Instagram

شنبه، شهریور ۲۶

.


بعد از هفت روز، خزیدن ِ دوباره زیر لحاف ِ تخت ِ اتاق ِ خودم ، حس سنگینی بود. آرامشی سنگین. چهل دقیقه ی پیش وقتی هواپیما رسیده بود آن بالا بالاها ، دل دل کرده بودم که قرصم را بخورم یا نه. خورده بودم و حالا که رسیده بودم خانه، کرختی ِ قرص از انگشتهای پا تا ابروهایم رسیده بود. خوابم می آمد و تخت پر از دلتنگی اما به طرز عجیبی دلچسب شده بود. خزیدم زیر لحاف و رویاهای هزار تکه ام پشت ِ چشمهایم را پوشاندند. فِرست کلَس بودن ویژگی خاصی نداشت. پذیرایی بهتر بود اما نمی ارزید به حس چندش آور ِ متمایز بودن و برتری.

آقای اوی من راست می گفت. باید یکبار دلت را به دریا بزنی و زیر پایت را نگاه کنی. زمین  زیر پای آدم پازلی می شود هزار تکه. رنگ به رنگ. به حالت تهوع و سرگیجه اش می ارزد. چشمهای من سنگین اند. به اندازه ی کتابی که توی دستم مانده است. پسری که چاق بود و چشمهای بزرگ داشت.در فرودگاه.  و عقب مانده بود. و نبود. بود و نبود. برای سالم بودن زیادی ابنرمال شده بود و برای عقب مانده بودن زیادی معصوم بود.. دنبال ریل ِ چمدان ها. عینکم را زده بودم که ببینم ساک ِ قرمزم کی می افتد روی ریل. پشت ِ شیشه ها مشتی مردم بودند. آقای او جایی بود دور. پشت ِ شیشه ها مشتی مردم بودند. عینکم را برداشته بودم. چشمها زمین را نشانه گرفته بودند. سبک اما. نه به سنگینی ِ الان. توی تخت. زیر ِ لحافِ خودم. 

آن روز آمده بود دنبالم. سر ِ کار. سورپرایزم کرده بود. برای اولین بار. توی این پنج سال و اندی. هیچ وقت نتوانستیم سورپرایز کنیم. همیشه لو دادیم. خندیده بودم و حس امنیت تا پشت ِ گلویم بالا آمده بود. تا همینجایی که الان بغض آمده. هوای اتاق خنک است. هوای آنجا شمال بود. هوای من توی هواست. آن بالاها. روی زمینی که پازلی هزار تکه است. دور. هزار کیلومتر دورتر از لحافی که زیرش خزیده ام.





۷ نظر:

جک موریسون گفت...

ای گل دختر

بهار گفت...

من عاشق این برچسبهام
میخونمت گاهی باهات حرف میزنم...هرچند که اینجا چیزی نمینویسم!

یلدا گفت...

جک موریسون : گلی از شماست موریسون !

یلدا گفت...

بهار: مثل ِ خودم. همیشه می خونمت. باهات غمگین میشم و شاد.

همان همسایه ی مجازی! گفت...

و این بسیار پیش است از یک متن وبلاگی فقط... تو پروردگار به هم ریختگی کلماتی؛ بی نظمی های دلچسب... کمش در این پست، کمش برای من در این پست! به غایت به همریختگی یک ذهن خوابالوده بعد از بلعیدن یک قرص صورتی!

یلدا گفت...

همان همسایه ی مجازی! : خواهش می کنم این حرف را نزنید. در بازی با کلمه ها من پیش ِ شما شاگردی بیش نیستم ! همسایه ی مجازی !

میتینگ انلاین گفت...

یاد خودم افتادم.
اما من آنقدر خسته بودم که فهمم نتوانست لذت لحاف خودم را درک کند.