Instagram

شنبه، شهریور ۱۹

.


دو سه پست قبل را که داشتم می نوشتم، هم اینجا بودم. در شرجیِ شمال . لم داده روبروی کولر. این معنی خوبی نمی دهد. این یعنی نوشتن به اندازه ی قبل برایم جدی نیست. این یعنی درگیر خطِ پر تکرارِ زندگی شده ام. این حس و حالها چند شب ِپیش هم به سراغم امدند. وقتی توی رستوران فهمیدم میم دوست چندین و چند ساله ام خیال ِ فرانسه رفتن اش را قطعی کرده و تا سال دیگر با بوی فرند اش از اینجا می رود. آنوقت هم هزار و یک خیال به سرم هجوم آوردند. وقتی آقای او یِ من داشت راجع به سفرشان می پرسید من یک نگاهم به میم بود. صورت همیشه شیرینش. یک نگاهم به بوی فرند اش . خنده هایی که این سالها برایمان به وجود آورده بود. یک سر ِ فکرم اما توی کمد ِ رویاهایم را می گشت. کی رویای رفتن و زندگی کردن ام شده بود ماندن و عادت کردن ؟
آن شب یک حس دو گانه توی تنم وول می خورد. آنقدر برای میم و بوی فرند اش خوشحال بودم که حس می کردم مادری هستم که آزاد شدن فرزندش از اوین را می بیند. و آنقدر غم ریخته بود توی دلم که تصویر نبودنهایشان از یکسال دیگر مرا ترسانده بود.
من از خاطره شدن می ترسم. آنروز های شلوغ از روزهای آینده ترس داشتم. آینده ای که قرار است به سال هشتاد و هشت به چشم یک خاطره نگاه کند. به اسم های تکان دهنده و پر اندوه . به صفحه های بی رحم ِ تاریخ. و حالا خودم داشتم میم را و خاطره شدنش را توی سرم می پیچاندم.
حالا توی شرجی شمال ، لم داده ام جلوی کولر و دلم از خودم که اینطوری آرزوهایم را می گذارم زیر ِ ما تحتم گرفته است.





۳ نظر:

همان همسایه ی مجازی! گفت...

این رفتن لعنتی، این ماندنِ گُه... ما آدم های در به دری که نه خانه مان را داریم و نه خانه ی همسایه را... این دست های خالی، فکرهای پُرِ نان و نان و عدد... این روزهای سخت، آن هشتاد و هشت عجیب...
چه راست می گویی این ترس خاطره شدن را... حالا که به قبلتر نگاه می کنم... انگارکی، انگاری مرده باشند همه ی آن آدم ها برایم و، من هم برایشان...

یلدا گفت...

همان همسایه ی مجازی! : همین است که گفتی ... ما در به در شده ایم. نمی دانیم باید به کجا بچسبیم.

rezgar.sh گفت...

آی ام کیپینگ آی آن بو!!!!