Instagram

چهارشنبه، تیر ۱۵

.


جای نشستن نبود انگار. هوا دم کرده بود و صندلی های لهستانی زیر ِ هرم ِ گرما برق می زدند. تا پل هوایی هنوز چند

متری مانده بود. شاید بیست یا سی متر. دست هم را گرفته بودیم و عرق از سر و کولمان می ریخت. می گفت :" هر سال

داغ تر میشه. باد نیست که ، سشوار ِ که می زنه تو صورتت. "  گرما حال و حوصله ام را برده بود. ساکت بودم. 

می دانستم اگر دهان باز کنم غر می زنم. مردم نشسته بودند توی پیاده روها. روی زمین. جا نبود برای رد شدن حتی. زده

بودیم به خیابان . پرسیده بودم :" این همه آدم اینجا چه کار می کنند ؟ " گفته بود :" چه می دانم . حتما دارند چیزی پخش

می کنند جلوتر. " 

بالای پل، زیر سایه ی کاذب فلز های داغ ، لم دادیم به میله ها و حرکت ماشین ها را نگاه کردیم. بهش گفتم که من این

شهر را با همه ی گه بودنش به مشهد ترجیح می دهم. اینجا روح زندگی دارد حداقل. و عجیب است که هربار اینجا هستم

دلم نمی گیرد. و عجیب است که آنجا، توی شهر خودم ، همیشه دلم گرفته است. 

تکیه دادم به بازوهایش و گفتم کی برمی گردیم خانه ؟ به درجه ی ذوب شدن رسیده ام. گفت :" چیزی نمانده پیدایش کنیم.

مگر نمی خواستی ببینیش ؟ شاید شبیه خود فیلم اش باشد. " 

از صبح افتاده بودیم دنبال کتاب فروشی که توی " شب های روشن " بود. وقتی ازش خواستم برایم پیدایش کند

می دانستم تنها کسی است که این خواسته را درک می کند اما فکرش را هم نمی کردم در این حد مصر باشد. بهش

گفتم :" یادت باشد نسخه ی قدیمی آئورا را بخرم. بدون سانسورش را. 

دست های هم را گرفته بودیم وقتی از پل پایین می آمدیم. گرما از لباس های تیره ام عبور کرده بود و رسیده بود تا مغزم.

آبمیوه فروشی های انقلاب صندلی هایشان را آورده بودند بیرون. کتاب فروشی ها ، بسته بودند و پیاده روها جای نشستن

نداشتند. بهش گفتم اگر یک روز ِ عادی آمدیم اینجا، یادت باشد برویم کافی شاپ آنطرف ِ خیابان. همانی که صندلی های

لهستانی داشت. بهم قول داد . پیچیدیم توی کوچه ای که صدای صد آژیر پُرش کرده بود. انگار مردم منتظر زلزله باشند .

انگار باد گرم برای رساندن خبری تکان دهنده آمده باشد. انگار نیرویی ناشناخته آمده باشد و کتاب فروشی ها را بسته باشد

و صندلی های آبمیوه فروشی ها را کشانده باشد بیرون. گرما با فکر های توی سرم می چرخید. ضعف داشتم.

بهش گفتم :" فکر کن  یک روز بیایی بیرون و ببینی  پلیس ها دارند از صندلی ها بازجویی می کنند. پشت به پشت توی

پیاده رو زیر آفتاب ِ داغ. " با تعجب نگاهم کرده بود. خندیده بودیم و هوا ذره ای خنک نشده بود.. 









۶ نظر:

rezgar.sh گفت...

بالاخره پیدا کردین؟؟
خیلی عجیبه من تا حالا در مورد چند کتاب یا فیلم یا موسیقی شده که حرف بزنم اما تو نظری ندادی و من نتیجه گرفتم که در موردش نخواندی یا نشنیدی. اما بعد از مدتی در جایی مثلا همین وبلاگ اسمشون را آوردی!!! یکی از آنها همین "آئورا " !!! الان من بهم برخورده!!!
ولی جدا از این قضیه این پستت خیلی خوب بود.

یلدا گفت...

rezgar.sh : تو می دونی که من یه سری دفترچه هایی دارم که مخصوص چیزای خاص است. توی یکی از همون دفترچه ها زیر اسم رزگار نوشته بودم آئورا. آئورا رو نخونده بودم اون زمانی که راجع بهش حرف زدی. اما نوشته بودم تا بخرمش.
الان embarrassed شدی ؟ بهتره شده باشی. ;)

شانلي گفت...

اين صندلي چه نازه!
تو 3d كشيدي؟

یلدا گفت...

شانلي : نه. عکسه.

همان همسایه ی مجازی! گفت...

ممممممممم... شب های روشن... طعم بعضی چیزها از یاد آدم نمی رود بیرون...

فرنوش گفت...

عالی . مثل همیشه تا ته جویدم متنو