Instagram

جمعه، دی ۲

.

 نوشته بودم روی تکه ای از تقویم و برگه اش را کنده و زده بودم روی دیوار ِ کنار ِتختم. که هر روز با بیدار شدن و موقع خواب رفتن و هر وقتی که لم داده ام توی تخت ام ببینم و یادم بیاید باید تلاش کنم. 
   " If You Want Something in Your Life You've Never Had, You Have to Do Something You've Never Done ! "
حالا بعد از حدود یک هفته شده بار ِ سنگینی که فضای فکری ام را مختل می کند و آشفته ام می کند هربار می خواهم وبگردی کنم و هر کاری را انجام دهم که می دانم نباید انجام دهم. چند روز پیش " ته مانده " دوست ِ دور ِ من توی فیس بوک اش می نویسد که باید فیس بوک را ترک کرد و من جبهه می گیرم که نکن این کار را که این تنها دریچه ای است که برای من مانده برای تماشای دوستهام که تک تک شان از من دورند. بعدتر فکر می کنم چقدر ویروس شده برای من فیس بوک چقدر از وقتم را گرفته و به خود اختصاص داده است. و باز هیچ کاری نمی کنم. هیچ غلطی نمی کنم. روبروی Obsessionها، من ضعیفم. همیشه ضعیف عمل کرده ام. شاید برای همین سیگار را آنطور گذاشتم کنار ، قبل از اینکه بخواهم آلوده اش شوم. و شاید برای همین است که نمی خواهم بنشینم با دور و بری هایم ماریجوانا بکشم . من آدم امتحان کردن و  ترک کردن نیستم. آدم امتحان کردن ِ لذت و چسبیدن بهش شده ام. تمام ِ این سال ها.
دارم تمرین ِ نمایشنامه نویسی می کنم و نمایشنامه ای که هفته ها پیش شروع شده را نیمه تمام گذاشته ام. هزار بار  توی ذهنم ادامه اش داده ام و صحنه هایش را کم و زیاد کرده ام. پایانش را تغییر داده ام  و هنوز نرفتم طرف ِ دفتر قرمزی که نمایشنامه ام را درش خوابانده ام. حالم گاهی به هم می خورد که آدم ِدنبال چیزی را گرفتن نشده ام هنوز. با اینکه آنطور تخمین می زدم دیگر الان باید این فاز را رد و به فازی که آن برگه ی کنار تخت ازم خواسته وارد شده بودم. اما نشدم.





۹ نظر:

فرنوش گفت...

من تنها چيزي كه شروع كرده ام و تا آخر عمر زمين نمي گذارم همين "فرانسه خواندن" است ؛ اين يكي را مطمئنم .

یلدا گفت...

فرنوش : من تازه شروعش کرده ام. فرانسه ی دوست داشتنی را !

سبا گفت...

راستش را بخاهی من هم روی کاغذ کاهی بزرگی نوشته ام : Dont waste your time our time will waste you
و چسبانده مش به در کمد... که البته این هم افاقه نکرده تا الان.

یلدا گفت...

سبا : مثل اینکه این کاغذها تاثیرهایشان را از دست داده اند !

rezgar.sh گفت...

شما که بسیار پیگیرید! مثلا همین وبلاگتان. که مدتهاست غبطه اش را می خورم!!!

ژکوند گفت...

من هم فیس بوک را گذاشتم کنار. باور کن اصلا درد نداشت. انگار نه انگار فیس بوکی بوده از اول. از اون موقع کلی وقتم آزاد شده واسه نوشتن یا کتاب خوندن. حتما این کار را بکن پشیمون نمی شی

مرتضا گفت...

نوشته هاتو دوست دارم
خيلي هاشو خوندم
راحت و سبك خونده مي شن
:))

cafezhina گفت...

آدم هی با خودش می‌گوید :نگاه کن پسر جان،حالا این بار هفته‌ای یکبار سر بزن به نت و فیس‌بوک و بلاگ مردم و این حرف‌ها.بشین بخوان این کتاب‌های نخوانده را.بشین ببین این فیلم‌ها را.بشین تمرین ...
خلاصه که اصلا انگار نه انگار.آدم باید یک موقعی بگذرد از این چیزها.حدقل برای مدتی.شاید باید برود تو جنگل یا کویر تنهایی تو چادر زندگی کند !؟

zero گفت...

D :
بسیار جمله‌ی خوب و قوی‌ای نوشتی یلدا جان،
یاد آن چیزکی که روی دیوار اتاق‌ دانشجویی‌ام نوشته بودم افتادم و حسسسسسسابی خندیدم
به جان خودم خیلی فلسفه انباشتم آن روزی که این را نوشتم: (دقت کنید و نخندید)
-کار ها را تا انجام ندهی، انجام نمی‌شوند!-
واقعاً تاثیر داشت