Instagram

یکشنبه، آبان ۲۲

.


قبل ها فکر می کردم یک چیزی ام هست که قهوه می خورم و مثل آدم های درست و حسابی خواب از سرم نمی پرد که بدتر، خوابم می گیرد در حد ِ مرگ. امشب یک تئوری دیگر به " یک چیزی ام هست " اضافه شده. یک آلپرازولام داده ام بالا و ساعت از چهار صبح گذشته و من هنوز بیدارم. به نظرم باید از خر شیطان پیاده می شدم و به جای قرص ِ خواب ، همان قهوه ی کوفتی را سرو می کردم. صندلی کامپیوتر را چسباندم به تخت. از پشت. و تبلت را تکیه دادم بهش و ساعت ها تی وی شو نگاه کردم و همچنان خوابم نگرفته است. منتظرم آقای او از اتوبوسی که ده ساعت است واژه ی رسیدن را کش داده است پیاده شود بنشیند توی ماشین و .... منتظرم آقای او یکهو در اتاق را باز کند و چمدانش را همان وسط رها کرده من را سخت در آغوش بگیرد. درست وسط اتاق. کمی آنطرفتر از چمدانش. آن وقت خوابم می گیرد. سرم را می گذارم روی سینه اش و تا صبح می خوابم. مثل ِ خرس.
بعد از ظهر توی درمانگاه ِ سفید رنگ با زنجیر های اویخته از سقف ، روی تختی که اصلا راحت نبود دراز کشیده بودم و خنکی آزاردهنده ای توی تنم پیچیده بود. دلم می خواست سوزن سِرم را از دستم بکشم بیرون و بخزم زیر ِ گرم ترین لحاف ِ دنیا.هی چشم ها را می بستم و ده ثانیه می شمردم. بازشان می کردم و چشم می دوختم به سِرمی که نمی دانم چرا اینقدر آهسته پیش می رفت. آنجا فکر کردم و دیدم بزرگترین آرزویم تمام شدن ِ این سِرم و برگشتن به تخت گرم و نرمم است. حالا از وقتی برگشته ام خانه و چپیده ام توی اتاقم ، تنها آرزویم شده رسیدن ِ آقای او به شهری که دوستش نداشته ، ندارم و نخواهم داشت.
خواستم بگویم آروزهای آدم هایی که " یک چیزی شان هست " به همین تخمی از این شاخه به آن شاخه می پرند.  






۲۲ نظر:

آنوش گفت...

از بیدار خوابی های نیمه شب هات لذت ببر.مثل من...

آنوش گفت...

به احتساب من الان باید چمدان وسط اتاق باشد و تو خواب. دارم نوشته هات رو می خونم من اما.دوست دارمشان.

یلدا گفت...

آنوش: شب خود ِ خود ِ عشق است آنوش ! خودت حتما بهتر می دانی بخاطر ِِ چشم های بازت در این ساعت ! خوشحال و مسرور از آشنایی ات !

آنوش گفت...

بیداری که تو... من هم یک دنیا خوشحال و مسرور از آشنایی با تو و سیب زمینی داغ!

فرنوش گفت...

وايييييييييي تو هم سرم ميزني يخ ميكني ، مثل من رواني ميشي ؟!

یلدا گفت...

فرنوش : ای وای تو هم یخ می کنی ؟ چه جالب ! خیلی حس ِ آزاردهنده ای است. از لخت ایستادن توی برف هم سرد تر و کشنده تر است.

آیدا در شب گفت...

او که نباشد قهوه و آلپرازولام هم لجشان می گیرد ...

آنوش گفت...

این مال پست بالاییه که کامنت دونیش بستس:
خوب می فهمم که دلت اینجا رو نمی خواد یلدا، اما ترک خاک هم هیچ کار ساده ای نیست. تبذیل شدیم به آدمایی که نه تاب موندن داریم نه پای رفتن.

یلدا گفت...

آنوش : دیگه از این حد گذشته واسم. پای رفتن و تو خودم حس می کنم.

ناشناس گفت...

سرکار خانوم سیبزمینی داغ ! در مورد کامنتی که روی وبلاگ یغما در مورد فیلم تهران من حراج و بطور توهین آمیز و بی دلیل نوشتی باید به عنوان یک عاشق فیلم و هنر بگم :
پروفسور جان ! اصلا فیلمو دیدی؟ دلیلت برای این افاضه فضل modelخاله خانباجیت چی بوده؟ اصلا چیزی راجع به فیلمسازی چریکی میدونی ؟روایت غیر خطی ،ساخت چند مرکزی ،پایان باز ،تعلیق و آشوب ،دوربین لرزان ،درگیری مخاطب ،عدم قضاوت کارکترها ،حرکت بین خیال و واقعیت ،هایپر رالیتی ....اینا روتو سینما ی آلترناتیو روز جهان میشناسی ؟اگه میشناختی و فیلمو دیده بودی میفهمیدی چه کار متفاوت و پیشرویی بود این فیلم تو سینما ایران ..تو این سینما که پر از کلیشه ها و ادا اصول های ریاکارانه و خوش خط و خال ولی تهوع آور..سختگیرترین منتقد های اروپا بهش بالای ۴ ستاره دادند سرکار ..کارگردانش دکترای سینما داره ...تو دانشگاههای خارجی تدریس سینمای شاعرانه میکنه ..کارهاشو تو موزه هنر نو یورک و سینماتک پاریس نشون میدان .فیلمشو ۲۰ تا فستیوال و ۳۰ تا دانشگاه مطرح نشون دادند .مطرحترین شاعرزن معاصر آوانگارد ایرانه .. ۱۷ سالگی ادیتور پیشروترین مجله ادبی ایران بوده ...در بیستو خورده ای ادیتور فیلمیه که ۶ جایزه مهم جهانی میگیره بعد انوقت فرمایش میفرماید که ...بامزه ای .!! کسی که از نوجوانی در ایران و خارج از ایران دائم موفق و مورد توجه بوده آدم عقده ای بوده و شما سالم و با شخصیت هستید؟!... کمسوادی و پرادعا یی هم درد جامعه ماست

یلدا گفت...

ناشناس ِ عزیز ! برداشتی که شما از کامنت من کردید به شدت غلط بوده و من محترمانه خواستارم بار دیگر کامنت مرا مورد خواندن قرار دهید. کامنتی که نوشتید پز از نفرت و کینه است که صد البته من دلیلش را نمی فهمم چون اولا شما خودتان را معرفی نکردید و دوما من آدم مهم و بزرگی نیستم که اینطور پر کینه حرف زدن با من ، موجب خدشه دار شدن ِ بخشی از زندگی ام شود. در جایی اشاره کردید که من گفته ام کارگردان فیلم ِ " تهران ِ من حراج " عقده ای است !!! به شدت قصد دارم این جمله تان را مورد اصلاح قرار دهم چون هرگز نمی خواهم کسی فکر کند من کارگردانی را اینطور مورد خطاب قرار داده ام. من حتی آقای ده نمکی را هم عقده ای نمی خوانم چه برسد به کارگردانی که سعی دارد بخشی از زندگی من و هم نسلهای من را در کشوری بسته نشان دهد. من گفتم کارگردان فیلم خواسته عقده های ایجاد شده در این کشور را نشان دهد و این بسیار با حرف شما متفاوت است. و عقده ای بودن با داشتن عقده های سرکوب شده بسیار متفاوت است. و چه کسی است که در کشوری بسته چون ایران زندگی کند و عقده های سرکوب شده نداشته باشد مخصوصا اگر آن فرد جوان باشد. مدارک علمی و رسمی یک شخص ، آن شخص را برای من بالا نمی برد . من نظر ِ شخصی ام را راجع به فیلم دادم که البته فکر می کنم در تنها نقطه ای که کمی می شود نظر شخصی داد و ترور نشد اینکار را کردم. در اینترنت. متاسفم که فیلم به نظر من غیر هنری است و نظر من شما را رنجانده است. امیدوارم بیش از این مورد رنجش خود نشوید. موفق باشید.

سهام گفت...

حالا این قضیه فیلم تهران من حراج چه ربطی به این پست داشت ؟ و گذشته از اون این فیلم اصلا هنری نیست که بخواید راجع بهش بحث کنید. هم بد ساخته هم بازی ها ضعیفند. جز اولین فیلم هایی بود که بعد از دیدنشون تاسف خوردم به حال زمانی که هدر دادم.

فرنوش گفت...

نه دیگه یلدا جون اینجا هم نمیشه آزادی بیان داشت همیشه یه عده آدم با چماق واستادن که اگه عقیده ای داشتی که به مذاق اونا خوش نیومد بزنن لهت کنند. الان سوال من اینه که این آقا یا خانوم ناشناس احساس سلامت شخصیت می کنه خودش یا نه ؟ با این طرز توپیدنش.

یلدا گفت...

سهام : ایشون نظر منو جایی راجع به فیلم دیدن و بهشون بر خورده (که البته نمی دونم چرا ) . من خواستم رنجش ایشون برطرف شه. و درباره ی فیلم با شما موافقم. بازی ها به شدت ضعیف اند و فیلم به نظر من ( تاکید می کنم به نظر من ) ساخت غیر حرفه ای داره.

یلدا گفت...

فرنوش : ما عادت نکردیم به آزاد بودن. مشکلمون اینه. سخته برامون گوش کردن به نظر های شخصی. همه مون همینطوریم. من و تو و این آقا یا خانوم ناشناس.

mojtaba گفت...

ناشناس عزیز:

نوشتن این همه کلمه‌های تخصصی سینمایی کنار هم از جمله ((روایت غیر خطی ،ساخت چند مرکزی ،پایان باز ،تعلیق و آشوب ،دوربین لرزان ،درگیری مخاطب ،عدم قضاوت کاراکترها ،حرکت بین خیال و واقعیت ،هایپر رالیتی ...)) که تا اونجا که من این فیلمو دیدم این چیزارو نداشته فقط یک چیز رو به آدم منتقل می‌کنه اینکه شما می خواید بگید از سینما و هنر سررشته دارید اما یا خیلی‌ تازه کاری یا خیلی‌ کم میدونید.

معمولان وقتی‌ کلمه‌های تخصصی بی‌ ربط کنار هم قرار می‌گیرن نشون میدن که طرف هرچیزی که تا حالا بلد بوده و میدونسته داره میگه که احساس بشه در کار خودش حرفه ایه اما این برای کسی‌ کار می‌کنه که چیزی از هنر ندونه.

راجع به کارگردانِ این فیلم هم با این که نمی‌شناسمش بهتر بود مستند تر میگفتید مثلا استفاده از عدد رندِ ۲۰ یا ۳۰ نشان اغراق و یا اینکه بهتر بود میگفتید ادیتور چه فیلمی بوده که ۶ تا جایزه گرفته!...

البته این رو هم بگم که عقیده دارم ساخت این فیلمِ خالی‌ از تجربه و هنر کافی‌ بوده و معروف شدنش از جمله معروف شدن‌های محسن نامجوست.

ناشناس گفت...

خانم یلدا !
حتما با من هم عقیده اید که لحنی که در اینجا بکار برده اید ۱۸۰ درجه با لحن کامنتی که در بلاگ مذکور گذشته اید متفاوت است و اگر از اول هم این لحن را به کار میبردید مشکلی طبیعتا بوجود نمی آمد .
برخلاف ادعایتان که میگویید فقط نظرتان را مطرح کردید,کافیست به نوشته تان در ان بلاگ مراجعه کنید تا تمایز بین توهین آشکار غیر مسوولانه تان را با نظر دادن ببینید.هیچ کس با نظر و انتقاد مشکلی ندارد .اما با توهین و ترور شخصیت چرا .ربطی به ایران و استبداد هم ندارد .اتفاقا در کشورهای آزاد مساله جدیتر هم هست اما بعنوان دلنوشته از یک هموطن و دلیل حساسیتم باید بگویم من این فیلم را در موزه هنر مدرن نو یورک دیدم که معتبرترین آثار هنری روز جهان را به نمایش میگذارد ..به نظرم کاری پیشرو و متفاوت آمد که توضیحش در اینجا نمیگنجد .به خاطر تزم که مربوط به آنتروپولوژی فرهنگی و سینمای آلترناتیو بود به ان علاقمند شدم و بیشتر راجع به آن تحقیق کردم و نقدهای جدی مربوط به آنرا مرور کردم ... . تا اینکه خبر دستگیری بازیگر نقش اول فیلم بخاطر بازی در آن , خانوم وفامهر ,که قبلا کارشان را در ایران در تاتر دیده بودم ،در خبرها خواندم و بشدت متأثر شدم و در اینترنت هر کاری از دستم برامد برای ایشان انجام دادم .ایشان برنده جایزه بهترین بازیگر تاتر دانشجویی کشور بودند ضمن اینکه فیلم کوتاهی از ایشان در فستیوال معتبرtribeca بنمایش درآمده بود ضمنا بازیگر نقش اول فیلم چای تلخ استاد تقوایی بودند که بزرگترین فیلم ضد جنگ ایرانی میبود اگر مقامات در دقیقه ۹۰ ساخت جلویش را نمیگرفتند .همزمان با دستگیری ایشان پروپوگندای ضد هنری نظام هم با انواع تهمتها و تبلیغات منفی سعی در کوبیدن ایشان و این فیلم و فیلمهای مستقل مشابه مثل آقای پناهی رسولوف و تا حدی فرهادی کرد ....البته که شما در ابراز نظرو انتقاد مستدل خود آزادید اما در شرایطی که بازیگر فیلم در زندان و جو تخریبی از طرف ده ها بلاگ و سایت دولتی و شبه دولتی و چماقدار .روح و روان این هنرمندان را به زیر تازیانه گرفته است ،توهین به عوامل با این الفاظ واقعا بی انصافی است .حالا که مشوق تلاشهای هنریشان نیستیم حداقل نمک بر زخم شان نباشیم .این حداقل حس مسولیت در این جو ضد هنری این روزهاست.کمی با هم مهربان بودن بد نیست .سخن بسیار است ...مرسی

ناشناس گفت...

مجتبا جان! عدم اطلاع جنابعالی مشکل شماست .با کمی سواد انگلیسی و با چرخی در سایت های معتبر سینمایی میتونی این مطالبو که نوشتی من از خودم گفتم راجع به فیلم پیدا کنی عمو جان
،اون فیلم هم turtles can fly هست.در ضمن خوبه کمی با ادبیات روز کشورت هم آشنا باشی
ضمنا عقایدt هم محترمه .به هر حال هر کسی از زاویه دید و معلوماتش به دنیا نگاه میکنه

ناشناس گفت...

آقای مجتبا و سایر دوستان !!فرهیخته ،فرهنگ ارتباطی ما ایرانیها شاهکاره !روشنفکرامون هم موقع اختلاف عقیده ،مثل ....تو کوچه خیابون یار کشی میکنند و رجز میخونند ..تاسف

یلدا گفت...

ناشناس : پشتیبانی شما از کسی که بی گناه و معصومانه در زندان است قابل تقدیر است اما ربطی به بزرگ کردن فیلمی که درش بازی کرده ندارد. معمولا ما ایرانیها عادت داریم جو چیزی را بگیریم و برویم تا جایی که می شود بتازیم. مطمئنم با این روحیه ایرانی آشنایی دارید. نظر من در آن بلاگ خطاب به صاحب بلاگ بود و از لحنی صمیمانه تر و بی غل و غش تر برخوردار بود. شاید ترکیب کلمه ها منظور مرا اشتباه در ذهن شما انگاشته است. به نظر شما اگر شما فکر کنید فیلمی خوب است و فلان است و بهمان است یعنی نظر جهانی صادر شده و غیر آن نشان از عدم اطلاعات و بی سوادی است ؟ نظر شما محترم. شما فیلم را دوست داشتید. من نه. من فیلم را غیر هنری می دانم. نمی دانم کدام کارگردان بزرگ ( که اشاره کردید ) به این فیلم گفته فیلم هنری اما تا در دیکشنری ذهنی من کارگردانهای بزرگ اسم و رسمشان را در فیلم هایشان به جا گذاشته اند. چیزی که در این فیلم نبود و این نظر را برای شخص من به وجود آورد. شما که به گفته ی خودتان تحصیل کرده اید و عاشق هنر ، به لحنتان در کامنت اول توجه کرده اید ؟ دوست دارم سخن خودتان را در مقابل کلمه های " خاله خان باجی و پرفسور جان و... " تقدیمتان کنم. خوب است کمی با هم مهربان باشیم.

آنوش گفت...

جالبه که دقیقا" همین امروز که داشتم بهت می گفتم رفتن و دل کندن از خاک و مردم اینجا سخته، باید یک هموطن و هم زبان، می اومد و اینجوری حرف می زد که بهم یادآوری کنه که زیاد هم سخت نیست انگار کندن از وطن. انگار دیگه وقتشه. موفق باشی یلدای عزیز.

بهار گفت...

ای دختر هنوز هم ددلتنگی که...