که بدون این که دوست باشیم اصلا آن صمصمیت و سادگی اش دارد خاطر همه دوستی هایم را می برد ... عجیب است یلدا ... چقدر خوب این قسمت را توضیح دادی ... عجیب است :D:D
به امید خدا
خوش باشی

ايوب گفت...

خيلي زيبا مي نويسي
نثرت رواني خاصي داره يا شيد براي من اي طور به نظر مي رسه اين را بارها بهت گفتم.
من از اولم از هنرستان خوشم نميومد ولي از گرافيك چرا هرچند كه اصلن رشتم ربطي بهش نداره و لي هميشه كشيدن و طراحي كردن و خلق پلن داشتن كار لذت بخشيه
بجاي گرافيك به نوشتن فكر كن

پوره گفت...

اینهمه اومدیم مشهد همش مارو بردن پروما و الماس و ... خب یدفعه هم جاهای سنتی تون رو نشون بدید
همون مشهد اصیل ... سناباد ...
جنت یعنی بهشت ؟!

نسيم گفت...

چه خوب كه دلت مي لرزد، نمي گيرد با ديدن حوله هاي مردانه. كاش هميشه همينجور باشد

Morteza گفت...

من خیابان جنت را دوست دارم به همان علت قدیمی بودنش و سنگفرش هایش. نمی توانم توصیف کنم. از خانه های با بافت فرسوده و تداعی کننده عهد اولیه پهلوی که در فیلم ها می بینم... خوب بود

یلدا گفت...

دیادیا بوریا : متاسفم. احتمالا جستجوگرتون اینترنت اکسپلورر هست. بلاگر با فایرفاکس درست کار می کنه.

یلدا گفت...

شریعتی : چه حالی می دهد آدم خواننده ی چهار صبحی داشته باشد. الان حس می کنم تام کروز را دارم وقتی می داند صد تا دختر تینیجر تا صبح با خیالش می خوابند. من نفهمیدم این آشنایی تازه ات خوب است یا بد. باز پیچیده نوشتی عباس.

یلدا گفت...

ایوب : آره. انگار همین کار را هم دارم می کنم. حسابی به نوشتن فکر می کنم. اما خلق یک نقاشی به نظرم آسانتر از خلق یک نوشته می آید.

یلدا گفت...

پوره : به به ! جناب پوره !

مشهد بافت قدیمی زیاد ندارد این جنت هم که می گویم به طور یکدست قدیمی نیست و مدرنیته با کج سلیقگی بسیار ، باهاش آمیخته .

تارا گفت...

يه لايك مخصوص بابت توصيف زيبايي كه از فضا كردي

یلدا گفت...

تارا: ممنونم تارای عزیز.

بهار گفت...

ای دختر بلا...!!یه حولهی خفنی واسش می خریدی که به سیبیلاش بیاد!

انجــــــــمن نارضــــــــــــايتي گفت...

كاش بيايد يك روزي كه ما دختراني را ببينيم كه به اين سان روي صندلي هاي پارك ها لم داده اند. و شوق اش آنجاست كه ما نگاهشان كنيم و لذت ببريم، نه اينكه با صداي زير بگوييم جـــــ ـون !

همان همسایه ی مجازی! گفت...

یادم نمی آید آخرین باری که نمایشگاهی رفتم، کاری دیدم، و پشتش سر درد نگرفتم و خوش بودم کی بود. حالا خیلی وقت است که با نمایشگاه های دانشجوهای "ن" خوشترم؛ که هنوز قاطی و غرق "نقش موی بلند در فهم فلسفه ی هنر" نشده اند و "ست شدن بند کفش با سومین زیپ داخلی هفتمین کیف"شان نیست همه ی آرزویی که از هنر دارند و میفهمند. چه می دانم؛ شاید نفهمیدن از خودم است اصلنی، مته به خشخاش گذاشتن هم. حتمنی ایراد من است اگر نورها را کمتر دارم می بینم این چند وقته ی نه خیلی بلند ...
"ش" را ببوس، هفت بار و سر حوصله؛ و بگو که عجیب معرکه است.
خوش حال باشی همسایه.

رها گفت...

سلام دوستم
کجایی این روزها؟؟؟؟؟؟؟؟
چرا دیگه به ما سر نمی زنی؟
منتظزیم

رها گفت...

سلام
ما به روزیم به ما هم سربزنید

یلدا گفت...

انجــــــــمن نارضــــــــــــايتي :

من به چنین روزی امیدوارم.

یلدا گفت...

همان همسایه ی مجازی! : ممنونم همسایه از لطف تمام نشدنی ات به شین.
آن جماعت را من هم نمی فهمم . یا شاید آنقدر ساده اند چیزی برای فهمیدن در ذهنم باقی نمی گذارند.

یلدا گفت...

رها : به روی چشم.